جلسه ی تفسیر دیگری هم بین دیگر دوستان برگذار میشه که تا اونجا که اطلاع دارم مفید و خوب هست. لینکش رو در پیوند های وبلاگ قرار دادم. البته اینکه مطالب رو چقدر هم زمان با کلاسشون به روز میکنن و کامل هست رو اطلاع ندارم.
امید که مفید واقع بشه.
من
جلسه 91/11/18
به نام خدا
جلسه این هفته که با حضور سعیده، خانم "..."، ارغوان، در وطن خویش غریب و ایول برگزار گردید، بیشتر به بحث و گفتگو دربارهی چگونگی برگزاری کلاس، کمیت وکیفیت آن (روز و ساعت کلاس، مطالب مطرح و مورد بحث در کلاس و تعداد اعضا برای برگزاری هر چه بهتر کلاس) اختصاص یافت. در پایان صحبتها پیشنهاد شد که اعضا دوستانی از خود را که علاقهمند به حضور در کلاس میباشند، برای شرکت در کلاس معرفی نمایند. همچنین اعضا تمایل دارند که الف) مطالب مطرح در کلاس دارای پیوستگی باشد تا حدالامکان از پراکندگی ذهن جلوگیری شود. به این منظور قرار شد در پایان هر جلسه مطالبی که قرار است در جلسهی آینده به آن پرداخته شود، به طور دقیق مشخص شوند تا اعضا در طول هفته به تمرکز بر آنها بپردازند. مطابق نظر همهی حاضرین در این جلسه، مثنویخوانی از علایق و تمایلاتی است که اغلب دوستان مایل به اختصاص یافتن بخشی از هر جلسه به آن میباشند (مسئولیت اعلام این مطالب را در پایان هر جلسه در وطن خویش غریب به عهده گرفت). ب) بخشی از کلاس نیز به مطالبی که هر یک از اعضا تمایل دارد (مرتبط یا غیرمرتبط با بحث پیوستهی کلاس) مطرح کند، اختصاص یابد. اعم از خواندن شعر، نوشته، کتاب، سفرنامه، بیان دغدغه و ... . توصیه/یادآوری شد که مطالب هر چه ممکن است آمیخته و برخواسته از ذوق و علایق افراد باشد.
در ادامه به گفتگویی دوستانه در رابطه با انگیزه فعالیت اعضا در کلاس پرداخته شد که نتایج آن عبارت بودند از
1- کمی با هم مهربانتر باشیم.
2- برای ایجاد پویایی هر چه بیشتر، دوستان در طول هفته با هم تماس گرفته و روند ذهنی خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند. برای عملی شدن هر چه بیشتر این موضوع، اعضایی که در طول هفته با یکدیگر تماس خواهند گرفت (انشاا...) نیز تعیین شدند.
مطالبی که برای جلسهی آینده مشخص گردید به شرح زیر میباشند:
1- از دفتر دوم مثنوی، "گفتن نابینای سایل که دو کوری دارم" و "تتمه حکایت خرس و آن ابله که بر وفای او اعتماد کرده بود".
2- ریشهیابی لغات آیهی دوم سورهی نساء
در بخش پایانی جلسه، پیشنهاد شد که دوستان مطالب درک کرده از آیهی اول سورهی نساء را به زبان ساده بیان کنند که از اعضا (حاضرین و غایبین) میخواهم گفتههای خود را در وبلاگ بیاورند.
" گیرایی آیه برای من از ریشهیابی و معانی دو کلمهی "رجال" (رونده، پا) و نساء (به تاخیر انداختن، ماندن) و انشقاق کلمات ناس، نساء، انس، نسیان و انسان آغاز شد. پس از آن نیز کلمات "خَلَقَ" (به معنای جعل، توهم، دروغ واقعنما" و زوج (به معنای همسنخ، ضدّ). زوج مثل همان تصویری است که در رویارویی با آینه ظاهر میشود و خبر از حقیقتی غیر از خود میدهد که ظهور آن و به وجود آن وابسته است.
هدف و غایت خلقت انسان اگر رسیدن به نفس واحده باشد، راه رسیدن به این حقیقت جز از طریق و با ظهور این تصویر (که گویا جعل شدهی آن حقیقت یا ضد آن است)، ممکن نیست.
همچنین میتواند چنین باشد که هر نفس مجموعهای است از "رجالاً کثیراً و نساء" که برای رسیدن به نفس واحده وجود هر دوی آنها لازم و ضروری است. اما در نهایت رسیدن به نفس واحده و به آغوش کشیدنش با سراسر ذکر شدن و عدم نسیان میسر خواهد شد انشاا..."
ارغوان
این روزها چند بار تجربه اش کردم که یه موضوع با تمام جزییات و حس هاش در یک لحظه بهم غالب میشه بدون اینکه به هیچیش فکر کرده باشم و تو ذهنم بسطش داده باشم. انگار در قالب یه موضوع کامل یا یه کتاب کامل و بسته بندی شده میاد یه گوشه ی ذهنت به جای اینکه یه جمله بیاد تو ذهنت که بعدا بسطش بدی و بهش فکر کنی, "موضوع" و مفهمومه که در ذهن ایجاد میشه. چند بار که خواستم در مورد اون موضوع ها بنویسم برای جالب و عجیب بود که وقتی خواستم توصیفشون کنم بعضا چندین خط و جمله و پاراگراف و صفحه لازم داشتن تا حق مطلب ادا شه در حالی که کلش در یه لحظه به عنوان یه مفهوم بر ذهنم جاری شده بود هم زمان و کامل.
یاد اون بحثی از جلسات افتادم که میگفتیم قرآن در چه قالبی به حضرت محمد (ص) نازل شده؟ در قالب نور؟ مفهوم؟ عین این کلامی که الان داریم از قرآن؟ یا چی؟ آیا مفهمومی بوده که محمد (ص) در قالب این کلام تونسته بیانش کنه؟ مفهومی بوده که حالت کلامی و قابل درکش برای انسان اینطوری تجلی پیدا کرده؟ یا این عین جملاتیه که خدا به حضرت نازل کرده و یا حتی مثل حضرت موسی کلام مستقیم شنیده؟
من
سلامٌ علیکم جمیعا :d
که آدمی را به دروغ
حاجت افت
*یه جا خوندم این رو. جالب بود برام
"من"
سوره ی نسا. آیه یک
بسم الله الرحمن الرحیم
چنین می نماید هر آدمی که امروز بر این خاک راه می رود از تمامی زنان و مردانی که اجداد او محسوب می شوند به نحوی چیزهایی در خود نهفته دارد؛ از پدر و مادر امروزِ بلا واسطه اش گرفته تا دورترین روزگارانی که به یاد تاریخ هم نمانده است؛ زنان و مردان بسیاری که در آرزوی جاودانگی تن به خاک سپردند و آرزو به فرزندان؛ و باز فرزندان زنان و مردان شدند در چرخه ی تازه ای از حیات و اینان نیز همچون گذشتگان تن به خاک و آرزو به فرزندان دادند و به این گونه چرخه ها نو به نو شدند و هر چرخه ای پس از فرجام لایه ای شد از لایه های درخت حیات. به سخن دیگر، در پنهان هر کسی که امروز در قید حیات است هزاران کس دیگر در هم آمیخته اند، با وسواس ها، ترس ها، امیدها، هوس ها، گاه تجربه های قدسی و بسیار تمایلات اهریمنی.
این انسان ها را خداوند خلق کرد، از میراثی به نام نفس واحده. آن گوهری که انسان کامل را برای نسلهای پس از خود تصویر میکند. چون این بذر نفس واحده در کسی شکفته شود با تمامی تجربه های چند هزار ساله سخن خواهد گفت. بدین ترتیب وارثان نفس واحده با این گوهر استحکام یافته آرام می گیرند و این میراث در حجره حجره ی روان شان می گسترد.
این سخن ها و مناسک رقص گونه تا هنگامی چرخه ی هستی را در جذبه ی خود دارد که به آن نفس واحده اعتقادی باشد و با آن رابطه ای؛ تا هنگامی که آدمی حرمت کلامی را که از آن حجره ی پنهان می جوشد پاس دارد.
این چنین مرد زیستن به کثیر شدن خواهد انجامید. آنگونه که ابراهیم و یوسف و یعقوب و موسی و عیسی و محمّد زیستند. نفس واحده به تعداد زندگی مردان خدا کثیر شد. امّا کثرتی یگانه. چنان که نمی شد محمّد رسول را از ابراهیم و ابراهیم را از محمّد رسول بازشناخت. مگر با تفاوت هایی که زمان و مکان در شکل و شمایل ظاهر آنان پدید آورده بود.
امّا چنانچه گسست و بریدگی میان ساحت آشکار انسان با آن نفس واحده و میراث نخستین پیش آید، آنگاه آدمی گمشده ای خواهد بود شایسته ی نسیان و فراموش شدن.
کپی آزاد از کتاب «اندوه یعقوب». نوشته ی علی طهماسبی. صفحات 38-40
فضّه
انسان
- کان ظلوما جهولا [ احزاب /72] : انسان موجودي ستمگر و بسيار نادان است
- ان الانسان لربه لکنود [عاديات / 6] : انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است
- ان الانسان لکفور [حج/66] : انسان موجودي بسيار ناسپاس و کافر کيش است
- و کان الانسان قتورا [اسراء/100] : انسان موجودي ممسک و تنگ نظر است
- و کان الانسان عجولا [اسراء/11] : انسان موجودي عجول و شتابگر است
- و کان الانسان اکثر شيء جدلا [کهف/54] : انسان موجودي است که با سخن حق به جدال و خصومت بر مي خيزد.
- ان الانسان خلق هلوعا [معارج/19] : انسان حريص و ناشکيبا آفريده شده است
- و خلق الانسان ضعيفا [نساء/28] : انسان ضعيف آفريده شده است
- اذا مسه الشر جزوعا [معارج/20] : اگر شر و زياني به انسان رسد، جزع و بي قراري مي کند.
- و اذا مسه الخير منوعا [معارج/21] : اگر خير و سودي عايد انسان شود، تنگ نظري و بخل مي ورزد.
قطعاً این انسان خلیفه خدا و احسن الخالقین او نیست، بیاییم تغییر کنیم....
ناس
بهنامخدا
" آن روز، روزِ نخستین آزادی، زهرا دم در ایستاده بود. مرا که دید پابرهنه به طرفم دوید. مرا فشرد و به من آویخت و بستهی پتو و لباسهایم را گرفت و رفتیم منزل و باز هم مرا بوسید. میگفت: مثل گاندی، مثل نهرو، مثل آدمهای بزرگ هستی.
- حالا اول راه است خواهر. هنوز خیلی به این حرفها مانده.
- خب ... وقتی باز هم رفتی، باز هم رفتی، بالاخره همانطور میشوی.
- اینجا فرق دارد خواهر؛ اینجا آنطور نیست که تو خیال میکنی. خاک ما فرق دارد. مردمِ ما فرق دارند.
- برادر! وازدهای؟
- نه ... نه ... میروم دنبالش، باز هم میروم؛ ولی یادت باشد که اینجا به هیچ جای دنیا شبیه نیست. همه جای دنیا حرف روشنفکران و مردم یکی است؛ اما اینجا این طور نیست. بای همین هم مردمِ ما به ما کمک نمیکنند. ما مبارزان بیمردیم، بیقدرت، بدون توان تهدید کردن حکومت ..."
بعد از خواندن این بخش از کتاب "فردا شکل امروز نیست" -نوشتهی "نادر ابراهیمی"- با خود فکر کردم که آدمها (لااقل در جامعهی ما) دو دسته هستند. مردم و روشنفکران؛ و بعد فکر کردم که من جزو کدام دسته هستم و خواهم بود؟ بیتردید راه روشنفکران راه همواری نیست و زندگی آسانی نخواهند داشت.
بعدتر به سخنی از علی (ع) برخورد کردم دربارهی پارهای از خوهای خداپرستان:
" ان اولياء الله هم الذين نظروا الى باطن الدنيا اذا نظر الناس الى ظاهرها. و اشتغلوا باءجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها، فاماتوا منها ما خشوا ان يميتهم ، و تركوا منها ما علموا انه سيتركهم ، و راوا استكثار غيرهم منها استقلالا، و دركهم لها فوتا، اءعداء ما سالم الناس ، و سلم ما عادى الناس ، بهم علم الكتاب و به علموا، و بهم قام الكتاب و به قاموا، لا يرون مرجوا فوق ما يرجون ، و لا مخوفا فوق ما يخافون"
"دوستان خدا آنانند كه به باطن دنيا بنگرند، وقتى كه مردم نظر به ظاهر آن دارند. و به پايان آن پردازند، وقتى مردم به امروز آن مشغولند، پس مى ميرانند از دنيا آنچه را كه مى ترسند آنان را بميراند، و رها مى كنند از آن آنچه را كه مى دانند آنان را رها خواهد کرد، و مى بينند که بسيار بهره بردنِ ديگران از دنيا كم بهره بردن است. و دريافتشان دنيا را از دست دادن است، و اينان دشمنند آنچه را كه مردم با آن آشتی هستند، و آشتی هستند آنچه را كه مردم با آن دشمنند، و به سبب ایشان كتاب دانسته شد، و با آن کتاب آنان شناختند و به ایشان كتاب برجا ماند و با آن كتاب، آنان بر پا ماندند. اميد و آرزویى بالاتر از اميدشان و ترسى بالاتر از ترسشان نمى بينند." (نهج البلاغه، باب حكمتها، شماره 424)
اگر پیدا کردن راه اولیا دشوار و گاهی دستنیافتنی مینماید، شناخت خودمان و شناخت ناس به نظر شروع مناسب و دردسترستری است. کافی است انتخاب کنی، میخواهی ناس بمانی یا به غیرناس بپیوندی؟؟
"دوستان خدا دشمنند آنچه را که مردم با آن آشتی هستند، و آشتی هستند آنچه را كه مردم با آن دشمنند"
این روزها فکر میکنم باید "ناس" را شناخت تا بتوان دوستی با خدا را شناخت...
سینه باید گشاده چون دریا
تا کند نغمه ای چو دریا ساز
نفسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره و بر آید باز
تن طوفان کشِ شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز
بانگ دریادلان چنین خیزد
کار هر سینه نیست این آواز...
ارغوان
مولوی و تجربه سکوت
(۱)
حقیقت قدسی از ورای سکوت می تراود. قرآن در بیان داستان زندگی زکریا سکوت را نشانه ای از سوی خداوند می شمارد: قال ربّ اجعل لی آیة قال آیتک الّا تکلّم الناس ثلاث لیال سویّاً ... (مریم، ۱۰-۱۱). مولانا در اشاره به همین آیات است که می گوید:
زان نشان هم زکریّا را بگفت
که نیابی تا سه روز اصلاً بگفت
تا سه شب خامش کن از نیک و بدت
این نشان باشد که یحیی آیدت
دم مزن سه روز اندرگفت و گو
کین سکوتت آیت مقصود تو
هین میاور این نشان را تو بگفت
وین سخن را دار اندر دل نهفت (مثنوی، ۲/
۱۶۷۸~)
پاره ای از مفسران گفته اند که آن سکوت خود نشانه خداوند بود، و پاره ای دیگر گفته
اند که نشانه خداوند بواسطه آن سکوت بر زکریّا آشکار گردید. در هرحال، عارف در دل
داستان زکریّا راز سکوت و نقش کارساز آن را در طریق معنا می خواند.
مولانا با ادب سکوت هم در مقام طریقت و هم در مقام حقیقت نیک آشنا بود. او خود اهل
سکوت ورزی بود، و نهایتاً سیمای حقیقت انفسی را در ماورای پرده سکوت به تماشا
نشست. اما تجربه سالها مراقبه احوال باطن و طی مراتب سلوک به وی آموخت که سکوت از
جنس واحد نیست، و سالک طریق باید در زندگی معنوی خود مراتب گوناگون سکوت را
بیازماید و از سر بگذراند. در این نوشتار مایلم به اختصار تجربه مولانا را از
مراتب سکوت و نقش آن در زندگی معنوی سالک طریق به اختصار بررسی کنم.
(۲)
نخستین مرتبه سکوت را می توان "سکوت سالکانه"
نامید. سکوت سالکانه سکوت مقام طریقت است، یعنی ادبی است که سالک بر روح خود الزام
می کند تا برکه گل آلود و مضطرب روح خویش را زلالی و آرامش بخشد شاید که در آینه
صافی آن نقش ماه و ستارگان آسمان بازبتابد. مولانا خود از دوران کودکی و تحت ارشاد
پدر و نیز لالای دوران کودکیش، سیّد برهان الدّین محقق ترمذی، ادب سکوت سالکانه را
آموخته و آزموده بود. سالها بعد نیز که سیّد برهان آن کودک هوشمند را در بیست و
چهارسالگی در قونیه بازیافت، او را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد که از جمله
شروط آن التزام به سکوتهای طولانی بود. وقتی هم که مولانا خود بر مسند شیخوخت نشست
و به تعلیم و تربیت مشتاقان عالم معنا پرداخت کم گویی و سکوت ورزی را در صدر آداب
طریقت خود نهاد.
خوبست در اینجا پاره ای از انواع سکوت سالکانه را که در تعالیم مولانا آمده است
مرور کنیم:
(۱) یکی
از مهمترین انواع سکوت سالکانه، سکوت اخلاقی است. سکوت اخلاقی داروی آفات زبان
بشمار می آید. عارفان نیک می دانستند که به کارگیری نادرست زبان می تواند هم به
زیان دیگران بینجامد و هم سلامت و زلالی روح سالک را بیالاید. مولانا در داستان
طوطی و بازرگان از همین نقش ویرانگر زبان شکوه می کند:
ای زبان تو بس زیانی مر مرا
چون تویی گویا چه گویم من تو را؟
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان هم گنج بی پایان تویی
ای زبان هم رنج بی درمان تویی
هم صفیر و خدعه مرغان تویی
هم انیس وحشت هجران تویی... (مثنوی، ۱/ ۱۷۳
~)
در واقع مهمترین آفات زبان بیشتر از جنس ناراستی های اخلاقی مانند دروغ گفتن،
بدگویی کردن، سخن ناسزا به دیگری گفتن، زبان به یاوه گشودن، سخن چینی کردن، و
امثال آن است. توصیه مولانا به کسانی که امیر زبان نبودند این بود که سکوت پیشه
کنند مبادا اسیر زبان شوند:
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود؟
لیک چون گفتم پشیمانی چه سود؟
نکته ای کآن جست ناگه از زبان
همچو تیری دان که آن جست از کمان
وانگردد از ره آن تیر ای پسر
بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت
گر جهان ویران کند نبود شگفت (مثنوی، ۱/
۱۶۶۰ ~)
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زآنکه تاریکست و هر سو پنبه زار
در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زآن سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند... (مثنوی، ۱/
۱۵۹۵ ~ )
(۲) سکوت
در مقام تعلیم پذیری هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق باید بداند که اوّل
شرط تعلیم پذیری در عالم معنا آموختن ادب سکوت است. شرط فراگیری از محضر کاملان
آموختن هنر شنیدن است:
کودک اوّل چون بزاید شیر نوش
مدّتی خامش بود او جمله گوش
مدّتی می بایدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن [...]
زآنکه اوّل سمع باشد نطق را
سوی منطق از ره سمع اندرآ [...]
باقیان هم در حرف هم در مقال
تابع استاد و محتاج مثال (مثنوی، ۱/
۱۶۲۴~)
بنابراین، در اینجا سکوت از جنس سکوت شاگردانه است:
تو رعیت باش چو سلطان نه ای
خود مران چون مرد کشتیبان نه ای
چون نه ای کامل دکان تنها مگیر
دست خوش می باش تا گردی خمیر (مثنوی، ۲
/۳۴۴۰~)
البته مولانا می گوید یکی از نشانه های حضور در محضر اولیای الهی نیز زبان درباختن
است:
چون به نزدیک ولی الله شود
آن زبان صد گزش کوته شود (مثنوی، ۳/
۲۵۵۰)
از نگاه مولانا معارف انفسی، یا به تعبیر وی "فقر"، بیش از آنکه از راه
زبان آموخته شود از هم نشینی و هم نفسی با پاکان حاصل می شود، یعنی از جان به جان
می تراود:
علم آموزی طریقش قولی است
حرفت آموزی طریقش فعلی است
فقر خواهی آن به صحبت قایم است
نه زبانت کار می آید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان (مثنوی، ۵/
۱۰۶۲~)
(۳) سکوت
رازدارانه هم از مراتب سکوت سالکانه است. سالک طریق وقتی در خور تعلیم پذیری می
شود که ادب رازداری را بیاموزد، یعنی سرّی را که می آموزد با نامحرمان در میان
ننهد. این رازداری البته گاه از آن رو بود که مبادا معارف انفسی از حدّ فهم
نامحرمان نا آشنا فراتر رود و به گمراهی ایشان بینجامد، یا نااهلان آن معارف را
دامی برای فریب خلایق سازند. گاهی هم این رازدانی بنابه ملاحظاتی سیاسی یا اجتماعی
بود: چه بسا افشای معارف انفسی خصوصاً در جامعه شریعت مدار عوام آشوبی کند و سر
سرداران سرّدان را بر سر دار کند.
مولانا به سالکان می آموزد که از دو راه می توان رازداری و سرّپوشانی کرد: یکی از
طریق نگفتن است:
چون ببینی مشک پر مکر و مجاز
لب ببند و خویشتن را خنب ساز (۶/
۲۰۳۷)
عاشقی و مست و بگشاده زبان
الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان
با جمیل الستّر خواند آسمان (۳/
۴۷۳۰~)
اما گاهی سرّپوشانی از طریق گفتن است، مانند بلبلی که در روی گل نعره می زند تا
سرّ بوی گل را بپوشاند:
حرف گفتن بستن آن روزن است
عین اظهار سخن پوشیدن است
بلبلانه نعره زن در روی گل
تا کنی مشغولشان از بوی گل
تا به قل مشغول گردد گوششان
سوی روی گل نپرد هوششان (۶/ ۶۹۱~)
(۴) گاهی
هم سکوت ناشی از بی رغبتی روحی سالک است به همسخنی و هم نشینی با کسانی که درد او
را ندارند و دل در گرو محبوبهایی جز محبوب او سپرده اند. مشغولیتهای آن نامحرمان
در چشم او چندان بی جلوه است که او رغبتی به سخن گفتن درباره آن محبوبها در خود
نمی یابد. سکوت پیشگی واکنش طبیعی روح اوست نسبت به حضور بیگانه ناهمدل. مولانا در
ابتدای مثنوی شمه ای از این نوع سکوت پیشگی را در احوال خود سراغ می دهد:
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی ها گفتمی
هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
و در غزلی زیبا نیز از این حال خود پرده برمی دارد:
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی تست ترکتاز کنم [...]
خموش باش، زمانی بساز با خمشی
که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم.
باری، بر فهرست سکوتهای سالکانه می توان بیش از اینها افزود. اما در نهایت غایت
اصلی سکوت سالکانه یا سکوت طریقتی آن است که سکوت زبانی به سکون روانی بینجامد،
یعنی تلاطمها و آشوبهای روحی سالک آرام پذیرد، و سالک در آرامش و طمأنینه ای که بر
روانش حاکم می شود نغمه های چنگ الهی را به گوش جان بشنود:
گفت هان ای سخرگان گفت و گو
وعظ و گفتار زبان و گوش جو
پنبه اندر گوش حسّ دون کنید
بند حسّ از چشم خود بیرون کنید
پنبه آن گوش سر گوش سر است
تا نگردد این کر، آن باطن کرست
بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید (۱/
۵۶۸~)
دم مزن تا بشنوی از دم زنان
آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب
آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در کشتی نوح (۳
/۱۲۹۸~)
از منظر مولانا سکوت سالکانه شگردی در شکار حقیقت انفسی است. مولانا مکرراً فرآیند
کشف حقیقت انفسی را به پدیده شکار کردن تمثیل می کند. تمثیل شکار به ما می آموزد
که کشف حقیقت انفسی نوعی کنش است. اما تصوّر غالب بر این بوده است که در صحنه این
شکار، سالک طریق شکارچی است و حقیقت شکاری که باید به دام افتد. مطابق این تصویر
البته حقیقت بسان غزالی گریزنده و تیزپاست که باید برای نزدیک شدن به آن در سکوت
مطلق آهسته گام برداشت مبادا اندک موجی در فضا غزال را برماند. اما تصویر مولانا
از تقرب به حقیقت انفسی یکسره متفاوت است. از منظر او در میدان این شکار، فرد سالک
شکار است نه شکارچی. صید حقیقت انفسی از طریق صید شدن است نه صیادی. به بیان دیگر،
کشف حقیقت انفسی، برخلاف حقیقت آفاقی، مستلزم کنشی پذیرنده است نه کنشی تهاجمی.
سالک طریق باید هنر شکیبایی و گشودگی را بیاموزد تا پذیرنده بارقه های حقیقت انفسی
شود. سلوک سالکانه این شکیبایی و گشودگی را به او می آموزد:
آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی
عشق می گوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادی است
گول من کن خویش را و غرّه شو
آفتابی را رها کن ذرّه شو
بر درم ساکن شو و بی خانه باش
دعوی شمعی مکن پروانه باش (مثنوی، ۵
/۴۰۹~ )
(۳)
سالکی که از مرتبه سکوت سالکانه درمی گذرد به مقام سکوت
عارفانه برمی آید. سکوت سالکانه مرکبی است که سالک بر آن می نشیند تا به مقصدی
برسد، سکوت عارفانه اما حال آن سوار است وقتی که به مقصد می رسد. می توان گمان زد
که تجربه سکوت عارفانه در زندگی مولانا تقریباً مدّتی پس از دیدار دوباره سیّد
برهان در قونیه آغاز شد و با دیدار شمس تبریزی به اوج رسید. سیدّ برهان پس از آنکه
مولانای جوان را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد، او را در علم ظاهر و باطن کامل
خواند. این کمال را بیشتر باید از جنس کمال معرفتی دانست. دیدار عشق آمیز و
شورانگیز شمس تبریز بود که این ملای جوان را به کمال وجودی رسانید. پس از دیدار
استحاله بخش شمس بود که خمر وجود مولانا خل شد، و در خروش خیزابهای غزلیات
شورانگیزش "خاموشی" گزید. در واقع غزلیات شورانگیز شمس و نیز مثنوی شریف
را باید ثمره خاموشی مولانا و تجربه سکوت عارفانه وی دانست.
سکوت عارفانه یا سکوت مقام حقیقت وضعیت وجودی عارف است در تجربه دیدار. عارفی که
به مقام مشاهده برمی آید و به دیدار محبوب می رسد زبان در می بازد. اما این زبان
درباختگی هم از یک نوع نیست. مولانا به ما می آموزد که سکوت عارفانه نیز مراتبی
دارد:
(۱) نخستین
مرتبه سکوت عارفانه را باید سکوت معرفت آمیز دانست. این سکوت ناشی از معرفت بی
واسطه ای است که عارف از جان جهان می یابد. عارف در تجربه دیدار خداوند و شناخت
ناشی از آن دیدار زبان درمی بازد. از منظر مولانا این عبارت پیامبر بزرگوار اسلام
که "من عرف الله کلّ لسانه" ناظر به همین مقام است. اما چرا معرفت به
خداوند زبان را می دوزد، و عارف را به خاموشی وامی دارد؟ از منظر مولانا درباختگی
زبان در این مقام دست کم به دو علّت است:
عامل نخست، شهود جلال و عظمت امر مقدس است. تجربه امر مقدس هیبت افکن و خشیت آور
است. امر عظیم از حدود فاهمه عارف درمی گذرد و از تور زبان بشری که برای شکار
پدیده های متناهی تنیده شده است، می گریزد:
لفظ در معنی همیشه نارسان
زآن پیمبر گفت قد کلّ لسان
نطق اصطرلاب باشد در حساب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخی کاین فلک زو پرّه ای است
آفتاب از آفتابش ذرّه ای است (مثنوی، ۲
/۳۰۱۸~)
این سکوت را که واکنش روح عارف در برابر عظمت امر مقدس است می توان "سکوت
جلالی" نامید.
اما مطابق تلقی عارفان، امر مقدّس نه فقط جلیل و دل شکن که جمیل و دلربا نیز هست.
عارف در کنار جلال باری جمال او را نیز شهود می کند و در این دیدار چنان دل از کف
می دهد که از سر حیرانی همچون زنان مصری در دیدار یوسف دست می خلد و زبان درمی
بازد:
بوی آن دلبر چو پرّان می شود
آن زبانها جمله حیران می شود
عاشقان را شد مدرّس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روی اوست
خامشند و نعره تکرارشان
می رود تا عرش و تخت یارشان (مثنوی، ۳/
۳۸۴۲~)
این سکوت را که ناشی از حیرانی روح عارف در برابر زیبایی امر مقدس است می توان
"سکوت جمالی" نامید.
(۲) مرتبه
دیگر سکوت عارفانه را می توان سکوت عشق آمیز دانست. تجربه عشق شمس مولانا را به
درک این نوع از سکوت پیشگی نزدیک کرد. از منظر مولانا، وقتی که عارف به مقام معرفت
می رسد کم نمانده که به وادی عشق گام نهد. محبت ثمره دانش است:
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنان تختی نشست (مثنوی، ۲
/۱۵۳۳)
زیبایی معشوق سرچشمه عشق عاشق است. حیرانی در برابر حسن محبوب شیفتگی و شیدایی را
در روح عاشق برمی انگیزد و این عشق یا انجذاب زمینه ساز نزدیکی و محرمیت میان عاشق
و معشوق می شود. مقام عاشقی مقام محرمی است، و در روابط محرمیت آمیز هزار و یک راه
جز زبان برای مفاهمه گشوده می شود، و بلکه عمیقترین و لطیفترین معانی ماورای زبان
و"از ره پنهان" مبادله می گردد. مقام عشق یا محرمیت مقام همدلی است، و
از منظر مولانا همدلی بسی گویاتر از همزبانی است:
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهتر است
غیرنطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد زدل (مثنوی،۱
/۱۲۰۸~)
مولانا وضعیت وجودی خود را در دوران جوشش معنوی و آفرینش هنریش در یک واژه بیان می
کند: "خاموش". او خود را در مقام آفرینش هنری و خلق معانی همچون یک نی
می بیند که بر لبان مرد نایی نهاده شده است: آنچه از او می تراود از او نیست، از
آن سوست. از منظر او عارف همچون نی به خودی خود بی نواست، اما وقتی که گره های
وجودش را می گشاید و از خودی تهی می شود همچون واسطه ای امین نوای مرد نایی را به
گوش جان ما می رساند:
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهان است در لبهای وی
یک دهان نالان شده سوی شما
های هویی درفکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظر است
که فغان این سری هم زآن سر است
دمدمه این نای از دم های اوست
های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پر نکردی از شکر (مثنوی، ۶/
۲۰۰۳~)
مولانا خود را در مقام سرایش غزلیات و نیز مثنوی شریف مانند آن نی می دید- گویا و
خموش:
این سخن را بعد ازین مدفون کنم
آن کشنده می کشد من چون کنم
بحق آن لب شیرین که می دمد در من
که اختیار ندارد به ناله این سرنا
کشاکشهاست در جانم کشنده کیست؟ می دانم
دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد، دگر بازی برون آرد
که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند، چو ساغر گه بریزد خون
چو خمرم گه بجوشاند، چو مستم گه کند ویران
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم.
از منظر مولانا آن کس که از خود خالی می شود و به مقام خاموشی می رسد خالی نمی
ماند، از خداوند پر می شود. او آشکارا خلاء و خاموشی وجود خود را از این دست می
دانست. آورده اند که وقتی خادم خود را کاری می فرمود، و چون او در ضمن اظهار سمع و
قبول خویش "ان شاء الله" بر زبان می راند، مولانا بر وی بانگ زد:
"ای ابله! پس گوینده کیست؟".
(۳) اما
عالیترین مرتبه سکوت عارفانه را مولانا در اواخر عمر خود آزمود: سکوت مقام فنا.
مولانا در حدود دو ماه آخر عمر خود یکباره سرایش مثنوی شریف را ناتمام رها کرد.
این سکوت ناگهانی برای بسیاری از نزدیکان مولانا شگفت انگیز می نمود. فرزند او
سلطان ولد پدر را به اتمام داستان شهزادگان و قلعه ذات الصوّر ترغیب می کرد، اما
مولانا در پاسخ به این اشاره بسنده کرد که "قوّه نطق من از این پس به گفتار
نمی آید و باقی آن داستان هم بی واسطه لفظ و زبان، در گوش دل آن کس که نور جان
دارد گفته می آید و حاجت به نظم و بیانش نیست." ظاهراً در میان نزدیکان
مولانا تنها حسام الدّین بود که به فراست دریافت این سکوت ناگهانی نشانه تحوّلی
ژرف در وجود مولاناست، و این سلطان شگرف سخن اکنون به وادی ماورای سخن گام نهاده
است. احیاناً نزدیکی گامهای مرگ در تجربه سکوت فنا آمیز بی تأثیر نبوده باشد. مرگ
از منظر مولانا نقطه عطف است، آغاز تجربه ای بکلّی دیگر. او خود پیشتر در بیان
تجربه عارف از مرگ پرنده ای را مثال می زند که در قفسی در میانه باغ گرفتار است.
پرنده از ورای میله های قفس باغ دل انگیز و بهاری و جمع مرغان هم جنس و هم نفس را
می بیند، و بی تابانه خود را به هر سو می کوبد تا گریزگاهی بیابد. این شوق رفتن
وقتی بیشتر زبانه می کشد که مرغ گشوده شدن در قفس و پیوستن به معشوق را بسی نزدیک
ببیند:
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا
چون قفس هشتن پریدن مرغ را
آن قفس که هست عین باغ در
مرغ می بیند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفص
خوش همی خوانند ز آزادی قصص
مرغ را اندر قفص زان سبزه زار
نه خورش ماندست و نه صبر و قرار
سر ز هر سوراخ بیرون می کند
تا بود کین بند از پا برکند
چون دل و جانش چنین بیرون بود
آن قفص را در گشایی چون بود؟ (مثنوی، ۳
/۳۹۵۰~)
برای عارف مرگ سرآغاز استحاله ای وجودی در صمیم هستی اوست و پیوندی عمیق با وصال
محبوب دارد. و همین است که این تجربه را برای او بسی شوق انگیز و خواستنی می کند:
چون جان تو می ستانی چون شکرست مردن
با تو زجان شیرین شیرین ترست مردن
بگذار جسم و جان شو، رقصان بدان جهان شو
مگریز اگرچه حالی شور و شرست مردن
از جان چرا گریزم، جانست جان سپردن
وزکان چرا گریزم کان زرست مردن
چون زین قفص برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهرست مردن
چون حق تو را بخواند، سوی خودش کشاند
چون جنّت است رفتن، چون کوثر است مردن.
سکوت فناآمیز حال عارف است وقتی که از هر حالی می رهد، منطق گفت و گو با معشوق است
وقتی که دوگانگی ها از میانه برمی خیزد و آنچه می ماند جز نفس حضور نیست. مولانا
تجربه نوعی فنا را در افق هستی خود نزدیک دید، و تازیانه همین شهود بود که اسب روح
او را به گنبدی کردن واداشت تا از گردون خودی یکسره درگذرد. در اواخر دفتر ششم
اندکی پیش از پایان بی پایان مثنوی شریف، مولانا از طلیعه آن تحوّل وجودی در قالب
تمثیلی جذاب و روشنگر خبر می دهد. او در این ابیات که احیاناً فقط چند ماهی پیش از
مرگ خود سروده است بصیرت مندانه می گوید که ما اسب سخن را تا بدینجا راندیم، و
آنچه را که گفتنی بود گفتیم، اما اکنون به لب دریای جان رسیده ایم، و در این دریا
دیگر نمی توان با مرکب سخن راند. برای پیمودن بحر باید از اسب فرود آمد و بر قایق
سکوت نشست. اما بالاتر از آن، وقتی که با قایق سکوت به میانه دریا می رسیم باید آن
قایق را نیز در هم بشکنیم که سکوت هم خود از جنس حجاب است. سکوت و سخن فقط در سیاق
نشانه های زبانی معنا دارد. اگر زبانی درکار نباشد خاموشی "سکوت" نیست،
"گنگی" است. اما حضور نشانه از جدایی دالّ و مدلول حکایت می کند.
بنابراین، سکوت هم همچون سخن به مقام فراق متعلق است. اما در مقام فنا، وقتی که
عاشق فاصله میان خود و معشوق را درمی نوردد و فراق از میانه برمی خیزد، نشانه ها
بی کار می شود، و به دنبال آن، "سکوت" هم همچون "سخن" محو می
گردد. مقام فنا و وصال ورای سکوت و سخن است، هرچند که در دل "سکوت مافوق
زبان" هزار و یک سخن میان "من" عارف و "من من تر" او ردّ
و بدل می شود:
این مباحث تا بدینجا گفتنی ست
هرچه آید زین سپس بنهفتنی ست
ور بگویی ور بکوشی صد هزار
هست بیگار و نگردد آشکار
تا به دریا سیر اسپ و زین بود
بعد ازینت مرکب چوبین بود
مرکب چوبین به خشکی ابترست
خاص آن دریاییان را رهبرست
این خموشی مرکب چوبین بود
بحریان را خامشی تلقین بود ...
وآن کسی کش مرکب چوبین شکست
غرقه شد در آب او خود ماهیست
نه خموشست و نه گویا نادریست
حال او را در عبارت نام نیست
نیست زین دو هر دو هست آن بوالعجب
شرح این گفتن برونست از ادب (مثنوی، ۶/
۴۶۱۹~)
سکوت مقام فنا نفس ماهی شدن است در ژرفای دریای جان.
آرش نراقی
۳ سپتامبر ۲۰۰۸
کالیفرنیا، سن برناردینو
سعدی

|
مریم مادر کلمه
در غوغای عبور از فرهنگ و اندیشهی سنتی به فرهنگ و اندیشهی امروزی، اگر نتوانیم برخی مفاهیم را بازاندیشی کنیم، چنان است که دانسته و ندانسته ریشههای خود را قطع کردهایم. از سوی دیگر، حرمت نهادن به اندیشهها و فرهنگ کهن، به معنای رفتن به دوردستِ تاریخ و چسبیدن به ریشههای کهن نمیتواند باشد. به این میماند که به جای جوانه زدن، همچون کرم ریشهخوار به جویدنِ آن ریشههای کهن بپردازیم.
تاکید بر بازاندیشی داستان مریم در این نوشته، با این رویکرد است که بتوانیم از تمثیلها و نمادهای آن شعلهای در اندیشه خود برافروزیم و با برخورداری از آن، به لایههای پنهان وجود خودمان گام بگذاریم. در آنجا نیز درخت زندگی خود را پنهان کنیم تا در این روزگار که هستیم، جوانهای تازه و ثمرهای شایستهی زندگی پدید آوریم.
در تحلیل و بازاندیشی این داستان، میتوانیم با گوهر "کلمه" آشنا شویم. این گوهر همان چیزی است که به سبب آن میتوان چشماندازی برای آینده نیز ایجاد کرد. دربارهی مریم هم شاید بتوان گفت که هر کسی را در جانِ خویش مریمی هست، خواه زن باشد یا مرد. اگر این باکرهی درون به هوسهای بیفرجام کشیده نشود و بارقهای از روح بزرگ و زنده هستی به او وزیدن گیرد، آنگاه آبستن "کلمه" میگردد و به این گونه است که میتوان "مریم" را مادرِ "کلمه" دانست.
پس همه داستان که در این نوشته به تحلیل گرفته شده است، نمادی، یادی و تلنگری است برای برانگیختنِ باکرهای که در پستوهای پنهان وجود خودمان به انتظار نشسته است.
پیشخوانیِ کتابِ "مریم مادر کلمه"
نوشتهی علی طهماسبی
نشر یادآوران
شکوه رستن
چگونه خاك نفس مي كشد؟
ـ بينديشيم.
چه زمهرير غريبي!
شكست چهرهي مهر،
فسرد سينهي خاك،
شكافت زهرهي سنگ!
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند.
گلآوران چمن، جاودانه پژمردند.
در آسمان و زمين، هول كرده بود كمين،
به تنگناي زمان، مرگ كرده بود درنگ!
به سر رسيده جهان؟
ـ پاسخي نداشت سپهر.
دوباره باغ بخندد؟
ـ كسي نداشت يقين.
چه زمهرير غريبي .....!
چگونه خاك نفس مي كشد؟
ـ بياموزيم.
شكوه رستن را اينك،
طلوع فروردين:
گداخت آن همه برف،
دميد اين همه گل،
شكفت اين همه رنگ!
زمين به ما آموخت:
ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم.
مگر كم از خاكيم؟
نفس كشيد زمين، ما چرا نفس نكشيم؟
فریدون مشیری
کورم, نشانم بده...
خدا من را ببخشد
سلام
دم در شهرک نشسته بودم که با دوستاش سوار یه ماشین وارد شهرک شدند. جلوی در نگاهبانی ماشنیشون ایستاد و از پشت شیشه ی ماشین چند لحظه به هم خیره شدیم؛ بهم لبخند زد. تنهایی رو دوست نداشتم، برای همین وقتی اونا با ماشین رفتن به سمت ویلاشون منم بلند شدم و راه افتادم، همین جوری که اونا داشتن وسایلشون رو از ماشین خالی میکردن که ببرن تو ویلا، منم رسیدم بهشون. اول با بهت و حیرت منو نگاه کردن که چیکار دارم؟! بعد از کمی مکث سلام کردم. اونا هم علیک گفتن. گفتم میشه با هم بیشتر آشنا بشیم، و رفتم جلو به سمتش، اون هم دست دراز کرد و سلام کرد بهم. در همین حین که بقیه وسایل را داشتن میبردن تو ویلا، من با اون بودم. دیگه تقریباً وسایل جابه جا شده بود. گفت ما برای شام سر راه سوسیس و تخم مرغ گرفتیم، شما اگر برای شام چیزی نداری بیا یک کم هم شما ببر و بهم کمی سوسیس داد. بعدش هم گفت ایشاالله بعداً بیشتر با هم آشنا میشیم و خداحافظی کرد و رفت به سمت در ویلا. اصلاً تعارف هم نکرد که برم تو! من اما دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم. برای همین رفتم نشستم پشت در ویلا، به امید اینکه چیزی تو ماشین جاگذاشته باشه و بیاد بیرون. بعد از دو ساعت دیدم اومد بیرون، نگاهم کرد و با تعجب گفت تو که هنوز اینجایی، تو نگاهش یه کم هم اکراه بود. انگار دوست نداشت من اونجا باشم، اما مگه من چه مزاحمتی براش داشتم؟ ظاهراً پمپ آب ویلا کار نمیکرد و میخواست بره روی پشت بوم ببینه تانکر، آب داره یا نه، من به خاطر پام نمیتونستم از نردبون برم بالا و کمکش کنم، پس همون پایین موندم و از پایین مواظبش بودم. اون رفت بالا و کارش که تموم شد، اصلاً به من توجهی نکرد و رفت تو ویلا. شب همون جا خوابم برد! فردا صبح از صدای مسئول حراست شهرک بیدار شدم. اومد بهم گیر داد که چرا مزاحم ساکنین این ویلا شدم و من رو کت بسته با خودش برد! آخه مگه من چیکار کرده بودم؟! من فقط میخواستم اگر بشه باهاشون بیشتر آشنا بشم، تازه فقط بیرون ویلا منتظرشون بودم، همین! آدم ها موجودات عجیبی هستند، اگر زیادی بخوای بهشون نزدیک بشی یا براشون ارزش قائل بشی، به جای قدردانی، ازت بدشونم میاد. تا بفهمن دلت میخواد بهشون نزدیکتر بشی ازت دور میشن، تا میفهمن برات مهم هستند، دیگه یه جور دیگه نگاهت میکنند...
دوربین شماره 2:
از در شهرک که وارد شدیم، دم نگهبانی وایستادیم و امیر با نگهبان از پنچره ی ماشین حال و احوال کرد. من از اینور یه سگ دیدم، که تا من رو دید شروع کرد به پارس کردن، بهش لبخند زدم. رفتیم به سمت ویلا، داشتیم وسایل رو از ماشین خالی میکردیم که دیدیم سگه از دور داره با سرعت میاد، یه لحظه همه خشکمون زد. رسید به فاصله 3 متری ما وایستاد، همه بهش خیره شده بودیم و کسی جرات نداشت تکون بخوره. دیدم داره دم تکون میده، به بچه ها گفتم نترسید میخواد دوست بشه، یه قدم که رفتم جلو با سرعت اومد طرفم، یه لحظه کپ کردم، اما به محضی که رسید بهم نشست روی زمین و خودش رو مالید به پام، من خم شدم و شروع کردم به ناز کردنش، به بچه ها گفتم شما وسایل رو ببرید تو من سر اینو گرم میکنم. یه کم باهاش بازی کردم تا همه وسایل رو بردن تو، حالا مونده بودم خودم چه جوری از دستش خلاص بشم؟! به امیر گفتم دو تا تیکه از اون سوسیس هایی که برای شام خریدیم رو بهم بده، بعد سوسیس ها رو براش پرت کردم اونور و تا رفت بخوره خودم سریع اومدم تو ویلا. دو ساعت نگذشته بود که آب ویلا قطع شد. به البرز گفتم شاید پمپ مشکل داره، بیا بریم رو پشت بوم، تانکر رو یه نگاهی بکنیم. از در که رفتیم بیرون دیدم سگه پشت دره! ای بابا، دوباره پیچید لای پام، بهش محل نذاشتم. تا نگاش میکردم سریع میومد لای پام، اما وقتی نگاهش نمیکردم فقط دنبالم راه میومد. از نردبون که رفتم بالا، اون پایین وایستاده بود و بالا رو نگاه میکرد. البرز یه دمپایی پرت کرد تا بره دنبالش و ما بریم تو ویلا، اما مثل فشنگ رفت آوردش! همش میخواست باهاش بازی کنیم. دوسش داشتم، اما در عین حال یه کم ازش میترسیدم، یه گاز میگرفت مصیبت بود. به هر بدبختی بود رفتیم تو ویلا و اون تا صبح دم در ویلا خوابید. ظهر میخواستیم بیرون ویلا جوجه کباب درست کنیم، اگر این سگه همین جوری اینجا میموند تمام جوجه ها رو میخواست یا بخوره یا لیس بزنه، برای همین امیر رفت به حراست شهرک گفت بیان ببرنش. وقتی بردنش دلم براش تنگ شد...
در وطن خویش غریب
در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت
باب سیم- فصل هفتم
در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت
قال الله تعالی: " اِنَّ فی ذلک لِمَن کان لَهُ قلبٌ اَو اَلقَی السَّمعَ و هو شهید " (سوره 50، آیه 37)
و قال النبی صلی الله علیه و سلم " انّ فی جسد اِبن آدمَ لَمُضغه اِذا صَلَحَ صلحت بها سایر الجسد و اِذا فَسدت بها سایرُ الجسدِ اَلاَ و هی القلبُ ".
بدان که دل در تن آدمی به مثابت عرش است جهان را و چنان که عرش محل ظهور استوای صفت رحمانیّت است در عالم کبری، دل محل ظهور استوای روحانیّت است در عالم صغری. اما فرق آن است که عرش را بر ظهور استوای صفت رحمانیّت شعور نیست و قابل ترقی نیست تا محل ظهور استوای صفات دیگر گردد و دل را شعور پدید آید و قابل ترقی باشد.
و اختصاص عرش به ظهور استوای صفت رحمانیّت از آنجاست که عرش نهایت عالم اجسام آمد و او بسیطی است که یک روی او در عالم ملکوت است و یک روی او در عالم اجسام و مدد فیض حق تعالی که به عالم اجسام میرسد از صفت رحمانیّت است. از اینجا گویند " یا رحمن الدنیا "، که از صفت رحمانیت عموم خلق را برخورداری است آشنا و بیگانه را، و حیوان و جماد را.
و گفته اند: رحمن اسمی خاص است و صفتی عام و رحیم اسمی عام است و صفتی خاص. چنان که اسم رحمن هیچکس را نتوان گفت الّا حق را و جمله ی موجودات را از صفت رحمانیّت برخورداری است که " اِنَّ کلُّ مَن فی السمواتِ و الارضِ اِلّا آتی الرّحمنِ عَبداً " (سوره 19، آیه 93)، و رحمن بر صیغت فَعلان استکه مبالغت را بود و به اسم رحیمی همه کس را توان خواندن که اسمی عام است. اما از صفت رحیمی جز اهل رحمت را برخورداری نبود که " اِنَّ رحمه الله قریب من المحسنین " ( سوره 7، آیه 55).
و چون اثری از صفت فیض رحمانی به عالم اجسام خواهد رسید اول جسمی که قابل آن فیض بود عرش باشد، زیرا که " اقرب الاجسام الی الملکوت " اوست که یک روی در عالم ملکوت دارد {و} از آن روی قابل فیض حق شود و آن فیض را مقسّم هم عرش بُود. زیرا که از عرش به جملگی جسمانیات مجاری است پیوسته، که مدد فیض از آن مجاری به هر جنس از جسمانیات میرسد به قدر استعداد آن چیز و این فیضان بر دوام است که وجود کاینات بدان مدد قایم و باقی می تواند بود. اگر یک طرفه العین آن مدد منقطع شود هیچ چیز را وجود نماند. سرّ " کلُّ شی ءِ هالک الّا وجهه " (سوره 28،آیه 88) این است و چون عرش استعداد قبول مدد فیضِ صفتِ رحمانی {را} داشت، این تشرف یافت که " الرحمن علی العرش استوی " (سوره 20، آیه 5) و عرش ازین دولت بی خبر.
همچنین دل آدمی را یک روی در عالم روحانیت است و یک روی در عالم قالب و دل را از این وجه قلب خوانند که در قلب دو عالم جسمانی و روحانی است تا هر مددِ فیض که از روح میستاند دل مقسّم آن فیض بُود و از دل به هر عضوی عروقی باریک پیوسته است که آن عروق مجاری فیض روح است به هر عضو. پس هر فیض که به دل رسد، دل قسمت کند و به هر عضو نصیبی فرستد مناسب آن عضو و اگر یک لحظه مدد آن فیض منقطع شود از دل، قالب از کار فروماند و حیات منقطع شود و اگر مدد آن از یک عضو منقطع شود به سبب سدّه ای که در عروق که مجاری فیض است پدید آید، آن عضو از حرکت فروماند و مفلوج شود.
ایمان قابل حمل
عبور که میکردم از کنار دکه های رنگارنگ مذهبی فروشیه کنار امام زاده،
یهو یادش افتادم
یاد آن کیف های چرمیه کوچک که یک دکمه هم میبستشان
گاه قهوه ای و اغلب مشکی
و یک بند پلاستیکی به آن ها هویت گردنبند میبخشید
یک دعایی هم بود درونش
حمدی،قل هواللهی،آیة الکرسی ای یا چهارقلی چیزی...
چیزی که برای من شبیه سحر بودند نه دعا!
بچه تر بودم وقتی یکیشان را خریدم
و وقتی یکیشان را خریدم،حس کردم کمی ایمان خریدم
کمی ایمان قابل حمل
وپشتبند آن؛کمی آرامش قابل حمل
گره ای که کور میشد و یا اصلا ماهیتا گره بود؛
با دست توی مشتم میگرفتمش،پلک هایم را به هم فشار میدادم و زیر لب چیزی میخواندم
انگار گوش خدای من،آن کیف چرمی کوچک بود
یادم افتاد الان توی یک جعبه ی خاک خورده در گوشه ای از اتاقم کنار وسایل بلااستفاده ام،نگهش میدارم
راستش را بخواهی؛دلم کمی ایمان خریدنی خواست
کمی بوی عطر تند مشهدی که وقتی بویش میکردم آن وقت ها،
یاد مؤمن ها می افتادم
و من
امروز هیچ چیزی ندارم درون مشتم،
تا وقتی کارم گیر کرد،
چشمانم را ببندم،پلک هایم را به هم فشار دهم و زیر لب کلماتی را بزایم
زیرا که خودم را کنار یک حضور؛یک کیف چرمی؛میدیدم
و خووووووب حرفم می آمد!
سرم را بالا میگیرم
بی یک نقطه ی نامعلوم در آسمان خیره میشوم
وقبل از اینکه حرفم بیاید،
حرف میزنم که:
کجایی؟
اصلا مرا میشنوی؟
و ذهنم درگیر این سوال لعنتی آخری می ماند
وفرو میرود< حرف ها در گلویم سقط میشوند...
پ.ن. :دلم مکالمه میخاد نه سوال نه جواب!
ریحانه
گزارش شماره 14
سلام
در این متن قصد دارم از زاویه ای خاص به بررسی روندی که در تاریخ بشریت و تغییراتی که در زندگی انسان رخ داده است بپردازم. البته در ابتدا باید عرض کنم که برای حرفهایم مستندات مکتوبی ندارم که به آنها ارجاع بدهم و این مطالب بر اساس تحلیل های شخصی من از مطالب شفاهی که در کلاسهای مدیریت شنیده ام به رشته ی تحریر در آمده است.
با یک مثال مطلب را آغاز میکنم. حتماً شما هم این مورد را دیده اید که نوزاد انسان وقتی به سنی میرسد که شروع به کنجکاوی میکند، وسایل و اسباب بازی های خود را به قطعاتش تکه تکه میکند تا از مکانیزم آنها سر در بیاورد. مثلاً عروسکش را میشکند تا ببیند صدای خنده از کجای عروسک در میاید. این روش تقسیم کل به اجزا، جهت شناخت، در وجود تمام آدمیان نهادینه شده است. انسان هم در طول تاریخ بشریت، به همین روش برای شناخت دنیای اطراف خود روی آورد. از آنجایی که دنیای روبروی انسان بیش از حد بزرگ و دارای اجزا بسیار با مکانیزمهای متفاوت بود، انسان سعی کرد با تقسیم آن، هر بخش را از زاویه ای خاص در قالب علمی و عنوانی خاص بررسی کند. سیستم دانشگاهی حال حاضر دقیقاً منطبق بر همین رویکرد است. دانشکده های مختلف مانند دانشکده برق، عمران، مکانیک، هنر و ... که در هر دانشکده باز بصورت ریزتر تقسیم بندی گروههای علمی وجود دارد. چون من مکانیک خواندم، از رشته ی تحصیلی خود مثال میزنم، این رشته تقسیم میشود به مکانیک جامدات و سیالات، در بخش سیالات تقسیم بندی انتقال حرارت و ترمودینامیک و ... باز در هر بخش به اجزا ریزتر تقسیم بندی میشود و این ریز شدن ادامه پیدا میکند. ضمن اینکه علاوه بر این تقسیم شدن، در هر بخش هم از زوایای مختلف به موضوعات پرداخته میشود. این نوع سیستم آموزشی باعث میشود فردی که از دانشگاه فارغ التحصیل میشود فقط در یک موضوع خاص از این دنیای بیکران فهم و بینش داشته باشد و پر واضح است که برای هدف اولیه که همانا شناخت کل دنیا بود، باید تمام فارغ التحصیلان در رشته های مختلف را در کنار یکدیگر جمع کنیم، تا شاید به مطلوب اولیه برسیم. البته این راه حل تقریباً غیرممکن است و اگر بر فرض ممکن شود، موثر نیست، زیرا از اساس این نوع نگرش مشکل دار است. باز با یک مثال موضوع را توضیح میدهم؛ من عاشق بسکتبال هستم، در مسابقات حرفه ای بسکتبال در آمریکا که مهد بسکتبال دنیا محسوب میشود، هر سال تیمی از بازیکنان برگزیده با عنوان All-Stars تشکیل میشود و با تیمهای مختلف مسابقه برگزار میکنند. بوضوح در این مسابقات این موضوع به چشم میاید که با وجود حضور بهترین بازیکنان در یک تیم، آن تیم به اندازه ی مجموع قدرت آن بازیکنان در مقابل حریفان، قوی حاضر نمیشود و حتی از بعضی تیم ها شکست هم میخورد. این موضوع در تیم های کهکشانی فوتبال مثل رئال مادرید هم تجربه شده است. این مثال برای خود من بیانگر این موضوع است که مجموع اجزا همیشه برابر کل نیست. ضمن اینکه این موضوع در مواردی که یک کل از اجزایی تشکیل شده که تفکیک آنها کلاً خاصیت آنرا عوض میکند کاملاً روش غیرمنطقی خواهد بود. مثلاً اگر شما آب را در شرایط آزمایشگاهی به ذرات تشکیل دهنده اش یعنی هیدروژن و اکسیژن تجزیه کنید و بعد دوباره هیدورژن و اکسیژن را در یک محفظه کنار هم بگذارید آب تشکیل نمیشود. حال چه برسد موارد غیرمادی مثل روح و عالم غیب هم در دنیای ما دخیل شود. دیگر روش تفکیک برای شناخت، عملاً به بیراهه رفتن است. امروز ایمیلی به عنوان طنز به دستم رسید با این مضمون که مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او می گوید « شن» مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
فکر میکنم این طنز مثال خوبی برای این مطلب است که بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.
از قدیم گفتند "تفرقه بینداز و حکومت کن" وقتی افراد را از نظر ذهنی از هم جدا کردی، دیگر جمع آنها همان قبلی نیست، حتی اگر از نظر فیزیکی همان تعداد افراد باشند. در هر صورت تا اینجا قصد داشتم این موضوع را با مثال های مختلف توضیح بدهم که این روش تقسیم کل به اجزا، رویکردی است که در تاریخ بشر وجود داشته و تا به امروز ادامه پیدا کرده و هر چه جلوتر هم میرود، شدت تاثیر و استفاده از آن در زندگی بشر افزایش میابد.
این نوع سیستم آموزشی جزئی نگر، موارد دیگری را هم با خود به همراه داشته که بسیار بر نوع نگاه بشر به زندگی تاثیر گذاشته است؛ یکی از مهمترین تاثیرات، عدم توانایی برای مقابله با مشکلات واقعی زندگی بود. این موضوع را باز هم با مثالی توضیح میدهم که خودم به خوبی آنرا لمس کرده ام. در این سیستم آموزشی همیشه به ما یک سوال شسته رفته میدادند که تعداد معلومات مساوی یا بیشتر از مجهولات بود و از ما میخواستند بر اساس معلومات مسئله، مجهولات را بدست آوریم؛ یعنی هم صورت مسئله کاملاً مشخص بود و هم مجهولات مورد نیاز. در واقع طراح مسئله از قبل هم جواب را میدانست و هم سوال را به نحوی طرح میکرد که دانش آموز با روشی مشخص به جواب مورد نظر برسد. در بسیاری از موارد حتی روش حل هم مشخص بود و در واقع دانش آموز تبدیل به یک ربات میشد. مثلاً میگویند ضلع مربعی 2 واحد طول دارد، مساحت آن چقدر است؟ در این مسئله هم معلومات مسئله مشخص است که طول مربع است و هم مجهول، که مساحت است و روش حل هم که مشخص. اما در دنیای واقعی اصلاً معلمی وجود ندارد که مسئله را برای ما طرح نماید و به ما بگوید معلومات و مجهولات چیست! یکی از معضلات بسیار رایج در دنیای مدرن این است که افراد از مشکلاتی رنج میبرند که خودشان نمیدانند آن مشکلات چه هستند! یعنی حتی مشکلات خود را نمی توانند تعریف کنند، چه برسد که برای آن به دنبال راه حل باشند. بسیار این موضوع را تجربه کردم که حالم گرفته است و خودم هم نمیدانم دلیل این بدحالی چیست! ضمن اینکه در سیستم آموزشی که ما عمری در آن غوطه ور هستیم، بسیاری از سوالات و مشکلات از هم مستقل هستند، مثلاً اگر من در برگه ی امتحانی سوال اول را نتوانم جواب بدهم یا اشتباه جواب بدهم در جواب سوال دوم تاثیری ندارد. اما در دنیای واقعی همه چیز به هم چیز مرتبط است. این موضوع به نحوی در تئوری "اثر پروانه ای" هم مطرح میشود. ویکی پدیا مینویسد: "اثر پروانهای نام پدیدهای است که به دلیل حساسیت سیستمهای آشوبناک به شرایط اولیه ایجاد میشود. این پدیده به این اشاره میکند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوبناک چون جو سیارهٔ زمین (مثلاً بالزدن پروانه) میتواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود." همه خوب این موضوع را در زندگی لمس کرده ایم که تغییر هر چیز بر روی چیز دیگری در زندگی تاثیر میگذارد و این موضوع حل مشکلات واقعی را بسیار پیچیده میکند. زندگی به نحوی تعامل تضاد ها است. یعنی حتی خواسته های یک شخص با هم در تضاد هستند، چه برسد به خواسته های افراد مختلف با هم. من هم میخواهم کتاب بخوانم، هم میخواهم با دوستانم به سینما بروم، این دو موضوع به طور همزمان قابل انجام نیستند و اجرای یکی به معنی عدم اجرای دیگری است و این یعنی این دو موضوع ساده در یک زمان در تضاد با هم هستند. همیشه میگویم اگر در بهشت فقط خواسته ها مثل اینجا با هم در تضاد نباشند کفایت میکند...
موضوع بعدی که زندگی انسان را بخصوص بعد از انقلاب صنعتی دچار تغییر کرد، بحث تولید انبوه و صنعتی شدن بود. انسان خواستار تصرف در منابع دنیا و استفاده از آنها جهت تولیدات خود بصورت مکانیزه و انبوه بود و برای این موضوع نیاز به نیروی انسانی داشت که با دنیای ماشینی که در حال شکل گیری بود، خود را تطابق دهد. به نظرم بهترین بیان برای این موضوع فیلم "عصر جدید" چارلی چاپلین است. در آن به خوبی این موضوع را به تصویر میکشد که فرد تبدیل به یک ربات یا قطعه در خط تولید میشود که از او فقط انجام یک عمل خاص (بطور مثال بستن یک پیچ) را انتظار دارند. این موجود شاید حتی نداند محصول نهایی خط تولیدی که او در آن مشغول به فعالیت است چیست. در این دنیای ماشینی انسان باید فقط همانطور عمل میکرد که به درد این خط تولید بزرگ میخورد و به چیزی به جز وظیفه ای که به او محول شده بود نباید فکر میکرد. این نوع شرایط کار باعث شد که انسان خیلی از خصوصیات خود را از دست بدهد. تا قبل از این انسان دارای تخیل و نبوغ بود. بطور مثال در گذشته وقتی خورشیدگرفتگی رخ میداد یا صاعقه های مهیب اتفاق میفتاد انسان تصور میکرد که این نشانه عذاب الهی است. در اینجا نمیخواهم بحث فقهی بکنم، اما در مورد نماز آیات هم بعضی اوقات ترس از یک واقعه نماز آیات را واجب میکند، اما در حال حاضر خیلی افراد به این موضوع استناد کرده و چون دیگر تخیلی مبنی بر عذاب الهی وجود ندارد و ترسی نیست، حکم به عدم نیاز اقامه نماز آیات میدهند.
اسطوره های دنیای کهن نشانه ای از تخیل و ذهن فرامادی بشر در آن زمان است که دنیای مدرن کاملاً آنها را تبدیل به داستانهایی کرد که فقط برای سرگرمی نقل میشوند و دیگر باوری پشت آنها نیست. همین تغییر روحیات در دنیای امروز مشکل ساز شده است و همان اراده ای که برای تولید انبوه، انسان ربات گونه میخواست، حال نیاز به خلاقیت دارد تا بتواند جلوتر برود، و این پارادکس قرن بیستم بود. انسان باز باید از ربات تبدیل میشد به همان بشر خلاق، با تخیلات متعدد، تا تخیلات خود را به واقعیت تبدیل کند. باید باز احساس را وارد کار میکرد. باید به کارش عشق میورزید تا از رقبا پیشی بگیرد. عشق، موضوعی است که در نوشتاری دیگر بصورت مفصل به آن میپردازم، اما بر همگان مشخص است که از تمام عرصه های زندگی بشر حذف شد و به یک کلیشه خاص در خصوصی ترین احوالات بشر تبدیل شد. همانگونه که اگر در یک زندگی زناشویی اگر عشقی در میان نباشد به نظر من فحشایی بیش نیست، و یک جور معامله محسوب میشود، در بقیه وجوه زندگی مانند کار، تحصیل، روابط اجتماعی و ... هم اگر عشق نباشد، فحشا بهترین تعریف است. فردی که عاشق کارش، رشته تحصیلیش و در کل روش زندگیش نباشد و مثلاً فقط کار کند که پول در بیاورد، در آینده قطعاً "پشیمانم" یکی از مهمترین واژگان زبانش خواهد بود. پدرم بعضی اوقات غذا میپزد و انصافاً بعضی غذاها را هم خوب میپزد، هر بار که غذای خوش مزه ای میپزد، میگوید این غذا را با عشق پختم، برای همن خوشمزه شد! با خودم فکر میکنم وقتی یکسری مواد غذایی به عشق آشپز واکنش نشان میدهند و یک مجموعه از آنها ترکیبی به صورت یک غذای خوشمزه میشود، چطور عشق بر روی موجودات زنده ای مثل انسان و روابط آنها تاثیر ندارد؟! قطعاً تاثیر دارد...
گفتم بعضی بعد از یک عمر زندگی از زندگی خود پشیمان میشوند، یکی از عواملی که باعث میشود این احساس پشیمانی در دنیا امروز گریبانگر بشر شود و بیماری افسردگی بسیار شایع باشد انجام اموری است که انسان به درستی آن اطمینان ندارد و یا بعد از سالیان طولانی متوجه اشتباه بودن آنها میشود. در دنیای ماشینی انسان فرصت فکر کردن به کارها را ندارد و فقط باید کارها را انجام دهد. بهترین حالت این است که کارها را درست انجام بدهد، اما فرصت آنرا ندارد که به ذات عملی که انجام میدهد فکر کند که آیا اصلاً آن کار درست است یا نه؟ یعنی فرق زیادی بین انجام کار درست و درست انجام دادن یک کار است. مثال مناسب برای بیان فرق بین این دو موضوع، مثال پارو زدن و سکانداری است، کسی که صرفاً پارو میزند دارد یک کار را خوب انجام میدهد ولی معلوم نیست مسیر را درست میرود و به خشکی میرسد یا نه، اما کسی که سکانداری میکند، جهت حرکت را لحظه به لحظه بررسی میکند و در جهت درست قایق را هدایت میکند. اگر یک کار اشتباه را هر چقدر هم درست و خوب انجام بدهیم در انتها اگر خیلی باهوش باشیم به همان پشیمانی میرسیم. در گذشته انسان تا این حد درگیر دل مشغولی های دنیای مدرن نبود و فرصت کافی برای فکر کردن به زندگی خود را داشت به همین جهت زندگی برای او معنا پیدا میکرد و کمتر خبری از افسردگی و پوچی در بین گذشتگان بود. برای مثال در مقاله ای میخواندم که اگر 3 عنصر موبایل، لپ تاپ، و تلویزیون را از زندگی بشر حذف کنن، در روز 6 ساعت وقت اضافی می آورد، و این زمانی است برای فکر کردن، بماند که بعضی از این وسایل دنیای مدرن بیماری هایی را هم با خود به همراه داشته اند که یک نمونه اش اعتیاد خود من به اینترنت است!
حال که بحث به بیماری رسید باید بگویم که انسان حتی در زمینه نگاه بیولوژیک به خود و درمان بیماری های خود ماشینی شده است. در حالت معمول، یک ماشین بهترین حالت خود را در هنگام خروج از خط تولید دارد، یعنی همیشه یک ماشین نو بهتر از یک ماشین کهنه است. دلیل این موضوع این است که معیار خوب یا بد بودن یکسری نرمال های از قبل تعریف شده است؛ مثلاً فشار هوای تایر ماشین باید در یک حد مشخص باشد تا بهترین کارکرد را داشته باشد، هر چند یک بار هم با مراجعه به تعمیرگاه میزان فشار هوای تایر چک میشود و چنانچه با مقدار نرمال فاصله داشته باشد، آنرا به مقدار نرمال میرسانند. در پزشکی جدید هم همین شیوه را استفاده کرده و مثلاً برای فشار خون یک نرمال تعریف کرده و سعی در حفظ این فشار خون در حد نرمال دارند، در صورتیکه انسان ماشین نیست که بصورت ماشینی با آن برخورد شود و با بالا بردن فشار حتماً مکانیزم های دیگری از بدن هم درگیر میشوند. انسان موجودی است که اتفاقاً گذر زمان آنرا نسبت به زمان تولدش ارتقا میدهد و این ارتقا در روح او نشانه کمال او محسوب میشود. روح دقیقاً موضوعی است که انسان در دنیای مدرن آنرا فراموش کرده یا او را بصورت تفکیک شده از جسم میبیند. در صورتی که در پزشکی کهن، بسیاری از امراض جسمی را ناشی از ناراحتی های روحی میدانستند و برای آن درمان های غیرجسمی انجام میدادند. به همین علت هم در بسیاری از قبایل، ریش سفید قبیله، حکیم و طبیب و .. همه یک نفر بود. یعنی روح و چیزهایی که ما امروز از آن به ماوراالطبیعه یاد میکنیم در زندگی عادی افراد ساری و جاری بود.
همه ی این تغییرها و بسیاری تغییرات دیگر که من از آنها آگاه نیستم، باعث شد که زبان انسان هم تغییر کند. انسانی که وجوه مختلف زندگیش تغییر میکند، قطعاً زبانش هم تغییر میکند. کتابهای دنیای مدرن با کتابهای گذشته ار نظر ماهیت کاملاً متفاوت شدند. امروز کتابهای تخصصی در ریزترین موضوعات نوشته میشود و این ناشی از همان سیستم آموزشی است که در بالا به آن اشاره کردم. دیگر کتابهای مقدس آن مفهومی که در گذشته برای نوع بشر داشتند را از دست دادند و به کتابی که صرفاً جنبه ی قدسی دارند تبدیل شدند، نه کتابی برای زندگی کردن. دیگر کسی زبان را برای ذات زبان نمیخواهد، بلکه برای انتقال مفاهیمی که برای تصرف دنیای مادی لازم است میخواهد. این نوع نگرش به زبان و عدم فهم کتاب های مقدس مانند قرآن نتیجه ی ناخودآگاه تغییر روش زندگی بشر است، یعنی این نوع زندگی، فهم آن نوع بیان را ندارد. به یاد حرف آقای عجمی میافتم که از جوانان نسل پیتزاخور خطاط بیرون نمی آید...
اگر تا به حال درست قرآن را نفهمیدیم، یا بهتر بگویم چیز زیادی از قرآن نفهمیدیم، بعد از این هم اگر همان آدم قبلی باشیم، چیز بیشتری نخواهیم فهمید! باید تغییر کنیم تا فهممان هم تغییر کند، نمیدانم چگونه؟! فقط میدانم که باید تغییر کرد. در کلاسهای مدیریت به ما یاد میدهند که در یک سازمان باید یک گروه صرفاً مشکلات سازمان را پیدا کنند و گروهی دیگر به دنبال راه حل برای آن مشکلات باشند و این دو گروه باید کاملاً از هم مستقل و مجزا باشند، زیرا اگر همان گروهی که وظیفه پیدا کردن مشکلات سازمان را دارد، وظیفه حل آنها را هم داشته باشد بصورت ناخودآگاه مشکلاتی را که نمیتواند حل کند را نمیبیند! ما هم به نظرم برای تغییر باید از هم کمک بخواهیم، باید به دیگران اجازه دهیم که مشکلات ما را ببینند و به ما گوشزد کنند و خودمان مشکلاتی که آنها دیده اند را حل کنیم تا شاید تغییر کنیم، به امید آنکه این تغییرات در فهم بیشتر قرآن ما را یاری کند...
در وطن خویش غریب
در بیان وصول به حضرت خداوندی بی اتصال و انفصال - ادامه
هر که را کمند عنایت در گردن افتاد، آنجا اوفتاد و هر که را گردن به سلسله ی قهر بربستند آنجا بستند، « السعیدُ مَن سَعِدَ فی بَطنِ امّهِ و الشّقیُ مَن شقی فی بطنِ امّهِ». رقم کفر بر ناصیه ی ابلیس پیش از وجود او کشیده بودند، که « و کانَ من الکافرین» (سوره 2، آیه 34 و سوره 38، آیه 74)، داغ لعنت بر جبین او بی او نهادند، که « و اِنَّ علیک لعنتی الی یومِ الدّین» (سوره 38، آیه 78). در ازل حضرت عزّت بدین کلام متکلّم بود، این واقعه امروزین نبود. این رنگ گلیم ما بگیلان کردند. مرغانی که امروز گرد دام محبّت میگردند و دانه ی محبّت میچینند، گردن این دام و حوصله ی این دانه از عالمی دیگر آورده اند. چنان که مؤلف گوید بیت
اصل و گهر عشق ز کانی دگرست منزلگه عاشقان جهانی دگرست
وان مرغ که دانه ی غم عشق خورَد بیرون ز دو کون، زاشیانی دگرست
شرر آتش عشق در دل سنگ صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند، که « ثمَّ رَشَّ علیهم من نورهِ فَمَن اَصابَهُ ذاک النّور فقد اهتَدی و مَن اَخطاهُ فقد ضلّ».
اما در اظهار آن شرر از سنگ به آهن حاجت آمد. آهن کلمه ی «لااله الّا الله» را بفرستادند، که «اُمِرتُ اَن اُقاتِلَ النّاس حتّی یقولوا لااله الّا الله» و فرمودند که به تصرف « واَذکروا اللهَ کثیراً لعلّکم تفلِحون» (سوره 8، آیه 45) چندان این کلمه ی آهن صفت را بر سنگ دل زنید که شرر آتش عشق که در هر ددو تعبیه است به ظهور بپیوندد.
و آنگه در ظلمت نفس امّاره به چشم حقارت منگر همچو ملایکه که گفتند « اَتَجعلُ فیها مَن یُفسِدُ فیها» (سوره 2، آیه 30) اطفال کار نادیده ی «اِنّی اَعلَمُ مالاتعلمون» (سوره 2، آیه 30) بودند. چون اسم خلیفه شنیدند، درنگریستند، ظلمت نفس ندیدند، از سیاهی برمیدند. ندانستند که آب حیات معرفت در آن ظلمت تعبیه است. زیرا که شرر آتش عشق چون از سنگ دل و آهن کلمه ظاهر شود، اطلس روحانیت اگر چه بس گرانبهاست و لطیف است قابل آن شرر نیاید.
اینجا آن سوخته ی سیاهروی نفس انسانی باید تا بی توقف به جان و دل برباید « و حَمَلَها الانسانُ اِنّهُ کانَ ظلوماً جهولاً» (سوره 33، آیه 72) و میزبانی آن آتش غیبی تا مقیم عالم شهادت گردد. جز از صفات بشری نیاید که «فاذکُرونی اَذکُرکُم» (سوره 2، آیه 152) و اگر یک دم ازین غذا نیابد آن مهمان غیبی نپاید که « نسُوا الله فَنَسیَهُم» (سوره 9، آیه 67).
هرچند که از شجره ی انسانی، شاخی از صفات بشری سر برمیزند، عاشق صادق به دست صدق تبر «لااله» در بن آن شاخ میزند و بر آتش «الّاالله» میاندازد. آن آتش بر قضیه ی «اَذکُرکُم» درومی آویزد و چندان که وجود هیزمی ازو میستاند، بدل آن وجودِ آتشی به وی می دهد. تا جملگی شجره ی انسانی با شاخ های بشری و بیخ های ملکوتی روحانی به خوردِ آن آتش دهد و آتش در جملگی اجزاءِ وجود آن شجره روشن کند تا وجود شجره جمله صرف آتش شود. تا اکنون اگر شجره بود، اکنون همه آتش است. وصال حقیقی اینجا دست دهد. چنان که مؤلف گوید. بیت
از عشق مهی چو بر لب آمد جانم گفتم بکنی به وصل خود درمانم
گفتا اگرت وصال ما میباید رو هیچ ممان تو، تا همه من مانم
چون شجره ی اخضر نفس انسانی فدای آتش حقیقی گشت، که « الّذی جَعَلَ لکم من الشّجرِ الاخضرِ ناراً» (سوره 36، آیه 80)، آنگه آتش بر زبان شجره ندا میکند که ای بی خبران من آتشم نه شجره. « نودِیَ مِن شاطی ءِ الوادیِ الاَیمَنِ فی البُقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی اِنّی انا اللهُ » (سوره 28، آیه 30).
مسکین حسین منصور را چون آتش همگیِ شجره فرو گرفت، شجره هنوز تمام ناسوخته شعله های «انا الحق» ازو برآمد. اغیار بر حوالی بودند، از شعله ی «انا الحق» بخواستند سوخت، لطف ربوبیّت ایشان را دستگیری کرد. گفت خاصیت این آتش آن است که هر که در آن باشد و هر که در حواللی آن باشد بر هر دو مبارک بود که « اَن بورِک من فی النّارِ و من حولها» (سره 27، آیه 8). ای حسین این آتش بر تو مبارک است، اما آن ها را که بر حوالی اند بخواهد ساخت، باید که بر ایشان هم مبارک باشد. بر دوست مبارکیم و بر دشمن هم.
آخر بر این آتش کم از عود نتوان بود، که چون آتش در اجزای وجود او تصرّف کند، نَفَس خوش زدن گیرد. آتش بر عود مبارک است که بوی نهفته ی او را آشکارا می کند و اگر آتش نبودی فرقی نبودی میان عود و چوب های دیگر. عزّت عود به واسطه ی آتش بود، چون آتش بر عود مبارک آمد، عود بشکرانه، وجود در میان نهاد. گفت من تمام بسوزم تا آتش بر اهل حوالی من هم مبارک باشد، تا رُستی نکرده باشم که راه جوانمردان نیست. لاجرم هرچند عود بیش میسوخت، اهل حوالیش را بیش میساخت.
بر آتش عشق تو بسوزم گر سوختن منت بسازد
گفتی که بباز جان چو مردان عاشق چه کند که جان نبازد
حسین نیز صوفیانه به قدم استغفار بایستاد، وجود بشری به خرقه در میان نهاد. گفت: « الهی اَفنَیتُ ناسوتیّتی فی لاهوتیّتکَ فبحقِّ ناسوتیّتی علی لاهوتیّتک اَن تَرحمَ علی مَن سَعی فی قَتلی». ما به کلی شجره ی وجود انسانی را چون عود فدای آتش عشق تو کردیم، تو به لطف خویش مشام ساعیان این سعادت را که بر حوالی این آتش اند به طبیب رحمت معطّر گردان، تا بریشان هم مبارک باشد.
ای حسین، اگرچه آتش عشق ما در شجره ی انسانی تو افتاده بود و شعله های آتش « انا الحق» ازو برمیخاست، اما چون تمام نسوخته بود، آن شعله ها از دود انانیّت ازو برمیخاست درباختی، و به آتش ابتلای ما بسوختی، خاکستر تو را بفرماییم تا بر آب اندازند و نقاب حجاب از جمال کمال تو برداریم، تا بر روی آب آتش وجود بی دود در جلوه گری « الله الله» آید و عنایت بی علّت ما معلوم خاص و عام جهانیان گردد، که « اِنَّ الله لایَظلِمُ مِثقالَ ذرّهٍ» (سوره 4، آیه 39) الایه.
پروانه صفتان جانبازِ عالم عشق که کمند جذبه ی الوهیّت در گردن دل ایشان درعهدِ اَلَستُ افتاده است، امروز چندان به پر و بال درد طلب گِرد سُرادقات جمال شمع جلال حضرت پرواز کنند، که بر قضیه ی « مَن تقرَّبَ الیّ شبراً تقرّیتُ اِلیهِ ذِراعاً» یک شعله از شعله های آن شمع « و نحنُ اقربُ الیه من حبلِ الورید» (سوره 50، آیه 16) استقبال کند و به دست « جَذبهٌ مِن جذَباتِ الحقّ تُوازی عَمَل الثقلین» (سوره 24، آیه 35) او را در کنار وصال کشد، که « یا ایّتُها النّفس المطمئنّه اِرجعی الی ربِّکَ راضیهً مرضیهً». تا چند به پر و بال پروانگی « وَ خُلِقَ الانسانُ ضعیفاً» (سوره 4، آیه 27) گرد سرادقات جمال ما گردی؟ تو بدین پرو بال در فضای هوای هویّت طَیَران نتوانی کرد. بیا این پر و بال در میدان « والذّین جاهدوا فینا» (سوره 29، آیه 69) در باز، تا بر سنّت « لَنَهدینّهِم سُبُلنا» (سوره 29، آیه 69) پر و بالی از شعله ی انوار خویش تو را کرامت کنیم، که « یَهدی اللهُ لِنورهِ مَن یشاءُ» (سوره 24، آیه 35).
ای دل در این ره به قیل و قالت ندهند جز بر در نیستی وصالت ندهند
وآنگاه دران هوا که مرغان وی اند تا با پر و بالی، پرو بالت ندهند
تا اکنون که به پر و بال خویش میپریدی پروانه ای دیوانه بودی. اکنون که به پرو بال ما میپری یکدانه ای یگانه شدی. اکنون از مایی نه بیگانه، بلکه همه مایی. از میان برگیر بهانه، هم دُری و هم دُردانه، هم جانی و هم جانانه.
تو جانی و پنداشتستی که شخصی تو آبی وانگاشتستی سبویی
بعد از این تو به تو نیستی، زیرا که از تو بر تو جز نامی نیست.
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است ز من بر من و باقی همه اوست
پایان فصل بیستم از باب سیم
ملاحظاتی در مورد قرآن بر سر گذاشتن در شبهای قدر
چهارمین عملی که شیخ عباس قمی در اعمال مشترک شبهای مبارک قدر، در مفاتیحالجنان توصیه کرده است قرار دادن قرآن بر سر و خواندن این دعا است: اللَّهُمَّ به حق هَذَا الْقُرْآنِ وَ به حق مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ به حق کُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فِیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیْهِمْ فَلا أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ؛ یعنی:«خدایا بهحق این قرآن و بهحق کسیکه به وسیله او آن را فرستادی، و بهحق هر مؤمنی که در قرآن او را ستودی و بهحق تو بر آنها و بهحق خودت که هیچ کس جز خودت به آن آشنا نیست» پس ده مرتبه بگوید «بِکَ یَا اللَّهُ» ده مرتبه «به محمد»، ده مرتبه «به علی»، ده مرتبه «بِفَاطِمَةَ»، ده مرتبه «بِالْحَسَنِ»، ده مرتبه «بِالْحُسَیْنِ»… تا ده مرتبه «بِالْحُجَّةِ»
با وجودیکه این مراسم و دعا هم از نظر سند و هم از نظر محتوا دارای اِشکال است، همواره در مراسم احیا خوانده میشود و حتی از مهمترین بخشها و از ضروریات مراسم شبهای قدر به حساب میآید
الف- آقا شیخ عباس قمی این مراسم و دعا را در کتاب مفاتیحالجنان، بدون ذکر هیچ سندی، آورده است. ایشان حتی این دعا را توصیه هیچ امامی هم ندانسته و مشخص نمیکند که به چه دلیل شرعی یا عقلی این مراسم از اعمال مشترک همه شبهای قدر است و چه چیزی باعث شده است که ایشان آن را به مؤمنین توصیه کنند
ب- تحقیق درباره سند این دعا، ما را تنها به دو کتاب اقبال الاعمال سید بن طاووس (ص ۱۸۷) و بحار الانوار مرحوم مجلسی (ج ۹۵، ص ۱۴۶) راهنمایی کرد و در هیچ کتاب دیگری از آن خبری نیست. در هر دو کتاب عیناً یک عبارت آمده بود و تقدم سید بن طاووس بر مرحوم مجلسی و اشتراک عبارت هر دو، مشخص میکند که احتمالاً مرحوم مجلسی آن را از سید بن طاووس نقل کرده است
ج- سید بن طاووس این دعا را از کتاب غیر معتبری به نام إغاثة الدّاعی نقل کرده است که در آن کتاب این دعا را به امام صادق(ع) نسبت داده است. در این کتاب هیچ سلسله سندی برای این انتساب ذکر نشده است. یعنی نویسنده کتاب مشخص نکرده است که چه کسانی این دعا را از امام صادق(ع) برای او نقل کردهاند یا ایشان آن را از چه کتابی اقتباس کرده است.
د- بنابر آنچه گفته شد سند این دعا، از نظر علمای رجال، مرسل و بیاعتبار است. شاید بههمین جهت صاحب کتاب مفاتیحالجنان از انتساب این مراسم و دعا به امام صادق(ع) خودداری کرده است. شاید ایشان اگر میدانست روزی این دعا جزء ضروریات مراسم شیعیان میشود و برای عوام و خواص تا این حد اهمیت پیدا میکند، که با آداب و روضهخوانی خاص برای هر یک ائمه انجام میگیرد، آن را اصلاً در کتاب خود نقل نمیکرد
البته دعا اگر مضمون درستی داشته باشد نیازی به سند ندارد. نکته اساسی این است که مضمون این دعا تناسب چندانی با ادعیه اصیل اهل بیت(ع) ندارد. نه مطلب مهمی در عبارت آن وجود دارد و نه با توحید و ادب توحیدی، که در ادعیه امامان شیعه(ع) موج میزند، هماهنگ است. مقایسه دعای کمیل امام علی(ع)، دعای عرفه امام حسین(ع) و ابوحمزه امام سجاد(ع) با این دعا، بهخوبی تفاوت ادعیه ائمه(ع) با دعاها و مراسم ساختگی همچون این مورد را، مشخص میکند. به نظر میرسد که این مراسم و دعا، ساخته رمالان و دعانویسان صوفی مسلکی باشد که سالها بعد از غیبت امام زمان (عج) آن را اینگونه تنظیم کردهاند زیرا:
نخست اینکه ائمه در هیچ جا نام خود را در ردیف نام پیامبر(ص) قرار نمیدهند، چه رسد به اینکه نام خود را در عرض نام خدا قرار داده و توصیه کنند به همان میزان که نام خدا را صدا میزنند، ده مرتبه نام پیامبر(ص) و ده بار نیز نام تک تک ائمه(ع) را به ترتیب صدا بزنید و خدا را به آنان قسم دهند.
دیگر اینکه ائمه(ع) در دعاهای خود نام ائمه بعد از خود را ذکر نمیکردهاند. این دعا چگونه میتواند از امام صادق(ع) باشد، تا آنجا که حتی بزرگترین شاگرد امام صادق(ع)، یعنی زراره بن اعین، نام امام بعد از استاد خود امام صادق(ع) را نمیدانست و بعد از وفات امام صادق(ع) فرزند خود را به مدینه فرستاد، تا جانشین او را بشناسد.
http://www.m-nasr.com/?p=1156
الهیّاتِ کافری (به جای رمضانیّه)
شیخ سرفهای کرد و ادامه داد: «ذکر لا اله الّا اللّه برترین اذکار است و آخرین درجهی ایمان. چرا؟ زیرا جامع مقام کفر و ایمان است. ابتدا میگویی: خدایی نیست (لا اله) بعد میگویی مگر خداوند یگانه (الّا اللّه). آن ذکری که جامع مقام کفر و ایمان باشد، برترین اذکار است. من بارها گفتهام که بر کافریِ کسی طعنه مزنید. کسی چه میداند، شاید این کافری مقدّمهی ایمان باشد. همهی ما برای مؤمن شدن ابتدا باید کافر شویم، کافر به همهی خدایان ریز و درشت. کفر مقدّمهی ایمان است و بلکه جزیی از ایمان است؛ یعنی بعد از اینکه به اللّه مؤمن شدی، کافی نیست صرفاً بگویی اللّه، بلکه همچنان باید قبل از اللّه بگویی لا اله الّا اللّه، یعنی کافریّت خود را علی الدّوام در میان آوری تا مؤمن باشی و مؤمن بمانی. خلاصه اینکه بر کافری کسی طعنه مزنید. شاید دری باشد به ایماناش.»
«شیخنا! اگر کسی در کافری مقام کرد و از آنجا رهی به دهی نگشود، چه؟» کافری از گوشهی خانقاه پرسید.
«در این صورت، حظّ او از حقیقت در این عالم، به قدر وجه سالبهی حقیقت بوده است. کفر حقیقی، درجهای از ایمان است، حتّی اگر به ایمانِ ایجابی منتهی نشود. بیخدایی، از پرستش خدایان دروغین، همانا به مراتب به حقیقت نزدیکتر است، زیرا بیخدایی، مصداق «لا الهیّت» است که نیمهای از راه حقیقتِ الوهی است. اگر کافر، در مقامِ لا الهیّت، جدّ و جهدی کرده و خلوصی ورزیده باشد، انشاءاللّه معذور و مأجور است عند اللّه. جان کلام اینکه (شیخ دستی به ریشاش کشید، لحظهای درنگ کرد و ادامه داد) اگر دین ندارید، لا اقل کافر باشید».
شیخ دست به دعا برداشت: «خدایا نکند که «نه کافر-نه مؤمن» از دنیا رویم که خسران مبین است، ایمانمان نمیدهی، مقام کافری عطا کن! خدایا چنان کن سرانجام کار، که گر مؤمن از دنیا نمیرویم، کافر از دنیا برویم.»
شیخ سخن تمام کرد: «بالنّبی و آله».
کافران و مؤمنان صلوات فرستادند.
http://mirdamadi.malakut.ir/2011/08/post_368.html
در بیان وصول به حضرت خداوندی بی اتصال و انفصال
قال الله تعالی «ثُم دَنی فَتَدلّی فَکانَ قابَ قوسینَ اَو اَدْنی» (سوره 53، آیه 8 و 9) وقال «وَ اَنَّ اِلی ربِّکَ المُنتهی» (سوره 53، آیه 42).
و قال النبی صل الله علیه و سلم «اَوحَی اللهُ تعالی اِلی عیسی و قالَ تَجَوَّعْ تَرَنی تَجَرَّدْ تَصِلْ اِلَّیَ»
بدان که وصول به حضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است به جسم، یا عرض به جسم، یا علم به معلوم، یا عقل به معقول، یا شی به شی، تعالی الله عن ذلک علّواً کبیراً.
و دیگر آن که وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است، بلکه از عنایت بی علّت و تصرّف جذبات الوهیّت است. شیخ ابوالحسن خرقانی قِدس الله روحه گوید: «راه به حضرت عزّت دو است. یکی از بنده به حق و یکی از حق به بنده. آن راه که از بنده به حق است همه ضلالت بر ضلالت است و آن راه که از حق به بنده است همه هدایت بر هدایت است».
موسی علیه السلام از راه خود رفت که «و لَمَّا جاءَ موسی لِمیقاتِنا» (سوره 7، آیه 143) لاجرم چون گفت « اَرِنی اَنْظُر الیک» (سوره 7، آیه 143) بنما تا ببینیم، گفتند « لَن تَرانی» (سوره 7، آیه 143) ای موسی از راه خود آمدی، نبینی ما را. این حدیث به کسی ندهند که از درِ خود درآید، بدان دهند که از خود به درآید. چنان که مؤلف گوید. بیت
با عشق جمال ما اگر همنفسی یک حرف بس است اگر برین در تو کسی
تا با تو توئّی توست در ما نرسی در ما تو گهی رسی که در ما برسی
امّا خواجه علیه السلام را چون از راه حضرت بردند که « سبحان الّذی اَسری بعبده لیلا» (سوره 17، آیه 1)، از «قاب قوسین» درگذرانیدند و به مقام «اوادنی» رسانیدند و هرچه لباس هستی محمّدی بود از سر وجود او برکشیدند که « ما کانَ محمدٌ اَبا اَحدٍ مِن رِجالِکم» و خلعت صفت رحمت درو پوشانیدند و آن صورت رحمت را به خلق فرستادند. چون میرفت محمد بود و چون می آمد رحمت بود که « و ما اَرسَلناکَ اِلّا رحمة للعالمین».
لاجرم در کمال وصول و رفع اِثنَینیّت و اثبات وحدت این بشارت، به پای بشکستگان امّت و ضعفای ملّت رسانیدند که اگر بُراق همّت هرکس از سدّه ی آستانه بشریت به سدرة المنتهی روحانیت نتواند برآمد تا از وصول به حضرت خداوندی ما برخوردار شود، هم آنجا سر بر عتبه ی خواجه نهد و کمر مطاوعت او بر میان جان بندد که آنجا دوگانگی برخاسته است و یگانگی بنشسته. هر که او را یافت ما را یافت « مَن یُطِع الرّسولِ فَقَد اَطاعَ اللهَ» (سوره 4، آیه 80). بیگانگی ای نیست، تو مایی ما تو. « اِنَّ الّذین یُبایعونَکَ اِنَّما یُبایعونَ الله» (سوره 48، آیه 10).
پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که « و اَنَّ الی ربّک المنتهی»، در مبدأ اولی و عهد « الست بربّکم» بر طینت رو حانیت و ذرّه ی انسانیت او خمیرمایه ی رشاش نور خداوندی نهاده اند، که «اِنَّ اللهَ خلقَ الخلقَ فی ظلمةٍ ثمّ رَشَّ علیهم مِن نوره» و در تجرّع جام الست ذوقی به کام جان ایشان رسانیده اند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود. زندگی آن قوم بدان ذوق است و قصد آن نور همیشه به مرکز و معدن خویش است و با این عالم هیچ الفت نگیرد و یک دم به ترک آن شُرب و مَشرب نگوید. مولف گوید. بیت
عشاق تو از الست مست آمده اند سرمست ز باده ی الست آمده اند
می مینوشند و پند می ننیوشند کایشان ز الست می پرست آمده اند
همچنان که یک قطره روغن اگر در زیر دریا در میان گِل تعبیه کنند، به تدریج از آن گِل جدایی جوید و با آن همه آب دریا الف نگیرد و هیچ با آن آب نیامیزد، تا چون فرصت یابد و از گل خلاص پذیرد به یک ساعت بر سر دریا آید و جمله ی آب دریا در زیر قدم آرد و بدان چندان جواهر که در دریاست التفات نکند و اگر قطره ای دیگر روغن یابد در حال، دست موافقت در گردن مرافقت او آرد و اگر خود، دولت شرر آتشی دریابد بی توقف، هستی خود بذل وجود او کند و اگر آن جمله ی دریا در پیش آتش نهی نه آتش در دریا آویزد و نه آب خود را با آتش آمیزد و چندان که تواند ازو گریزد. همچنین نفوس انسانی اگرچه قطره ی دریای دنیاست با او زود آمیزد. امّا ارواح حضرتی روغن صفت اند. هرگز در دریای دنیا نیامیزند، اما چون قطره ی روغن آخرت یابند و نعیم بهشت که ان هم روحانی است درو آمیزند و اگر دولت شرر آتش تجلّی جلال حق یابند به همگی وجود درو آویزند و وجود خود بذل وجود او کنند و هستی حقیقی در نیستی وجود شمرند. مولف گوید:
هر که را این عشقبازی در ازل آموختند
تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند
وان دلی را کز برای وصل او پرداختند
همچو بازش از دو عالم دیده ها بر دوختند
پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز
بیدلانی کاندران منزل به وصل آموختند
لاجرم چون شمع گاه از هجر او بگداختند
گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند
در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند
هرچه بود اندر دو عالمشان به می بفروختند
نجم رازی را مگر رازی ازین معلوم شد
هرچه غم بد در دو عالم بهر او اندوختند
منبع: کتاب « مرصاد العباد»، فصل بیستم؛ مولف: نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد بن شاهاور بن انوشروان رازی، معروف به دایه، به اهتمام محمد امین ریاحی
بت
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود
به پایم افتادند
هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران
می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده بودم
نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ می کشید
دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس نبود
بتخانه خالی بود از مردم
تنها او بود و تبری بر دوش
ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم
ابراهیم نزدیکم آمد و گفت
وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟
تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی
چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال
برابری کند
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو ریختم؛
غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد
ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند
خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را
خواهند پرستید
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد
اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست
خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند
گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟
ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد
او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت
عرفان نظرآهاری
خطبه ی شعبانیه حضرت رسول
«عن أبی الحسن الرضا، عن أبیه، عن آبائه، عن أمیرالمؤمنین علیه السلام قال: إنَّ رسول الله صلی الله علیه و آله خَطبَنا ذات یوم فقال صلی الله علیه و آله:أیُها الناس، إنّه قد أقبلَ الیکم شهرُ اللهِ بالبَرکة وَ الرّحمة وَ المَغفرة، شهرٌ هوَ عندَ اللهِ أفضلُ الشّهورِ،و أیّامُهُ أفضلُ الأیّامِ،و لیالیهِ أفضلُ اللّیالی،و ساعاتُهُ أفضلُ السّاعات،هوَ شهرٌ دُعِیتُم فیهِ الی ضِیافَةِ الله، و جُعِلتُم فِیهِ مِن أهلِ کرامةِ اللهِ، أنفاسُکُم فِیهِ تسبیحٌ، و نَومُکُم فِیهِ عِبادَةٌ، وَ عَمَلُکُم فِیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُکُم فِیه مُستجابٌ،فَسئلوا اللهَ ربَّکم بِنِیّاتٍ صادِقَةٍ،و قلوبٍ طاهِرَةٍ أن یُوَفّقکم لِصِیامِهِ،وَ تَلاوة کتابِهِ،فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم، وأذکُروا بِجُوعِکُم وَ عَطَشِکُم فِیه جوعَ یومِ القِیامَةِ وَ عَطَشَهُ، وَ تَصَدّقوا عَلی فُقَرائِکم وَ مَساکِینِکُم، وَ وَقّروا کِبارَکُم، وأرحَمُوا صِغارَکُم، وَ صِلُوا أرحامَکُم، وَ أحفَظُوا ألسِنَتَکُم، و غَضّوا عَمّا لا یَحِلّ النَّظرُ إلیه أبصارَکُم، و عمّا لا یَحلّ الإستِماعُ إلیه أسماعَکُم، وَ تَحَنّنوا علی أیتامِ النّاس یَتحَنّنُ عَلَی أیتامِکُم، وَ تُوبُوا الی اللهِ مِن ذنوبِکُم، و أرفَعوا إلیه أیدیکم بالدّعاءِ فی أوقاتِ صلواتِکُم، فإنّها أفضلُ السّاعات، یَنظُرُ اللهِ عزّوجلّ فِیها بالرّحمةِ الی عِبادِهِ، یُحبِبهُم اذا ناجَوه، وَ یُلبّیهِم اذا نادَوهُ، وَ یَستجیبُ لَهُم اذا دَعَوه. أیّها النّاس، إنّ أنفُسَکم مَرهونَة بِأعمَالِکُم، فَفَکّوها بِاستِغفَارِکُم، وَ ظُهورِکُم ثقیلةٌ مِن أوزارِکُم فَخَفّفوا عَنها بِطولِ سُجُودِکُم، و إعلَمُوا أنّ اللهَ تَعالی ذِکرُه أقسَمَ بِعِزّتِهِ أن لا یُعَذّبَ المُصَلّینَ وَ السّاجِدینَ، و أن لا یروعَهُم بالنّار یومَ یَقومُ النّاسُ لِرَبّ العالَمِینَ. أیها الناسُ، مَن فَطّرَ مِنکُم صائِماً مُؤمِناً فِی هذا الشّهرِ کانَ لَه بِذلکَ عندَاللهِ عِتقُ رقبَةٍ، وَ مغفرةٌ لِما مَضَی مِن ذُنُوبِهِ، قیلَ: یا رَسولَ اللهِ، وَ لیسَ کُلّنا یَقدِرُ عَلَی ذلکَ، فقالَ صلّی اللهُ علیه و آله: اتّقوا النّارَ وَ لَو بِشِقّ تَمرَةٍ، اتقوا النّارَ و لَو بِشَربَةٍ مِن ماءٍ، أیها الناسُ، مَن حَسّنَ مِنکم فی هذا الشّهرِ خُلقُه کان له جَوازاً علی الصّراطِ یومَ تَزِلُّ فیه الأقدامُ، و مَن خَفّفَ فی هذاالشّهرِ عمّا مَلَکت یَمینُهُ، خَفّفَ اللهُ علیه حِسابَه، و مَن کَفّ فیه شَرّهُ کَفّ اللهُ عنهُ غَضَبَهُ یَومَ یَلقاهُ، و مَن أکرَمَ فیهِ یَتیماً اکرَمَهُ اللهُ یومَ یَلقاهُ، و مَن وَصَلَ فیه رَحِمَه وَصَله اللهُ برحمَتِهِ یومَ یَلقاه، وَ مَن قَطَعَ فیهِ رَحِمَهُ قَطَعَ اللهُ عَنهُ رَحمَتَه یومَ یَلقاهُ، و مَن تَطَوّعَ فِیه بِصَلاةٍ کَتَبَ اللهُ لَه بَرائةً مِن النّارِ، و مَن أدّی فِیهِ فَرضاً کانَ له ثَوابَ مَن أدّی سَبعینَ فَریضةً فِیما سِواهُ مِن الشّهور، و مَن أکثَرَ فِیهِ مِنَ الصّلاةِ علَی ثَقّلَ اللهُ مِیزانَهُ یَومَ تَخِفُّ المَوازِینُ، و مَن تَلا فِیه آیَةً مِنَ القُرآنِ کانَ لَهُ مِثلَ اجرِ مَن خَتَمَ القرآنَ فِی غَیرهِ مِن الشُّهورِ، أیها النّاسُ، إنّ أبوابَ الجَنانِ فِی هذا الشَّهرِ مُفَتّحَةٌ فاسئَلوا رَبّکُم أن لا یُغلِقَها علیکم. و إنّ أبوابَ النّیرانِ مُغلّقةٌ فاسئَلوا ربّکُم أن لا یَفتَحُها عَلیکُم، و الشّیاطِینُ مَغلولَةٌ، فاسئلوا ربّکم أن لا یُسلّطَها عَلیکُم،قالَ امیرالمؤمنین علیه السلام: فَقُمتُ وَ قُلتُ: یا رسولَ اللهِ! ما أفضلُ الأعمالِ فِی هذا الشّهرِ؟ فقالَ صلی الله علیه و آله: یا أبالحسنُ، أفضلُ الأعمالِ فی هذا الشّهرِ ألوَرَعُ عن محارمِ اللهِ عزّوجلّ. ثمّ بَکَی، فَقلتُ: یا رسولَ اللهِ ما یَبکِیکَ؟ فقالَ یا علیّ، أبکی لِما یَستحلّ مِنک فی هذا الشّهر.کأنّی بِکَ وَ أنتَ تُصلّی لِرَبّکَ وَ قد انبَعَثَ أشقَی الأولینَ شَقیقَ عاقِرِ ناقَهِ ثمود، فَضَرَبَکَ ضربَةً علَی قَرَنِکَ فَخَضّبَ منها لِحیتَکَ، قالَ امیرُالمؤمنینَ علیه السّلام: فَقلتُ: یا رسولَ اللهِ، و ذلکَ فی سَلامَةٍ مِن دِینی؟ فقال صلی الله علیه و آله: فی سلامة من دینک. ثمّ قالَ صلّی الله علیه و آله: یا علیّ، مَن قَتلکَ فَقد قَتلَنِی، و مَن أبغَضَکَ فَقَد أبغَضَنی، و مَن سَبّکَ فَقَد سَبّنِی، لأنّکَ مِنّی کَنَفسِی، روحُکَ مِن روحی، و طِینتُکَ مِن طینتِی، إنّ الله تبارک و تعالی خَلقنِی و ایّاکَ، و أصطَفانِی وَ ایّاکَ، و أختارَنی للنبوّة، وَ أختارَکَ لِلإمامَةِ، و مَن أنکَرَ امامَتَکَ فَقَد أنکَرَ نُبُوّتِی».
(بحار الانوار ج 96 ص 157/ عیون اخبار الرضا ج1 ص 295).
یکی از روزهای آخر ماه شعبان و در آستانه ی رمضان پیامبر خدا خطبه ی مهمی خواندند که مضمونش چنین است:
حضرت امام رضاع
علیه السلام از پدر گرامی خود و او از پدران بزرگوارش، و آنان هم از امیرمؤمنان،
امام علی علیه السلام نقل کرده اند که آن حضرت چنین فرمود: یکی از روزهای آخر ماه
شعبان و در آستانه ی رمضان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به ما،
خطبه ی مهمی خواند که مضمونش چنین است:
1- ای مردم، ماه خدا، همراه برکت و رحمت و آمرزش گناهان به شما روی آورده است.
2- ماهی است که از همه ماه ها ارزشمندتر و با فضیلت تر است.
3- روزهایش ارزشمندترین روزهاست.
4- و شبهایش با فضیلت ترین شب هاست.
5- و ساعت هایش از همه ی ساعت ها ارزشمند تر و ارجمندتر است.
6- ماهی است که شما به میهمانی خدا دعوت شده اید.
7- و خدا شما را در این ماه گرامی داشته است.
8- نفس های شما در ماه رمضان تسبیح است.
9- و خوابتان عبادت خداست.
10- و عمل شما مورد قبول درگاه خداست.
11- و دعایتان در این ماه عزیز مستجاب است.
12- با نیت های درست و دلهای پاک، خواسته هایتان را از خدا بخواهید.
13- و بخواهید که شما را در این ماه به گرفتن روزه توفیق دهد.
14- و نیز به تلاوت قرآن موفق سازد.
15- انسان شقی کسی است که در این ماه مورد بخشش و آمرزش خدا قرار نگیرد.
16- با گرسنگی و تشنگی این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بفتید.
17- و به فقرا و محرومان صدقه بدهید.
18- در ماه رمضان به بزرگانتان احترام کنید.
19- و به کودکان و افراد کوچک تر، از هیچ محبتی دریغ نورزید.
20- در این ماه بیشتر صله ی رحم نمایید.
21- زبان خود را از گفتار ناپسند و زشت نگهدارید.
22- و از آنچه خدا بر شما حلال نکرده است، چشمانتان را ببندید.
23- و آن چه را که شنیدنش بر شما حلال نیست، گوش ننمایید.
24- و به یتیمان مهر و محبت کنید تا بر یتیمان شما مهرورزند.
25- و از گناهانتان توبه کنید.
26- به هنگام نماز، دو دست خود را به دعا به پیشگاه خدا بلند کنید.
27- چه آن که آن لحظه ها بهترین لحظه هاست.
28- خداوند در آن لحظات با مهر و لطف بر بندگان می نگرد.
29- و اگر از او درخواست کنند، جواب می دهد.
30- و وقتی او را بخوانند، لبیک می گوید.
31- و دعای آنان را اجابت می کند.
32- ای مردم! جانتان در گرو اعمال شما است، با طلب مغفرت از خدا، آزادش کنید.
33- و شانه های شما از وزر و وبال گناه و زشتی ها سنگینی می کند، با سجده های
طولانی، آن وزر و وبال را سبک کنید.
34- بدانید که خداوند به عزت خود قسم یاد کرده است که نمازگزاران و سجده کننده گان
را عذاب نکند.
35- ای مردم! هر کسی از شما روزه دار مؤمنی را افطار دهد، چنان است که گویا بنده
ای را آزاد کرده، و خداوند از لغزش های گذشته اش می گذرد.
36- یکی عرض کرد! ای رسول خدا، همه ی ما قدرت افطاردادن و سیرکردن شکم افراد را
نداریم. پیامبر فرمود: با پاره ای خرما، و مقداری آب، آتش را از خود دور کنید.
37- ای مردم! اگر کسی در این ماه اخلاق خودش را نیکو و اصلاح کند، جواز عبور از پل
صراط برای او خواهد بود.
38- و آن کسی که در این ماه بر زیردستان خود آسان گرفته و سخت گیری نکند، خداوند
حساب را بر او آسان می گیرد.
39- و کسی که در این ماه مردم از شرش در امان باشند، خداوند در قیامت غضب خود را
از او باز می دارد.
40- و کسی که یتیمی را نوازش نماید، در قیامت مورد نوازش خداوند خواهد بود.
41- و کسی که صله ی رحم کند، خداوند رحمتش را در قیامت بر او فرو می فرستد.
42- و کسی که قطع رحم کند، خداوند رحمتش را در قیامت از او دور دارد.
43- و کسی که یک نماز مستحبی به قصد اطاعت و بندگی به جا آورد، خداوند برات آزادی
از آتش جهنم را برای او صادر می کند.
44- و کسی که یک واجب را انجام دهد ثواب هفتاد واجب به او داده می شود.
45- و کسی که در این ماه بر من زیاد درود فرستد، خداوند کفه ی میزان عمل نیک او را
در قیامت سنگین می کند.
46- و کسی که یک آیه در این ماه از قرآن تلاوت کند، پاداش یک ختم قرآن را خواهد
داشت.
47- ای مردم، درهای بهشت در این ماه باز است، از خدا درخواست کنید که آن را بر روی
شما نبندد.
48- و درهای جهنم بر روی شما بسته است، از خداوند بخواهید که آن را بر روی شما
نگشاید.
49- و شیطان در این ماه درغل و زنجیر است، از خداوند بخواهید که آن را بر شما مسلط
نکند.
50- امیرالمؤمنین (ع) گفت: از جا برخاستم و عرض کردم: ای رسول خدا، کدام عمل در
این ماه ارزشمند تر است؟
فرمود: ای ابالحسن، ارجمندترین عمل در رمضان آن است که انسان از آن چه خدا حرام
کرده است، دوری جوید.
51- آن گاه گریه کرد. عرض کردم: چه چیزی باعث گریه ی شما شد؟
فرمود: علی جان، گریه ی من برای این است که در این ماه در
حالی که به نماز ایستاده ای فرق سرت به دست شقی ترین انسان شکافته می شود، و محاسن
شریف تو خضاب می گردد.
امیرالمؤمنین عرض کرد: ای رسول خدا، آیا دین من سالم است؟
رسول خدا فرمود: آری، در سلامت کامل دینی قرار داری.
52- سپس فرمود: یا علی، قاتل تو، قاتل من است، و کسی که بر تو غضب کند بر من غضب
کرده است.
53- و کسی که به تو دشنام دهد به من دشنام داده است، تو برای من به منزله ی جان من
هستی، روح تو از روح من است و طینت تو از طینت من است.
54- خدای تبارک و تعالی، من و تو را آفرید و انتخاب کرد.
55- مرا برای نبوت و پیامبری، و تو را برای امامت امت اسلامی اختیار کرد، و هر کسی
امامت تو را انکار کند، در حقیقت منکر نبوت من شده است.
گزارش شماره 13
سلام
وَ قَضىَ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَنًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لهَّمَا أُفٍّ وَ لَا تَنهْرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا(23) وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانىِ صَغِيرًا(24) رَّبُّكمُْ أَعْلَمُ بِمَا فىِ نُفُوسِكمُْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُورًا(25) وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبىَ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا(26) إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كاَنُواْ إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كاَنَ الشَّيْطَنُ لِرَبِّهِ كَفُورًا(27) وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنهْمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلًا مَّيْسُورًا(28) وَ لَا تجَعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىَ عُنُقِكَ وَ لَا تَبْسُطْهَا كلَُّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا محَّسُورًا(29) إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كاَنَ بِعِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيرًا(30) وَ لَا تَقْتُلُواْ أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نحَّنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكمُْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْا كَبِيرًا(31) وَ لَا تَقْرَبُواْ الزِّنىَ إِنَّهُ كاَنَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِيلًا(32) وَ لَا تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتىِ حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِف فىِّ الْقَتْلِ إِنَّهُ كاَنَ مَنصُورًا(33) وَ لَا تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ حَتىَ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كاَنَ مَسْولًا(34) وَ أَوْفُواْ الْكَيْلَ إِذَا كلِتُمْ وَ زِنُواْ بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذَالِكَ خَيرْ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا(35) وَ لَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كلُُّ أُوْلَئكَ كاَنَ عَنْهُ مَسْولًا(36) وَ لَا تَمْشِ فىِ الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تخَرِقَ الْأَرْضَ وَ لَن تَبْلُغَ الجْبَالَ طُولًا(37) كلُُّ ذَالِكَ كاَنَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهًا(38)
این آیات به نظرم یک زنگ خطر بود برای یک سلسله وقایع، که هان ای مسلمین، یک سری کارها را انجام ندهید، اما دقیقاً همان ها را به ترتیب آیات انجام دادن! تکه تکه جلو میروم تا منظورم قابل فهم تر شود. البته در این نوشته قصد زیاد توضیح دادن ندارم، زیرا این وقایع تاریخی را همه میدانند و یک اشاره کفایت میکند.
"وَ قَضىَ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَنًا"، پروردگارت مقرر داشت كه جز او را نپرستيد و به والدین نيكى كنيد. به یاد این حدیث از پیامبر اکرم میفتم: " أنا و علی أبوا هذه الامة" من و علی پدران این امتیم. پس به والدین خود (حضرت محمد و حضرت علی) احسان کنید. "إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لهَّمَا أُفٍّ وَ لَا تَنهْرْهُمَا وَ قُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا." هر گاه تا تو زنده هستى هر دو يا يكى از آن دو سالخورده شوند، آنان را ميازار و به درشتى خطاب مكن و با آنان به اكرام سخن بگوى. وضع برخورد مسلمین بعد از وفات پیامبر با حضرت علی (ع) که مشخص است و در تضاد کامل با این آیه...
اما این مورد را حتی در مورد خود پیامبر هم رعایت نکردند؛ وقتی پیامبر در روزهای آخر عمرشان درخواست قلم و دوات کردند تا چیزی مکتوب کنند، عمر بن خطاب برای آنکه فکر میکرد ممکن است این نوشته ی رسول خدا مخالف خواسته های او باشد گفت این پیرمرد هم اکنون حالش خوب نیست و هذیان میگوید! بعضی والدین را پدر و مادر برداشت میکنند و شاید این سوال پیش آید که با این تفسیر تکلیف مادر چه شد؟! فقط کافیست به ام ابیها بودن حضرت فاطمه (س) توجه کنیم. در اینصورت وقتی از ایشان به عنوان مادر رسول خدا یاد کنیم و خود رسول خدا پدر امت، پس حضرت فاطمه مادر امت میشود و دیگر احسان امت به ایشان احتیاج به شرح ندارد که روضه ی مکشوف است.
"وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانىِ صَغِيرًا" در برابرشان از روى مهربانى سر تواضع فرود آور و بگو: اى پروردگار من، هم چنان كه مرا در خُردى پرورش دادند، بر آنها رحمت آور. قبل از آنکه رسول خدا دین اسلام را بیاورد هنوز بشریت به کودکی میمانست که با بلوغ فکری نرسیده بود و صغیر محسوب میشد. صغیر به کودکی گفته میشود که برای تشخیص خوب و بد نیاز به بزرگتر دارد. اما وقتی به بلوغ رسید خود دیگر توانایی تشخیص و ادامه مسیر را دارد. وقتی دین اسلام آمد بشر صغیر به حدی رسید که دیگر خداوند متعال اعلام کرد که این آخرین دین بود و بشر دیگر بیش از این نیاز به رسول ندارد و از صغیر بودن خارج شده و پا به عرصه ی بلوغ فکری نهاده و پس از این خود بر اساس آموزه هایی که تا به حال آمده باید راه را از چاه تشخیص دهد. اما باز این صغیرانی که پیامبر با جان و دل و با چه مشکلاتی آنها را به کمال انسانی رساند، با او مهربانی که نکردند هیچ، با او و خاندانش چه کردند!
"رَّبُّكمُْ أَعْلَمُ بِمَا فىِ نُفُوسِكمُْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُورًا" پروردگارتان از هر كس ديگر به آنچه در دلهايتان مىگذرد داناتر است و اگر از صالحان باشيد او توبهكنندگان را مىآمرزد. به همین افرادی که پیامبر و علی در صغیر بودنشان به آنها رحم و مروت کردند، ولی آنها در جواب آن مهربانی ها چنان کردند، میگوید که خدا از آنچه در دلهایتان میگذرد آگاه است، پس بهتر از این نوع رفتار خود توبه کنید که خدا توبه کنندگان را میامرزد. اما آنها توبه نکردند. آوردن موضوع توبه در این آیه نشان میدهد که به آیات قبلی عمل نکردند و باید توبه کنند. با اینکه من در اینجا قصد دارم این سلسله آیات را با یک سلسله وقایع تاریخی تطبیق دهم اما انگشت اشاره ی این آیات به سوی خودم هم هست، من هم قدر این والدین را ندانستم و ...
"وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبىَ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا" حق خويشاوند و مسكين و در راهمانده را ادا كن و هيچ اسرافكارى مكن. میگوید حق خویشاوند را بدهید. این همان نکته ای است که قبلاً هم در مرودش سخن گفتیم، که عرب حق خویشاوند و هم قبیله را که نمیحورد هیچ، بلکه برای حق هم قبیله ی خود خون هم میریخت، حالا این چه تذکری است؟! چه کسی از علی و فاطمه که دختر و داماد و پسر عموی پیامبر بودن به او خویشاوندتر هستند. این حق خویشاوند، همان حق غصب شده ی علی است. میگوید حق اوست نه اینکه به او انفاق کنید، زیرا در قرآن بسیار از فعل "انفقوا" استفاده شده اما اینجا میگوید حق او را بدهید و از فعل "ات" استفاده میکند، یعنی بحث لطف کردن نیست، مال خودش هست که باید داده شود. و مسکین و ابن سبیل اشاره به حضرت فاطمه (س) که در کوچه های و راهها جلوی مهاجر و انصار را میگرفت و غدیر را به آنها یادآوری میکرد. "وَ لَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا" در قاموس میگوید "فانّ في التبذير تضييع لمال اللّه و لحقوق الناس و إخلال في النظم." یعنی این حقی که از علی ضایع کردید مال خدا و حقوق مردم بود، نه صرفاً یک خلافت ظاهری. مسیر هدایت بشری بود. "إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كاَنُواْ إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كاَنَ الشَّيْطَنُ لِرَبِّهِ كَفُورًا" که این افراد قطعاً از برادران شیطان هستند و شیطان به پروردگارش کفر ورزید. عقد اخوت رسمی بود که در عرب بین افرادی که از نظر فکر و عقیده و دیدگاه بسیار به هم نزدیک بودند بسته میشد، و این آیه میگوید افرادی که آن حق را ضایع کردند در واقع با شیطانی عقد اخوت بستند که به خدایش کفر ورزید و اینها هم با او هم اعتقادند. یعنی ضایع کردن این حق، به معنی کشاندن مسیر دین به مسیر کفر بود که کل تاریخ و تمام زحمات تمام انبیاء که بشر را به آنجا رسانده بودند که دین نهایی را دریافت کند ضایع کرد. دقیقاً مانند خود شیطان، که مامور اغوای بشریت در کل تاریخ است...
"وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنهْمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَةٍ مِّن رَّبِّكَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلًا مَّيْسُورًا" با ذالقربی و ابن سبیل به سخن و صدای آرام سخن بگو. یادآور آیه ی "يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِي" (حجرات 2) که اینها (علی و خاندانش) به مانند همان قرآنی که این تذکر را میدهد، میراث پیامبرند. که خود پیامبر میگوید "انی تارکم فیکم ثقلین، کتاب الله و عترتی..."
"وَ لَا تجَعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلىَ عُنُقِكَ وَ لَا تَبْسُطْهَا كلَُّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا محَّسُورًا" نه دست خويش از روى خست به گردن ببند و نه به سخاوت يكباره بگشاى كه در هر دو حال ملامتزده و حسرتخورده بنشينى. که مرا به یاد افراط و تفریط در بیعت کردن در غدیر و بیعت نکردن در مدینه با حضرت علی (ع) می اندازد؛ که در مدینه میگفتند دست ما در بیعت دیگری است و انگار دستشان به گردنشان بسته بود، و توان حرکت نداشت و بیعت نمیکردند. و در غدیر برای بیعت با علی (ع) از هم سبقت میگرفتند...
"إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كاَنَ بِعِبَادِهِ خَبِيرَا بَصِيرًا" پروردگار تو در رزق هر كس كه بخواهد گشايش مىدهد، يا تنگ مىگيرد، زيرا او به بندگانش آگاه و بيناست. و بعد از حضرت علی (ع) این آیه نحوه ی زندگی امام حسن (ع) را برایم یادآوری میکند. که کریم اهل بیت بود و بارها کل دارایی خود را انفاق کرد و از نو زندگی ساخت و خدا او را بی رزق و روزی نگذاشت تا هم نمونه ای و هم تجلی از رزاقیات خدا باشد.
"وَ لَا تَقْتُلُواْ أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نحَّنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكمُْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْا كَبِيرًا" فرزندان خود را از بيم فقر مكشيد. ما، هم شما را روزى مىدهيم و هم ايشان را. كشتنشان خطاى بزرگى است. عرب قبل از اسلام به جز مواردی که فرزند دختر بود، آنهم نه به خاطر بحث ناتوانی در تهیه معاش، فرزند خود را نمیکشت و اتفاقاً زیادی فرزند را نشانه ی قدرت میدانست. به همین دلیل هم در قرآن میگوید روز قیامت روزی است که در آن مال و فرزند مفید نمیباشد " يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُون" یعنی فرزندان را هم مانند مال دارای نفع میدانستد، و هیچ آدم عاقلی چیزی که برایش منفعت دارد را از بین نمیبرد. پس اینجا فرزند معنای دیگری دارد. اسلام فرزند تازه به دنیا آمده ی ادیان بود که در زمان امامت امام حسن (ع) مردم از ترس فقر آنرا به سپاه کفر و سکه های معاویه فروختند و در واقع آن را با این کار کشتند. اسلام و دین را که به مثابه فرزند تازه متولد شده بود، فدا کردند تا خود زنده بمانند، غافل از اینکه رزاق و حیات بخش خداست. " نحَّنُ نَرْزُقُهُمْ"! چقدر یاد حرف آقای امجد میفتم، "غم و نان و بیم جان"...
"وَ لَا تَقْرَبُواْ الزِّنىَ إِنَّهُ كاَنَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِيلًا" و به زنا نزديك مشويد. زنا، كارى زشت و شيوهاى ناپسند است. زنا یعنی نزدیکی غیرمشروع، اما من این نوع نزدیکی را فقط نزدیکی جسمی نمیدانم، بعضی از نظر روحی زنا کار محسوب میشوند، یعنی با نامحرم خود از نظر فکری و روحی احساس نزدیکی بیشتری نسبت به محرم خود میکنند و این همان میشود که همسر امام حسن (ع) قاتل او میشود. زنی که به وعده ی دیگری همسر خود را به قتل میرساند، قطعاً به او خیانت کرده و دیگری و وعده هایش را به همسر خود ترجیح داده و این به نظرم همان زنای روحی است...
"وَ لَا تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتىِ حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِف فىِّ الْقَتْلِ إِنَّهُ كاَنَ مَنصُورًا" بعد از امام حسن (ع) این آیه کاملاً یادآور امام حسین(ع) و شهادتش است. نفسی که خدا برایش حرمت قایل شده را نکشید. کلمه ی نفس من را خود به خود به آیه " يَأَيَّتهُا النَّفْسُ الْمُطْمَئنَّة" که به امام حسین (ع) منصوبش میکنند میکشاند. "وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا فَلَا يُسْرِف فىِّ الْقَتْلِ إِنَّهُ كاَنَ مَنصُورًا" و هر كس كه به ستم كشته شود، به طلبكننده خون او قدرتى دادهايم. ولى در انتقام از حد نگذرد، كه او پيروزمند است. کلمه مظلوم نیز مظهرش در بین ما امام حسین(ع) است. طلب کننده ی اصلی خون او امام زمان، قدرت بلامنازع کون و مکان است. که بر خلاف تصورات ما دنیا را از خون دریا نمیکند (فَلَا يُسْرِف فىِّ الْقَتْلِ ) و برقراری عدالت را از طریق رحمت انجام میدهد و بدین صورت خونخواهی جدش حسین را میکند و قطعاً در این مسیر پیروز است که این وعده الهی است و در همین آیه میگوید "إِنَّهُ كاَنَ مَنصُورًا". خون حسین برای برقراری عدالت علوی ریخته شد و خونخواهیش هم یعنی بازگرداندن آن عدالت نه قتل و کشتار...
"وَ لَا تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ حَتىَ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُواْ بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كاَنَ مَسْولًا" جز به وجهى نيكوتر، به مال يتيم نزديك مشويد تا آن گاه كه به حد بلوغش برسد. و به عهد خويش وفا كنيد كه بازخواست خواهيد شد. و چه گونه مال یتیمان امام حسین(ع) و یارانش را به غارت بردند و کوفیان به عهد خود چه خوب عمل کردند! بماند که این قوم مسلمین به عهدهای قبلی خود هم در غدیر و حکمیت و چه چه وفا نکردند. "إِنَّ الْعَهْدَ كاَنَ مَسْولًا" و به عهد خويش وفا كنيد كه بازخواست خواهيد شد خود به خود مرا به یاد آیه "وَ قِفُوهُمْ إِنهَّم مَّسْولُون" (صافات 24) میاندازد. که در مورد بدکاران در قیامت است...
"وَ لَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كلُُّ أُوْلَئكَ كاَنَ عَنْهُ مَسْولًا" از پى آنچه ندانى كه چيست مرو، زيرا گوش و چشم و دل، همه را، بدان بازخواست كنند. به یاد این فراز دعای عاشورا میفتم که "االلَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنِ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً" با گوشهایشان لشگرکشی به سمت حسین را شنید و با زبان تایید کردند، همه آنها مسئولند. آنان که دیدند و شنیدند و زبان باز نکردند! که هر زمان ظلم را دیدی و شنیدی و بی تفاوت بودی، "کان عنه مسئولاً" خواهی بود، چه زمان حسین باشد، چه 1400 سال بعد از حسین...
"وَ لَا تَمْشِ فىِ الْأَرْضِ مَرَحًا إِنَّكَ لَن تخَرِقَ الْأَرْضَ وَ لَن تَبْلُغَ الجْبَالَ طُولًا" به خودپسندى بر زمين راه مرو، كه زمين را نخواهى شكافت و به بلندى كوهها نخواهى رسيد. که مرا به یاد مجلس یزید می اندازد که فکر میکرد فتح الفتوح کرده ولی نه تنها نتوانست با کشتن حسین زمین را بشکافد، که خوار و ذلیل تاریخ شد.
"كلُُّ ذَالِكَ كاَنَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهًا" همه اين كارها ناپسند است و پروردگار تو آنها را ناخوش دارد. همه ی این داستانها را قبل از وقوع، قرآن متذکر میشود اما باز انسان غافل انجام میدهد آنچه را که نباید انجام دهد...
در پایان باید عرض کنم که این نوع نگاه صرفاً نگاهی تطبیقی از دید نویسنده بود که آیات را به ترتیب با سلسله وقایع تاریخی تطبیق داد و هیچ گونه دلیل و منطق علمی در پشت آن نیست. قطعاً معانی و تفاسیر دیگری میتوان از این آیات برداشت کرد که از قوت بیشتری نسبت به این نوع نگاه تطبیقی برخوردار باشند؛ اما دوست داشتم این تخیلات ذهنی رو با شما در میان بگذارم.
در وطن خویش غریب
فصلی در حکایت حسن و عشق و یوسف _ برگرفته از مونس العشاق سهروردی
حسن مدتی بود که رخت از شارستان وجود آدم بربسته بود و روی به عالم خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان جایی یابد که مستقر عز او را شاید . چون نوبت یوسف در آمد حسن را خبر داد؛ حسن حالی روانه شد ؛ عشق آستین حسن گرفت و آهنگ حسن کرد . چون تنگ درآمد حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته چنانکه میان حسن و یوسف هیچ فرقی نبود ؛عشق حسن را بفرمود تا حلقه تواضع بجنبانند. از جناب حسن آوازی برآمد که کیست؛ عشق به زبان حال جواب داد که:
چاکر ببرت خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت بسر باز آمد
حسن دست استغناء بسینه طلب عشق باز نهاد؛ عشق به آوازی حزین این بیت میخواند :
بحق آنکه مرا هیچکس به جای تو نیست جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
حسن چو این ترانه گوش کردجواب داد:
که عشق شد آنکه بودمی من به تو شاد امروز خود از توم نمی آید یاد
عشق نومید گشت و رو به بیابان نهاد و با خود زمزمه میکرد:
بر وصل تو هیچ دست پیروز مباد جز جان من از غم تو با سوز مباد
اکنون که در انتظار روزم برسید من خود رفتم کسی بدین روز مباد
زوجه خلیل
حدید
سورهی حدید
در سراسر این سوره، تنها یک بار کلمهی "حدید" به کار رفته است. "آهن را که در آن نیرویی سخت و سودهایی برای مردم است فرو فرستادیم". آن شب کمی بعید دانستم که سورهای از کتابی جاوید به خاطر این جمله "حدید" نامیده شده باشد.
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا
بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ
النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ
لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ
اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ
آخرین باری که ترازو دیدم 7-6 ساله بودم. آن روزها هنوز مغازهی میوه فروشی عموجان حسن در طالقان به راه بود. وقتی همه در منزل عموجان مشغول گپ و گفت و چیدن آلبالو و خوردن آن بودند ما از حیاط پشت مغازه میرفتیم پشت دخل.
ترازوی مغازه آبی کمرنگ بود؛ رنگ خیلی از جاهایش پریده بود؛ همه جور وزنه دور ترازو، روی میز پخش بود؛ ریز و درشت. وزنههای بزرگ بدنهی استوانه ای شکل داشتند و یک دسته ی ایستاده ی کلفت از جنس خودشان؛ روی بدنه، وزن هر کدام برجسته نوشته شده بود. دو دستی وزنه های بزرگ را روی یک کفه می گذاشتم و از صدای کوبیده شدن کفه به ته ترازو احساس قدرت می کردم. هر قدر که وقت داشتم تمامی حالت های ممکن، برای تقسیم کردن وزنه ها بین دو کفه را امتحان می کردم. موقع خداحافظی امّا، دل کندن از ترازوی عموجان حسن خیلی سخت بود.
امشب تقابل ترازو و آهن در این آیه من را به روزهای کودکی برد. پای ترازوی آبی رنگ و وزنه های آهنی.
"پیامبران خویش را فرستادیم
و برای اینکه مردم به داد قیام کنند با ایشان کتاب و ترازو فرستادیم
و آهن در آن (در ترازو) فرو فرستادیم
آهنی به شدّت سخت
و به نفع انسان ها
برای اینکه بدین ترتیب خدا آن کس را که او و فرستادگانش را به نهان یاری می کند بشناسد
همانا خدا توانای عزّتمند است"
در آیه ی 27 گفته شده: "به عیسی بن مریم انجیل دادیم و در دل های آنان که پیروی اش می کردند مهربانی و ترحّمی نهادیم و گوشه گیری ای که از خویش درآوردند (بدعت کردند) برایشان جز در پی خوشنودی خدا ننوشتیم"
به همین دلیل بیشتر باور کردم که وزنه ها (حدید) گرچه بأس و شدید امّا در کفه ای که به نفع انسان ها باشد نازل شده است.
انگار این ترازو از هنگام نزول با وزنه ای در یکی از کفه ها، آنگونه که به نفع انسان باشد آمده است. تا همه ی سنگینی برابر کردن دو کفه بر دوش آنان قرار نگیرد.
پ.ن. گرچه این برداشت کاملا شخصی ست و نیازمند بررسی عمیق تر معانی و قواعد دستوری آیات مربوطه می باشد، امّا از آنجا که در حال حاضر به علت محدودیت زمان این کار برایم میسر نیست، خواستم این برداشت کوتاه را با شما تقسیم کنم.
فضّه
جز افسون و افسانه نبود جهان
در این شعر منحصر بفرد، بجز لغت حلاج که اسم خاص عربی است، تمام لغات فارسی انتخاب شدهاند.
| همی گویم و گفتهام بارها | بود کیش من مهر دلدارها | |
| پرستش به مستیست در کیش مهر | برونند زین جرگه هشیارها | |
| به شادی و آسایش و خواب و خور | ندارند کاری دلافگارها | |
| بجز اشک چشم و بجز داغ دل | نباشد به دست گرفتارها | |
| کشیدند در کوی دلدادگان | میان دل و کام دیوارها | |
| چه فرهادها مرده در کوهها | چه حلاجها رفته بر دارها | |
| چه دارد جهان جز دل و مهر یار | مگر تودههایی ز پندارها | |
| ولی رادمردان و وارستگان | نیازند هرگز به مردارها | |
| مهین مهرورزان که آزادهاند | بریدند از دام جان تارها | |
| به خون خود آغشته و رستهاند | چه گلهای رنگین به جوبارها | |
| بهاران که شاباش ریزد سپهر | به دامان گلشن ز رگبارها | |
| کشد رخت سبزه به هامون و دشت | زند بارگه گل به گلزارها | |
| نگارش دهد گلبن جویبار | در آیینهٔ آب رخسارها | |
| رود شاخ گل دربر نیلوفر | برقصد به صد ناز گلنارها | |
| درد پردهٔ غنچه را باد بام | هزار آورد نغز گفتارها | |
| به آوای نای و به آهنگ چنگ | خروشد ز سرو و سمن تارها | |
| به یاد خم ابروی گلرخان | بکش جام در بزم میخوارها | |
| گره را ز راز جهان باز کن | که آسان کند باده دشوارها | |
| جز افسون و افسانه نبود جهان | که بسته است چشم خشایارها | |
| به اندوه آینده خود را مباز | که آینده خوابیست چون پارها | |
| فریب جهان را مخور زینهار | که در پای این گل بود خارها | |
| پیاپی بکش جام و سرگرم باش | بهل گر بگیرند بیکارها |

