خدا من را ببخشد

سلام

دم در شهرک نشسته بودم که با دوستاش سوار یه ماشین وارد شهرک شدند. جلوی در نگاهبانی ماشنیشون ایستاد و از پشت شیشه ی ماشین چند لحظه به هم خیره شدیم؛ بهم لبخند زد. تنهایی رو دوست نداشتم، برای همین وقتی اونا با ماشین رفتن به سمت ویلاشون منم بلند شدم و راه افتادم، همین جوری که اونا داشتن وسایلشون رو از ماشین خالی میکردن که ببرن تو ویلا، منم رسیدم بهشون. اول با بهت و حیرت منو نگاه کردن که چیکار دارم؟! بعد از کمی مکث سلام کردم. اونا هم علیک گفتن. گفتم میشه با هم بیشتر آشنا بشیم، و رفتم جلو به سمتش، اون هم دست دراز کرد و سلام کرد بهم. در همین حین که بقیه وسایل را داشتن میبردن تو ویلا، من با اون بودم. دیگه تقریباً وسایل جابه جا شده بود. گفت ما برای شام سر راه سوسیس و تخم مرغ گرفتیم، شما اگر برای شام چیزی نداری بیا یک کم هم شما ببر و بهم کمی سوسیس داد. بعدش هم گفت ایشاالله بعداً بیشتر با هم آشنا میشیم و خداحافظی کرد و رفت به سمت در ویلا. اصلاً تعارف هم نکرد که برم تو! من اما دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم. برای همین رفتم نشستم پشت در ویلا، به امید اینکه چیزی تو ماشین جاگذاشته باشه و بیاد بیرون. بعد از دو ساعت دیدم اومد بیرون، نگاهم کرد و با تعجب گفت تو که هنوز اینجایی، تو نگاهش یه کم هم اکراه بود. انگار دوست نداشت من اونجا باشم، اما مگه من چه مزاحمتی براش داشتم؟ ظاهراً پمپ آب ویلا کار نمیکرد و میخواست بره روی پشت بوم ببینه تانکر، آب داره یا نه، من به خاطر پام نمیتونستم از نردبون برم بالا و کمکش کنم، پس همون پایین موندم و از پایین مواظبش بودم. اون رفت بالا و کارش که تموم شد، اصلاً به من توجهی نکرد و رفت تو ویلا. شب همون جا خوابم برد! فردا صبح از صدای مسئول حراست شهرک بیدار شدم. اومد بهم گیر داد که چرا مزاحم ساکنین این ویلا شدم و من رو کت بسته با خودش برد! آخه مگه من چیکار کرده بودم؟! من فقط میخواستم اگر بشه باهاشون بیشتر آشنا بشم، تازه فقط بیرون ویلا منتظرشون بودم، همین! آدم ها موجودات عجیبی هستند، اگر زیادی بخوای بهشون نزدیک بشی یا براشون ارزش قائل بشی، به جای قدردانی، ازت بدشونم میاد. تا بفهمن دلت میخواد بهشون نزدیکتر بشی ازت دور میشن، تا میفهمن برات مهم هستند، دیگه یه جور دیگه نگاهت میکنند...

دوربین شماره 2:

از در شهرک که وارد شدیم، دم نگهبانی وایستادیم و امیر با نگهبان از پنچره ی ماشین حال و احوال کرد. من از اینور یه سگ دیدم، که تا من رو دید شروع کرد به پارس کردن، بهش لبخند زدم. رفتیم به سمت ویلا، داشتیم وسایل رو از ماشین خالی میکردیم که دیدیم سگه از دور داره با سرعت میاد، یه لحظه همه خشکمون زد. رسید به فاصله 3 متری ما وایستاد، همه بهش خیره شده بودیم و کسی جرات نداشت تکون بخوره. دیدم داره دم تکون میده، به بچه ها گفتم نترسید میخواد دوست بشه، یه قدم که رفتم جلو با سرعت اومد طرفم، یه لحظه کپ کردم، اما به محضی که رسید بهم نشست روی زمین و خودش رو مالید به پام، من خم شدم و شروع کردم به ناز کردنش، به بچه ها گفتم شما وسایل رو ببرید تو من سر اینو گرم میکنم. یه کم باهاش بازی کردم تا همه وسایل رو بردن تو، حالا مونده بودم خودم چه جوری از دستش خلاص بشم؟! به امیر گفتم دو تا تیکه از اون سوسیس هایی که برای شام خریدیم رو بهم بده، بعد سوسیس ها رو براش پرت کردم اونور و تا رفت بخوره خودم سریع اومدم تو ویلا. دو ساعت نگذشته بود که آب ویلا قطع شد. به البرز گفتم شاید پمپ مشکل داره، بیا بریم رو پشت بوم، تانکر رو یه نگاهی بکنیم. از در که رفتیم بیرون دیدم سگه پشت دره! ای بابا، دوباره پیچید لای پام، بهش محل نذاشتم. تا نگاش میکردم سریع میومد لای پام، اما وقتی نگاهش نمیکردم فقط دنبالم راه میومد. از نردبون که رفتم بالا، اون پایین وایستاده بود و بالا رو نگاه میکرد. البرز یه دمپایی پرت کرد تا بره دنبالش و ما بریم تو ویلا، اما مثل فشنگ رفت آوردش! همش میخواست باهاش بازی کنیم. دوسش داشتم، اما در عین حال یه کم ازش میترسیدم، یه گاز میگرفت مصیبت بود. به هر بدبختی بود رفتیم تو ویلا و اون تا صبح دم در ویلا خوابید. ظهر میخواستیم بیرون ویلا جوجه کباب درست کنیم، اگر این سگه همین جوری اینجا میموند تمام جوجه ها رو میخواست یا بخوره یا لیس بزنه، برای همین امیر رفت به حراست شهرک گفت بیان ببرنش. وقتی بردنش دلم براش تنگ شد...

در وطن خویش غریب

در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت

باب سیم- فصل هفتم

در بیان تصفیه دل بر قانون طریقت

قال الله تعالی: " اِنَّ فی ذلک لِمَن کان لَهُ قلبٌ اَو اَلقَی السَّمعَ و هو شهید " (سوره 50، آیه 37)

و قال النبی صلی الله علیه و سلم " انّ فی جسد اِبن آدمَ لَمُضغه اِذا صَلَحَ صلحت بها سایر الجسد و اِذا فَسدت بها سایرُ الجسدِ اَلاَ و هی القلبُ ".

بدان که دل در تن آدمی به مثابت عرش است جهان را و چنان که عرش محل ظهور استوای صفت رحمانیّت است در عالم کبری، دل محل ظهور استوای روحانیّت است در عالم صغری. اما فرق آن است که عرش را بر ظهور استوای صفت رحمانیّت شعور نیست و قابل ترقی نیست تا محل ظهور استوای صفات دیگر گردد و دل را شعور پدید آید و قابل ترقی باشد.

و اختصاص عرش به ظهور استوای صفت رحمانیّت از آنجاست که عرش نهایت عالم اجسام آمد و او بسیطی است که یک روی او در عالم ملکوت است و یک روی او در عالم اجسام و مدد فیض حق تعالی که به عالم اجسام میرسد از صفت رحمانیّت است. از اینجا گویند " یا رحمن الدنیا "، که از صفت رحمانیت عموم خلق را برخورداری است آشنا و بیگانه را، و حیوان و جماد را.

و گفته اند: رحمن اسمی خاص است و صفتی عام و رحیم اسمی عام است و صفتی خاص. چنان که اسم رحمن هیچکس را نتوان گفت الّا حق را و جمله ی موجودات را از صفت رحمانیّت برخورداری است که " اِنَّ کلُّ مَن فی السمواتِ و الارضِ اِلّا آتی الرّحمنِ عَبداً " (سوره 19، آیه 93)، و رحمن بر صیغت فَعلان استکه مبالغت را بود و به اسم رحیمی همه کس را توان خواندن که اسمی عام است. اما از صفت رحیمی جز اهل رحمت را برخورداری نبود که " اِنَّ رحمه الله قریب من المحسنین " ( سوره 7، آیه 55).

و چون اثری از صفت فیض رحمانی به عالم اجسام خواهد رسید اول جسمی که قابل آن فیض بود عرش باشد، زیرا که " اقرب الاجسام الی الملکوت " اوست که یک روی در عالم ملکوت دارد {و} از آن روی قابل فیض حق شود و آن فیض را مقسّم هم عرش بُود. زیرا که از عرش به جملگی جسمانیات مجاری است پیوسته، که مدد فیض از آن مجاری به هر جنس از جسمانیات میرسد به قدر استعداد آن چیز و این فیضان بر دوام است که وجود کاینات بدان مدد قایم و باقی می تواند بود. اگر یک طرفه العین آن مدد منقطع شود هیچ چیز را وجود نماند. سرّ " کلُّ شی ءِ هالک الّا وجهه " (سوره 28،آیه 88) این است و چون عرش استعداد قبول مدد فیضِ صفتِ رحمانی {را} داشت، این تشرف یافت که " الرحمن علی العرش استوی " (سوره 20، آیه 5) و عرش ازین دولت بی خبر.

همچنین دل آدمی را یک روی در عالم روحانیت است و یک روی در عالم قالب و دل را از این وجه قلب خوانند که در قلب دو عالم جسمانی و روحانی است تا هر مددِ فیض که از روح میستاند دل مقسّم آن فیض بُود و از دل به هر عضوی عروقی باریک پیوسته است که آن عروق مجاری فیض روح است به هر عضو. پس هر فیض که به دل رسد، دل قسمت کند و به هر عضو نصیبی فرستد مناسب آن عضو و اگر یک لحظه مدد آن فیض منقطع شود از دل، قالب از کار فروماند و حیات منقطع شود و اگر مدد آن از یک عضو منقطع شود به سبب سدّه ای که در عروق که مجاری فیض است پدید آید، آن عضو از حرکت فروماند و مفلوج شود.

ایمان قابل حمل


عبور که میکردم از کنار دکه های رنگارنگ مذهبی فروشیه کنار امام زاده،

یهو یادش افتادم

یاد آن کیف های چرمیه کوچک که یک دکمه هم میبستشان

گاه قهوه ای و اغلب مشکی

و یک بند پلاستیکی به آن ها هویت گردنبند میبخشید

یک دعایی هم بود درونش

حمدی،قل هواللهی،آیة الکرسی ای یا چهارقلی چیزی...

چیزی که برای من شبیه سحر بودند نه دعا!

بچه تر بودم وقتی یکیشان را خریدم

و وقتی یکیشان را خریدم،حس کردم کمی ایمان خریدم

کمی ایمان قابل حمل

وپشتبند آن؛کمی آرامش قابل حمل

گره ای که کور میشد و یا اصلا ماهیتا گره بود؛

با دست توی مشتم میگرفتمش،پلک هایم را به هم فشار میدادم و زیر لب چیزی میخواندم

انگار گوش خدای من،آن کیف چرمی کوچک بود

یادم افتاد الان توی یک جعبه ی خاک خورده در گوشه ای از اتاقم کنار وسایل بلااستفاده ام،نگهش میدارم

راستش را بخواهی؛دلم کمی ایمان خریدنی خواست

کمی بوی عطر تند مشهدی که وقتی بویش میکردم آن وقت ها،

یاد مؤمن ها می افتادم

و من

امروز هیچ چیزی ندارم درون مشتم،

تا وقتی  کارم گیر کرد،

چشمانم را ببندم،پلک هایم را به هم فشار دهم و زیر لب کلماتی را بزایم

زیرا که خودم را کنار یک حضور؛یک کیف چرمی؛میدیدم

و خووووووب حرفم می آمد!

سرم را بالا میگیرم

بی یک نقطه ی نامعلوم در آسمان خیره میشوم

وقبل از اینکه حرفم بیاید،

حرف میزنم که:

کجایی؟

اصلا مرا میشنوی؟

و ذهنم درگیر این سوال لعنتی آخری می ماند

وفرو میرود< حرف ها در گلویم سقط میشوند...

پ.ن. :دلم مکالمه میخاد نه سوال نه جواب!

ریحانه

گزارش شماره 14

سلام

در این متن قصد دارم از زاویه ای خاص به بررسی روندی که در تاریخ بشریت و تغییراتی که در زندگی انسان رخ داده است بپردازم. البته در ابتدا باید عرض کنم که برای حرفهایم مستندات مکتوبی ندارم که به آنها ارجاع بدهم و این مطالب بر اساس تحلیل های شخصی من از مطالب شفاهی که در کلاسهای مدیریت شنیده ام به رشته ی تحریر در آمده است.

با یک مثال مطلب را آغاز میکنم. حتماً شما هم این مورد را دیده اید که نوزاد انسان وقتی به سنی میرسد که شروع به کنجکاوی میکند، وسایل و اسباب بازی های خود را به قطعاتش تکه تکه میکند تا از مکانیزم آنها سر در بیاورد. مثلاً عروسکش را میشکند تا ببیند صدای خنده از کجای عروسک در میاید. این روش تقسیم کل به اجزا، جهت شناخت، در وجود تمام آدمیان نهادینه شده است. انسان هم در طول تاریخ بشریت، به همین روش برای شناخت دنیای اطراف خود روی آورد. از آنجایی که دنیای روبروی انسان بیش از حد بزرگ و دارای اجزا بسیار با مکانیزمهای متفاوت بود، انسان سعی کرد با تقسیم آن، هر بخش را از زاویه ای خاص در قالب علمی و عنوانی خاص بررسی کند. سیستم دانشگاهی حال حاضر دقیقاً منطبق بر همین رویکرد است. دانشکده های مختلف مانند دانشکده برق، عمران، مکانیک، هنر و ... که در هر دانشکده باز بصورت ریزتر تقسیم بندی گروههای علمی وجود دارد. چون من مکانیک خواندم، از رشته ی تحصیلی خود مثال میزنم، این رشته تقسیم میشود به مکانیک جامدات و سیالات، در بخش سیالات تقسیم بندی انتقال حرارت و ترمودینامیک و ... باز در هر بخش به اجزا ریزتر تقسیم بندی میشود و این ریز شدن ادامه پیدا میکند. ضمن اینکه علاوه بر این تقسیم شدن، در هر بخش هم از زوایای مختلف به موضوعات پرداخته میشود. این نوع سیستم آموزشی باعث میشود فردی که از دانشگاه فارغ التحصیل میشود فقط در یک موضوع خاص از این دنیای بیکران فهم و بینش داشته باشد و پر واضح است که برای هدف اولیه که همانا شناخت کل دنیا بود، باید تمام فارغ التحصیلان در رشته های مختلف را در کنار یکدیگر جمع کنیم، تا شاید به مطلوب اولیه برسیم. البته این راه حل تقریباً غیرممکن است و اگر بر فرض ممکن شود، موثر نیست، زیرا از اساس این نوع نگرش مشکل دار است. باز با یک مثال موضوع را توضیح میدهم؛ من عاشق بسکتبال هستم، در مسابقات حرفه ای بسکتبال در آمریکا که مهد بسکتبال دنیا محسوب میشود، هر سال تیمی از بازیکنان برگزیده با عنوان All-Stars تشکیل میشود و با تیمهای مختلف مسابقه برگزار میکنند. بوضوح در این مسابقات این موضوع به چشم میاید که با وجود حضور بهترین بازیکنان در یک تیم، آن تیم به اندازه ی مجموع قدرت آن بازیکنان در مقابل حریفان، قوی حاضر نمیشود و حتی از بعضی تیم ها شکست هم میخورد. این موضوع در تیم های کهکشانی فوتبال مثل رئال مادرید هم تجربه شده است. این مثال برای خود من بیانگر این موضوع است که مجموع اجزا همیشه برابر کل نیست. ضمن اینکه این موضوع در مواردی که یک کل از اجزایی تشکیل شده که تفکیک آنها کلاً خاصیت آنرا عوض میکند کاملاً روش غیرمنطقی خواهد بود. مثلاً اگر شما آب را در شرایط آزمایشگاهی به ذرات تشکیل دهنده اش یعنی هیدروژن و اکسیژن تجزیه کنید و بعد دوباره هیدورژن و اکسیژن را در یک محفظه کنار هم بگذارید آب تشکیل نمیشود. حال چه برسد موارد غیرمادی مثل روح و عالم غیب هم در دنیای ما دخیل شود. دیگر روش تفکیک برای شناخت، عملاً به بیراهه رفتن است. امروز ایمیلی به عنوان طنز به دستم رسید با این مضمون که مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او می گوید « شن» مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!

فکر میکنم این طنز مثال خوبی برای این مطلب است که بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.

از قدیم گفتند "تفرقه بینداز و حکومت کن" وقتی افراد را از نظر ذهنی از هم جدا کردی، دیگر جمع آنها همان قبلی نیست، حتی اگر از نظر فیزیکی همان تعداد افراد باشند. در هر صورت تا اینجا قصد داشتم این موضوع را با مثال های مختلف توضیح بدهم که این روش تقسیم کل به اجزا، رویکردی است که در تاریخ بشر وجود داشته و تا به امروز ادامه پیدا کرده و هر چه جلوتر هم میرود، شدت تاثیر و استفاده از آن در زندگی بشر افزایش میابد.  

این نوع سیستم آموزشی جزئی نگر، موارد دیگری را هم با خود به همراه داشته که بسیار بر نوع نگاه بشر به زندگی تاثیر گذاشته است؛ یکی از مهمترین تاثیرات، عدم توانایی برای مقابله با مشکلات واقعی زندگی بود. این موضوع را باز هم با مثالی توضیح میدهم که خودم به خوبی آنرا لمس کرده ام. در این سیستم آموزشی همیشه به ما یک سوال شسته رفته میدادند که تعداد معلومات مساوی یا بیشتر از مجهولات بود و از ما میخواستند بر اساس معلومات مسئله، مجهولات را بدست آوریم؛ یعنی هم صورت مسئله کاملاً مشخص بود و هم مجهولات مورد نیاز. در واقع طراح مسئله از قبل هم جواب را میدانست و هم سوال را به نحوی طرح میکرد که دانش آموز با روشی مشخص به جواب مورد نظر برسد. در بسیاری از موارد حتی روش حل هم مشخص بود و در واقع دانش آموز تبدیل به یک ربات میشد. مثلاً میگویند ضلع مربعی 2 واحد طول دارد، مساحت آن چقدر است؟ در این مسئله هم معلومات مسئله مشخص است که طول مربع است و هم مجهول، که مساحت است و روش حل هم که مشخص. اما در دنیای واقعی اصلاً معلمی وجود ندارد که مسئله را برای ما طرح نماید و به ما بگوید معلومات و مجهولات چیست! یکی از معضلات بسیار رایج در دنیای مدرن این است که افراد از مشکلاتی رنج میبرند که خودشان نمیدانند آن مشکلات چه هستند! یعنی حتی مشکلات خود را نمی توانند تعریف کنند، چه برسد که برای آن به دنبال راه حل باشند. بسیار این موضوع را تجربه کردم که حالم گرفته است و خودم هم نمیدانم دلیل این بدحالی چیست! ضمن اینکه در سیستم آموزشی که ما عمری در آن غوطه ور هستیم، بسیاری از سوالات و مشکلات از هم مستقل هستند، مثلاً اگر من در برگه ی امتحانی سوال اول را نتوانم جواب بدهم یا اشتباه جواب بدهم در جواب سوال دوم تاثیری ندارد. اما در دنیای واقعی همه چیز به هم چیز مرتبط است. این موضوع به نحوی در تئوری "اثر پروانه ای" هم مطرح میشود. ویکی پدیا مینویسد: "اثر پروانه‌ای نام پدیده‌ای است که به دلیل حساسیت سیستم‌های آشوبناک به شرایط اولیه ایجاد می‌شود. این پدیده به این اشاره می‌کند که تغییری کوچک در یک سیستم آشوبناک چون جو سیارهٔ زمین (مثلاً بال‌زدن پروانه) می‌تواند باعث تغییرات شدید (وقوع توفان در کشوری دیگر) در آینده شود." همه خوب این موضوع را در زندگی لمس کرده ایم که تغییر هر چیز بر روی چیز دیگری در زندگی تاثیر میگذارد و این موضوع حل مشکلات واقعی را بسیار پیچیده میکند. زندگی به نحوی تعامل تضاد ها است. یعنی حتی خواسته های یک شخص با هم در تضاد هستند، چه برسد به خواسته های افراد مختلف با هم. من هم میخواهم کتاب بخوانم، هم میخواهم با دوستانم به سینما بروم، این دو موضوع به طور همزمان قابل انجام نیستند و اجرای یکی به معنی عدم اجرای دیگری است و این یعنی این دو موضوع ساده در یک زمان در تضاد با هم هستند. همیشه میگویم اگر در بهشت فقط خواسته ها مثل اینجا با هم در تضاد نباشند کفایت میکند...

موضوع بعدی که زندگی انسان را بخصوص بعد از انقلاب صنعتی دچار تغییر کرد، بحث تولید انبوه و صنعتی شدن بود. انسان خواستار تصرف در منابع دنیا و استفاده از آنها جهت تولیدات خود بصورت مکانیزه و انبوه بود و برای این موضوع نیاز به نیروی انسانی داشت که با دنیای ماشینی که در حال شکل گیری بود، خود را تطابق دهد. به نظرم بهترین بیان برای این موضوع فیلم "عصر جدید" چارلی چاپلین است. در آن به خوبی این موضوع را به تصویر میکشد که فرد تبدیل به یک ربات یا قطعه در خط تولید میشود که از او فقط انجام یک عمل خاص (بطور مثال بستن یک پیچ) را انتظار دارند. این موجود شاید حتی نداند محصول نهایی خط تولیدی که او در آن مشغول به فعالیت است چیست. در این دنیای ماشینی انسان باید فقط همانطور عمل میکرد که به درد این خط تولید بزرگ میخورد و به چیزی به جز وظیفه ای که به او محول شده بود نباید فکر میکرد. این نوع شرایط کار باعث شد که انسان خیلی از خصوصیات خود را از دست بدهد. تا قبل از این انسان دارای تخیل و نبوغ بود. بطور مثال در گذشته وقتی خورشیدگرفتگی رخ میداد یا صاعقه های مهیب اتفاق میفتاد انسان تصور میکرد که این نشانه عذاب الهی است. در اینجا نمیخواهم بحث فقهی بکنم، اما در مورد نماز آیات هم بعضی اوقات ترس از یک واقعه نماز آیات را واجب میکند، اما در حال حاضر خیلی افراد به این موضوع استناد کرده و چون دیگر تخیلی مبنی بر عذاب الهی وجود ندارد و ترسی نیست، حکم به عدم نیاز اقامه نماز آیات میدهند.

اسطوره های دنیای کهن نشانه ای از تخیل و ذهن فرامادی بشر در آن زمان است که دنیای مدرن کاملاً آنها را تبدیل به داستانهایی کرد که فقط برای سرگرمی نقل میشوند و دیگر باوری پشت آنها نیست. همین تغییر روحیات در دنیای امروز مشکل ساز شده است و همان اراده ای که برای تولید انبوه، انسان ربات گونه میخواست، حال نیاز به خلاقیت دارد تا بتواند جلوتر برود، و این پارادکس قرن بیستم بود. انسان باز باید از ربات تبدیل میشد به همان بشر خلاق، با تخیلات متعدد، تا تخیلات خود را به واقعیت تبدیل کند. باید باز احساس را وارد کار میکرد. باید به کارش عشق میورزید تا از رقبا پیشی بگیرد. عشق، موضوعی است که در نوشتاری دیگر بصورت مفصل به آن میپردازم، اما بر همگان مشخص است که از تمام عرصه های زندگی بشر حذف شد و به یک کلیشه خاص در خصوصی ترین احوالات بشر تبدیل شد. همانگونه که اگر در یک زندگی زناشویی اگر عشقی در میان نباشد به نظر من فحشایی بیش نیست، و یک جور معامله محسوب میشود، در بقیه وجوه زندگی مانند کار، تحصیل، روابط اجتماعی و ... هم اگر عشق نباشد، فحشا بهترین تعریف است. فردی که عاشق کارش، رشته تحصیلیش و در کل روش زندگیش نباشد و مثلاً فقط کار کند که پول در بیاورد، در آینده قطعاً "پشیمانم" یکی از مهمترین واژگان زبانش خواهد بود. پدرم بعضی اوقات غذا میپزد و انصافاً بعضی غذاها را هم خوب میپزد، هر بار که غذای خوش مزه ای میپزد، میگوید این غذا را با عشق پختم، برای همن خوشمزه شد! با خودم فکر میکنم وقتی یکسری مواد غذایی به عشق آشپز واکنش نشان میدهند و یک مجموعه از آنها ترکیبی به صورت یک غذای خوشمزه میشود، چطور عشق بر روی موجودات زنده ای مثل انسان و روابط آنها تاثیر ندارد؟! قطعاً تاثیر دارد...

گفتم بعضی بعد از یک عمر زندگی از زندگی خود پشیمان میشوند، یکی از عواملی که باعث میشود این احساس پشیمانی در دنیا امروز گریبانگر بشر شود و بیماری افسردگی بسیار شایع باشد انجام اموری است که انسان به درستی آن اطمینان ندارد و یا بعد از سالیان طولانی متوجه اشتباه بودن آنها میشود. در دنیای ماشینی انسان فرصت فکر کردن به کارها را ندارد و فقط باید کارها را انجام دهد. بهترین حالت این است که کارها را درست انجام بدهد، اما فرصت آنرا ندارد که به ذات عملی که انجام میدهد فکر کند که آیا اصلاً آن کار درست است یا نه؟ یعنی فرق زیادی بین انجام کار درست و درست انجام دادن یک کار است. مثال مناسب برای بیان فرق بین این دو موضوع، مثال پارو زدن و سکانداری است، کسی که صرفاً پارو میزند دارد یک کار را خوب انجام میدهد ولی معلوم نیست مسیر را درست میرود و به خشکی میرسد یا نه، اما کسی که سکانداری میکند، جهت حرکت را لحظه به لحظه بررسی میکند و در جهت درست قایق را هدایت میکند. اگر یک کار اشتباه را هر چقدر هم درست و خوب انجام بدهیم در انتها اگر خیلی باهوش باشیم به همان پشیمانی میرسیم. در گذشته انسان تا این حد درگیر دل مشغولی های دنیای مدرن نبود و فرصت کافی برای فکر کردن به زندگی خود را داشت به همین جهت زندگی برای او معنا پیدا میکرد و کمتر خبری از افسردگی و پوچی در بین گذشتگان بود. برای مثال در مقاله ای میخواندم که اگر 3 عنصر موبایل، لپ تاپ، و تلویزیون را از زندگی بشر حذف کنن، در روز 6 ساعت وقت اضافی می آورد، و این زمانی است برای فکر کردن، بماند که بعضی از این وسایل دنیای مدرن بیماری هایی را هم با خود به همراه داشته اند که یک نمونه اش اعتیاد خود من به اینترنت است!

حال که بحث به بیماری رسید باید بگویم که انسان حتی در زمینه نگاه بیولوژیک به خود و درمان بیماری های خود ماشینی شده است. در حالت معمول، یک ماشین بهترین حالت خود را در هنگام خروج از خط تولید دارد، یعنی همیشه یک ماشین نو بهتر از یک ماشین کهنه است. دلیل این موضوع این است که معیار خوب یا بد بودن یکسری نرمال های از قبل تعریف شده است؛ مثلاً فشار هوای تایر ماشین باید در یک حد مشخص باشد تا بهترین کارکرد را داشته باشد، هر چند یک بار هم با مراجعه به تعمیرگاه میزان فشار هوای تایر چک میشود و چنانچه با مقدار نرمال فاصله داشته باشد، آنرا به مقدار نرمال میرسانند. در پزشکی جدید هم همین شیوه را استفاده کرده و مثلاً برای فشار خون یک نرمال تعریف کرده و سعی در حفظ این فشار خون در حد نرمال دارند، در صورتیکه انسان ماشین نیست که بصورت ماشینی با آن برخورد شود و با بالا بردن فشار حتماً مکانیزم های دیگری از بدن هم درگیر میشوند. انسان موجودی است که اتفاقاً گذر زمان آنرا نسبت به زمان تولدش ارتقا میدهد و این ارتقا در روح او نشانه کمال او محسوب میشود. روح دقیقاً موضوعی است که انسان در دنیای مدرن آنرا فراموش کرده یا او را بصورت تفکیک شده از جسم میبیند. در صورتی که در پزشکی کهن، بسیاری از امراض جسمی را ناشی از ناراحتی های روحی میدانستند و برای آن درمان های غیرجسمی انجام میدادند. به همین علت هم در بسیاری از قبایل، ریش سفید قبیله، حکیم و طبیب و .. همه یک نفر بود. یعنی روح و چیزهایی که ما امروز از آن به ماوراالطبیعه یاد میکنیم در زندگی عادی افراد ساری و جاری بود.

همه ی این تغییرها و بسیاری تغییرات دیگر که من از آنها آگاه نیستم، باعث شد که زبان انسان هم تغییر کند. انسانی که وجوه مختلف زندگیش تغییر میکند، قطعاً زبانش هم تغییر میکند. کتابهای دنیای مدرن با کتابهای گذشته ار نظر ماهیت کاملاً متفاوت شدند. امروز کتابهای تخصصی در ریزترین موضوعات نوشته میشود و این ناشی از همان سیستم آموزشی است که در بالا به آن اشاره کردم. دیگر کتابهای مقدس آن مفهومی که در گذشته برای نوع بشر داشتند را از دست دادند و به کتابی که صرفاً جنبه ی قدسی دارند تبدیل شدند، نه کتابی برای زندگی کردن. دیگر کسی زبان را برای ذات زبان نمیخواهد، بلکه برای انتقال مفاهیمی که برای تصرف دنیای مادی  لازم است میخواهد. این نوع نگرش به زبان و عدم فهم کتاب های مقدس مانند قرآن نتیجه ی ناخودآگاه تغییر روش زندگی بشر است، یعنی این نوع زندگی، فهم آن نوع بیان را ندارد. به یاد حرف آقای عجمی میافتم که از جوانان نسل پیتزاخور خطاط بیرون نمی آید...

اگر تا به حال درست قرآن را نفهمیدیم، یا بهتر بگویم چیز زیادی از قرآن نفهمیدیم، بعد از این هم اگر همان آدم قبلی باشیم، چیز بیشتری نخواهیم فهمید! باید تغییر کنیم تا فهممان هم تغییر کند، نمیدانم چگونه؟! فقط میدانم که باید تغییر کرد. در کلاسهای مدیریت به ما یاد میدهند که در یک سازمان باید یک گروه صرفاً مشکلات سازمان را پیدا کنند و گروهی دیگر به دنبال راه حل برای آن مشکلات باشند و این دو گروه باید کاملاً از هم مستقل و مجزا باشند، زیرا اگر همان گروهی که وظیفه پیدا کردن مشکلات سازمان را دارد، وظیفه حل آنها را هم داشته باشد بصورت ناخودآگاه مشکلاتی را که نمیتواند حل کند را نمیبیند! ما هم به نظرم برای تغییر باید از هم کمک بخواهیم، باید به دیگران اجازه دهیم که مشکلات ما را ببینند و به ما گوشزد کنند و خودمان مشکلاتی که آنها دیده اند را حل کنیم تا شاید تغییر کنیم، به امید آنکه این تغییرات در فهم بیشتر قرآن ما را یاری کند...

در وطن خویش غریب