فصلی در حکایت حسن و عشق و یوسف _ برگرفته از مونس العشاق سهروردی

حسن مدتی بود که رخت از شارستان وجود آدم بربسته بود و روی به عالم خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان جایی  یابد که مستقر عز او را شاید . چون نوبت یوسف در آمد حسن را خبر داد؛ حسن حالی روانه شد ؛ عشق آستین حسن گرفت و آهنگ حسن کرد . چون تنگ درآمد حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته چنانکه میان حسن و یوسف هیچ فرقی نبود ؛عشق حسن را بفرمود تا حلقه تواضع بجنبانند. از جناب حسن آوازی برآمد که کیست؛ عشق به زبان حال جواب داد که:      

چاکر ببرت خسته جگر باز آمد            بیچاره به پا رفت بسر باز آمد

حسن دست استغناء بسینه طلب عشق باز نهاد؛ عشق به آوازی حزین این بیت میخواند :

بحق آنکه مرا هیچکس به جای تو نیست         جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

حسن چو این ترانه گوش کردجواب داد:

که عشق شد آنکه بودمی من به تو شاد     امروز خود از توم نمی آید یاد

عشق نومید گشت و رو به بیابان نهاد و با خود زمزمه میکرد:

بر وصل تو هیچ دست پیروز مباد        جز جان من از غم تو با سوز مباد

اکنون که در انتظار روزم برسید      من خود رفتم کسی بدین روز مباد  

زوجه خلیل

حدید

سوره‌ی حدید

در سراسر این سوره، تنها یک بار کلمه‌ی "حدید" به کار رفته است. "آهن را که در آن نیرویی سخت و سودهایی برای مردم است فرو فرستادیم". آن شب کمی بعید دانستم که سوره‌ای از کتابی جاوید به خاطر این جمله "حدید" نامیده شده باشد.

لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ ﴿۲۵﴾

آخرین باری که ترازو دیدم 7-6 ساله بودم. آن روزها هنوز مغازه‌ی میوه فروشی عموجان حسن در طالقان به راه بود. وقتی همه در منزل عموجان مشغول گپ و گفت و چیدن آلبالو و خوردن آن بودند ما از حیاط پشت مغازه می‌رفتیم پشت دخل.

ترازوی مغازه آبی کمرنگ بود؛ رنگ خیلی از جاهایش پریده بود؛ همه جور وزنه دور ترازو، روی میز پخش بود؛ ریز و درشت. وزنه‌های بزرگ بدنه‌ی استوانه ای شکل داشتند و یک دسته ی ایستاده ی کلفت از جنس خودشان؛ روی بدنه، وزن هر کدام برجسته نوشته شده بود. دو دستی وزنه های بزرگ را روی یک کفه می گذاشتم و از صدای کوبیده شدن کفه به ته ترازو احساس قدرت می کردم. هر قدر که وقت داشتم تمامی حالت های ممکن، برای تقسیم کردن وزنه ها بین دو کفه را امتحان می کردم. موقع خداحافظی امّا، دل کندن از ترازوی عموجان حسن خیلی سخت بود.

امشب تقابل ترازو و آهن در این آیه من را به روزهای کودکی برد. پای ترازوی آبی رنگ و وزنه های آهنی.

"پیامبران خویش را فرستادیم

 و برای اینکه مردم به داد قیام کنند با ایشان کتاب و ترازو فرستادیم

و آهن در آن (در ترازو) فرو فرستادیم

آهنی به شدّت سخت

و به نفع انسان ها

برای اینکه بدین ترتیب خدا آن کس را که او و فرستادگانش را به نهان یاری می کند بشناسد

همانا خدا توانای عزّتمند است"

در آیه ی 27 گفته شده: "به عیسی بن مریم انجیل دادیم و در دل های آنان که پیروی اش می کردند مهربانی و ترحّمی نهادیم و گوشه گیری ای که از خویش درآوردند (بدعت کردند) برایشان جز در پی خوشنودی خدا ننوشتیم"

به همین دلیل بیشتر باور کردم که وزنه ها (حدید) گرچه بأس و شدید امّا در کفه ای که به نفع انسان ها باشد نازل شده است.

انگار این ترازو از هنگام نزول با وزنه ای در یکی از کفه ها، آنگونه که به نفع انسان باشد آمده است. تا همه ی سنگینی برابر کردن دو کفه بر دوش آنان قرار نگیرد.

پ.ن. گرچه این برداشت کاملا شخصی ست و نیازمند بررسی عمیق تر معانی و قواعد دستوری آیات مربوطه می باشد، امّا از آنجا که در حال حاضر به علت محدودیت زمان این کار برایم میسر نیست، خواستم این برداشت کوتاه را با شما تقسیم کنم.

فضّه

جز افسون و افسانه نبود جهان

شعری از علامه طباطبایی:

در این شعر منحصر بفرد، بجز لغت حلاج که اسم خاص عربی است، تمام لغات فارسی انتخاب شده‌اند.

همی گویم و گفته‌ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی‌ست در کیش مهر
برونند زین جرگه هشیارها
به شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل‌افگارها
بجز اشک چشم و بجز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوه‌ها
چه حلاج‌ها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده‌هایی ز پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نیازند هرگز به مردارها
مهین مهرورزان که آزاده‌اند
بریدند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رسته‌اند
چه گل‌های رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جویبار
در آیینهٔ آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نیلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پردهٔ غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می‌خوارها
گره را ز راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بسته است چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابی‌ست چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها