خدا من را ببخشد
سلام
دم در شهرک نشسته بودم که با دوستاش سوار یه ماشین وارد شهرک شدند. جلوی در نگاهبانی ماشنیشون ایستاد و از پشت شیشه ی ماشین چند لحظه به هم خیره شدیم؛ بهم لبخند زد. تنهایی رو دوست نداشتم، برای همین وقتی اونا با ماشین رفتن به سمت ویلاشون منم بلند شدم و راه افتادم، همین جوری که اونا داشتن وسایلشون رو از ماشین خالی میکردن که ببرن تو ویلا، منم رسیدم بهشون. اول با بهت و حیرت منو نگاه کردن که چیکار دارم؟! بعد از کمی مکث سلام کردم. اونا هم علیک گفتن. گفتم میشه با هم بیشتر آشنا بشیم، و رفتم جلو به سمتش، اون هم دست دراز کرد و سلام کرد بهم. در همین حین که بقیه وسایل را داشتن میبردن تو ویلا، من با اون بودم. دیگه تقریباً وسایل جابه جا شده بود. گفت ما برای شام سر راه سوسیس و تخم مرغ گرفتیم، شما اگر برای شام چیزی نداری بیا یک کم هم شما ببر و بهم کمی سوسیس داد. بعدش هم گفت ایشاالله بعداً بیشتر با هم آشنا میشیم و خداحافظی کرد و رفت به سمت در ویلا. اصلاً تعارف هم نکرد که برم تو! من اما دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم. برای همین رفتم نشستم پشت در ویلا، به امید اینکه چیزی تو ماشین جاگذاشته باشه و بیاد بیرون. بعد از دو ساعت دیدم اومد بیرون، نگاهم کرد و با تعجب گفت تو که هنوز اینجایی، تو نگاهش یه کم هم اکراه بود. انگار دوست نداشت من اونجا باشم، اما مگه من چه مزاحمتی براش داشتم؟ ظاهراً پمپ آب ویلا کار نمیکرد و میخواست بره روی پشت بوم ببینه تانکر، آب داره یا نه، من به خاطر پام نمیتونستم از نردبون برم بالا و کمکش کنم، پس همون پایین موندم و از پایین مواظبش بودم. اون رفت بالا و کارش که تموم شد، اصلاً به من توجهی نکرد و رفت تو ویلا. شب همون جا خوابم برد! فردا صبح از صدای مسئول حراست شهرک بیدار شدم. اومد بهم گیر داد که چرا مزاحم ساکنین این ویلا شدم و من رو کت بسته با خودش برد! آخه مگه من چیکار کرده بودم؟! من فقط میخواستم اگر بشه باهاشون بیشتر آشنا بشم، تازه فقط بیرون ویلا منتظرشون بودم، همین! آدم ها موجودات عجیبی هستند، اگر زیادی بخوای بهشون نزدیک بشی یا براشون ارزش قائل بشی، به جای قدردانی، ازت بدشونم میاد. تا بفهمن دلت میخواد بهشون نزدیکتر بشی ازت دور میشن، تا میفهمن برات مهم هستند، دیگه یه جور دیگه نگاهت میکنند...
دوربین شماره 2:
از در شهرک که وارد شدیم، دم نگهبانی وایستادیم و امیر با نگهبان از پنچره ی ماشین حال و احوال کرد. من از اینور یه سگ دیدم، که تا من رو دید شروع کرد به پارس کردن، بهش لبخند زدم. رفتیم به سمت ویلا، داشتیم وسایل رو از ماشین خالی میکردیم که دیدیم سگه از دور داره با سرعت میاد، یه لحظه همه خشکمون زد. رسید به فاصله 3 متری ما وایستاد، همه بهش خیره شده بودیم و کسی جرات نداشت تکون بخوره. دیدم داره دم تکون میده، به بچه ها گفتم نترسید میخواد دوست بشه، یه قدم که رفتم جلو با سرعت اومد طرفم، یه لحظه کپ کردم، اما به محضی که رسید بهم نشست روی زمین و خودش رو مالید به پام، من خم شدم و شروع کردم به ناز کردنش، به بچه ها گفتم شما وسایل رو ببرید تو من سر اینو گرم میکنم. یه کم باهاش بازی کردم تا همه وسایل رو بردن تو، حالا مونده بودم خودم چه جوری از دستش خلاص بشم؟! به امیر گفتم دو تا تیکه از اون سوسیس هایی که برای شام خریدیم رو بهم بده، بعد سوسیس ها رو براش پرت کردم اونور و تا رفت بخوره خودم سریع اومدم تو ویلا. دو ساعت نگذشته بود که آب ویلا قطع شد. به البرز گفتم شاید پمپ مشکل داره، بیا بریم رو پشت بوم، تانکر رو یه نگاهی بکنیم. از در که رفتیم بیرون دیدم سگه پشت دره! ای بابا، دوباره پیچید لای پام، بهش محل نذاشتم. تا نگاش میکردم سریع میومد لای پام، اما وقتی نگاهش نمیکردم فقط دنبالم راه میومد. از نردبون که رفتم بالا، اون پایین وایستاده بود و بالا رو نگاه میکرد. البرز یه دمپایی پرت کرد تا بره دنبالش و ما بریم تو ویلا، اما مثل فشنگ رفت آوردش! همش میخواست باهاش بازی کنیم. دوسش داشتم، اما در عین حال یه کم ازش میترسیدم، یه گاز میگرفت مصیبت بود. به هر بدبختی بود رفتیم تو ویلا و اون تا صبح دم در ویلا خوابید. ظهر میخواستیم بیرون ویلا جوجه کباب درست کنیم، اگر این سگه همین جوری اینجا میموند تمام جوجه ها رو میخواست یا بخوره یا لیس بزنه، برای همین امیر رفت به حراست شهرک گفت بیان ببرنش. وقتی بردنش دلم براش تنگ شد...
در وطن خویش غریب