گزارش 8
بسم الله الرّحمن الّرحیم
هر که را بخواهد هدایت می کند/هر که بخواهد، هدایتش می کند
هر که را بخواهد گمراه می کند/هر که بخواهد، گمراهش می کند
هر که را بخواهد پیروز می گرداند/هر که بخواهد، پیروزش می گرداند
هر که را بخواهد روزی می دهد/هر که بخواهد، روزی می دهدش
هر که را بخواهد می شنواند/هر که بخواهد، می شنواندش
و ...
هر که را بخواهد یا هر که خود، بخواهد؟ فاعل این "خواستن" کیست؟؟
" اللهُ لطیفُ بعبادهِ یَرزُقُ مَن یَشاءُ و هُو القَویُّ العزیز" (شوری، 19)
برای من لطف خداوند زمانی بیشتر ظهور می یابد که می گوید، هر کدامتان که بخواهد، روزیش می دهم تا زمانی که بگوید هر کدامتان را که بخواهم روزی می دهم.
" وَ ما أرسَلنا مِن رَّسولٍ إلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُم فَیُضِلُّ اللهُ مَن یَشاءُ و یَهدی مَن یَشاءُ و هو العزیز الحکیم" (ابراهیم، 4)
و با رسیدن به این آیه این سوال برایم پیش می آید که آیا ممکن است خداوند خواهان گمراهی بنده ای از بندگانش باشد؟
باورش برایم سخت است..
دوست دارم اینطور باشد که خودم خواهان گمراهی خود باشم، تا امید داشته باشم که روزی از این گمراهی برخواهم گشت. چراکه اگر خداوند خواهان گمراه شدنم باشد، دیگر چه جای امیدی است......
و اگر اوست که هدایت شدنم را مقدّر کرده است و می خواهد، دیگر هدایت شدنم چه ارزشی خواهد داشت؟
پس می توان گفت که این تو هستی که خواهان هدایت شدن یا گمراه شدنت هستی. امّا خواستنی متفاوت از آنچه در کلام روزمره مان به کار می بریم...
نمی دانم چگونه خواستنی است که با محقق شدنش، می شود، آنچه می خواهی...
خواستنی که تمام وجودت خواستن شود. خواستنی که توانستن است.
این ها نمونه هایی از جملاتی هستند که بارها و بارها آنها را شنیده ام و تنها به عنوان جمله ای زیبا به آنها نگاه کرده ام. امّا پس از برخورد با عبارت "من یشاء" که به دفعات متعدد در قرآن تکرار شده است (مراجعه شود به سایت http://www.parsquran.com/) و بحث هایی که درباره فاعل "یشاء" در جلساتی از کلاس مطرح شده بود، بر آن شدنم که بیشتر درباره "خواستن" بدانم. پس به سراغ معانی "یشاء" در لغتنامه ها رفتم.
در التحقیق می گوید، المشیئةُ (با همزه اش)، اسم شاء است و در جایی دیگر می گوید: " المشيئة إنّما تتحقّق في الخارج بعد التوجّه الى المشيء أوّلا، ثمّ تصوّره ثانيا، ثمّ التمايل و الرغبة اليه ثالثا، و بعدها تتحقّق المشيئة. و بعد المشيئة يتحقّق العزم و التصميم، ثمّ الإرادة. هذا في المخلوق، و أمّا في الخالق تعالى: فلا تحتاج المشيئة الى توجّه و لا الى تصوّر و لا الى رغبة و تمايل، فانّ إحاطته و علمه حضوريّ، و هو أقرب الى كلّ شيء من نفسه "
به این ترتیب دستیابی به مشیئة را برای مخلوق داری مراحلی دانسته است که عبارتند از توجّه، تصوّر، تمایل و رغبة و سپس محقق شدن مشیئة و بعد از مشیئة نیز عزم و تصمیم و در نهایت اراده است که محقق می شود. پس رسیدن به این "خواستن" آسان نیست و مراحلی دارد که تا زمانی که طی نشوند نمی توان خود را فاعل آن دانست.
بر طبق این گفته ها، مطلبی را که در وطن خویش غریب در بخشی از گزارش 9 خود عنوان کرده بود، اینگونه بیان می کنم که گاهی ما در خواستن چیزی در مرحله ای پیشتر از عوامل و افراد دیگر به سر می بریم و به اصطلاح عامیانه بیشتر خواهان آن هستیم و گاهی نیز عوامل و افراد دیگر هستند که در خواستن از ما پیشی می گیرند و به این ترتیب است که گاهی به خواستگاهت میرسی و گاهی نه.
و نکته قابل تأمّل دیگر اینکه، المشيئة إنّما تتحقّق في الخارج. یعنی آنچه که در خارج از مخلوق محقق می شود. امّا همیشه اینگونه بوده است که تصور می کردیم خواستنی محقق خواهد شد که از ته دل باشد و چیزی درونی تر از دل وجود ندارد. شاید ساده ترین مثال آن همین جمله باشد که می گویند، خدا حاجت شکم را زود می دهد. چیزی که حتماً همگی تجربه آن را داشته ایم. انگار چون واقعاً آن خوراکی را خواسته ای زودتر به آن می رساندت.
به یاد متنی از فیه ما فیه افتادم که در یکی از جلسات کلاس خوانده شد و بخش هایی از آن بی ارتباط با این موضوع نبود.
" بر اندیشه، گرفت نیست و درون عالم آزادیست. زیرا اندیشه ها لطیفند. برایشان حکم نتوان کردن. که نحنُ نحکُمُ بالظّاهِرِ و اللهُ یَتَوَلَّی السَّرائرَ. آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو. تو نتوانی آن را به صد هزار جهد و لاحول از خود دور کردن. پس آنچه می گویند که خدا را آلت، حاجت نیست، نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی. آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشیند که ایشان را پیش از آن که بگیری و در قفس، محبوس کنی، فروختن ایشان از روی شرع، روا نباشد. .... چنانکه اجسام را عالم است، تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است. و حق تعالی، ورای همه عالم هاست. نه داخل است و نه خارج. اکنون، تصرّفات حق را درنگر. در این تصورات که آنها را بی چون و چگونه و بی قلم و آلت، مصوّر می کند، آخر این خیال یا تصور، اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذرّه ذرّه کنی آن اندیشه را، در او نیابی. در خون نیابی و در رگ نیابی. بالا نیابی. زیر نیابی. در هیچ جزوی نیابی، بی چون و چگونه. و همچنین نیز بیرون نیابی. پس چون تصرفّات او در این تصورات، بدین لطیفیست که بی نشان است، پس او که آفریننده این همه است، بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد."
و اگر این اندیشه ها و تصورات درونیمان از خواسته هایمان نشأت بگیرد، به قول مولانا حق تعالی است که پدیدآورنده آنها در تو می باشد.
به این ترتیب شاید بتوان گفت که خداوند خالق درونیات و مخلوق، تنها مختار به محقق کردن آنها در خارج است...
به معنای "یشاء" (این بار در المفردات) برمی گردم. " الشَّیءُ " از ریشه شيء ، " أصله: مصدر شَاء.هو اسم مشترک المعنی إذاستعمل فی اللهِ و فی غیره.
المشيئة في الأصل: إيجاد الشيء و إصابته، و إن كان قد يستعمل في التّعارف موضع الإرادة، فالمشيئة من اللّه تعالى هي الإيجاد، و من الناس هي الإصابة "
مشیئة از جانب خداوند تعالی ایجاد است و از جانب مردم اصابت. اصابت در فرهنگ بزرگ سخن به هدف رسیدن معنا شده است. یعنی آیا او اندیشه ای را در تو پدید می آورد و تو اگر بخواهی، آن را به هدف می رسانی؟ چه اندیشه ای مثبت باشد چه منفی، آیا تو در به هدف رساندش اختیار داری؟
نمی دانم..
در بخش دیگری از همان متن در فیه ما فیه، مولانا یکی از مشخصه های عاشقان را استفاده آنها از لفظ " إن شاءالله" می داند.
" همه می گویند که در کعبه درآییم؛ و بعضی می گویند که: إن شاءالله درآییم. این ها که استثنا می کنند، عاشقانند. زبرا که عاشق، خود را بر کار و مختار نبیند. بر کار، معشوق داند. پس می گوید که: اگر معشوق خواهد، درآییم. اکنون، مسجدالحرام، پیش اهل ظاهر، آن کعبه است که خلق می روند؛ و پیش عاشقان و خاصان، مسجدالحرام، وصال حقّ است. پس می گویند که: اگر حق خواهد، به وی برسیم و به دیدار، مشرّف شویم. امّا آن که معشوق بگوید ان شاءالله، آن نادر است. حکایت آن غریب است. غریبی باید که حکایت غریب یشنود و تواند شنیدن. خدا را بندگان اند که ایشان معشوقند و محبوبند. حق تعالی طالب ایشان است و هرچه وظیفه عاشقان است، او برای ایشان می کند و می نماید. همچنان که عاشق می گفت: ان شاءالله برسیم. حق تعالی برای آن غریب، ان شا الله می گوید. اگر به شرح آن مشغول شویم، اولیای واصل، سررشته گم کنند. پس چنین اسرار و احوال را به خلق، چون توان گفتن؟ قلم، اینجا رسید و سربشکست. یکی اشتر را بر مناره نمی بیند، تار موی در دهن اشتر، چون بیند؟ "
به راستی چه نقطه ایست که در آن خواست خداوند و خواست بنده اش یکی می شود؟ چه نقطه ایست که این خواستن ها یکدیگر را ملاقات می کنند و به هم می رسند؟ همیشه گفته ایم باید خود را تسلیم خواست خداوند کرد. آیا همیشه خواسته ماست که باید با خواسته او یکی شود؟ آن وقت که دعایمان مستجاب می شود چطور؟ آیا خواسته اوست که به ملاقات خواسته بنده اش می آید و با آن یکی می شود؟ و یا باز هم آنچه برای رسیدن به آن دعا و تلاش می کردیم از ابتدا خواست خداوند بوده است؟؟ مگر کسی که به غربتی که مولانا از آن حرف می زند نائل شده است، چیزی جز آنچه معشوقش، حق تعالی، خواستار آن است را می خواهد؟؟
در میان این همه سوال ها و گیج خوردن ها، بیشترین واژه ای که بر زبانم می آید "نمی دانم" است... امّا تجاربی که گاهی با آن ها رو به رو شده ام مرا متوجّه موضوع دیگری نیز می کند. گاهی چنان در نظرم خواستار چیزی بوده ام که گویی هیچگاه بیشتر از این نمی خواستم، تلاش ها و همّت هایی را از خود دیده ام که تا کنون ندیده بودم، امّا نشده است و نشده است آنچه خواسته ام و سپس در آینده ای نه چندان نزدیک بر من ثابت می شود و باورم می شود که آن خواستن حقیقت نداشته است...
و نیز اینکه خدایی که علی (ع) شناخته است، خدایی است که عزم ها و همّت ها را در هم می شکند، مرا به این فکر می اندازد که خواستن هایمان نیز مانند هر شی و چیز دیگری در این عالم دارای ملکوتی است. ملکوتی که گاهی خودمان نیز گاهی از آن بی خبریم. ملکوتی که به دست خداست و خود به آن عالِم تر است. " رَبُّکُم أعلَمُ بِما فی نفوسِکُم " (إسرا، 25). عالِم تر از چه کسی؟ عالِم تر از تو. از تو بدان چه می خواهی عالِم تر است و از هر موجود دیگری ...
زیرا ملکوت هر چیز و از جمله ملکوت خواستن های تو به دست اوست. (رجوع شود به گزارش 8 در وطن خویش غریب)
ارغوان