تقاضایی از زوجه خلیل

هو المحبوب

باعرض سلام خدمت دوستان خوب وبلاگ روزنه  و با تشکر از لطفی که شما عزیزان به بنده و همسرم جناب خلیل داشته اید . به علت اینکه روز یکشنبه بنده نمیتوانم در جلسه شما شرکت کنم البته اگر بنده را در جلسات خود پذیرا هستید خواهشمندم زمان آن را به روز دوشنبه یا سه شنبه موکول نمایید تا بتوانم از جمع شما بهره مند شوم

با تشکر

جبر یا اختیار

همیشه وقتی از بلندی به پایین نگاه می کنم دلم می گیرد.احساس می کنم آن موجودات هیچی که در غلغله ی شهر در جنب و جوش هستند، خبری از آزادی و نور ندارند وغرق در روزمرگی خود راضی به حرکات محدود خود دست و پا میزنند بی آنکه بدانند هیچ حرکتی نمیکنند و بی آنکه بدانند آزادی رنگ بلندی دارد و بوی ابر می دهد. مثل زمین که می چرخد و شب می شود و روز، و تو تصور میکنی این من بودم که یک روز سخت را پشت سر گذاشتم..

خدا؟ آیا تو هم وقتی از آن بالا به این مخلوقات بی خبر از همه چیز نگاه می کنی، همچنان به خودت و خلقتت احسنت می گویی یا اینکه از آزادی ای که از آنان دریغ کردی توهم دلت میگیرد غمگین میشوی از اینکه آنها از بی اختیاری خویش بی خبرند و دل خوش به دوراهی هایی که بر سر زندگیشان قرار دادی، تصمیم گیری را خیال پردازی می کنند؟

اگر بناست همه را تو حکمت بزنی، اگر بناست همه را تو بنویسی و اگر بناست همه را تو برقصانی، فلسفه ی شب قدر چیست؟ اشک چیست؟ اضطراب و تردید و تلاش چیست؟ اگر هم که بناست من هم موثر باشم و اجازه ی نه گفتن داشته باشم، تقدیر چیست؟ رضایت به رضای تو چیست؟

گویی مرا در اتاق سفید و خالی از هرچیز قرار داده ای و می گویی هرآنچه دوست داری بکن. و آنها غافل از دنیای خارجی پر هیاهوی پر از تردید ،و نمیدانم وقتی به فرشته ها می اندیشم میتوانم بگویم پر از اختیار، از سفیدی اتاق حظ میکنند و دل خوش به پاکی خویش اند.

شاید آن روز که به پدرم گفتی دست درازی نکند، تنها زمان زندگی ام بود که به من اختیار دادی تا به وسیله ی آن، تقدیری که از آن خبر داشتی را رقم بزنم. شاید آن روز به من نشان دادی که لیاقت یا ظرفیت اختیار را ندارم و یا شاید من هم به آتش پدر می سوزم، چون این روزها بیشتر می پرسم "چرا اختیار ندادی؟" تا اینکه بپرسم " آیا اخیار داده ای؟"

می گویند: انتخاب هست، ولی به خواست خدا محدود. می دانم، میدانم و ایمان دارم اختیاری هم اگر هست، برای بازخواست من از اعمالیست در دنیایی که به اختیار خود به آن نیامده ام. می گویند: هرآنکس که زمزم بنوشد حاجت روا می شود، حال آنکه این تویی که رقم می زنی که بنوشد و که نه. جواب می دهند: اگر لیاقت داشته باشی، می دهد. بی خبر از آنکه این تویی که لیاقت می دهی. جواب می دهند: اگر تو بخواهی میدهد. بی خبر از آنکه هر آنکه  تو بخواهی، من می خواهم. 

یا مَن یکفی مِن کل شَیء  ولا یَکفی منه شیء اِکفنی ما اَهمَّنی ممّا انا فیه

این چه حکمتی است که در اوج جبر دست از تلاش نمیکشم و جرعتِ از حرکت باز ایستادن ندارم؟ به جبر اعتقاد ندارم یا به اختیار؟ به خودم اعتقاد ندارم یا به خلقت تو؟ به وجود تو اعتقاد ندارم یا جرعت ابراز عقیده؟ یا به توحید محض؟

مگر نه این است که تو به من صفت داده ای؟ مگر نه این است که تو مرا هدایت یا گمراه کرده ای؟ پس چرا باید یا دلایل راحتی قانع وجود اختیار شوم، حال آنکه حس کنجکاوی را و سرسختی دیر قانع شدن را تو در من شعله ور ساخته ای؟ مرا بازخواست می کنی برای اعمالی که تو از روز ازل از آنها با خبر بوده ای؟ چه کنم؟ نزدیک شوم یا دور؟ کفر یگویم یا شکر؟ مویه کنم یا شادی؟ راضی باشم یا ناچار؟

نمیدانم از اینکه تو را خارج از نیازهایم نمی توانم متصور شوم باید خوشحال باشم یا اندوهگین. وقتی تورا با ذات ستارالعیوبی ات توصیف می کنم چقدر می شناسمت، و چقدر رگ گردنم را دور و تورا نزدیک میابم. ولی از خود متنفر می شوم که تورا با اسامیت نیمشناسم. تو را با الله، تو را با ربّ، تو را با نور ... نمیشناسم. وقتی تورا غفارالذّنوب می خوانم چقدر حاضر می شوی، وقتی تورا رحمان، رحیم، کریم، حکیم، علیم، سمیع، بصیر, قادر... می خوانم چقدر می شناسمت. چونان که همیشه می خواستم عیب هایم را بپوشانی، بر من رحم کنی، همه ی دردهایم را بدانی و بشنوی. ولی... ولی هرچه می اندیشم خالی از نیازهایم و خالی از صفاتت تو را با هیچ اسمی نمیشناسم. اسم هایی که به من دادی را چه کسی موصوف میکند؟  مگر تو نبودی که حس استقلال را در من نهادینه کردی؟ پس آیا باید خوشحال شوم که بی تو هیچم یا ناراحت؟ نمیدانم.

باشد، خوشحال می شوم که اگر هیچم تو را دارم. ولی آیا اصلا قرار است که فکر کنم هیچم؟ احساس میکنم دوست دارم به جای پی بردن به عظمتت از راه بی اختیاری و کوچکی خویش، با شناخت قدرت و بزرگی ات در خلقت موجودی عظیم که ملائک بر او سجده کردند، پی به وجود لایزال و بی کرانت ببرم. اگر خود را کوچک و ناچیز بدانم، خالق را ناتوان میبینم...

باشد. شکر میکنم، شکر میکنم برای تمام بدی هایی که می توانستی بدهی و ندادی. چون میدانم هیچ کدام را من فدرت مقابله یا جلوگیری نداشتم. شکر میکنم برای تمام امتحانهایی که مرا در آن قرار دادی تا ظرف وجودی ام را وسعت بخشی، هرچند که نمیدانم نمره ی کاملِ امتحانی که پاسخ صحیح را خود معلم در برگه ام، از روی علاقه به شاگردش، می نویسد لذتی به همراه دارد یا نه. طعم تلخ نمره ی تقلبی بیشتر است یا شیرینی رضایت استاد؟ شکر میکنم که ظرفیتم را بزرگتر کردی با وجود اینکه هیچ تلاشی برایش نکردم و با این حال نمیدانم که چرا از من خرسند میشوی؟ و ناله میکنم از اینکه هیچ از فلسفه ی وجودی ام  نمیدانم. شکر میکنم چون میدانم بدتر از این می توانی ندادی و بعد از اتفاق راضی ام چون چاره ای ندارم.

مگر نه این است که تو ما را برای خود خلق نکرده ای، پس مطمئنا برهانی جز عبودیت محض در پس پرده نهان است. گویی اختیاری هست ولی اختیارِ پیدا کردنش را ندارم...

 

(از اونجایی که فعلا همچنان تا مدتی در کلاس حضور ندارم تا بتونم شخصا بخونمش٬این نوشتمو اینجا آوردم تا دوستان هم اگر دوست داشتم بخونن یا در موردش فکر کنن٬ هرچند که بحث جبر و اختیار بی حضور این حقیر در جلسات رونقی نداره )

التماس دعا. من

جلسه 22/09/88

سلام

هیچ لحظاتی بهتر از زمانی که دوستان دور هم جمع میشن نیست. این هم بعد از دو جلسه تعطیلی و مهم تر اینکه عیادت از " در وطن خویش غریب " هم بهانه ای مضاعف بود.

من که شخصاْ شدیداْ به حضور در این جمع نیاز داشتم.

کلاس با حضور تمامی اعضا بجز " خلیل " که کسالت داشتند و مثنوی خوانی " در وطن خویش غریب" شروع شد و سپس بحث به موضوع جبر و اختیار رسید.

راضی بودن به آنچه پیش می آید چقدر حقیقت دارد؟ چرا فهمیدن و درک ما از خالق در شرایط روحی و جسمی مختلف متفاوت است؟

چقدر آمادگی قبل از بروز مشکلات میتونه ما رو در رویارویی با آن جلو ببره؟ اصلاْ چنین آمادگی امکان پذیر هست؟

 بعد متنی از فیه مافیه خوانده شد و در راستای موضوعات مطرح شده متنی را  "..." قرائت کرد.

ریحانه در مورد اسما الهی بحث جالبی رو که قبلا مطرح کرده بود ادامه داد . اعطا کردن اسم نشانه اختیاری است که به ما داده شده وگرنه با صفت زندگی کردن حیاتی نباتی را در پی خواهد داشت.  

( البته اگر ایشان خودشان لطف کنند و راجع به بحث مطرح شده توضیح دهند بهتر است).

"ایول" نیز شعر زیبائی را در وصف حال " در وطن خویش غریب"  قرائت کردند.

در انتهای کلاس " در وطن خویش غریب"  با اشاره به مبحث روز  و شب در مثنوی و قران که قبلا راجع به آن صحبت شده بود به وجه تسمیه نور و نار اشاره کردند . انشاالله دوستان نیز جهت آمادگی بهتر در کلاس روی مباحث مطرح شده تامل خواهند داشت.

"..."

خلاصه جلسه 1/9/1388

به نام خدا

فضّه و ارغوان ساعت 5/7 رسيدند. كلاس ساعت 7 شروع شده بود. كاري غير از مثنوي خواني و خوردن شيريني ِ تر(مناسبتي) انجام نشده بود. مثنوي خواني تا ابتداي " بيان آنكه كشتن و زهر دادن ِ مرد زرگر به اشارت الهي بود نه به هواي نفس و تٲمل ِ فاسد" ادامه يافت.

ايول‌زاده شعري از حافظ خواند كه شيوايي و سادگي لحن كودكانه‌اش فضاي كلاس را پر كرد. وي مورد تشويق معنوي و غيرمعنوي اعضاي گروه قرار گرفت. قسمتي از اين شعر را مي‌توانيد با صدايي ديگر در اينجا* بشنويد.

در قسمت دوم كلاس، ريحانه متن بسيار موجزي خواند وسپس درباره‌ي وحدانيت و اينكه "همه‌اش يكي ست" سخن گفت و تعدادي از اعضا به اين بحث وارد شدند، از آنجا كه خود اين اعضا نيز به ياد ندارند چه گفته‌اند از نويسنده‌ي اين خلاصه انتظار نمي‌رود آن سخنان را به ياد داشته باشد.

در آخر، كلاس با خاطره‌گويي و شادي اعضا به پايان رسيد.

براي سلامتي "در وطن خويش غريب" ، خوشبختي "خليل" ، موفقيت "من" و عاقبت به خيري همه‌ي اعضا صلوات.

فضّه

 

 

 *http://serre-eshgh.blogfa.com

 

تبریک

تو این ایام که حسابی درگیر روزمرگی و حواشی اون شدم هیچ مطلبی بیشتر از این نمی تونست خوشحالم کنه.

تنها تغییر در زندگی که میشه گفت تا حدودی جبر در اون نقشی نداره این مرحله است.

برای "خلیل" و همسرش آرزوی روزهایی سرشار از حضور را دارم.

برای بهبود و سلامتی کامل " در وطن خویش غریب" دعا یادمون نره...

"..."

 

نامه‌ي نادر ابراهيمي به همسرش

بانوي من!

ديروز كه ديدم رنجيده و برافروخته درباره ارزشهاي انقلاب با دوستي سخن مي‌گويي؛ اما رنجيدگي و برافروختگي را به بيان خود منتقل نمي‌كني، و نمي‌كوشي كه به دليل به خشم آمدنت، او را به خشم بياوري، احساس كردم كه چه تفاوت عظيمي ميان شيوه هاي ما – تو ومن – در ارسال پيام هاي شفاهي و طرح مسائل سياسي و اجتماعي در مباحثات روزمره وجود دارد.
در روزگار ما كه بسياري از مردان صاحب سواد و اكثر زنان به هنگام بحث، گرفتار عدم تعادل مي شوند، فرياد مي‌كشند، دشنام مي دهند، متل مي گويند، تهمت مي زنند، دورغ مي بافند، و شايعه مي سازند، و جملگي ارزشهاي اخلاقي و انساني، و حتي علل يك گفت و گوي سياسي و اجتماعي را زير پاهاي هيجان زدگي غير عادلانه خود له ميكنند، و هدفي برايشان نمي ماند جز مغلوب كردن و خرد كردن بيرحمانه و لحظه‌اي حريف، چقدر خوب بود اگر زناني با خلق و خوي اجتماعي آرام، وارد ميدان سياست مي شدند و به خاطر مسائلي كه در آرامش و وقار مدافع آنها هستند، رسما و جدا به مبارزه مي‌پرداختند. چقدر خوب بود.
در زمانه ما – و شايد هر زمانه‌اي پس ازاين – چه زيبا و پرشكوه است كه زنان و دختران ما، معقول و منطقي، نه هيجان زده، نامنصف و شايعه سازانه، در متن سياست باشند: معتقدانه، نه مقلدانه؛ واقعي، نه نمايشي؛ صميمانه، نه متظاهرانه؛ و به خاطر آينده‌ي همه بچه ها، نه به خاطر خود نمايي و به علت خود خواهي.
باوركن بانوي من!
ما تا زماني كه يك نهضت سياسي جدي و عظيم زنان با ايمان نداشته باشيم، نهضتي شريف و مومنانه- محصول انتخاب تفكر آزاد – گمان نمي برم كه بتوانيم از معتقداتمان دفاع كنيم و به آرزوهايمان برسيم. گمان نمي‌برم معتقدات و آرمانهايمان را به درستي و به تمامي، حتي بشناسيم...
وقتي تو از مسائل سياسي حرف مي زني، آنقدر متين و صبورانه، ديده ام كه بددهان ترين مخالفان نيز شرمنده مي شوند. به يادم هست كه چندي پيش، سه شنبه‌اي بود كه تو از اين نبرد بزرگ تاريخي و مردان دلاوري كه مي‌جنگند دفاع مي كردي- آنقدر با وقار خالصانه – كه مخاطب تو، ناگهان خلع سلاح شد، و وامانده گفت: من منكر شهامت و خلوص اين بچه ها نيستم ... من فقط مي گويم...
بانوي من!
زماني مناسبتر از اين، براي ورود به ميدان سياست وجود ندارد. آستين هايت را بالا بزن و با همان قدرت بياني كه شاگردان كلاسهايت را به سكوت و احترام مي‌كشاني، از جانب بخشي از زنان دردمند جامعه سخن بگو!
البته از نظر من، اين ابدا مهم نيست كه در كدام جبهه حضور داشته باشي؛ مهم حضور است و بس. و گمان نمي‌برم آنكس كه خوب مي جنگد بتواند در جبهه بد، خوب بجنگد.
قاعدتا بايد حقي وجود داشته باشد تا تو بتواني به خاطر آن، تا پاي جان با قدرت و ايمان بجنگي ...
بانو!
آيا وصيت نامه ي آلني براي مارال را كه در كتاب چهارم آمده خوانده‌اي؟ من اما اگر نتوانستم آلني اوجاي دلاور باشم آرزو مند آنم كه تو همچون مارال در قلب يك جهاد سياسي بزرگ حضوري موثر داشته باشي. اين حضور در سرنوشت فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما اثري عميق و تعيين كننده خواهد داشت...
عصر ما عصري ست كه عاشق‌ترين مردم، عاشقانه‌ترين آوازهايشان را در سنگر سياست مي‌خوانند...
عصر ما عصر زيبايي ست كه بچه‌هاي هنوز راه نيفتاده‌ي زبان باز نكرده، بردوش و از دوش پدرانشان به جهان خروشان سياست نگاه مي‌كنند، و از همانجاست كه ناگزير بايد راه آينده شان را ببينند و انتخاب كنند...
در چنيين عصري كه كودكان و عاشقان، خواه ناخواه، در ميدان سياست اند، اگر زنان با ايمان و متقي دست بالا نكنند، چه بسا كه كودكان و عاشقان به تسليمي سوك انجام سرانده شوند...
در اين باره بينديش!

 

فضّه