سه نهان ازلی

چیست خدا و هنر و زندگی ؟

- پرده ای از آن سوی دانندگی.

روزی اگر زین سه یکی شد عیان

آن دگران محو شوند از میان

لیک چو هستی و چو دیدار نور

این سه نهان اند ز فرط ظهور

عمر بشر  صرف  درین راه شد

لیک ازین راز که آگاه شد؟

 

از دهن غار چو آمد برون

داشت همین پرسش و دارد کنون

بگذرد ار صد ره ازین کهکشان

باز ازین راز نباید نشان

تا که جهان است و نظام جهان

این سه نهان اند نهان و نهان

 

هزاره ی دوم آهوی کوهی

محمّدرضا شفیعی کدکنی

"..."

 

مبین

بسم الله الرّحمن الرّحیم

" تلک آیاتُ الکتابِ المُبین "

آن است نشانه­ های کتاب مبین

به راستی آیا کتابی که در دست ماست، کتابی مبین و آشکار است؟ اصلاً مگر زمانی که این آیه یا آیاتی مشابه آن نازل شده­ اند، قرآن مکتوبی وجود داشته است که در این ­جا از آن یاد می­شود؟

در زبان روزمره آشکار را برای چیزهایی استفاده می ­کنیم که با یکبار دیدن و خواندنشان آن ها را به خوبی می فهمیم و درک می کنیم ( " آشکار" در فرهنگ بزرگ سخن = آنچه با حواس و اندک تأمل ذهن قابل تشخیص باشد). آیا واقعاً آیات قرآن برایمان اینگونه اند؟

قاموس، کتاب و کتابة را به معنای نوشتن آورده است و در متعارف، نوشتن را کتابت گویند زیرا که حروف بعضی با بعضی جمع می شوند. گاهی به کلام کتاب گفته شود که حروف در تلفظ به هم منضم و با هم جمع می شوند و لذا به کلام خدا با آنکه نوشته نشده بود کتاب اطلاق شده است (راغب)

"مبین" از ریشه بَین است و با توجه به معنای "کتاب" در قاموس، این موضوع برایم تداعی می شود که "مبین" می تواند اشاره به کلامی (کتاب) باشد که بین خداوند و پیامبر (ص) شکل گرفته است و آیاتی که به دست بشر می رسند، نشانه ها و تبلور این کلام اند.

ارغوان

هو الظاهر

سبحان الله عما یصفون

بعثت، آغاز وحی،...

و این کلمات دور سرم می چرخد: که باید فریاد زد تا شاید تنه ی تنومند این کلمات به حرکت آیند، کلمات وحی نت های موسیقی هستند که تنها از نی مردان بزرگ دمیده میشوند. انسانهای کامل مردانی هستند که کلمات را به رقص در میاورند، آنها آوازه خوانهایِ واژگانِ سرسختِ سکوتند، آنها شاعران کلماتند، کلمات برای طنین انداختن در شعرشان دست از پا نمی شناسند .. آخر آنها در سلک زبان ابر مرد عالم تکلم،پیغمبر خاتم بودند... 17 تیر 88 خلیل این جملات را مکتوب کرد و من امروز 19 تیر 89 حس میکنم این کلمات مال خود من است...

آن روز سوال کردم وسع ما تا کجاست؟ این فریاد توان و نفوذش را از کجا می یابد؟ و امروز من خواننده ی این جملات نیستم... من مالک این ادراکات مکتوب شده ام... باید باور داشت، کلمه ی ساده و کوتاهی که مستعد فراموش شدن است...

این روزها این صفت زیرک، در ذهنم شناور است. این استعداد نادیده گرفته شدن، فراموش شدن و مردن... و چقدر حال خوب داشتن مستعد فراموشی است...

در وطن خویش غریب، 23 دی 88 پرسید تمنای ما از قرآن چیه؟ آیا اگر قرآن نبود و قرآن نمی خوندیم به حال ما فرقی میکرد؟! دینی که ما الان ادعاش را داریم مجموعه ای از احکام و اخلاقیات است که حاصل گفتار و کردار ائمه است و اگر قرآن هم نبود و این بزرگان این مسائل را تبین می کردند برای ما کافی بود و ما به همین شیوه زندگی میکردیم.

دلتنگ می شم اگه باور کنم خدای من فقط لذت می بره که بنده ها پاشون رو خط نره و به اصطلاح بچگی ها تو بازی لی لی نسوزند...

تکرار مکررات، هیچ جمله ی جدیدی نیست، هیچ کشف تازه ای وجود ندارد...

اقرا

بخوان

از رو

از بر

از آنچه که ما نوشته ایم

که آفرینش کلمات رازی است

که رمزگشایی باید...

والسلام.

ریحانه

گزارش شماره 8

سلام

در گزارش قبلی اشاره کردم که نقطه عطف آیات ابتدایی سوره ی بقره برای من واژه "غیب" بود. پس در این گزارش بصورت مستقل به این واژه و موضوعات مرتبط به آن در ذهنم می پردازم.

در فرهنگ ابجدی میگوید"غَيْباً و غَيْبَةً و غِيَاباً و غُيوباً و مَغيبا عَنهُ: از او دور شد و فاصله گرفت‏" مرا به یاد این شعر انداخت:

 مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدن

انگار غیب، همان عالمی است که ما به آن تعلّق داریم. عالمی که دور افتادن از آن ما را به فراموشی و انکار آن واداشته است. باید ایمان داشت که ما به این دنیا تعلق نداریم. و چه جالب که در این شعر ما را به مرغ باغ ملکوت خوانده و در قرآن هم از ملکوت اشیاء سخن میگوید " فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (یس 83) پس منزّه است آن كسى كه ملكوت هر چيزى به دست اوست و به سوى او نيز بازگردانده مى‏شويد" و ملکوت را اکثر مفسرین جنبه ی فرامادی اشیاء دانسته اند، همان چیزی که من در گزارش قبل آنرا غیب خواندم. در بسیاری از آیات میگوید که خدا غیب آسمانها و زمین را میداند "...إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض‏... (بقره 33)" و وقتی زمین که مظهر دنیای مادّی است، دارای غیب باشد و از طرفی همه اشیاء، که باز جنبه ی مادّی آنها مدّنظر است، دارای ملکوت یعنی جنبه ی غیرمادّی هستند، پس ملکوت و غیب را اگر یکسان نگیریم قطعاً در رابطه ی تنگاتنگ بایکدیگر می باشند. و بهترین شاهد از عالم غیب که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار، که اثباتش برای هر فرد بالوجدان است و وقتی بالوجدان آنرا درک کردیم، قابل انکار نیست، همین درون خود ماست. همین حقیقتی که ما به آن میگوییم "دل" یا "قلب"، همان حقیقتی که درون هرکس وجود دارد و جنس آن مادّی نیست. همان حقیقتی که منشاء خیلی از اعمال بیرونی ماست و این دل متعلق به همان عالم غیب است. و من بر این باورم که دل تنها درِ ورود به عالم غیب است. پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: "هر بنده اي که چهل روز با خلوص نيت و عمل به درگاه خداوند برود، چشمه هاي حکمت از دل او به زبانش جاري شود (اصول کافي ج2/ص16)" پس دل سرچشمه حکمت است و حکمت از عناصر عالم غیب؛ که میفرماید "وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَة (آل عمران 81)"...

در التحقيق آمده: "‏ أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ما يقابل الشهادة. قال تعالى- عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ، و باختلاف الشهادة و بالنسبة اليها يختلف مفهوم الغيب. فالشهادة بمعنى الحضور، و الحضور إمّا بالحضور المكانىّ، أو بالحضور عند الحواسّ الظاهرة، أو بحضور، في النظر و العلم، أو بحضور في مقام المعرفة و البصيرة، و في قبال كلّ من هذه المراتب الأربعة غيب‏..."

غیب در مقابل شهادت است. در علم منطق میگویند یکی از روشهای شناخت چیزی، شناخت ضدّ آن است. پس شاید فهم شهادت به فهم غیب کمک کند. در قاموس میگوید: "شهادت بمعنى حضور و ديدن است و گاهى بمعنى خبر قاطع می آيد" پس غیب که در مقابل این است باید خبر غیرقاطع باشد. خبر معمولاً به دو دلیل غیرقاطع می شود؛ یا خود خبر دقیق نیست یا نقل کننده از آن مطمئن نیست. و فکر میکنم در مورد اخبار عالم غیب هردو مورد ممکن است اتفاق بیفتد، یعنی بعضی موضوعات مثل کیفیت دقیق قیامت مشخص نیست اما باید به قیامت و آخرت ایمان داشت زیرا در آیه بعد میگوید :"... وَ بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ(بقره 4)" پس حتی کمی باید پا را فراتر از ایمان گذاشت و به یقین رسید. و یقین چیزی نیست به جز اطمینان قلب، اطمینان دل، اطمینان عنصری از عالم غیب به عنصر دیگری از عالم غیب. که می فرماید: " وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِني‏ كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي‏...(بقره 260)" و عجیب اینکه ابراهیم با داشتن مقام پیامبر اوالعزمی، برای یقین پیدا کردن به زنده شدن مردگان یعنی همان معاد و آخرت از خدا سند و نشانه می خواهد اما ما باید همین جوری به آخرت یقین داشته باشیم! به نظر شما نامردی نیست؟! اما حالت دوم اینکه، خبر قاطع است اما کسی که می خواهد آنرا نقل کند مطمئن نیست، مانند داستان خواب حضرت ابراهیم(ع) که به او امر شد اسماعیل را ذبح کن، و خود حضرت ابراهیم از این خبر غیبی مطمئن نبود. اما در هر صورت میگوید یکی از نشانه های متقین همین ایمان به این اخبار غیرقاطع است. نکته ی دیگری که به ذهنم رسید این بود که چون فهم در شهادت را بوسیله حواس ظاهری بیان کرده، پس احتمالاً فهم غیب با حواس غیرظاهر انجام میشود و حس ششم در ذهنم پررنگ شد که در ادبیات دینی ما فکر میکنم فطرت تقریباً نوعی از همین حس محسوب شود. در کتابهای بینش دبیرستان در مغزمان فرو میکردند که فطرت پاک، به سمت خدا و پرستش او متمایل است. من کاری به آن کتابها و حرفهایشان ندارم چون معتقدم همان کتابها باعث دین گریزی خیلی از هم سن و سالهای من شدند اما در این مورد بصورت شخصی کاملاً نیاز به ارتباط با یک وجود بی نهایت را حس میکنم. در این چند سال زندگی مزخرف آنقدر از این وجودهای محدود، دلسردم شده ام که فقط یک بی نهایت میتواند تکیه گاه واقعی من باشد. "دلسردی"، و باز همان حقیقتِ "دل"...

با توام، با تو، خدا

یک دلِ قلّابی

یک دلِ خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت (از کتاب چای با طعم خدا، نوشته عرفان نظرآهاری)

و فکر میکنم این موضوع خیلی عادی و عقلانی باشد که یک وجود بی نهایت برای موجودی محدود قابل درک نیست و وقتی بر چیزی احاطه ندارم برای من بعنوان غیب محسوب میشود. پس از این منظر، ایمان به غیب همان ایمان به خدا است. ایمانی که در دل و به ندای دل آن را میشنوم و خود را به نشنیدن میزنم. و ایمان به غیب یعنی شنیدن همین ندای درون، و اگر بخواهم به این ندا لبیک بگویم، صلاه را اقامه خواهم کرد. همانطور که در گزارش قبلی توضیح دادم صلاه به معنی نماز فعلی ما نیست و در قرآن اشاره شده است که در ادیان قبلی هم بوده است اما نه به این شکل و وقتی شکل متفاوت است اما به همه ی اشکال نماز گفته میشود پس معلوم میشود که منظور همان روح صلاه است. ناگفته نماند این موضوع، که من آنرا شخصی بیان کردم در طول تاریخ بشر مصادیق بسیاری داشته و تقریباً تمام اقوام به نحوی خود را نیازمند نیرویی ماورایی میدانسته و به پرستش آن وجود ماورایی پرداخته اند. و تقریباً تمام اشکال پرستش، حتی همان بت پرستی، در واقع ارتباط برقرار کردن با وجودی فرابشری بوده است؛ که حال سمبل و نمود بشری آن بصورت یک بت ظهور و بروز پیدا کرده است. و سوالی که در جلسه مطرح شد و هنوز جواب مشخصی برایش پیدا نکردم، همین موضوع است که اگر عرب جاهلی در واقع بت را نمی پرستیده و آنرا صرفاً یک نماد از چیزی که می پرستیده میدانسته است، پس چه فرقی بین خدای او و خدای محمد(ص) بوده است؟ خدای او نیز مانند خدای محمد(ص) قابل دیدن نبوده است و او نیز به غیب ایمان داشته است... 

نکته بعدی که از لفظ غیب به ذهنم رسید و در جلسه هم مطرح شده بود استفاده از ضمیر غایب "هو" برای خدا است. در ادبیات میگویند ضمير كلمه اي است كه به جاي اسم مي نشيند و از تكرار آن جلوگيري مي كند، اما این موضوع در این مورد خاص در قرآن صادق نمی باشد؛ بلکه انگار "هو" خود به عنوان یکی از اسماء خدا است؛ این موضوع در ادعیه به وضوح دیده میشود وقتی میگوید "یا هو یا من لا هو الا هو"؛ اگر "هو" را ضمیر بگیریم که نمی توان از حرف ندا در قبل آن استفاده کرد پس در اینجا اسم است که منادا قرار گرفته است. یا در آیه "هو الله الّذی لا اله الّا هو ( حشر 22)" دوبار از ضمیر غایب در اول و آخر جمله در توصیف الله استفاده کرده است، در صورتیکه می توانست بگوید "الله الّذی لا اله الّا هو". یا میگوید "قل هو الله احد" که می توانست بگوید "قل الله احد". ضمیر غایب همیشه با خود هاله ای از ابهام را به همراه دارد و این مورد در ادبیات برای ذکر موارد با ارزش که مانند گوهری در صدف پنهان هستند بکار میروند. همیشه عناصر عالم غیب در پشت پرده ای پنهان هستند و جز محرمان را راهی به آن نیست. همین پشت پرده بودن عناصر غیب باعث حرکت در عاشقان میشود تا به هر طریق ممکن خود را به آن لوح مکنون برسانند.

صبح امید که بد معتکف پرده غیب               گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل            همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

استفاده از ضمیر غایب و افعال با فاعل غایب، حتی در ادبیات فارسی هم به وضوح دیده میشود. بطور مثال:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید              گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیــــاموز              گفتا ز خـوب رویان این کار کمتر آید

گفتم کـه بر خیـالت راه نظـر ببندم               گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد           گفتا اگـر بدانی هم اوت رهبـر  آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد            گفتا خنک نسیمی کز بوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت         گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد            گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد     گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

در ابیات بالا مشخص نیست که شاعر با چه کسی سخن میگوید و طرفی که در این گفتگوی دوطرفه خیالی به شاعر پاسخ میدهد کیست! و اتفاقاً زیبایی کلام به آن است که فاعل مشخص نیست، و هر کس در ذهن خود، با شاعر همزاد پنداری میکند و طرف روبروی خود را، خود تعیین میکند. اما به جرات میتوان فاعل افعال غایب در این شعر را هم به معشوق واقعی(خدا) نسبت داد. نکته ی بعدی اینکه ضمیر و فاعل غایب هرگونه اشاره از خود را نفی میکنند و به نظرم این یکی از معانی توحید است. زیرا وقتی حقیقتی قابل اشاره است که در برابر ما قرار بگیرد و از ما جدا باشد و ما بتوانیم حدود آنرا مشخص کنیم و بگوییم مثلاً "آن" یا "این" اما وقتی چیزی حد و مرزی ندارد، قابل اشاره کردن هم نیست و بهترین وسیله برای ذکر آن همان ضمیر غایب است. حضرت علی (ع) هم در اولین خطبه ی نهج البلاغه به این نکته اشاره می فرمایند که :"من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حده" یعنی هر کس او را درست نشناسد، مورد اشاره اش قرار می دهد و هر که مورد اشاره اش قرار دهد، محدودش ساخته است. اما شاید این سوال به ذهن خطور کند که چرا از ضمیر مذکر غایب برای خدا استفاده شده است؟ مگر در مورد خدا جنسیت مطرح است؟ یک بار در جلسه از روی کتاب "تاریخ ادبیات زبان عربی" نوشته حنّا فاخوری مطلبی خواندم با این مضمون که عرب جاهلی حتی قبل از اسلام نیز از واژه "الله" استفاده میکرده و آن را بعنوان الهی خاص که در پرده ای از ابهام قرار داشته میشناخته و شاید در واقع کاری که قرآن میکند تسبیح و تنزیه آن الله از افکار شرک آلود است؛ که مثلاً میگوید "قل هو الله احد". اما در هرصورت شناخت حقیقت الله برای عرب به معنی جنسیت دادن به آن حقیقت است و این موضوع در ادبیات عرب به معنی جنسیت واقعی آن چیز نیست و فقط یک قرارداد اعتباری در زبان است. زیرا در زبان عربی کلیه موجودات و اشیاء دارای جنسیت هستند حتی اگر در واقعیت دارای دو جنس مونث و مذکر نباشند. مثلاً در عربی شمس(خورشيد) را مونث فرض میکنند و برای آن از فعل مونث استفاده میکنند، البته این موضوع بصورت خیلی کم رنگ در ادبیات فارسی هم به چشم می خورد که مثلاً میگوییم خورشید خانم اما چون فعلهای فارسی نشانگر جنسیت فاعل نیستند این موضوع به شدّت عربی به چشم نمی آید. بر این اساس جنس الله هم در عربی حتی قبل از نزول قرآن مذکر فرض شده است و به همین خاطر از ضمیر مذکر غایب برای اشاره به خدا استفاده شده است. البته از نظر ادبی این موضوع توجیه دیگری هم دارد، در ادبیات عرب میگویند ضمیر "هو" اعم از ضمیر "هی" است؛ زیرا "هو"در دو مورد به کار می رود: اول در مورد موجود مذکر؛ چه حقیقی و چه مجازی. دوم در مورد موجودی که نه مذکر است و نه مؤنث (مانند الله)؛ ولی "هی" تنها یک کاربرد دارد و آن هم مخصوص مؤنث است. با توجه به این موضوع، هنگام اطلاق "هو" بر خداوند، به هیچ وجه پرسش از مذکر و مؤنث بودن مرجع ضمیر معنایی نخواهد داشت؛ ولی قرآن به زبان عربی نازل شده است و می بایست که قواعد ادبیات عرب در آن رعایت گردد. اما استفاده از ضمیر غایب را بهترین نوع وصف خدا می یابم وقتی این آیه را میخوانم "سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (صافات 159)" خدایی که وصف نمیشود چگونه شناخته شود؟!

نکته بعدی که خیلی خوب یادم هست در جلسات چند سال قبل در موردش صحبت شد، بحث غیبت بود. غیبت هم از ریشه غیب است. غیبت در متون دینی ما بسیار نکوهش شده است و در قرآن آمده "وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ (حجرات 12)" در فهم عامیانه این برداشت وجود دارد که اگر عیب کسی را در غیاب او بازگو کنیم، غیبت او را کرده ایم و غیاب او باعث اطلاق واژه "غیبت" به این عمل است. اما به نحو دیگری هم میشود این موضوع را تعبیر کرد. اگر غیب کسی را پیش دیگران آشکار کنیم، غیبت کرده ایم. یعنی چیزی که از نظر دیگران مخفی و غیب بود آشکار کردیم. یا اگر کلی تر نگاه کنیم اگر هر غیبی را آشکار کنیم، غیبت کرده ایم. و چه غیبتی بدتر از آنکه غیب خدا و اسرار الهی را افشاء کنیم. حتماً این سوال پیش می آید که مگر خدا هم غیبی دارد؟! با این آیه پاسخ میدهم "وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَاعِيسىَ ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتخَّذُونىِ وَ أُمِّىَ إِلَاهَينْ‏ مِن دُونِ اللَّهِ  قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لىِ أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لىِ بِحَقّ‏ٍ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ  تَعْلَمُ مَا فىِ نَفْسىِ وَ لَا أَعْلَمُ مَا فىِ نَفْسِكَ  إِنَّكَ أَنتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ(مائده 116) و هنگامی كه خدا فرمود: ای عيسی‌ ابن ‌مريم، آيا تو به مردم گفتی من و مادرم را غير از خدا دو معبود بگيريد؟ (عيسی) گفت تو پاكی، سزاوار نيست كه آنچه حق من نيست بگويم. اگر گفته بودم، تو آن را ميدانستی. تو آنچه در دل من است ميدانی و من آنچه در دل تو است نميدانم. (خداوندا)  تو همه غيب‌ها را ميدانی." پس خدا هم اسراری دارد که بعضی از آنها را پیغمبران هم نمی دانند. پس از منظری دیگر، ایمان به غیب، یعنی حفظ اسرار غیب و آشکار نکردن آن. چون اگر غیب، آشکار شود دیگر غیب نیست که بخواهیم به آن ایمان داشته باشیم. و آشکار کردن اسرار غیب یعنی غیبت، و غیبت مانند خوردن گوشت برادر مرده می ماند. اما نکته ای که می خواهم یادآوری کنم این است که اسرار الهی مانند یکسری ورد و جمله نیست که مثلاً اگر آنرا با صدای بلند برای دیگران قرائت کنیم، آن اسرار آشکار شود. کمی توضیح این موضوع برایم مشکل است پس از یک مثال کمک میگیرم. این یک اصل عقلانی است که برای تبحر پیدا کردن در هر رشته ای تمرین لازم است. اما قطعاً تمرین ریاضیات برای رشد در رشته ی ریاضیات یا در کل تمرین در یک رشته که با تئوری سر و کار دارد و معمولاً با خواندن و نوشتن همراه است با تمرین در یک رشته ی ورزشی متفاوت است. هر دو تمرین هستند اما از دو جنس متفاوت. و قطعاً یک فرد هر قدر هم درباره ی علم یک ورزشِ خاص مطالعه نماید خلاء تمرین عملیِ خاصِّ آن رشته را پر نخواهد کرد. در مورد اسرار الهی نیز، همین موضوع صادق است و هر یک از اسرار الهی از سنخی خاص است و آشکار کردن آن هم از همان سنخ...

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش      از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

در وطن خویش غریب

مبعث مبارک

سلام

عید مبعث حضرت رسول اکرم(ص) را به همه تبریک میگم. امید دارم در این شب پربرکت و عزیز، خدا ما را از پیروان راه رسالت قرار بده. شعری با عنوان "واقعه ای در دل كوه" از استاد مرحوم "محمود شاهرخی" رو به عنوان شادباش به ساحت مقدس معصومین و دوستدارانشون تقدیم میکنم. انشاءالله روح این استاد هم از برکات این شب فیض ببره...

غــــنوده كعبه و ام القری به بستر خـــــــواب      ولـی به دامن غار حرا دلی بی تـــــــاب

نخفته، شب هــــــمه شب، دیده خـدا بینش     ز دیـــده رفته به دامن سرشك خونینش

بســـــــــــــان مــــرغ شباهنگ ناله سر كرده      بــــه كــــــوه، نـــاله جانسوز او اثر كرده

دلـــــــــــــش، لبالــب اندوه و محنت و غم بود     بـه كامش، از غم انسان شرنگ ماتم بود

وجـــــــــود وی هـــــــمگی درد و التهاب شده      ز آتـش دل خـــــود همچو شمع آب شده

كــــــــــه پیــــــــك حضـرت دادار، جبرئیل امین      عیـان بـه منظر او شد، خطاب كرد چنین:

بخـــــوان به نام خدایـی كه رب ما خلق است     پـــدیـــد آور انسـان ز نطفه و علق است

بــــــــــــخوان كه رب تو باشد ز ما سوا اكـــرم      كــــه ره نمود بشر را، به كاربرد قــــــلم

بـــــه گوش هوش چو این نغمه سروش شنید     هــــزار چشمه نـــــور از درون او جوشید

ز قیـــــد جسم رها شد، به ملك جان پیوست     شكست مرز مكان را، به لامكان پیوست

درون گلشن جانــــــــش شكفت راز وجــــــــود     گــــشود بــــار در آن دم به بارگاه شهود

بـــــــــــه بـــــزم غیب چو تشریف قربتش دادند     در آن مشـــاهده منشـــور عزتش دادند

چــــــــــو غرقه گشت وجودش به بحر ذات احد     غبـــار میم، بشد زایل از دل احـــــمــــد

بـــــــــه بی نشانی مطلق ازو نشان برخاست     حجــاب كثرت موهوم از میــان برخاست

دوبــــــــــاره چون به مكان، رو، ز لامــــكان آورد     امیـــد و عشق و رهـایی به ارمغان آورد

درود و رحـــــــمـــــــــت وافر، ز كردگار قدیــــــــر     بـــر آن گزیده یزدان، بــــر آن سراج منیر

التماس دعا

در وطن خویش غریب

گزارش 6

بسم الله الرّحمن الّرحیم

" أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا "

آری، چگونه اختلافی نیست در قرآنی که از اختلاف نظرات و برداشت­ های من و تو تا جنگ­ ها و کشمکش­ های میان سنّی و شیعه در آن اختلاف می­ بینیم؟

بذر حقیقت، از عالم بی­ حرف و صوت در خاک کلمات کاشته شد. بذری آبستن معانی و کمالی بالقوّه که چشم به راه آب حیات است تا به کمال خود دست پیدا کند و این آب حیات، گوهر دل آدمی است ...

درختی پر شاخ و برگ که ریشه در بذر حقیقت دارد. این بذر همواره یکی بوده است و هیچ­گاه مختلف نخواهد شد. حال آن­ که شاخ و برگ­ ها مختلفند و بسیار.امّا کسی که از جایی فراتر به این درخت و شاخ و برگ­ هایش نگاه کند، همه­ ی آن­ها را برگرفته از بذر آن و در نهایت یکی می­بیند. در قاموس آمده است، قرآن از ریشه­ ی " قَرَء" به معنای "جمع کردن" است. می­توان چنین گفت که اختلافی که خداوند از یافت نشدن آن در قرآن یاد می­کند، عدم وجود اختلاف در بذر حقیقت است و نه در شاخ و برگ­ های درخت که همان بشر و یرداشت­ های او از قرآن می­ باشند. چرا که قرآن مجموعه­ ای است که فعل "جمع کردن" را به عمل می­ رساند.

همچنین اینطور به نظر می رسد که این اختلاف و تعدّد در شاخ و برگ­ ها، ضرورت فهم و درک قرآن می­ باشد و حقایق باید این گونه از منشور پیامبر (ص) عبور می­ کردند تا نور حقیقت، به تعداد انفاس بر دل آدمیان پاشیده شود. عبارت " الطرق الی الله بعدد انفسکم" مرا به یاد "اصل تفاوت­ های فردی" می­ اندازد که طبق آن، افراد بشر از لحاظ استعداد و توانایی­ های جسمانی، روانی، عقلانی و بسیاری از جنبه­ های دیگر با یکدیگر متفاوتند که این امر آن­ ها را نیازمند روش­ های یادگیری و درک و فهمی متفاوت از یکدیگر می­ کند.

این بیان سهروردی برایم مهر تأییدی است بر ضرورت وجود این اختلاف­ ها: "حقیقت خورشید واحدی است که با افزون شدن مظاهرش (نمودهایش) متعدّد نمی­ شود. شهر یکی است و دروازه­ های آن گوناگون و راه­ های آن افزون".  

ارغوان

گزارش شماره 7

سلام

این بار می خواهم درمورد آیات ابتدایی سوره ی بقره گزارش بنویسم. آیاتی که سابقه ی اولین بحث درموردشان شاید به 6 سال پیش، زمانی که نصف افرادی که هم اکنون در جلسه حاضر هستند، در آن زمان همراه ما نبودند، بازمیگردد. آیاتی که نقطه ی روشن و نورانی آنها در ذهن من مربوط به واژه "غیب" است. 

"بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ‏ الم(1) ذَالِكَ الْكِتَبُ لَا رَيْبَ  فِيهِ  هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ(2) الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممِّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ(3)" عجبا که این بار نیز هم آیات با حروف مقطعه آغاز میشود. هر چه فکر کردم "الم" چیزی را برایم تداعی نکرد، پس به جستجو درمورد حروف مقطعه در تفاسیر و متون مختلف پرداختم، به امید آنکه راهی در ذهنم باز شود. به چند نکته جالب که تا به حال نمی دانستم برخوردم. اول آنکه اين حروف از مختصات قرآن كريم است و در ساير كتابهاى آسمانى مانند تورات و انجيل سابقه ندارد. شاید به نظر نکته ی خاصی نباشد اما برای من همین موضوع به ظاهر ساده بسیار اهمیت پیدا کرد. خلق نوع خاصی از کلام که تا زمان نزول قرآن سابقه نداشته است و حتی بعد از آن نیز مورد استفاده قرار نگرفته است. زمان نزول قرآن مصادف با اوج کلام عرب است و این نوع خاص از کلام در زمان اوج فصاحت ارائه شده است؛ و دیگر تاریخ کلام هیچگاه مشابه آنرا به خود ندیده است. شاید دلیل عدم استفاده از این نوع کلام در آینده، به افول کلام و روزمره شدن آن مربوط باشد، یعنی حروف مقطعه به نوعی زبان خاص تعلق دارد که کاملاً از زبان روزمره جداست و در زبان روزمره جایگاهی ندارد؛ در کل به نظر می آید که این نوع خاص در اوج کلام قرار دارد و بقول معروف نقطه اکسترمم (البته از نوع ماکزیمم) منحنی کلام را به خود اختصاص میدهد. نکته ی دیگر در مورد حروف مقطعه این است که در نگاه اول اين حروف اختصاص به سوره هاى مكى يا مدنى ندارد؛ زيرا در 27 سوره مكى و در دو سوره مدنى آمده است. اما به نظر من همین نسبت نشان دهنده ی نوع خاص این نوع از کلام است. نوعی که بیشتر در زبانِ سوره های مکی، با آهنگ خاص آنها مشاهده میشود. در جلسه ای که درمورد تفاوت آهنگ آیات سوره های مکی و مدنی صحبت کردم، به وزن خاص، ضرب آهنگ تند، و ریتم خاص این آیات اشاره کردم و حس میکنم برای آغاز این نوع از آیات، حروف مقطعه بهترین انتخاب است. مثلاً در آیه "ن و القلم و ما یسطرون" که در گزارش قبلی درباره آن نوشتم، اگر "ن" حذف شود به نظرم یک نوع کاستی بوجود می آید یعنی با "ن" این آیه برای خود من بسیار دلچسب تر و زیباتر می باشد و بیشتر بر دلم مینشیند تا بدون "ن" (البته این یک حس شخصی است و قابل اثبات نیست). نکته سوم این بود که حروف مقطعه پس از حذف مكررات آنها 14 حرف است:، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق ، ك، ل، م، ن، ه، ى. به محض دیدن این تعداد ناخودآگاه 14 معصوم برایم تداعی شد. یعنی ممکن است هر یک از این اعداد نشانه ای از معصومی باشد؟ نمیدانم ! نمیدانم چه سری در بعضی از اعداد وجود دارد، اما از کودکی برای ما بعضی از اعداد، با بقیه متفاوت بودند و هاله تقدسی آنها را دربرگرفته بود. عدد یک (به یکتایی خدا)، عدد پنج (به پنج تن آل عبا)، عدد هفت، عدد دوازده (به دوازده امام)، عدد چهارده (به چهارده معصوم)، عدد چهل و بعضی اعداد دیگر. تقدس بعضی از این اعداد ربطی به اسلام هم ندارد و از ابتدای تاریخ برای بشریت خاص محسوب میشده اند. مانند عدد چهل، که مثلاً در قرآن در مورد میعاد موسی (ع) با خدا در طور هم به این بازه ی چهل روزه اشاره میکند " وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى‏ أَرْبَعينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (بقره 51)". نکته ی دیگری که در بررسی نظرات مختلف به آن برخوردم این بود که حروف مقطعه سوگندهايى است كه خداوند ياد كرده است بر اين كه قرآن، كلام و كتاب اوست. در گزارش قبلی عنوان کردم که سوگند باید به چیزی خورده شود که برای مخاطب ارزشمند باشد و این دقیقاً موضوعی بود که نظر من را جلب کرد. آری من باور دارم که واقعاً میتوان این حروف را سوگند تلقی کرد، از این جهت که در زمان شکوفایی کلام بر پیامبر نازل شدند. در زمان نزول قرآن، کلام از ارزش و جایگاه رفیعی بین اعراب برخوردار بود و به همین دلیل هم قرآن را معجزه ی پیامبر میدانند؛ زیرا معجزه ی هر رسول متناسب با زمان او بوده است. پس کلام و به تبع آن اجزاء تشکیل دهنده ی کلام (حروف) در زمان نزول (زمان اوج کلام که ما از آن بسیار دور افتاده ایم و به همین دلیل اعجاز قرآن را در نمی یابیم) از حرمت و شرافت خاصّی برخوردار بودند و قسم یاد کردن به آنها امر بسیار محتملی است. اما نکته ای که مدتهاست من را اذیت میکند این است که مفسران و بزرگان برای حروف مقطعه ویژگیهایی بیان کردند که به نظرم هیچ فایده ای حداقل برای شخص من ندارند. یا من خیلی از موضوع پرت هستم یا آنها خیلی با موضوع ساده برخورد کرده اند، یا روند سیر فکری آنها و رسیدن به این موضوع ثبت نشده و برای من بی مفهوم است. مثلاً علامه طباطبایی که شاید بهترین نظر را در این موضوع ارائه داده اند، میگوید بين حروف مقطعه هر سوره با محتواى آن سوره ارتباط خاصى است. بر اين اساس، همه سوره هايى كه با حروف مقطعه همگون آغاز مى شود در خطوط كلى مضامين نيز همگون است ؛ مثلاً، هفت سوره اى كه با حم آغاز مى شود (حواميم سبعه) همه سخن از وحى و رسالت و عظمت قرآن كريم میزنند. همچنين سوره هايى كه با الم شروع مى شود همه در آغاز خود سخن از نفى ريب از قرآن دارد. اما وقتی من به این سوره ها مراجعه کردم دیدم فقط سوره بقره و سجده بعد از الم به ریب در مورد قرآن اشاره داشته و بقیه سوره هایی که با الم شروع میشدند باید کلی صغری کبری چید تا همچین برداشتی شاید از مجموع بیست آیه اول آنها بتوان کرد. آیت الله جوادی آملی در سلسله سخنرانی های تفسیری خود که از شبکه چهارم سیما هم پخش میشود میفرماید زمخشرى درباره برخى از ويژگيهاى حروف مقطعه مى گويد:

"و بدان كه تو هر گاه در حروف مقطعه اى كه خداوند در آغاز سوره ها آورده تامل كنى مى بينى آنها نيمى از حروف معجم (14 حرف) است...

و سوره هايى كه با اين حروف آغاز مى شود، به تعداد حروف معجم (29 حرف) است و اگر در 14 حرف مقطعه تامل كنى مى يابى كه مشتمل بر نصف هر يك از اجناس حروف است ...

مراد زمخشرى از جمله اخير اين است كه حروف اوصافى دارد؛ مانند: مهموسه، مجهوره ، شديده، رخوه، مطبقه، منفتحه، مستعيله، منخفصه، قلقله و... هر يك از اينها وصف گروهى از حروف الفباست كه نيمى از حروف هر دسته در ميان حروف مقطعه يافت مى شود؛ مثلا از حروف مهموسه، نصف آن كه ص، ك، ه، س و ح است در ميان حروف مقطعه وجود دارد." حالا شما خودتان قضاوت کنید این نوع تحلیل ها چه فایده ای دارند و ما را به کجا میرسانند. ظاهراً اصل موضوع همین است و هر تحلیلی با هر قدرت و استدلالی، از هر شخصی، چه علامه طباطبایی باشد و چه شخص بیسوادی مانند من، قرار نیست گره این حروف را باز کند و فقط دست و پا زدن است. من که به این نتیجه رسیدم فقط بخوانم و از خواندنش لذت ببرم، این لذت بردن همان هدف نهایی است (مراجعه شود به پستی که فضّه در مورد شعر، متنی از دکتر ملکان ارائه کرده بود) وفتی ما از کلامی لذت میبریم یعنی با متکلم در آن موضوع همراه و هم نظر شده ایم و در راستای خیال او که کلامش از آن ناشی شده است با او قدم بر میداریم و به نظرم اگر از کلام الهی لذت بردیم یعنی بصورت ناخودآگاه در صراط مستقیم، و راه حق قدم نهادیم و هدایت شده ایم (اثر تکوینی قرائت قرآن) و دلیلی ندارد که حتی اگر به فهمی از حروف مقطعه رسیدیم، حتماً آنرا بیان کنیم؛ چون معمولاً فهم اینگونه آیات از نوع شهود است و قابل بیان با استدلال عقلی نیست. و در این دنیا که یگانه راه انتقال معلومات از طریق عقل است جایی برای انتقال شهود وجود ندارد.

در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود        كاين شاهد بازارى و آن پرده نشين باشد 

البته ناگفته نماند که به احادیثی درمورد حروف مقطعه هم برخوردم که اینقدر معانی مختلفی از این حروف ارائه داده بودند، به این نتیجه رسیدم که حتی برای ائمه هم در هر لحظه معنی خاص آن لحظه با لحظه قبل و بعد فرق داشته و قابل اثبات نیست. اما نکته ی ثابت در اکثر احادیث این بود که حروف مقطعه را مخفف اسماء الهی دانسته اند. بعضی از این روایات عبارتند از:

عن اميرالمومنين (عليه السلام) و... ان الحروف المقطعه فى القرآن اسم الله الاعظم، الا انا لا نعرف تاليفه منها. (الجامع لاحكام القرآن ، ج 1، ص 151)

عن جويريه عن سفيان الثورى قال: قلت للصادق (عليه السلام): يابن رسول الله ما معنى قول الله عزوجل: (الم والمص والر و المر و كهيعص و طس و طسم و يس و ص و حم و حمعسق وق ون ؟ قال (عليه السلام): اما (الم) فى اول البقره فمعناه انا الله الملك و اما (الم) فى اول آل عمران فمعناه انا الله المجيد و المص معناه انا الله المقتدر الصادق و (الر) معناه انا الله الرؤ ف و (المر) معنا انا الله المحيى المميت الرزاق و (كهيعص) معناه انا الله الكافى الهادى اولى العالم الصادق الوعد واما (طه) فاسم من اسماء النبى (صلى الله عليه وآله) و معناه يا طالب الحق الهادى اليه... و اما (طه) فاسم من اسماء النبى (صلى الله عليه وآله) و معناه يا ايها السامع لوحيى... و اما (ص) فعين تنبع من تحت العرش و هى التى توضا منها النبى () لما عرج به و... اما (حم) فمعناه الحميد المجيد و اما (حمعسق) فمعناه الحليم المثيب العالم السميع القادر القوى و اما (ق) فهو الجبل المحيط بالارض و خضره السماء منه و به يمسك الله الارض ان تميد باهلها اوما (ن) فهو نهر فى الجنه... قال سفيان: فقلت له يابن رسول الله بين لى امر اللوح والقلم و المداد فضل بيان...فقال: يابن سعد لولا انك اهل للجوب ما اجبتك. فنون ملك يؤ دى الى القلم و هو ملك... ثم قال: قم يا سفيان فلا آمن عليك . (بحار، ج 89، ص 373)

عن الصادق (عليه السلام): الالف حرف من حروف دل على قولك الله و دل باللام على قولك الملك العظيم القاهر للخلق اجمعين و دل بالميم على انه المجيد المحمود فى كل افعاله و جعل هذا القول حجه على اليهود و ذكلك ان الله لما بعث موسى بن عمران ثم من بعده من الانبياء الى بنى اسرائيل لم يكن فيهم قوم الا اخذوا عليهم العهود والمواثيق لومنن بمحمد العربى الامى المبعوث بمكه الذى يهاجر الى المدينه ياتى بالكتاب بالحروف المقطعه افتتاح بعض سوره تحفظه امته فيقرؤ نه قياما و قعودا (تفسير برهان ، ج 1، ص 54)

قال: قلت لجعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب (صلوات الله عليهم): ما معنى (الر) قال: انا الله الروف (تفسیر برهان ص 206) 

عن الصادق (عليه السلام) قال: (كهيعص) هذه اسماء الله مقطعه و اما قوله (كهيعص) قال الله هو الكافى و الهادى العالم الصادق ذوالايادى العظام الصابر على الاعادى و هو قوله كما وصف نفسه تبارك و تعالى (تفسير برهان ، ج 3، ص 3)

عن الصادق (عليه السلام) (فى قول الله عز و جل طس و طسم) قال: و اما (طس) فمعناه انا الطالب السميع و اما (طسم) فمعناه انا الطالب السميع المبدء المعيد (تفسير برهان ، ج 3، ص 179)

اما سوالی که در حین بررسی نظرات مختلف درمورد حروف مقطعه به ذهنم خطور کرد، این بود که حروف مقطعه در کدام گروه از آیات قرار میگیرند. در گزارشی که زوجه خلیل در منزل خانم "..." ارائه داده بود، به استناد آیه ی " هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (آل عمران 7)" آیات را به دو گروه محکم و متشابه تقسیم کردند و بحثی در جلسه پیرامون معیار سنجش آیات محکم از متشابه مطرح شد. در نگاه اول شاید بتوان گفت که این حروف نه محکم است نه متشابه. چون نه آیه ای برای تاویل به آنها ارجاع داده مشود و نه برای تاویل آنها از آیات دیگری استفاده میشود! و اگر این موضوع را قبول کنیم، کلاً تقسیم بندی آیات به دو گروه، با یک مثال نقض منتفی میشود. اما اگر بخواهیم بر فرض تقسیم آیات به دو گروه پایبند باشیم، در بدو امر انتظار دارم همه متفق القول بگویند حروف مقطعه، جز آیات متشابه هستند؛ چون معنی روشنی از آنها برداشت نمیشود و نظرات در مورد آنها بسیار مختلف است. اما اگر اینطور است برای تاویلشان، آنها را به کدام آیه محکم باید ارجاع داد؟! قطعاً فرض این حروف به عنوان آیات محکم، در ابتدا شاید سخت و غیرقابل قبول باشد، اما من ترجیح میدهم این فرض را انتخاب کنم. دلیل این انتخاب هم، استفاده از "ام الکتاب" برای توصیف محکمات است. همه ی ما میدانیم که لفظ "ام" به معنی مادر و منشاء است، پس چون مادر تمام واژگان و الفاظ همین حروف هستند، من این حروف را جزء آیات محکم میدانم (بحث تفاوت محکم و متشابه برای افراد مختلف). در این صورت است که تحلیل علامه طباطبایی هم کمی برایم اهمیت پیدا میکند و می توانم قبول کنم که با ارجاع آیات دیگر به این حروف مقطعه، موضوعات اصلی سوره مشخص میشود و چون در این نوع تحلیل آیات دیگر را به این حروف ارجاع میدهیم پس این حروف جز محکمات محسوب میشوند. نکته ی دیگری که به ذهنم خطور کرد این بود که بصورت ناخودآگاه هر آیه ای که برای من متشابه فرض شود، ارزش کمتری نسبت به آیه محکم پیدا میکند، چون برای تاویلش احتیاج به آیه ی دیگری خواهد بود و انگار استقلال ندارد و وابسته به عنصر دیگری است و چون از کودکی من استقلال را از وابستگی برتر میدانستم، این موضوع در درک آیات نیز برای من بصورت ناخودآگاه تسرّی پیدا کرده است. اما آیه "اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ ذلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدي بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (زمر 23)" یعنی خدا است كه بهترين حديث (قرآن) را نازل كرده است. كتابى كه آياتش متشابهند. آياتش مكرر اندام افرادى كه براى پروردگارشان خشوع مى‏كنند از شنيدن مى‏لرزاند! سپس پوست‏ها و قلب‏هاشان نرم و متوجه ذكر خدا مى‏شوند. اين هدايت خداوند است كه هر كس را بخواهد به وسيله آن راهنمائى مى‏كند. و هر كس را كه خدا واگذار نمايد هدايت كننده‏اى نخواهد داشت‏. این آیه چشمانم را به موضوعی باز کرد که بصورت ناخودآگاه، بر روی آن بسته بود، زیبایی آیات متشابه! در این آیه بهترین حدیث را متشابه میداند. اینجا بود که باز لفظ "ام" برایم معنی جدید پیدا کرد. مادر به جز بوجود آورنده و منشاء، نقش تربیت و رشد فرزند را نیز بر عهده دارد و بسیار در تاریخ دیده ایم که فرزندان گوی سبقت را از مربیان خود، که همیشه اولین مربی مادر است، ربوده اند و تبدیل به بزرگان عالم شده اند. پس در واقع اگر آیات محکم را "ام الکتاب" بدانیم، آیات متشابه در دامان این مادران بسط پیدا میکنند و چه بسای برای ما از محکمات عظیم تر و زیباتر جلوه نمایند. و البته وقتی کمی بیشتر فکر کردم دیدم در ادبیات و شغر هم این نکته به وضوح به چشم میخورد و هر چه در آنها ایهام و استعاره بهتر و بیشتر مورد استفاده قرار گرفته باشد، زیبا و دلچسب تر است.

در آیه دوم میگوید: "ذلك الكتب لاريب فيه هدى للمتقين" در خیلی از تفاسیر، اولین نکته ای که در این آیه به آن میپردازند، اسم اشاره ی "ذلک" است. که چرا مثلاً از اسم اشاره ی دور استفاده کرده و نگفته "هذا"؟ و میگویند که ذلك اسم اشاره به دور است و مشار اليه آن يا از امور محسوس ‍ است كه در مكان دور يا زمان دير قرار دارد یا بسیار ارزشمند و نفیس است و جهت احترام اینگونه خطاب میشود و يا از امور نامحسوس و مجرد كه در مرتبه ای والا تحقق دارد. اما نکته ای که در هیچ جا ندیدم به آن اشاره کرده باشند، این است که اصلاٌ این اسم اشاره به کدام حقیقت دور اشاره میکند؟! یا به کدام کتاب احترام میگذارد؟! و موضوع زمانی برایم عجیب تر شد که دیدم، این با واژه با "ال" بکار رفته شده. یعنی بصورت معرفه، و این موضوع را در ذهن تداعی میکند که برای مخاطب کاملاً شناخته شده است! یعنی در زمان نزول آیه، مخاطب میدانسته که آیه به کدام کتاب اشاره میکرده است. شاید در حال حاضر ما به راحتی بگوییم که ما هم میدانیم و اشاره ی آیه به این قرآن در دست ما است اما قطعاً در زمان نزولِ این آیه کتابِ مدون و مصحفِ یکپارچه ای وجود نداشته که به آن اشاره کند. و حتی اگر آیات نازل شده تا قبل از این آیه بصورت یکپارچه و مدون نوشته شده باشد، که بتوان به آن کتاب اطلاق کرد، باز هم تمام آیات این قرآنِ کامل که در حال حاضر در دست ما است را شامل نمیشده. پس می توان دو احتمال را بررسی کرد. اول آنکه طبق فرضیه ارگانیک بودن زبان، حتی یک آیه از قرآن را مشتمل بر حقیقت واحدی بدانیم که تمام آیات از آن حقیقت منشاء گرفته میشوند و کمیّت آیات نازل شده تا زمان نزول این آیه تاثیری در آن حقیقت که کل آیات قرآن مشتمل بر آن است نمیشود. و نظر دوم آنکه به حقیقتی ماورایی و نامحسوس اشاره میکند، که در لامکان قرار دارد و اگر بخواهم بهتر بگویم با توجه به آیات بعدی، حقیقتی در غیب. این موضوع که عرب زمان جاهلی انس و الفت بیشتری نسبت به ما با دنیای ماورای حواس ظاهری یا بقول معروف دنیای غیب داشته، امری کاملاً اثبات شده است. در واقع عرب جاهلی برای هر شی، حقیقتی فرامادی هم قائل بوده است که حتی در خصوصیات مادّی اشیاء دیگر هم آن را تاثیرگذار می دانسته. بطور مثال بر روی شمشیر، تمثالی از مار میکشیدند، تا خصوصیات مار، که زیرکی و کشندگی آن است در شمشیر متبلور شود. البته هر دو نظر بسیار به هم نزدیک است و منافاتی با هم ندارند و قابل جمع با یکدیگر هستند. اما بهتر دیدم تا قبل از ادامه ی کار به بررسی واژه کتاب بپردازم تا شاید کمکی به فهم آیه بکند. در التحقیق آمده: "كتب: أصل صحيح واحد يدلّ على جمع شي‏ء الى شي‏ء " در اصل بمعنى جمع کردن اشیاء کنار هم است. در مفردات راغب آمده «كتبت القربة» يعنى مشك را دوختم كه در این عبارت منظور جمع كردن دو چرم بوسيله دوختن است و به تعبير مفردات «ضمّ اديم الى اديم بالخياطة». و در عرف نوشتن را كتابت گويند زيرا كه حروف و کلمات در کنار هم جمع ميشوند و یک نوشته واحد ایجاد میکنند، گاهى بكلام غیرمکتوب نیز كتاب گفته میشود زیرا كه حروف و کلمات در تلفّظ بهم وصل و با هم جمع ميشوند پس میتوان بكلام خدا با آنكه نوشته نشده باشد نیز كتاب اطلاق کرد. اما حقیقت کلام خدا چیست؟ خدا که زبان ندارد تا مانند ما سخن بگوید و اصلاٌ احتیاجی ندارد که برای انتقال مفهوم از این نوع کلمات استفاده کند. در گزارش قبل راجع به "کلمه" و تعابیری که در برگیرنده کل آفرینش بود توضیح دادم. حال اگر این کلمات را در کنار هم قرار داده و کتابی تشکیل شود، آن کتاب، کتابی به جز کتاب آفرینش و خلقت الهی نیست. و خدا به این زبان، یعنی زبان خلق سخن میگوید. این موضوع ناگهان جرقه ای در ذهنم ایجاد کرد. حروف مقطعه، یعنی حروف جدا از هم، حروف قطعه قطعه، در ابتدا از حروف جدا از همی سخن میگوید که به اذن خدا در کنار هم جمع شدند و کتابی را ایجاد کردند که هیچ شکّی در آن وجود ندارد. اگر آن ذهنیت من در مورد تخصیص هر یک از حروف مقطعه به یکی از چهارده معصوم را دنبال کنیم، با توجه به این موضوع، با کنار هم قرار گرفتن آنها و تشکیل خانواده ی نبوت، کتابی به نام کتاب معصومین نگاشته میشود که ریبی در آن راه ندارد (در ادامه به بررسی معنی ریب خواهیم پرداخت). نظر دومی که به ذهنم خطور کرد این است که انگار هر یک از این حروف، حقیقتی جداگانه در این عالم هستند که با مجتمع شدن در کنار یکدیگر کلمات و کتاب آفرینش را ساخته اند. و چه کسی میتواند راجع به جهان آفرینش شک کند؟! جهانی که خود جزیی از آن هستیم و بقول دکارت فکر میکنم پس هستم و اگر در وجود من شکّی نیست و هستم پس در مورد جهان آفرینش هم شکّی نیست. حال هر یک از این حروف ظاهری قطعه قطعه، نمایانگر کدام حقیقت آفرینش است، خدا داند و اهلش، نه این بنده ی خاطی! و تا همین قدر هم که هاله ای از اصل موضوع را نشانم دادند از سرم هم زیادی است. اما معنی واقعی ریب چیست؟ در التحقیق آمده: "انّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو التوهّم مع الشكّ، و التوهّم هو التخيّل و التصوّر و التمثّل مأخوذا من امور مشاهدة محسوسة أو معقولة، و هو يلازم الشكّ أو الظنّ، و على هذا فهو لا يقبل الاعتماد و الاستناد اليه." نکته مهم در این تعریف، توهم و تخیل ناشی از حواس طبیعی و عقلانی است و نه امور فرامادی و غیبی! یعنی در عالم غیب شک راه ندارد چون به شهود به آن آگاه میشوند و علم آن از نوع حضوری است نه حصولی. قاموس درباره آیه 110 سوره توبه "لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُم‏" میگوید: "ريبه چنانكه راغب و جوهرى گفته اسم مصدر است از ريب يعنى ساختمانى كه ساخته‏اند پيوسته مايه اضطراب دلهايشان است تا وقتيكه دلهايشان پاره پاره شود" در واقع ریب خود به معنی شک نیست بلکه حالت اضطرابی است که بر اثر شکّی ایجاد میشود و دل را پاره پاره میکند و باز معنی برایم وجه جدید یافت و آن این بود که همان حروف قطعه قطعه و پاره پاره که به اذن الهی بصورت کتابی مشتمل شدند، دیگر ترس پاره پاره شدن مجدد آنها وجود ندارد، زیرا تبدیل به کتابی واحد شدند و مرا به یاد حدیثی انداخت که ائمه را نوری واحد میداند که هیچ یک با دیگری تفاوتی ندارند. و این اجزای پاره پاره (به معنی استقلال هر یک) که در حال حاضر درکنار یکدیگر جمع شده اند و دیگر از هم جدا نخواهند شد، هدفی را دنبال نمیکنند مگر هدایت متقین (الم ذلك الكتب لاريب فيه هدى للمتقين). در زیارت امام رضا (ع) بعد از صلوات بر حضرت علی (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) میخوانیم که "الدّلیل علی من بعثته برسالاتک و دیّان الدّین بعدلک و فصل قضائک بین خلقک" یعنی وجود آنها دلیل بعثت و هدایت متقین به اسلام است و فرقی بین آنها و رسول در هدایت متقین وجود ندارد. و همچنین میگوییم "اتقرب الیک بحبّهم و بولایتهم اتولی اخرهم بما تولیّت به اوّلهم" و تفاوتی بین اولین و آخرین آنها قائل نمیشویم. و چه جالب که تازه همچین کتابی برای هدایت متقین آمده! اینقدر از حقیقت دور افتاده ام که هر کس را باتقوا بدانم، فکر میکنم هدایت شده و به پایان راه رسیده و در قله معنویت قرار دارد، درصورتیکه در آیه باتقوا و متقی بودن را شرط اولیه برای هدایت میداند. پس وای به حال من که هنوز خود را باتقوا هم نمیدانم، چه راه طولانی در پیش دارم... اما همیشه برای خودم این سوال بود که به چه کسی باتقوا میگویند و معیار تقوا چیست؟ همیشه یک تعریف گنگ و مبهم از تقوا در ذهنم بود، تعریفی که معمولاً به هرکس که آدم خوب و خوش اخلاقی بود و مبادی با آداب و شرایع ظاهری دین بود باتقوا میگفتم. تقوا از ریشه وقی است. در المفردات آمده: "وقى‏ - الوِقَايَةُ: حفظُ الشي‏ءِ ممّا يؤذيه و يضرّه" یعنی باز دارنده چيزى و محافظت كننده. و آیه ی بسیار آشنا به گوش "الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا إِنَّنَا ءَامَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَقِنَا عَذَابَ النَّار (آل عمران 16‏)" تاییدکننده ی این معنی است که میگوید ما را از عذاب آتش حفظ نما. متقى كسى است كه در جنگ با پوشيدن زره، و به دست گرفتن سپر و مانند آن خود را در حفاظى قرار مى دهد تا از دشمن آسيب نبيند. در اینصورت می توان اینگونه برداشت کرد که معنای معنوی متقى كسى است كه ايمان و عمل صالح را به عنوان سپری برای محافظت خود در برابر هوای نفس انتخاب کرده است اما آیت الله جوادی آملی در تفسیر میگوید: بنا بر نظر قرطبى اصل تقوا در لغت به معناى قلت كلام است. با این تعریف باز مفهوم جدیدی در آیه برایم شکل گرفت، اگر متقی را کسی بدانیم که کم سخن میگوید. آیات اینگونه برایم معنی میشوند: این کتاب مجتمع از کلمات قطعه قطعه، که ترسی از جدایی کلمات آن نیست، هدایتگر افرادی است که کم سخن میگویند (و بیشتر میشنوند)، زیرا آنها کسانی هستند که به غیب ایمان دارند و نماز اقامه میکنند و از رزقی که ما به آنها دادیم انفاق میکنند. آری در اقامه ی نماز و انفاق، که سخن لغو و اضافه وجود ندارد و اگر انفاق خود را با به زبان آوردن تبدیل به ریا کنند، ارزشی ندارد و فقط می ماند ایمان داشتن به غیب، که ماهیت عالم غیب به نحوی است که سخن در آن جایگاهی ندارد و هرچه هست شهود است. اما چرا فقط میگوید این کتاب متقین را هدایت میکند؟! مگر بقول مغروف بقیه آدم نیستند؟ یا اصلاً مگر هنر است که فقط متقین را هدایت کند، اگر راست میگوید همه را هدایت کند. در بحث های گذشته بارها عنوان کردیم که دلیلی ندارد کلمات الهی برای همه هدایتگر باشد، بلکه حتی گمراه کننده هم می تواند باشد و این ادعا را این بار مستدل بر این آیه تکرار میکنم که می فرماید "وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظَّالِمينَ إِلاَّ خَسارا (الاسراء 82)" و این هدایتگری و یا به ضلالت کشاندن خصوصیت ذاتی آیات الهی نیست که آنرا بتوان بعنوان نقص آیه تلقی کرد بلکه به مخاطب مربوط است. یعنی استعداد شنونده مانع هدایت میشود نه عدم توانایی آیه. انگار بگوییم چرا از یک کلاس با یک معلم ثابت همه ی دانش آموزان نمره قبولی نمیگیرند؟! و به این دلیل معلم را مواخذه کنیم. البته باز میدانیم که همان بحث جبر و اختیار پیش می آید، اما من این موضوع را این گونه باور دارم که انسان موجودی است که استعدادهای او بر اثر عملکردش تغییر میکند و همان افرادی که کمال استعدادشان چیزی به جز آتش جهنم نیست می توانند استعدادهای خود را ارتقا بخشند و کمال استعدادهای خود را به مرتبه ای دیگر برسانند. این موضوع مختص به آیات و کلمات الهی نیست و در هرگونه کلامی وجود دارد و تاثیر کلام بدون توجه به شنونده امری بی معنی است. ضمن اینکه عدم دستیابی به حقایق کلام الهی برای همه به انواع مختلف در قرآن آمده و فقط به این آیات محدود نمیشود. نمونه ی مشهور دیگری که در حال حاضر در ذهن من است آیات سوره واقعه است " إِنَّهُ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ(77) فىِ كِتَابٍ مَّكْنُونٍ(78) لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ(واقعه 79)" از نظر شرعی از این آیه این موضوع را برداشت میکنند که بی وضو نباید قرآن را لمس کرد اما معنی مطهر و پاک بسیار وسیع تر از این حرفها است و به نظرم بیش از امور ظاهری به امور باطنی فرد برمیگردد و به همین دلیل هم آیه معروف تطهیر را به ائمه نسبت میدهند "وَ قَرْنَ في‏ بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى‏ وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا (احزاب 33)" اگر مراد از تطهیر باوضو بودن بود که این آیه شامل حال هر شخص با وضویی میشد. و باز برایم موضوع همیشگی جلسه، یعنی مراقبه تداعی شد، که قطعاً مراقبه ی هریک از ما با دیگری متفاوت است، اما شکّی نیست که ورود به دنیای قرآن و انتظار هدایت داشتن از آن بی مراقبه و آمادگی قلبی، انتظار پوچ و بی معنائیست. اما سوالی که در ذهنم بی جواب ماند این است که در آیات دیگری هم به جز این آیه ادعا میشود که ریبی در این کتاب نیست. نمونه ای از این آیات عبارتند از: "وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلكِنْ تَصْديقَ الَّذي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمين‏ (یونس 37)" و " تَنْزيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمين‏ (سجده 2)" اما در آیه دیگری میگوید"وَ إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين‏ (بقره 23)" اگر ادعا میشود ریبی نیست پس چرا در آیه اخیر احتمال ریب میدهد و میگوید اگر ریبی دارید سوره ای مانند آن بیاورید؟!

"الذین یومنون بالغیب"، غیب چیست که باید به آن ایمان داشت؟ تعریف کلّی که در ذهنم است این است که چیزی که با حواس پنجگانه قابل ادراک نیست، متعلق به عالم غیب است. اما چطور می توان به چیزی که هیچ حسّی نسبت به آن نداریم، ایمان داشت؟! جالب اینجاست که اگر کمی توجه کنیم میبینیم که به خیلی موضوعاتی که با این تعریف سازگارند، مثلاً ایمان داریم. اولین و مهمترین آنها، خودِ خداست. خدایی که حتی در ذهن های ما هم قابل تصور نیست، چه برسد به ادراک، اما همه به نحوی ادعا میکنیم که به خدا ایمان داریم. یا همین اصول دین، مثل معاد، نبوت. ارتباط معاد به عالم غیب و عدم هرگونه شناخت، به جز بعضی روایات که دلایل نقلی محسوب میشوند، کاملاً مشخص است. نبوت را از این جهت به غیب مرتبط میدانم که منشاء نبوت عالم غیب است و حتی نوع ارتباط نبی با عالم غیب که همان وحی است نیز از امور غیبی به حساب می آید.  اما بدون تعارف به نظر من ما هیچ یک به این امور ایمان نداریم و فقط ادعای ایمان میکنیم و شاید به همین خاطر است که خدا در قرآن میگوید "يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيدا (نساء 136)" نمونه ای بارز این موضوع را در مرگ به خوبی میتوانم مثال بیاورم. مرگ نیز به عقیده ی من از امور غیبی است. و شاید یکی از روشهای شناخت و ایمان به امور غیبی در مواجهه با مرگ مشخص میشود و آن شناخت و ایمان از روی آثار و نشانه های مرتبط با آن امر غیبی است. چه بسیار نزدیکانی را دیده ایم که به کام مرگ رفتند اما به جرات میگویم که هیچ یک از ما به مرگ ایمان نداریم، که اگر داشتیم به این نحو زندگی نمیکردیم. این که مرگ است و تا به حال بسیار آثارش را دیده ایم، چه برسد به اموری مثل معاد، مثل وحی، مثل رزق و روزی، مثل برکت، مثل قضا و قدر، مثل جبر و اختیار، مثل روح، مثل بهشت و جهنم، مثل ولایت و هزار و یک امر دیگر که بسیار از آنها یاد میکنیم و حتی در دل یقین داریم که به آن ایمان داریم. اما اگر کمی انصاف داشته باشیم نمی توان به این راحتی در مورد اموری که تقریباً هیچ از آن نمی دانیم ادعای ایمان کنیم. تقریباً بسیاری از کارهایی که ما انجام میدهیم حتی اگر صورت ظاهری آن هم کاملاً مشخص باشد اما بدون ارتباط با غیب بی معنی است. نمونه های بارز آن مثل عبادات، نماز، روزه، حج، جهاد، دعا، توسل، نذر، صدقه و ... است. تمام این اعمال بدون اعتقاد به جنبه ی فرامادی و غیبی آن چه مضحک است.

اما اقامه ی نماز، که میگوید از فحشا و منکر نهی میکند "اتْلُ مَا أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ  إِنَّ الصَّلَوةَ تَنهْى‏ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَرِ  وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبرَ  وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُون‏ (عنکبوت 45)" آیا واقعاً نماز ما چنین است؟! اگر چنین نیست پس مشکل در اقامه کردن است، یعنی به احتمال زیاد اقامه نمی کنیم بلکه نمایشی را هر روز تکرار میکنیم. دقیقاً مانند حدیثی که بارها در مورد قرآن در جلسه مطرح شد که "بخوان و بالا برو" وقتی بالا نمی رویم پس حتماً قرائت نمیکنیم، که قرائت قرآن مقام عظیمی است و آمادگی می خواهد و در عظمت آن همین بس که در اولین مواجهه ی رسول با فرشته ی وحی به او امر به قرائت میشود (اقرا باسم ربک). و ترس من از آن است که نه تنها نماز را اقامه نکنیم که لعن نماز را برای خود بخریم که فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ(4) الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتهِمْ سَاهُونَ(5) الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ(ماعون 6)" من این "یراءون" را نه فقط بری ریای دیگران که حتی برای دل خوشی خودمان هم میدانم. دل خوش کردیم که نماز میخوانیم. و صلاه چیزی نیست که در اسلام بوجود آمده باشد و در تمام ادیان پیامبران اولوالعزم به شهادت خود قرآن وجود داشته. در سوره ابراهیم حضرت ابراهیم در درخواستهایی که از خدا دارد، میفرماید "رَبّ‏ِ اجْعَلْنىِ مُقِيمَ الصَّلَوةِ وَ مِن ذُرِّيَّتىِ رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَاء (ابراهیم 40). در سوره طه و در داستان موسی(ع) میفرماید "فَلَمَّا أَتَئهَا نُودِىَ يَمُوسىَ(11) إِنىّ‏ِ أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى(12) وَ أَنَا اخْترَتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى(13) إِنَّنىِ أَنَا اللَّهُ لَا إِلَاهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنىِ وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْرِى(14)" همچنین در سوره مریم حضرت عیسی (ع) میفرماید: "وَ جَعَلَني‏ مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَ أَوْصاني‏ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا (مریم 31)" و حتی التحقیق میگوید که لفظ آن از عربی نیست و ریشه در زبان ادیان قدیمی تر دارد: "أنّ هذه المادّة على شعبتين واويّ و يائيّ، فالواويّ مأخوذة من السريانيّة و الآراميّة، و هي بمعنى العبادة المخصوصة، و يعبّر عنها بالعربيّة: بالصلاة. و قد كانت هذه المادّة مستعملة في العبريّة أيضا، سواء كان بأخذ من الآراميّة القديمة أو بالعكس، فانّ كتب العهد العتيق كانت في الأصل عبريّة، ثمّ ترجمت الى لغات اخرى" و در المفردات میگوید: "أصل الصَّلْيُ الإيقادُ بالنار" یعنی بریان کردن و پختن با آتش! نماز خواندن چه تناسبی با آ‏تش دارد. شاید باید در نماز آتش گرفت و در برابر معشوق سوخت! ابتدا در برابرش قامت میبندیم و به ربوبیت او و بندگی خود شهادت میدهیم، اما کافی نیست باید بیشتر سوخت، و همه دیده اید که وقتی چیزی می سوزد قامتش کوتاه و کوتاه تر میشود، مچاله میشود، تا در انتها خاکستر شده و با خاک یکسان میشود. در نماز نیز بعد از اقامه ابتدا به رکوع میرویم و قامت کوتاه و کمر خم میکنیم در فرهنگ ابجدی آورده " [صلو]: مص، و- ج صَلَوات و أَصْلَاء: وسط كمَر و پشت انسان و يا ميان كمر هر حيوان چهار پاى ديگرى" اما انگار باید کامل سوخت و خاکستر شد، پس به سجده باید رفت. و اگر این ظو‏اهر نماز، از باطن منشاء بگیرد، همانطور که محمد (ص) نه به تقلید که به شهود به سجده افتاد و بقولی به بازشناسی همدلانه‌ راهی كه رسول پيموده بپردازیم و در آن قدم بگذاریم آنگاه صلاه اقامه شده است و البته ما را چه به این گنده گویی ها!

وقتی به واژه "ینفقون" و موضوع انفاق رسیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید، ابیاتی از دفتر دوم مثنوی مولوی بود که در جلسات قبل خواندیم؛ و منشاء بخل و انفاق را توضیح میداد:

صد هزاران جان خدا کرده پدید       چه جوانمردی بود کان را ندید

ور بدیدی کی بجان بخلش بدی     بهر یک جان کی چنین غمگین شدی

بر لب جو بخل آب آن را بود            کو ز جوی آب نابینا بود

گفت پیغمبر که هر که از یقین        داند او پاداش خود در یوم دین

که یکی را ده عوض می آیدش       هر زمان جودی دگرگون زایدش

جود جمله از عوضها دیدنست         پس عوض دیدن ضد ترسیدنست

بخل نادیدن بود اعواض را               شاد دارد دید در خواض را

پس بعالم هیچ کس نبود بخیل        زانک کس چیزی نبازد بی دلیل

پی سخا از چشم آمد نه ز دست          دید دارد کار جز بینا نرست

در همین آیه هم به این نکته اشاره کرده که از چیزی که ما به آنها رزق دادیم انفاق میکنند، یعنی بصورت غیرمستقیم میگوید هر چه داریم رزق خداست و ما مالک حقیقی آن نیستیم و اگر بخواهد بیشتر میدهد و نباید از انفاق ترسید "...اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (بقره 212)" و "... تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (آل عمران 27)" و "... إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (آل عمران 37)" و " لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (نور 38)" و چه جالب که انفاق و نفاق از یک ریشه هستند. در قاموس نوشته : " نفق (بر وزن فرس) و نفاق (بفتح- ن) بمعنى خروج يا تمام شدن است" و وجه تسمیه برای انفاق این است که چیزی که مالک (اعتباری) آن هستیم را از مالکیت خود خارج میکنیم. و وجه تسمیه برای نفاق این است که قاموس مینویسد: "نفق، نقبى است در زير زمين كه درب ديگرى براى خروج دارد. يربوع خزنده‏ايست شبيه بموش (شايد موش صحرائى يا راسو بوده باشد) اين خزنده دو لانه ميسازد يكى بنام نافقاء كه آنرا مخفى ميدارد ديگرى بنام قاصعاء كه آشكار است چون دشمن در قاصعاء بآن حمله كند وارد نافقاء شده و از آن خارج ميشود اين مطلب در صحاح و قاموس نقل شده، طبرسى در علّت تسميه نافقاء فرموده كه: يربوع از آن خارج ميشود. بنظر راغب در مفردات و فيومى در مصباح تسميه منافق از «نفق» بمعنى نقب است كه از راهى بدين وارد و از راه ديگرى خارج ميشود. بهر حال منافق را از آن منافق گوئيم كه از ايمان خارج شده چنانكه از طبرسى نقل شد و يا از درى وارد و از در ديگرى خارج شده چنانكه از راغب نقل گرديد."  و آیه برایم اینطور معنا شد که انفاق انگار راه گریزی است برای عدم تعلق به داشته ها، انگار اهل تقوا می خواهند خود را از آنچه به آنها میدهند به نحوی فراری بدهند و وابسته به آن نباشند مثل یربوع که با آنکه صاحب لانه است اما خود را مقید به آن نمیکند و راه فراری میگذارد تا در موقع نیاز از آن فرار کند. به یاد داستان ابوذر و سلمان افتادم که پیامبر به آنها پولی داد، و بعد از یک روز از هر یک خواست بر روی سنگی داغ بایستند و توضیح بدهند پول را چه کردند، با آنکه ابوذر آنرا در راه باطل خرج نکرده بود اما چون کارهای زیادی کرده بود مجبور بود زیاد بر روی سنگ بایستد اما سلمان به علت آنکه هم را انفاق کرده بود خود را به سرعت رهانید. بقول معروف اگر باطل باشد عقاب دارد و اگر حق هم باشد باز حساب دارد... 

مشهد هستم، نزدیک اذان مغرب روز جمعه است و بعد از اذان شب تولد حضرت علی (ع) شروع میشه، دیگه تو این لحظه حوصله ی اینجور نوشتن رو ندارم.

قلمی خواهم ساخت، از نی باغ بهشت، جوهر از شیشه ذات، کاعذ از صفحه دل، نور از شمع حیات، تا نویسم همه جا نام زیبای رجب را که درونش نام زیبای علی (ع) حک شده است.

دلم می خواد فقط به گنبد طلاییش نگاه کنم و بی اختیار این شعر آذری به زبونم میاد :

اي قلم سوز لر اين د اثر يخ ، آشنا دن منه بي خبر يخ...

در وطن خویش غریب

تولد

سلام

چه تقارن جالبیه، میلاد حضرت جواد الائمه (ع) و تولد یک سالگی وبلاگ!

هی!
گوش کنید الفبای آغاز را
و به خاطر بسپارید
هجای لبخند را.
اینجا نسیان بر افکار بوسه زده است...
آه،
هجرت لحظه ها چگونه ما را به ما برد
و بر ما نشاند ما را
و مکافات خود بودن را از داری آویخت
که گره گره اش را خود از گیسوان یار بافتیم.
کمکم کن تا به آغاز برسم
کمکم کن تا فراموش کنم:
صدای کلاغ هایی را که در رویای مسکوتم خواندند
و بانگ خروس بی محلی که رویایم را برید.
و بگسستند ریسمان بی نهایت سخن را...
هی!
گوش کنید مرثیه زیستن را
و بخاطر بسپارید
سیل اشک ها را که بر ریشه ی هستی خشکید؛
اینجا نسیان بر افکار تیغ می زند...
آه،
خرامیدن زمان چگونه ما را پوساند از ما
و از ما ستاند ما را،
و کلام مبهوت ما را بر گوش ها نجوا کرد
و از خاطره ی فریاد های منزوی محو ساخت.
هی!
بخاطر بسپارید ما را از ما
همانطور که آمدیم
و خواهیم رفت:
از میلاد به سحر گاهان برای بانگ فوت سر دادن
از افق به ظلمت، برای افق تاریک شدن
از صبح به شب، برای صبح شدن
و از من به تو، برای ما شدن...

(قبل از اینکه آقای دکتر بگه مرجع شعر کجاست، خودم اعتراف میکنم که نمیدونم حتی از کیه! یه جا خوندمش خوشم اومد)

اما حیفه که آدم از میلاد امامش بگه اما از کلامش چیزی نگه. یه حدیث از امام جواد (ع) نقل میکنم اما به عمد ترجمه حدیث رو حذف میکنم، هر کس خودش بره دنبال معنیش...

امام جواد علیه السلام در مورد اهمیت به کتب آسمانی می فرماید: "و کل امة قد رفع الله عنهم علم الکتاب حین نبذوه و ولاهم عدوهم حین تولوه"  (فروع کافی. جلد 8 . صفحه ی 53)

انشاالله فردا در حرم پدر بزرگوارش نایب الزیاره همتون هستم.

در وطن خویش غریب