سلام
این بار می خواهم درمورد آیات ابتدایی سوره ی بقره گزارش بنویسم. آیاتی که
سابقه ی اولین بحث درموردشان شاید به 6 سال پیش، زمانی که نصف افرادی که هم اکنون
در جلسه حاضر هستند، در آن زمان همراه ما نبودند، بازمیگردد. آیاتی که نقطه ی روشن
و نورانی آنها در ذهن من مربوط به واژه "غیب" است.
"بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الم(1) ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى
لِّلْمُتَّقِينَ(2) الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ
ممِّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ(3)" عجبا که این بار نیز هم آیات با حروف
مقطعه آغاز میشود. هر چه فکر کردم "الم" چیزی را برایم تداعی نکرد، پس
به جستجو درمورد حروف مقطعه در تفاسیر و متون مختلف پرداختم، به امید آنکه راهی در
ذهنم باز شود. به چند نکته جالب که تا به حال نمی دانستم برخوردم. اول آنکه اين حروف از مختصات قرآن كريم است و
در ساير كتابهاى آسمانى مانند تورات و انجيل سابقه ندارد. شاید به نظر نکته ی خاصی نباشد اما برای من همین موضوع به ظاهر ساده بسیار
اهمیت پیدا کرد. خلق نوع خاصی از کلام که تا زمان نزول قرآن سابقه نداشته است و
حتی بعد از آن نیز مورد استفاده قرار نگرفته است. زمان نزول قرآن مصادف با اوج
کلام عرب است و این نوع خاص از کلام در زمان اوج فصاحت ارائه شده است؛ و دیگر
تاریخ کلام هیچگاه مشابه آنرا به خود ندیده است. شاید دلیل عدم استفاده از این نوع
کلام در آینده، به افول کلام و روزمره شدن آن مربوط باشد، یعنی حروف مقطعه به نوعی
زبان خاص تعلق دارد که کاملاً از زبان روزمره جداست و در زبان روزمره جایگاهی
ندارد؛ در کل به نظر می آید که این نوع خاص در اوج کلام قرار دارد و بقول معروف
نقطه اکسترمم (البته از نوع ماکزیمم) منحنی کلام را به خود اختصاص میدهد. نکته ی
دیگر در مورد حروف مقطعه این است که در نگاه اول اين حروف اختصاص به سوره هاى مكى يا مدنى ندارد؛ زيرا در 27
سوره مكى و در دو سوره مدنى آمده است. اما به نظر من همین نسبت نشان دهنده ی نوع
خاص این نوع از کلام است. نوعی که بیشتر در زبانِ سوره های مکی، با آهنگ خاص آنها
مشاهده میشود. در جلسه ای که درمورد تفاوت آهنگ آیات سوره های مکی و مدنی صحبت
کردم، به وزن خاص، ضرب آهنگ تند، و ریتم خاص این آیات اشاره کردم و حس میکنم برای
آغاز این نوع از آیات، حروف مقطعه بهترین انتخاب است. مثلاً در آیه "ن و
القلم و ما یسطرون" که در گزارش قبلی درباره آن نوشتم، اگر "ن" حذف
شود به نظرم یک نوع کاستی بوجود می آید یعنی با "ن" این آیه برای خود من
بسیار دلچسب تر و زیباتر می باشد و بیشتر بر دلم مینشیند تا بدون "ن" (البته
این یک حس شخصی است و قابل اثبات نیست). نکته سوم این بود که حروف مقطعه پس از حذف
مكررات آنها 14 حرف است:، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق ، ك، ل، م، ن، ه، ى. به محض دیدن این تعداد ناخودآگاه 14
معصوم برایم تداعی شد. یعنی ممکن است هر یک از این اعداد نشانه ای از معصومی باشد؟
نمیدانم ! نمیدانم چه سری در بعضی از اعداد وجود دارد، اما از کودکی برای ما بعضی
از اعداد، با بقیه متفاوت بودند و هاله تقدسی آنها را دربرگرفته بود. عدد یک (به
یکتایی خدا)، عدد پنج (به پنج تن آل عبا)، عدد هفت، عدد دوازده (به دوازده امام)،
عدد چهارده (به چهارده معصوم)، عدد چهل و بعضی اعداد دیگر. تقدس بعضی از این اعداد
ربطی به اسلام هم ندارد و از ابتدای تاریخ برای بشریت خاص محسوب میشده اند. مانند
عدد چهل، که مثلاً در قرآن در مورد میعاد موسی (ع) با خدا در طور هم به این بازه ی
چهل روزه اشاره میکند " وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ
الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (بقره 51)". نکته ی دیگری که در بررسی نظرات مختلف
به آن برخوردم این بود که حروف مقطعه سوگندهايى است كه خداوند ياد كرده است بر اين
كه قرآن، كلام و كتاب اوست. در گزارش قبلی عنوان کردم که سوگند باید به چیزی خورده
شود که برای مخاطب ارزشمند باشد و این دقیقاً موضوعی بود که نظر من را جلب کرد.
آری من باور دارم که واقعاً میتوان این حروف را سوگند تلقی کرد، از این جهت که در
زمان شکوفایی کلام بر پیامبر نازل شدند. در زمان نزول قرآن، کلام از ارزش و جایگاه
رفیعی بین اعراب برخوردار بود و به همین دلیل هم قرآن را معجزه ی پیامبر میدانند؛
زیرا معجزه ی هر رسول متناسب با زمان او بوده است. پس کلام و به تبع آن اجزاء
تشکیل دهنده ی کلام (حروف) در زمان نزول (زمان اوج کلام که ما از آن بسیار دور
افتاده ایم و به همین دلیل اعجاز قرآن را در نمی یابیم) از حرمت و شرافت خاصّی
برخوردار بودند و قسم یاد کردن به آنها امر بسیار محتملی است. اما نکته ای که مدتهاست من را اذیت میکند این است که مفسران و بزرگان برای
حروف مقطعه ویژگیهایی بیان کردند که به
نظرم هیچ فایده ای حداقل برای شخص من ندارند. یا من خیلی از موضوع پرت هستم یا آنها خیلی با موضوع ساده برخورد
کرده اند، یا روند سیر فکری آنها و رسیدن به این موضوع ثبت نشده و برای من بی
مفهوم است. مثلاً علامه طباطبایی که شاید بهترین نظر را در این موضوع ارائه داده
اند، میگوید بين حروف مقطعه هر سوره با محتواى آن
سوره ارتباط خاصى است. بر اين اساس، همه سوره هايى كه با حروف مقطعه همگون آغاز مى
شود در خطوط كلى مضامين نيز همگون است ؛ مثلاً، هفت سوره اى كه با حم آغاز مى شود
(حواميم سبعه) همه سخن از وحى و رسالت و عظمت قرآن كريم میزنند. همچنين سوره هايى
كه با الم شروع مى شود همه در آغاز خود سخن از نفى ريب از قرآن دارد. اما وقتی من
به این سوره ها مراجعه کردم دیدم فقط سوره بقره و سجده بعد از الم به ریب در مورد
قرآن اشاره داشته و بقیه سوره هایی که با الم شروع میشدند باید کلی صغری کبری چید
تا همچین برداشتی شاید از مجموع بیست آیه اول آنها بتوان کرد. آیت الله جوادی آملی
در سلسله
سخنرانی های تفسیری خود که از شبکه چهارم سیما هم پخش میشود میفرماید زمخشرى درباره برخى از
ويژگيهاى حروف مقطعه مى گويد:
"و بدان كه تو هر گاه در حروف
مقطعه اى كه خداوند در آغاز سوره ها آورده تامل كنى مى بينى آنها نيمى از حروف
معجم (14 حرف) است...
و سوره هايى كه با اين حروف آغاز مى
شود، به تعداد حروف معجم (29 حرف) است و اگر در 14 حرف مقطعه تامل كنى مى يابى كه
مشتمل بر نصف هر يك از اجناس حروف است ...
مراد زمخشرى از جمله اخير اين است كه
حروف اوصافى دارد؛ مانند: مهموسه، مجهوره ، شديده، رخوه، مطبقه، منفتحه، مستعيله،
منخفصه، قلقله و... هر يك از اينها وصف گروهى از حروف الفباست كه نيمى از حروف هر
دسته در ميان حروف مقطعه يافت مى شود؛ مثلا از حروف مهموسه، نصف آن كه ص، ك، ه، س
و ح است در ميان حروف مقطعه وجود دارد." حالا شما خودتان قضاوت کنید این نوع
تحلیل ها چه فایده ای دارند و ما را به کجا میرسانند. ظاهراً اصل موضوع همین است و
هر تحلیلی با هر قدرت و استدلالی، از هر شخصی، چه علامه طباطبایی باشد و چه شخص
بیسوادی مانند من، قرار نیست گره این حروف را باز کند و فقط دست و پا زدن است. من
که به این نتیجه رسیدم فقط بخوانم و از خواندنش لذت ببرم، این لذت بردن همان هدف
نهایی است (مراجعه شود به پستی که فضّه در مورد شعر، متنی از دکتر ملکان ارائه
کرده بود) وفتی ما از کلامی لذت میبریم یعنی با متکلم در آن موضوع همراه و هم نظر
شده ایم و در راستای خیال او که کلامش از آن ناشی شده است با او قدم بر میداریم و
به نظرم اگر از کلام الهی لذت بردیم یعنی بصورت ناخودآگاه در صراط مستقیم، و راه
حق قدم نهادیم و هدایت شده ایم (اثر تکوینی قرائت قرآن) و دلیلی ندارد که حتی اگر
به فهمی از حروف مقطعه رسیدیم، حتماً آنرا بیان کنیم؛ چون معمولاً فهم اینگونه آیات
از نوع شهود است و قابل بیان با استدلال عقلی نیست. و در این دنیا که یگانه راه
انتقال معلومات از طریق عقل است جایی برای انتقال شهود وجود ندارد.
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين
بود كاين شاهد بازارى و آن پرده
نشين باشد
البته ناگفته نماند که به احادیثی
درمورد حروف مقطعه هم برخوردم که اینقدر معانی مختلفی از این حروف ارائه داده
بودند، به این نتیجه رسیدم که حتی برای ائمه هم در هر لحظه معنی خاص آن لحظه با
لحظه قبل و بعد فرق داشته و قابل اثبات نیست. اما نکته ی ثابت در اکثر احادیث این
بود که حروف مقطعه را مخفف اسماء الهی دانسته اند. بعضی از این روایات عبارتند از:
عن اميرالمومنين (عليه السلام) و...
ان الحروف المقطعه فى القرآن اسم الله الاعظم، الا انا لا نعرف تاليفه منها. (الجامع لاحكام القرآن ، ج 1، ص 151)
عن جويريه عن سفيان الثورى قال: قلت
للصادق (عليه السلام): يابن رسول الله ما معنى قول الله عزوجل: (الم والمص والر و
المر و كهيعص و طس و طسم و يس و ص و حم و حمعسق وق ون ؟ قال (عليه السلام): اما
(الم) فى اول البقره فمعناه انا الله الملك و اما (الم) فى اول آل عمران فمعناه
انا الله المجيد و المص معناه انا الله المقتدر الصادق و (الر) معناه انا الله
الرؤ ف و (المر) معنا انا الله المحيى المميت الرزاق و (كهيعص) معناه انا الله
الكافى الهادى اولى العالم الصادق الوعد واما (طه) فاسم من اسماء النبى (صلى الله
عليه وآله) و معناه يا طالب الحق الهادى اليه... و اما (طه) فاسم من اسماء النبى
(صلى الله عليه وآله) و معناه يا ايها السامع لوحيى... و اما (ص) فعين تنبع من تحت
العرش و هى التى توضا منها النبى () لما عرج به و... اما (حم) فمعناه الحميد
المجيد و اما (حمعسق) فمعناه الحليم المثيب العالم السميع القادر القوى و اما (ق)
فهو الجبل المحيط بالارض و خضره السماء منه و به يمسك الله الارض ان تميد باهلها
اوما (ن) فهو نهر فى الجنه... قال سفيان: فقلت له يابن رسول الله بين لى امر اللوح
والقلم و المداد فضل بيان...فقال: يابن سعد لولا انك اهل للجوب ما اجبتك. فنون ملك
يؤ دى الى القلم و هو ملك... ثم قال: قم يا سفيان فلا آمن عليك . (بحار، ج 89، ص 373)
عن الصادق (عليه السلام): الالف حرف
من حروف دل على قولك الله و دل باللام على قولك الملك العظيم القاهر للخلق اجمعين
و دل بالميم على انه المجيد المحمود فى كل افعاله و جعل هذا القول حجه على اليهود
و ذكلك ان الله لما بعث موسى بن عمران ثم من بعده من الانبياء الى بنى اسرائيل لم
يكن فيهم قوم الا اخذوا عليهم العهود والمواثيق لومنن بمحمد العربى الامى المبعوث
بمكه الذى يهاجر الى المدينه ياتى بالكتاب بالحروف المقطعه افتتاح بعض سوره تحفظه
امته فيقرؤ نه قياما و قعودا (تفسير برهان ، ج 1، ص 54)
قال: قلت لجعفر بن محمد بن على بن
الحسين بن على بن ابيطالب (صلوات الله عليهم): ما معنى (الر) قال: انا الله الروف (تفسیر
برهان ص 206)
عن الصادق (عليه السلام) قال: (كهيعص)
هذه اسماء الله مقطعه و اما قوله (كهيعص) قال الله هو الكافى و الهادى العالم
الصادق ذوالايادى العظام الصابر على الاعادى و هو قوله كما وصف نفسه تبارك و تعالى
(تفسير برهان ، ج 3، ص 3)
عن الصادق (عليه السلام) (فى قول الله
عز و جل طس و طسم) قال: و اما (طس) فمعناه انا الطالب السميع و اما (طسم) فمعناه
انا الطالب السميع المبدء المعيد (تفسير برهان ، ج 3، ص 179)
اما سوالی که در حین بررسی نظرات
مختلف درمورد حروف مقطعه به ذهنم خطور کرد، این بود که حروف مقطعه در کدام گروه از
آیات قرار میگیرند. در گزارشی که زوجه خلیل در منزل خانم "..." ارائه
داده بود، به استناد آیه ی " هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ
آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ
في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ
ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي
الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ
أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران 7)" آیات را به دو گروه محکم و متشابه تقسیم
کردند و بحثی در جلسه پیرامون معیار سنجش آیات محکم از متشابه مطرح شد. در نگاه
اول شاید بتوان گفت که این حروف نه محکم است نه متشابه. چون نه آیه ای برای تاویل
به آنها ارجاع داده مشود و نه برای تاویل آنها از آیات دیگری استفاده میشود! و اگر
این موضوع را قبول کنیم، کلاً تقسیم بندی آیات به دو گروه، با یک مثال نقض منتفی
میشود. اما اگر بخواهیم بر فرض تقسیم آیات به دو گروه پایبند باشیم، در بدو امر
انتظار دارم همه متفق القول بگویند حروف مقطعه، جز آیات متشابه هستند؛ چون معنی
روشنی از آنها برداشت نمیشود و نظرات در مورد آنها بسیار مختلف است. اما اگر
اینطور است برای تاویلشان، آنها را به کدام آیه محکم باید ارجاع داد؟! قطعاً فرض
این حروف به عنوان آیات محکم، در ابتدا شاید سخت و غیرقابل قبول باشد، اما من
ترجیح میدهم این فرض را انتخاب کنم. دلیل این انتخاب هم، استفاده از "ام
الکتاب" برای توصیف محکمات است. همه ی ما میدانیم که لفظ "ام" به
معنی مادر و منشاء است، پس چون مادر تمام واژگان و الفاظ همین حروف هستند، من این
حروف را جزء آیات محکم میدانم (بحث تفاوت محکم و متشابه برای افراد مختلف). در این
صورت است که تحلیل علامه طباطبایی هم کمی برایم اهمیت پیدا میکند و می توانم قبول
کنم که با ارجاع آیات دیگر به این حروف مقطعه، موضوعات اصلی سوره مشخص میشود و چون
در این نوع تحلیل آیات دیگر را به این حروف ارجاع میدهیم پس این حروف جز محکمات
محسوب میشوند. نکته ی دیگری که به ذهنم خطور کرد این بود که بصورت ناخودآگاه هر
آیه ای که برای من متشابه فرض شود، ارزش کمتری نسبت به آیه محکم پیدا میکند، چون
برای تاویلش احتیاج به آیه ی دیگری خواهد بود و انگار استقلال ندارد و وابسته به
عنصر دیگری است و چون از کودکی من استقلال را از وابستگی برتر میدانستم، این موضوع
در درک آیات نیز برای من بصورت ناخودآگاه تسرّی پیدا کرده است. اما آیه "اللَّهُ
نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ
جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ
إِلى ذِكْرِ اللَّهِ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ
يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (زمر 23)" یعنی خدا است كه بهترين حديث
(قرآن) را نازل كرده است. كتابى كه آياتش متشابهند. آياتش مكرر اندام افرادى كه
براى پروردگارشان خشوع مىكنند از شنيدن مىلرزاند! سپس پوستها و قلبهاشان نرم و
متوجه ذكر خدا مىشوند. اين هدايت خداوند است كه هر كس را بخواهد به وسيله آن
راهنمائى مىكند. و هر كس را كه خدا واگذار نمايد هدايت كنندهاى نخواهد داشت.
این آیه چشمانم را به موضوعی باز کرد که بصورت ناخودآگاه، بر روی آن بسته بود،
زیبایی آیات متشابه! در این آیه بهترین حدیث را متشابه میداند. اینجا بود که باز
لفظ "ام" برایم معنی جدید پیدا کرد. مادر به جز بوجود آورنده و منشاء،
نقش تربیت و رشد فرزند را نیز بر عهده دارد و بسیار در تاریخ دیده ایم که فرزندان
گوی سبقت را از مربیان خود، که همیشه اولین مربی مادر است، ربوده اند و تبدیل به
بزرگان عالم شده اند. پس در واقع اگر آیات محکم را "ام الکتاب" بدانیم،
آیات متشابه در دامان این مادران بسط پیدا میکنند و چه بسای برای ما از محکمات
عظیم تر و زیباتر جلوه نمایند. و البته وقتی کمی بیشتر فکر کردم دیدم در ادبیات و
شغر هم این نکته به وضوح به چشم میخورد و هر چه در آنها ایهام و استعاره بهتر و
بیشتر مورد استفاده قرار گرفته باشد، زیبا و دلچسب تر است.
در آیه دوم میگوید: "ذلك الكتب
لاريب فيه هدى للمتقين" در
خیلی از تفاسیر، اولین نکته ای که در این آیه به آن میپردازند، اسم اشاره ی
"ذلک" است. که چرا مثلاً از اسم اشاره ی دور استفاده کرده و نگفته
"هذا"؟ و میگویند که ذلك اسم
اشاره به دور است و مشار اليه آن يا از امور محسوس است كه در مكان دور يا زمان
دير قرار دارد یا بسیار ارزشمند و نفیس است و جهت احترام اینگونه خطاب میشود و يا
از امور نامحسوس و مجرد كه در مرتبه ای والا تحقق دارد. اما نکته ای که در هیچ جا
ندیدم به آن اشاره کرده باشند، این است که اصلاٌ این اسم اشاره به کدام حقیقت دور
اشاره میکند؟! یا به کدام کتاب احترام میگذارد؟! و موضوع زمانی برایم عجیب تر شد
که دیدم، این با واژه با "ال" بکار رفته شده. یعنی بصورت معرفه، و این موضوع
را در ذهن تداعی میکند که برای مخاطب کاملاً شناخته شده است! یعنی در زمان نزول
آیه، مخاطب میدانسته که آیه به کدام کتاب اشاره میکرده است. شاید در حال حاضر ما
به راحتی بگوییم که ما هم میدانیم و اشاره ی آیه به این قرآن در دست ما است اما
قطعاً در زمان نزولِ این آیه کتابِ مدون و مصحفِ یکپارچه ای وجود نداشته که به آن
اشاره کند. و حتی اگر آیات نازل شده تا قبل از این آیه بصورت یکپارچه و مدون نوشته
شده باشد، که بتوان به آن کتاب اطلاق کرد، باز هم تمام آیات این قرآنِ کامل که در
حال حاضر در دست ما است را شامل نمیشده. پس می توان دو احتمال را بررسی کرد. اول
آنکه طبق فرضیه ارگانیک بودن زبان، حتی یک آیه از قرآن را مشتمل بر حقیقت واحدی
بدانیم که تمام آیات از آن حقیقت منشاء گرفته میشوند و کمیّت آیات نازل شده تا
زمان نزول این آیه تاثیری در آن حقیقت که کل آیات قرآن مشتمل بر آن است نمیشود. و
نظر دوم آنکه به حقیقتی ماورایی و نامحسوس اشاره میکند، که در لامکان قرار دارد و اگر
بخواهم بهتر بگویم با توجه به آیات بعدی، حقیقتی در غیب. این موضوع که عرب زمان
جاهلی انس و الفت بیشتری نسبت به ما با دنیای ماورای حواس ظاهری یا بقول معروف
دنیای غیب داشته، امری کاملاً اثبات شده است. در واقع عرب جاهلی برای هر شی،
حقیقتی فرامادی هم قائل بوده است که حتی در خصوصیات مادّی اشیاء دیگر هم آن را
تاثیرگذار می دانسته. بطور مثال بر روی شمشیر، تمثالی از مار میکشیدند، تا خصوصیات
مار، که زیرکی و کشندگی آن است در شمشیر متبلور شود. البته هر دو نظر بسیار به هم
نزدیک است و منافاتی با هم ندارند و قابل جمع با یکدیگر هستند. اما بهتر دیدم تا
قبل از ادامه ی کار به بررسی واژه کتاب بپردازم تا شاید کمکی به فهم آیه بکند. در
التحقیق آمده: "كتب: أصل صحيح واحد يدلّ على جمع شيء الى شيء " در اصل
بمعنى جمع کردن اشیاء کنار هم است. در مفردات راغب آمده «كتبت القربة» يعنى مشك را
دوختم كه در این عبارت منظور جمع كردن دو چرم بوسيله دوختن است و به تعبير مفردات
«ضمّ اديم الى اديم بالخياطة». و در عرف نوشتن را كتابت گويند زيرا كه حروف و
کلمات در کنار هم جمع ميشوند و یک نوشته واحد ایجاد میکنند، گاهى بكلام غیرمکتوب نیز
كتاب گفته میشود زیرا كه حروف و کلمات در تلفّظ بهم وصل و با هم جمع ميشوند پس
میتوان بكلام خدا با آنكه نوشته نشده باشد نیز كتاب اطلاق کرد. اما حقیقت کلام خدا
چیست؟ خدا که زبان ندارد تا مانند ما سخن بگوید و اصلاٌ احتیاجی ندارد که برای
انتقال مفهوم از این نوع کلمات استفاده کند. در گزارش قبل راجع به
"کلمه" و تعابیری که در برگیرنده کل آفرینش بود توضیح دادم. حال اگر این
کلمات را در کنار هم قرار داده و کتابی تشکیل شود، آن کتاب، کتابی به جز کتاب آفرینش
و خلقت الهی نیست. و خدا به این زبان، یعنی زبان خلق سخن میگوید. این موضوع ناگهان
جرقه ای در ذهنم ایجاد کرد. حروف مقطعه، یعنی حروف جدا از هم، حروف قطعه قطعه، در
ابتدا از حروف جدا از همی سخن میگوید که به اذن خدا در کنار هم جمع شدند و کتابی
را ایجاد کردند که هیچ شکّی در آن وجود ندارد. اگر آن ذهنیت من در مورد تخصیص هر یک از حروف مقطعه به یکی از چهارده معصوم را
دنبال کنیم، با توجه به این موضوع، با کنار هم قرار گرفتن آنها و تشکیل خانواده ی
نبوت، کتابی به نام کتاب معصومین نگاشته میشود که ریبی در آن راه ندارد (در ادامه
به بررسی معنی ریب خواهیم پرداخت). نظر دومی که به ذهنم خطور کرد این است که انگار هر
یک از این حروف، حقیقتی جداگانه در این عالم هستند که با مجتمع شدن در کنار یکدیگر
کلمات و کتاب آفرینش را ساخته اند. و چه کسی میتواند راجع به جهان آفرینش شک کند؟!
جهانی که خود جزیی از آن هستیم و بقول دکارت فکر میکنم پس هستم و اگر در وجود من
شکّی نیست و هستم پس در مورد جهان آفرینش هم شکّی نیست. حال هر یک از این حروف
ظاهری قطعه قطعه، نمایانگر کدام حقیقت آفرینش است، خدا داند و اهلش، نه این بنده ی
خاطی! و تا همین قدر هم که هاله ای از اصل موضوع را نشانم دادند از سرم هم زیادی
است. اما معنی واقعی ریب چیست؟ در التحقیق آمده: "انّ الأصل الواحد في هذه
المادّة: هو التوهّم مع الشكّ، و التوهّم هو التخيّل و التصوّر و التمثّل مأخوذا
من امور مشاهدة محسوسة أو معقولة، و هو يلازم الشكّ أو الظنّ، و على هذا فهو لا
يقبل الاعتماد و الاستناد اليه." نکته مهم در این تعریف، توهم و تخیل ناشی از
حواس طبیعی و عقلانی است و نه امور فرامادی و غیبی! یعنی در عالم غیب شک راه ندارد
چون به شهود به آن آگاه میشوند و علم آن از نوع حضوری است نه حصولی. قاموس درباره
آیه 110 سوره توبه "لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي
قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُم" میگوید: "ريبه چنانكه
راغب و جوهرى گفته اسم مصدر است از ريب يعنى ساختمانى كه ساختهاند پيوسته مايه
اضطراب دلهايشان است تا وقتيكه دلهايشان پاره پاره شود" در واقع ریب خود به
معنی شک نیست بلکه حالت اضطرابی است که بر اثر شکّی ایجاد میشود و دل را پاره پاره
میکند و باز معنی برایم وجه جدید یافت و آن این بود که همان حروف قطعه قطعه و پاره
پاره که به اذن الهی بصورت کتابی مشتمل شدند، دیگر ترس پاره پاره شدن مجدد آنها
وجود ندارد، زیرا تبدیل به کتابی واحد شدند و مرا به یاد حدیثی انداخت که ائمه را
نوری واحد میداند که هیچ یک با دیگری تفاوتی ندارند. و این اجزای پاره پاره (به
معنی استقلال هر یک) که در حال حاضر درکنار یکدیگر جمع شده اند و دیگر از هم جدا
نخواهند شد، هدفی را دنبال نمیکنند مگر هدایت متقین (الم ذلك الكتب لاريب فيه هدى
للمتقين). در زیارت امام رضا (ع) بعد از صلوات بر حضرت علی (ع) و
امام حسن (ع) و امام حسین (ع) میخوانیم که "الدّلیل علی من بعثته برسالاتک و
دیّان الدّین بعدلک و فصل قضائک بین خلقک" یعنی وجود آنها دلیل بعثت و هدایت
متقین به اسلام است و فرقی بین آنها و رسول در هدایت متقین وجود ندارد. و همچنین
میگوییم "اتقرب الیک بحبّهم و بولایتهم اتولی اخرهم بما تولیّت به
اوّلهم" و تفاوتی بین اولین و آخرین آنها قائل نمیشویم. و چه جالب
که تازه همچین کتابی برای هدایت متقین آمده! اینقدر از حقیقت دور افتاده ام که هر
کس را باتقوا بدانم، فکر میکنم هدایت شده و به پایان راه رسیده و در قله معنویت
قرار دارد، درصورتیکه در آیه باتقوا و متقی بودن را شرط اولیه برای هدایت میداند. پس
وای به حال من که هنوز خود را باتقوا هم نمیدانم، چه راه طولانی در پیش دارم...
اما همیشه برای خودم این سوال بود که به چه کسی باتقوا میگویند و معیار تقوا چیست؟
همیشه یک تعریف گنگ و مبهم از تقوا در ذهنم بود، تعریفی که معمولاً به هرکس که آدم
خوب و خوش اخلاقی بود و مبادی با آداب و شرایع ظاهری دین بود باتقوا میگفتم. تقوا
از ریشه وقی است. در المفردات آمده: "وقى - الوِقَايَةُ:
حفظُ الشيءِ ممّا يؤذيه و يضرّه" یعنی باز دارنده چيزى و محافظت كننده. و
آیه ی بسیار آشنا به گوش "الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا إِنَّنَا ءَامَنَّا
فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَقِنَا عَذَابَ النَّار (آل عمران 16)"
تاییدکننده ی این معنی است که میگوید ما را از عذاب آتش حفظ نما. متقى كسى است كه
در جنگ با پوشيدن زره، و به دست گرفتن سپر و مانند آن خود را در حفاظى قرار مى دهد
تا از دشمن آسيب نبيند. در اینصورت می توان اینگونه برداشت کرد که معنای معنوی
متقى كسى است كه ايمان و عمل صالح را به عنوان سپری برای محافظت خود در برابر هوای
نفس انتخاب کرده است اما آیت الله جوادی آملی در تفسیر میگوید: بنا بر نظر قرطبى
اصل تقوا در لغت به معناى قلت كلام است. با این تعریف باز مفهوم جدیدی در آیه
برایم شکل گرفت، اگر متقی را کسی بدانیم که کم سخن میگوید. آیات اینگونه برایم
معنی میشوند: این کتاب مجتمع از کلمات قطعه قطعه، که ترسی از جدایی کلمات آن نیست،
هدایتگر افرادی است که کم سخن میگویند (و بیشتر میشنوند)، زیرا آنها کسانی هستند
که به غیب ایمان دارند و نماز اقامه میکنند و از رزقی که ما به آنها دادیم انفاق
میکنند. آری در اقامه ی نماز و انفاق، که سخن لغو و اضافه وجود ندارد و اگر انفاق
خود را با به زبان آوردن تبدیل به ریا کنند، ارزشی ندارد و فقط می ماند ایمان
داشتن به غیب، که ماهیت عالم غیب به نحوی است که سخن در آن جایگاهی ندارد و هرچه
هست شهود است. اما چرا فقط میگوید این کتاب متقین را هدایت میکند؟! مگر بقول مغروف
بقیه آدم نیستند؟ یا اصلاً مگر هنر است که فقط متقین را هدایت کند، اگر راست
میگوید همه را هدایت کند. در بحث های گذشته بارها عنوان کردیم که دلیلی ندارد
کلمات الهی برای همه هدایتگر باشد، بلکه حتی گمراه کننده هم می تواند باشد و این
ادعا را این بار مستدل بر این آیه تکرار میکنم که می فرماید "وَ نُنَزِّلُ
مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ
الظَّالِمينَ إِلاَّ خَسارا (الاسراء 82)" و این هدایتگری و یا به ضلالت
کشاندن خصوصیت ذاتی آیات الهی نیست که آنرا بتوان بعنوان نقص آیه تلقی کرد بلکه به
مخاطب مربوط است. یعنی استعداد شنونده مانع هدایت میشود نه عدم توانایی آیه. انگار
بگوییم چرا از یک کلاس با یک معلم ثابت همه ی دانش آموزان نمره قبولی نمیگیرند؟! و
به این دلیل معلم را مواخذه کنیم. البته باز میدانیم که همان بحث جبر و اختیار پیش
می آید، اما من این موضوع را این گونه باور دارم که انسان موجودی است که
استعدادهای او بر اثر عملکردش تغییر میکند و همان افرادی که کمال استعدادشان چیزی
به جز آتش جهنم نیست می توانند استعدادهای خود را ارتقا بخشند و کمال استعدادهای
خود را به مرتبه ای دیگر برسانند. این موضوع مختص به آیات و کلمات الهی نیست و در
هرگونه کلامی وجود دارد و تاثیر کلام بدون توجه به شنونده امری بی معنی است. ضمن
اینکه عدم دستیابی به حقایق کلام الهی برای همه به انواع مختلف در قرآن آمده و فقط
به این آیات محدود نمیشود. نمونه ی مشهور دیگری که در حال حاضر در ذهن من است آیات
سوره واقعه است " إِنَّهُ
لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ(77) فىِ كِتَابٍ
مَّكْنُونٍ(78) لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ(واقعه 79)"
از نظر شرعی از این آیه این موضوع را برداشت میکنند که بی وضو نباید قرآن را لمس
کرد اما معنی مطهر و پاک بسیار وسیع تر از این حرفها است و به نظرم بیش از امور
ظاهری به امور باطنی فرد برمیگردد و به همین دلیل هم آیه معروف تطهیر را به ائمه
نسبت میدهند "وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ
الْأُولى وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ
إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ
تَطْهيرا (احزاب 33)" اگر مراد از تطهیر باوضو بودن بود که این آیه شامل حال
هر شخص با وضویی میشد. و باز برایم موضوع همیشگی جلسه، یعنی مراقبه تداعی شد، که
قطعاً مراقبه ی هریک از ما با دیگری متفاوت است، اما شکّی نیست که ورود به دنیای
قرآن و انتظار هدایت داشتن از آن بی مراقبه و آمادگی قلبی، انتظار پوچ و بی
معنائیست. اما سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این است که در آیات دیگری هم به جز این
آیه ادعا میشود که ریبی در این کتاب نیست. نمونه ای از این آیات عبارتند از:
"وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلكِنْ
تَصْديقَ الَّذي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ رَبِّ
الْعالَمين (یونس 37)" و " تَنْزيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ
رَبِّ الْعالَمين (سجده 2)" اما در آیه دیگری میگوید"وَ إِنْ كُنْتُمْ
في رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ
ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين (بقره 23)"
اگر ادعا میشود ریبی نیست پس چرا در آیه اخیر احتمال ریب میدهد و میگوید اگر ریبی
دارید سوره ای مانند آن بیاورید؟!
"الذین یومنون بالغیب"، غیب چیست که باید به آن ایمان داشت؟ تعریف
کلّی که در ذهنم است این است که چیزی که با حواس پنجگانه قابل ادراک نیست، متعلق
به عالم غیب است. اما چطور می توان به چیزی که هیچ حسّی نسبت به آن نداریم، ایمان
داشت؟! جالب اینجاست که اگر کمی توجه کنیم میبینیم که به خیلی موضوعاتی که با این
تعریف سازگارند، مثلاً ایمان داریم. اولین و مهمترین آنها، خودِ خداست. خدایی که
حتی در ذهن های ما هم قابل تصور نیست، چه برسد به ادراک، اما همه به نحوی ادعا
میکنیم که به خدا ایمان داریم. یا همین اصول دین، مثل معاد، نبوت. ارتباط معاد به
عالم غیب و عدم هرگونه شناخت، به جز بعضی روایات که دلایل نقلی محسوب میشوند،
کاملاً مشخص است. نبوت را از این جهت به غیب مرتبط میدانم که منشاء نبوت عالم غیب
است و حتی نوع ارتباط نبی با عالم غیب که همان وحی است نیز از امور غیبی به حساب
می آید. اما بدون تعارف به نظر من ما هیچ یک به این امور
ایمان نداریم و فقط ادعای ایمان میکنیم و شاید به همین خاطر است که خدا در قرآن
میگوید "يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ
الْكِتابِ الَّذي نَزَّلَ عَلى رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي أَنْزَلَ مِنْ
قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ
الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيدا (نساء 136)" نمونه ای بارز
این موضوع را در مرگ به خوبی میتوانم مثال بیاورم. مرگ نیز به عقیده ی من از امور
غیبی است. و شاید یکی از روشهای شناخت و ایمان به امور غیبی در مواجهه با مرگ مشخص
میشود و آن شناخت و ایمان از روی آثار و نشانه های مرتبط با آن امر غیبی است. چه
بسیار نزدیکانی را دیده ایم که به کام مرگ رفتند اما به جرات میگویم که هیچ یک از
ما به مرگ ایمان نداریم، که اگر داشتیم به این نحو زندگی نمیکردیم. این که مرگ است
و تا به حال بسیار آثارش را دیده ایم، چه برسد به اموری مثل معاد، مثل وحی، مثل
رزق و روزی، مثل برکت، مثل قضا و قدر، مثل جبر و اختیار، مثل روح، مثل بهشت و
جهنم، مثل ولایت و هزار و یک امر دیگر که بسیار از آنها یاد میکنیم و حتی در دل
یقین داریم که به آن ایمان داریم. اما اگر کمی انصاف داشته باشیم نمی توان به این
راحتی در مورد اموری که تقریباً هیچ از آن نمی دانیم ادعای ایمان کنیم. تقریباً
بسیاری از کارهایی که ما انجام میدهیم حتی اگر صورت ظاهری آن هم کاملاً مشخص باشد
اما بدون ارتباط با غیب بی معنی است. نمونه های بارز آن مثل عبادات، نماز، روزه، حج،
جهاد، دعا، توسل، نذر، صدقه و ... است. تمام این اعمال بدون اعتقاد به جنبه ی
فرامادی و غیبی آن چه مضحک است.
اما اقامه ی نماز، که میگوید از فحشا و منکر نهی میکند "اتْلُ مَا أُوحِىَ
إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ
إِنَّ الصَّلَوةَ تَنهْى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبرَ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُون (عنکبوت
45)" آیا واقعاً نماز ما چنین است؟! اگر چنین نیست پس مشکل در اقامه کردن
است، یعنی به احتمال زیاد اقامه نمی کنیم بلکه نمایشی را هر روز تکرار میکنیم.
دقیقاً مانند حدیثی که بارها در مورد قرآن در جلسه مطرح شد که "بخوان و بالا
برو" وقتی بالا نمی رویم پس حتماً قرائت نمیکنیم، که قرائت قرآن مقام عظیمی
است و آمادگی می خواهد و در عظمت آن همین بس که در اولین مواجهه ی رسول با فرشته ی
وحی به او امر به قرائت میشود (اقرا باسم ربک). و ترس من از آن است که نه تنها
نماز را اقامه نکنیم که لعن نماز را برای خود بخریم که فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ(4)
الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتهِمْ سَاهُونَ(5) الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ(ماعون 6)"
من این "یراءون" را نه فقط بری ریای دیگران که حتی برای دل خوشی خودمان
هم میدانم. دل خوش کردیم که نماز میخوانیم. و صلاه چیزی نیست که در اسلام بوجود آمده
باشد و در تمام ادیان پیامبران اولوالعزم به شهادت خود قرآن وجود داشته. در سوره
ابراهیم حضرت ابراهیم در درخواستهایی که از خدا دارد، میفرماید "رَبِّ اجْعَلْنىِ
مُقِيمَ الصَّلَوةِ وَ مِن ذُرِّيَّتىِ رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَاء (ابراهیم
40). در سوره طه و در داستان موسی(ع) میفرماید "فَلَمَّا أَتَئهَا نُودِىَ يَمُوسىَ(11)
إِنىِّ أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى(12)
وَ أَنَا اخْترَتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى(13) إِنَّنىِ أَنَا اللَّهُ لَا إِلَاهَ
إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنىِ وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْرِى(14)" همچنین در
سوره مریم حضرت عیسی (ع) میفرماید: "وَ جَعَلَني مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ
وَ أَوْصاني بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا (مریم 31)" و حتی التحقیق
میگوید که لفظ آن از عربی نیست و ریشه در زبان ادیان قدیمی تر دارد: "أنّ هذه
المادّة على شعبتين واويّ و يائيّ، فالواويّ مأخوذة من السريانيّة و الآراميّة، و هي
بمعنى العبادة المخصوصة، و يعبّر عنها بالعربيّة: بالصلاة. و قد كانت هذه المادّة مستعملة
في العبريّة أيضا، سواء كان بأخذ من الآراميّة القديمة أو بالعكس، فانّ كتب العهد العتيق
كانت في الأصل عبريّة، ثمّ ترجمت الى لغات اخرى" و در المفردات میگوید:
"أصل الصَّلْيُ الإيقادُ بالنار" یعنی بریان کردن و پختن با آتش! نماز
خواندن چه تناسبی با آتش دارد. شاید باید در نماز آتش گرفت و در برابر معشوق
سوخت! ابتدا در برابرش قامت میبندیم و به ربوبیت او و بندگی خود شهادت میدهیم، اما
کافی نیست باید بیشتر سوخت، و همه دیده اید که وقتی چیزی می سوزد قامتش کوتاه و
کوتاه تر میشود، مچاله میشود، تا در انتها خاکستر شده و با خاک یکسان میشود. در
نماز نیز بعد از اقامه ابتدا به رکوع میرویم و قامت کوتاه و کمر خم میکنیم در
فرهنگ ابجدی آورده " [صلو]: مص، و- ج صَلَوات و أَصْلَاء: وسط كمَر و پشت انسان
و يا ميان كمر هر حيوان چهار پاى ديگرى" اما انگار باید کامل سوخت و خاکستر
شد، پس به سجده باید رفت. و اگر این ظواهر نماز، از باطن منشاء بگیرد، همانطور که
محمد (ص) نه به تقلید که به شهود به سجده افتاد و بقولی به بازشناسی همدلانه راهی كه رسول پيموده بپردازیم و در آن قدم
بگذاریم آنگاه صلاه اقامه شده است و البته ما را چه به این گنده گویی ها!
وقتی به واژه "ینفقون" و موضوع انفاق رسیدم اولین چیزی که به ذهنم
رسید، ابیاتی از دفتر دوم مثنوی مولوی بود که در جلسات قبل خواندیم؛ و منشاء بخل و
انفاق را توضیح میداد:
صد هزاران جان خدا کرده پدید چه جوانمردی بود کان را ندید
ور بدیدی کی بجان بخلش بدی بهر یک جان کی چنین غمگین شدی
بر لب جو بخل آب آن را بود کو ز جوی آب نابینا بود
گفت پیغمبر که هر که از یقین داند او پاداش خود در یوم دین
که یکی را ده عوض می آیدش هر زمان جودی دگرگون زایدش
جود جمله از عوضها دیدنست پس عوض دیدن ضد ترسیدنست
بخل نادیدن بود اعواض را شاد دارد دید در خواض را
پس بعالم هیچ کس نبود بخیل زانک
کس چیزی نبازد بی دلیل
پی سخا از چشم آمد نه ز دست
دید دارد کار جز بینا نرست
در همین آیه هم به این نکته اشاره کرده که از چیزی که ما به آنها رزق دادیم
انفاق میکنند، یعنی بصورت غیرمستقیم میگوید هر چه داریم رزق خداست و ما مالک حقیقی
آن نیستیم و اگر بخواهد بیشتر میدهد و نباید از انفاق ترسید "...اللَّهُ يَرْزُقُ
مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (بقره 212)" و "... تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ
حِسابٍ (آل عمران 27)" و "... إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ
يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (آل عمران 37)" و " لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ
أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ
بِغَيْرِ حِسابٍ (نور 38)" و چه جالب که انفاق و نفاق از یک ریشه هستند. در
قاموس نوشته : "
نفق (بر وزن فرس) و نفاق (بفتح- ن) بمعنى خروج يا تمام شدن است"
و وجه تسمیه برای انفاق این است که چیزی که مالک (اعتباری) آن هستیم را از مالکیت
خود خارج میکنیم. و وجه تسمیه برای نفاق این است که قاموس مینویسد: "نفق، نقبى
است در زير زمين كه درب ديگرى براى خروج دارد. يربوع خزندهايست شبيه بموش (شايد موش
صحرائى يا راسو بوده باشد) اين خزنده دو لانه ميسازد يكى بنام نافقاء كه آنرا مخفى
ميدارد ديگرى بنام قاصعاء كه آشكار است چون دشمن در قاصعاء بآن حمله كند وارد نافقاء
شده و از آن خارج ميشود اين مطلب در صحاح و قاموس نقل شده، طبرسى در علّت تسميه نافقاء
فرموده كه: يربوع از آن خارج ميشود. بنظر راغب در مفردات و فيومى در مصباح تسميه منافق
از «نفق» بمعنى نقب است كه از راهى بدين وارد و از راه ديگرى خارج ميشود. بهر حال منافق
را از آن منافق گوئيم كه از ايمان خارج شده چنانكه از طبرسى نقل شد و يا از درى وارد
و از در ديگرى خارج شده چنانكه از راغب نقل گرديد." و آیه برایم
اینطور معنا شد که انفاق انگار راه گریزی است برای عدم تعلق به داشته ها، انگار
اهل تقوا می خواهند خود را از آنچه به آنها میدهند به نحوی فراری بدهند و وابسته
به آن نباشند مثل یربوع که با آنکه صاحب لانه است اما خود را مقید به آن نمیکند و
راه فراری میگذارد تا در موقع نیاز از آن فرار کند. به یاد داستان ابوذر و سلمان
افتادم که پیامبر به آنها پولی داد، و بعد از یک روز از هر یک خواست بر روی سنگی
داغ بایستند و توضیح بدهند پول را چه کردند، با آنکه ابوذر آنرا در راه باطل خرج
نکرده بود اما چون کارهای زیادی کرده بود مجبور بود زیاد بر روی سنگ بایستد اما
سلمان به علت آنکه هم را انفاق کرده بود خود را به سرعت رهانید. بقول معروف اگر
باطل باشد عقاب دارد و اگر حق هم باشد باز حساب دارد...
مشهد هستم، نزدیک اذان مغرب روز جمعه است و بعد از اذان شب تولد حضرت علی (ع)
شروع میشه، دیگه تو این لحظه حوصله ی اینجور نوشتن رو ندارم.
قلمی خواهم ساخت، از نی باغ بهشت، جوهر از شیشه ذات، کاعذ از صفحه دل، نور از
شمع حیات، تا نویسم همه جا نام زیبای رجب را که درونش نام زیبای علی (ع) حک شده
است.
دلم می خواد فقط به گنبد طلاییش نگاه کنم و بی اختیار این شعر آذری به زبونم
میاد :
اي قلم سوز لر اين د اثر يخ ، آشنا دن منه بي خبر يخ...
در وطن خویش غریب