گزارش 8

بسم الله الرّحمن الّرحیم

هر که را بخواهد هدایت می کند/هر که بخواهد، هدایتش می کند

هر که را بخواهد گمراه می کند/هر که بخواهد، گمراهش می کند

هر که را بخواهد پیروز می گرداند/هر که بخواهد، پیروزش می گرداند

هر که را بخواهد روزی می دهد/هر که بخواهد، روزی می دهدش

هر که را بخواهد می شنواند/هر که بخواهد، می شنواندش

و ...

هر که را بخواهد یا هر که خود، بخواهد؟ فاعل این "خواستن" کیست؟؟

" اللهُ لطیفُ بعبادهِ یَرزُقُ مَن یَشاءُ و هُو القَویُّ العزیز" (شوری، 19)

برای من لطف خداوند زمانی بیشتر ظهور می یابد که می گوید، هر کدامتان که بخواهد، روزیش می دهم تا زمانی که بگوید هر کدامتان را که بخواهم روزی می دهم.

" وَ ما أرسَلنا مِن رَّسولٍ إلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُم فَیُضِلُّ اللهُ مَن یَشاءُ و یَهدی مَن یَشاءُ و هو العزیز الحکیم" (ابراهیم، 4)

و با رسیدن به این آیه این سوال برایم پیش می آید که آیا ممکن است خداوند خواهان گمراهی بنده ای از بندگانش باشد؟

 باورش برایم سخت است..

دوست دارم اینطور باشد که خودم خواهان گمراهی خود باشم، تا امید داشته باشم که روزی از این گمراهی برخواهم گشت. چراکه اگر خداوند خواهان گمراه شدنم باشد، دیگر چه جای امیدی است......

و اگر اوست که هدایت شدنم را مقدّر کرده است و می خواهد، دیگر هدایت شدنم چه ارزشی خواهد داشت؟

پس می توان گفت که این تو هستی که خواهان هدایت شدن یا گمراه شدنت هستی. امّا خواستنی متفاوت از آنچه در کلام روزمره مان به کار می بریم...

نمی دانم چگونه خواستنی است که با محقق شدنش، می شود، آنچه می خواهی...

خواستنی که تمام وجودت خواستن شود. خواستنی که توانستن است.

این ها نمونه هایی از جملاتی هستند که بارها و بارها آنها را شنیده ام و تنها به عنوان جمله ای زیبا به آنها نگاه کرده ام. امّا پس از برخورد با عبارت "من یشاء" که به دفعات متعدد در قرآن تکرار شده است (مراجعه شود به سایت http://www.parsquran.com/) و بحث هایی  که درباره فاعل "یشاء" در جلساتی از کلاس مطرح شده بود، بر آن شدنم که بیشتر درباره  "خواستن" بدانم. پس به سراغ معانی "یشاء" در لغتنامه ها رفتم.

در التحقیق می گوید، المشیئةُ (با همزه اش)، اسم شاء است و در جایی دیگر می گوید: "  المشيئة إنّما تتحقّق في الخارج بعد التوجّه الى المشي‏ء أوّلا، ثمّ تصوّره ثانيا، ثمّ التمايل و الرغبة اليه ثالثا، و بعدها تتحقّق المشيئة. و بعد المشيئة يتحقّق العزم و التصميم، ثمّ الإرادة. هذا في المخلوق، و أمّا في الخالق تعالى: فلا تحتاج المشيئة الى توجّه و لا الى تصوّر و لا الى رغبة و تمايل، فانّ إحاطته و علمه حضوريّ، و هو أقرب الى كلّ شي‏ء من نفسه‏ "

به این ترتیب دستیابی به مشیئة را برای مخلوق داری مراحلی دانسته است که عبارتند از توجّه، تصوّر، تمایل و رغبة و سپس محقق شدن مشیئة و بعد از مشیئة نیز عزم و تصمیم و در نهایت اراده است که محقق می شود. پس رسیدن به این "خواستن" آسان نیست و مراحلی دارد که تا زمانی که طی نشوند نمی توان خود را فاعل آن دانست.

بر طبق این گفته ها، مطلبی را که در وطن خویش غریب در بخشی از گزارش 9 خود عنوان کرده بود، اینگونه بیان می کنم که گاهی ما در خواستن چیزی در مرحله ای پیشتر از عوامل و افراد دیگر به سر می بریم و به اصطلاح عامیانه بیشتر خواهان آن هستیم و گاهی نیز عوامل و افراد دیگر هستند که در خواستن از ما پیشی می گیرند و به این ترتیب است که گاهی به خواستگاهت میرسی و گاهی نه.

و نکته قابل تأمّل دیگر اینکه، المشيئة إنّما تتحقّق في الخارج. یعنی آنچه که در خارج از مخلوق محقق می شود. امّا همیشه اینگونه بوده است که تصور می کردیم خواستنی محقق خواهد شد که از ته دل باشد و چیزی درونی تر از دل وجود ندارد. شاید ساده ترین مثال آن همین جمله باشد که می گویند، خدا حاجت شکم را زود می دهد. چیزی که حتماً همگی تجربه آن را داشته ایم. انگار چون واقعاً آن خوراکی را خواسته ای زودتر به آن می رساندت.

به یاد متنی از فیه ما فیه افتادم که در یکی از جلسات کلاس خوانده شد و بخش هایی از آن بی ارتباط با این موضوع نبود.

" بر اندیشه، گرفت نیست و درون عالم آزادیست. زیرا اندیشه ها لطیفند. برایشان حکم نتوان کردن. که نحنُ نحکُمُ بالظّاهِرِ و اللهُ یَتَوَلَّی السَّرائرَ. آن اندیشه ها را حق تعالی پدید می آورد در تو. تو نتوانی آن را به صد هزار جهد و لاحول از خود دور کردن. پس آنچه می گویند که خدا را آلت، حاجت نیست، نمی بینی که آن تصورات و اندیشه ها را در تو چون پدید می آورد بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی. آن اندیشه ها چون مرغان هوایی و آهوان وحشیند که ایشان را پیش از آن که بگیری و در قفس، محبوس کنی، فروختن ایشان از روی شرع، روا نباشد. .... چنانکه اجسام را عالم است، تصورات را عالم است و تخیلات را عالم است. و حق تعالی، ورای همه عالم هاست. نه داخل است و نه خارج. اکنون، تصرّفات حق را درنگر. در این تصورات که آنها را بی چون و چگونه و بی قلم و آلت، مصوّر می کند، آخر این خیال یا تصور، اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذرّه ذرّه کنی آن اندیشه را، در او نیابی. در خون نیابی و در رگ نیابی. بالا نیابی. زیر نیابی. در هیچ جزوی نیابی، بی چون و چگونه. و همچنین نیز بیرون نیابی. پس چون تصرفّات او در این تصورات، بدین لطیفیست که بی نشان است، پس او که آفریننده این همه است، بنگر که او چه بی نشان باشد و چه لطیف باشد."

و اگر این اندیشه ها و تصورات درونیمان از خواسته هایمان نشأت بگیرد، به قول مولانا حق تعالی است که پدیدآورنده آنها در تو می باشد.

به این ترتیب شاید بتوان گفت که خداوند خالق درونیات و مخلوق، تنها مختار به محقق کردن آنها در خارج است...

به معنای "یشاء" (این بار در المفردات) برمی گردم. " الشَّیءُ " از ریشه شي‏ء ، " أصله: مصدر شَاء.هو اسم مشترک المعنی إذاستعمل فی اللهِ و فی غیره.

المشيئة في الأصل: إيجاد الشي‏ء و إصابته، و إن كان قد يستعمل في التّعارف موضع الإرادة، فالمشيئة من اللّه تعالى هي الإيجاد، و من الناس هي الإصابة "

مشیئة از جانب خداوند تعالی ایجاد است و از جانب مردم اصابت. اصابت در فرهنگ بزرگ سخن به هدف رسیدن معنا شده است. یعنی آیا او اندیشه ای را در تو پدید می آورد و تو اگر بخواهی، آن را به هدف می رسانی؟ چه اندیشه ای مثبت باشد چه منفی، آیا تو در به هدف رساندش اختیار داری؟

نمی دانم..

در بخش دیگری از همان متن در فیه ما فیه، مولانا یکی از مشخصه های عاشقان را استفاده آنها از لفظ " إن شاءالله" می داند.

" همه می گویند که در کعبه درآییم؛ و بعضی می گویند که: إن شاءالله درآییم. این ها که استثنا می کنند، عاشقانند. زبرا که عاشق، خود را بر کار و مختار نبیند. بر کار، معشوق داند. پس می گوید که: اگر معشوق خواهد، درآییم. اکنون، مسجدالحرام، پیش اهل ظاهر، آن کعبه است که خلق می روند؛ و پیش عاشقان و خاصان، مسجدالحرام، وصال حقّ است. پس می گویند که: اگر حق خواهد، به وی برسیم و به دیدار، مشرّف شویم. امّا آن که معشوق بگوید ان شاءالله، آن نادر است. حکایت آن غریب است. غریبی باید که حکایت غریب یشنود و تواند شنیدن. خدا را بندگان اند که ایشان معشوقند و محبوبند. حق تعالی طالب ایشان است و هرچه وظیفه عاشقان است، او برای ایشان می کند و می نماید. همچنان که عاشق می گفت: ان شاءالله برسیم. حق تعالی برای آن غریب، ان شا الله می گوید. اگر به شرح آن مشغول شویم، اولیای واصل، سررشته گم کنند. پس چنین اسرار و احوال را به خلق، چون توان گفتن؟ قلم، اینجا رسید و سربشکست. یکی اشتر را بر مناره نمی بیند، تار موی در دهن اشتر، چون بیند؟ "

به راستی چه نقطه ایست که در آن خواست خداوند و خواست بنده اش یکی می شود؟ چه نقطه ایست که این خواستن ها یکدیگر را ملاقات می کنند و به هم می رسند؟ همیشه گفته ایم باید خود را تسلیم خواست خداوند کرد. آیا همیشه خواسته ماست که باید با  خواسته او یکی شود؟ آن وقت که دعایمان مستجاب می شود چطور؟ آیا خواسته اوست که به ملاقات خواسته بنده اش می آید و با آن یکی می شود؟ و یا باز هم آنچه برای رسیدن به آن دعا و تلاش می کردیم از ابتدا خواست خداوند بوده است؟؟ مگر کسی که به غربتی که مولانا از آن حرف می زند نائل شده است، چیزی جز آنچه معشوقش، حق تعالی، خواستار آن است را می خواهد؟؟

در میان این همه سوال ها و گیج خوردن ها، بیشترین واژه ای که بر زبانم می آید "نمی دانم" است... امّا تجاربی که گاهی با آن ها رو به رو شده ام مرا متوجّه موضوع دیگری نیز می کند. گاهی چنان در نظرم خواستار چیزی بوده ام که گویی هیچگاه بیشتر از این نمی خواستم، تلاش ها و همّت هایی را از خود دیده ام که تا کنون ندیده بودم، امّا نشده است و نشده است آنچه خواسته ام و سپس در آینده ای نه چندان نزدیک بر من ثابت می شود و باورم می شود که آن خواستن حقیقت نداشته است...

و نیز اینکه خدایی که علی (ع) شناخته است، خدایی است که عزم ها و همّت ها را در هم می شکند، مرا به این فکر می اندازد که خواستن هایمان نیز مانند هر شی و چیز دیگری در این عالم دارای ملکوتی است. ملکوتی که گاهی خودمان نیز گاهی از آن بی خبریم. ملکوتی که به دست خداست و خود به آن عالِم تر است. " رَبُّکُم أعلَمُ بِما فی نفوسِکُم " (إسرا، 25). عالِم تر از چه کسی؟ عالِم تر از تو. از تو بدان چه می خواهی عالِم تر است و از هر موجود دیگری ...

زیرا ملکوت هر چیز و از جمله ملکوت خواستن های تو به دست اوست. (رجوع شود به گزارش 8 در وطن خویش غریب)

ارغوان

گزارش شماره ی 6

آنچه قبلا درباره­ ی سوره­ ی ذاریات نوشته بودم دلخواهم نبود. آن روز مجال کافی برای آنکه آیات را آنگونه که باید، در ذهن بپرورانم نداشتم و این نقصان در "عالم امر" به کاستی مضاعف در "عالم خلق" و کلام انجامید. آنچه جلسه ­ی پیش درباره ی مالکیت کلمات و روی گرداندن از لغو گفته شد احساس نیاز به بازنویسی ِ برداشت هایم از سوره ی ذاریات را بیشتر کرد. گفتن آنچه اندیشیده ای خود مسئولیتی سنگین بر دوش گوینده است، چه رسد به اینکه آن را بنویسی؛ که از روی کاغذ خواندن یک مطلب، خود به خود به مخاطب القا می کند که "راجع به این مکتوبات بیش از سخنانم اندیشیده ام" پرواضح است که ثبت یک نوشته در فضایی مجازی با احتمال داشتن مخاطبانی به وسعت "همه" سنگینی این مسئولیت را به نهایت می رساند.

این بار سعی می کنم جوری بنویسم که مفتخر به جهل باشم، نوشتنی که کاستی های آن ریشه در جهلم داشته باشند و نه در لغو و بی توجّهی. باشد که روزی نقدی بر این متن بنویسم یا بخوانم.

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم        به نام خداوند بخشاینده ی مهربان

وَالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا ﴿۱﴾ سوگند به پیامبرانی که در زمین گستردند و گستراندند ﴿۱﴾  فَالْحَامِلَاتِ وِقْرًا ﴿۲﴾ و به این سبب حاملان رسالتی سنگین بودند ﴿۲﴾ فَالْجَارِيَاتِ يُسْرًا ﴿۳﴾ پس آن بار سنگین امانت به یسر بر زبان جاری شد. در لغت نامه ها به هم ریشه بودن "یسر" و "یسار" اشاره شده است و یسار در مقابل  یمین می آید. گاهی معنی چپ می دهد در مقابل راست. در "العین" به معنی خفیف آمده است. پس آن بار سنگین امانت با جاری شدن بر زبان خفیف شد. ﴿۳﴾ فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْرًا ﴿۴﴾ به سبب جاری شدن این بار سنگین بر زبان، پیامبران بخش کنندگان امری هستند. در "مفردات"  امر به معنای "شان" است و در "العین" یکی از معانی آن "ماموریت"است.

پس از اتمام سوگند و سخن درباره ی پیامبران و رسالت آنان در 4 آیه ی اوّل، فرستنده ی این پیامبران رو به انسان ها می گوید: إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ ﴿۵﴾ آنچه بدان وعده  داده می شوید راست است. استفاده از فعل مضارع در این آیه این معنا را القا می کند که فارغ از زمان، انسان ها در طول تاریخ توسط پیامبران به چیزی وعده داده می شوند و این وعده ها با فوت پیامبران متوقف نمی شوند. در لغت نامه ها "وعده " می تواند خیر یا شر باشد. آنچه بدان نوید داده می شوید راست است ﴿۵﴾ وَإِنَّ الدِّينَ لَوَاقِعٌ ﴿۶﴾ خداوند مالک یوم الدین است و این روز ِ حساب، بدون شک واقع شدنی ست ﴿۶﴾

در این شش آیه به فرستادن پیامبران، رسیدن پیام آن ها به انسان ها و وقوع حسابرسی اشاره شده است.

وَالسَّمَاء ذَاتِ الْحُبُكِ ﴿۷﴾ سوگند به آسمانی که در آن حبک و راهها ست ﴿۷﴾ إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُّخْتَلِفٍ ﴿۸﴾ همانا شما در قولهایتان مختلفید و همین قول شما ست که در روز دین و حساب شما را دسته بندی می کند. ﴿۸﴾

يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ ﴿۹﴾ آنکه به دروغ از حق روی برگرداند در آن روز دروغکی از وی روی برگردانده شود. از رحمانیت خداوند چیزی جز این بر نمی آید که میلش روی کردن به تمام بندگان باشد ولی در روز دین از برخی روی برگرداند ﴿۹﴾ قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ ﴿۱۰﴾ کشته باد این گروه خراصون و کذّابون (10)

 الَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ سَاهُونَ ﴿۱۱﴾ آنان که آب غفلت از سرشان گذشته است(11) يَسْأَلُونَ أَيَّانَ يَوْمُ الدِّينِ ﴿۱۲﴾ يَوْمَ  "هُمْ " عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ ﴿۱۳﴾ این گروه غافلان می پرسند: چه هنگام است روزی که این گروه خرّاصون (هُمْ) بسوزند و سنجیده شوند؟ (12و 13). { اینان از غفلت، خود را بر حق می دانند و برای روز دین لحظه شماری می کنند}

ذُوقُوا فِتْنَتَكُمْ هَذَا الَّذِي كُنتُم بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ ﴿۱۴﴾ خداوند، خود این گروه غافلان را مخاطب قرار می دهد که : شما می خواستید آن گروه خرّاصون را بسنجید؟ بچشید سنجیده شدنتان را، این است روزی که برایش عجله داشتید.

إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ﴿۱۵﴾ همانا آنانکه از قضاوت کردن در محضر خداوند پروا داشتند (به دور از جدال گروه اوّل و دوم (خرّاصون و ساهون)) در باغ ها و چشمه ها به سر می برند. ﴿۱۵﴾ آخِذِينَ مَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُحْسِنِينَ ﴿۱۶﴾ آنچه پروردگارشان دهد می گیرند ، همانا اینان نیکوکاران بودند (16) كَانُوا قَلِيلًا مِّنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ ﴿۱۷﴾ کمی از شب را می خوابیدند (17) وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ﴿۱۸﴾ در سحرهایشان استغفار می کردند.(18ُ)

در آیات شش به بعد که به چگونگی قرار گرفتن انسان ها در دسته های مختلف در روز حساب پرداخته شده، از کلماتی از ریشه ی "افک" ، "خرص"، "سئل"و "استغفار" استفاده شده است که به نظر می رسد تاکیدی باشد بر آیه ی إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُّخْتَلِفٍ ﴿۸﴾

و آنجا که خداوند گروهی را که از خود غافل شدند و به سنجیدن دیگران پرداختند مخاطب قرار می دهد ما را باز می دارد از قضاوت کردن در مورد دیگران و پیش بینی آنچه در روز جزا بر آنها خواهد گذشت. چرا که راههای رسیدن به خداوند محدود به آنچه ما می شناسیم نیستند و این می تواند تعبیری از آیه ی وَالسَّمَاء ذَاتِ الْحُبُكِ ﴿۷﴾ باشد.

 

فضّه

رمضان

پس فرمود به صیقل رمضان باید که دل شست؛ تا دل آیینگی کند که سایه ای از جمال به آینه ی دل تجلّی کند و چنان شود که فرمود "و هو مشهود".

پس در این ماه حرمت طعام و مراقبت دل از آن جهت گفته اند که چون طفل را ز شیر باز گیرند، طعام دیگرش دهند و چون باشد که این طعام زینهار کنند و طعام دیگر ندهند؟ پس به فاحشه ی روز چو دست از طعام شستن به ظلمتِ شب، قدر یابی و چون اثری از نورِ وحی به لوحِ دل تجلّی کند، سلام یابد!

و چونان که در دفتر پیشین رفت، حال ما مثال آن جوج مرغک است که راه بطان رود؛ که به هنگام امتحان به وی گویند که در آب درآ ! ترسد و خود به آب نیفکند الّا اگر بط بود خود به دریا فکند و ز رنج و ترس خشکی رهد. پس مثال نفس ما چو آن جوج مرغک بود و مرتبت روح آن بط است، که چون خطاب شود که در آب درآ. کین اشارت دریا آن عالم غیب است که چونان که بطان را به دریا از پیشِ تولد، انس بود، روح را به عالم غیب همان انس است؛ و به وی گویند که در آن درا که فرمود : "الذین یومنون بالغیب". این ماه، ماه به دریا فکندن است مر نفس را؛ پس هر که در آن هراس غرق شدن از دل رهاند و مراقبت تامّ نماید، به شب قدرش راه نمایند؛ کین شب، نه یک شب بود، بل هر دل را شبی است مقدّر؛ چون در آن شب از خود رهد، حقیقت وحی بر وی متجلی شود و چون از عالم بالا نزول کند بر آینه دل فتد. پس دریاب که شبِ قدر تو کی شود و تا چند صیقلی باید تا روح از این قفس بهل و دل از این جرس خوشدل. و کس را که در آن شب به دریای وحی متصل گردد، ظهور و تجلّی صفات بیند به انسان کامل و چون با وی همراه شود رهد!

ایول

گزارش شماره 10

سلام

در انتهای گزارش قبلی خواهش کردم در مورد آیه 19 سوره یونس تبادل نظر کنیم، وقتی به تحقیق در این موضوع مشغول بودم، به چند آیه برخوردم که دقیقاً مشابه همین عبارت را در مورد کتابی که به موسی (ع) داده شده بیان میکند: "وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فيهِ وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ مُريبٍ (هود 110)" یا "وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فيهِ وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ مُريبٍ (فصلت 45)" و ناخودآگاه مرا به سمت داستان موسی (ع) هدایت کرد. داستانی که بیشترین آیات را در قرآن به خود اختصاص داده، داستان حضرت موسی(ع)  و قوم بنی اسرائیل است. داستانی که از قبل از تولد حضرت موسی (ع) شروع میشود و تا حوادث بعد از رسالتش ادامه پیدا میکند. داستانی با حوادث بسیار، دقیقاً مانند یک رمان؛ خواب فرعون، دستور قتل کودکان پسر، به آب انداختن موسی، گرفتن موسی از آب توسط همسر فرعون، دایه شدنِ مادر موسی، رشد موسی در کاخ فرعون، کشتن یکی از فرعونیان توسط موسی، فرار موسی از مصر، ملاقات با دختران شعیب، ازدواج موسی، هشت سال کار کردن برای شعیب، دیدن آتش در طور، آغاز رسمی نبوت، معجزه عصا و ید بیضی که شاید یکی نشان از انذار دارد و دیگری بشارت، همراهی هارون با موسی، رویارویی مجدد موسی و فرعون، مبارزه ی موسی و ساحران، خروج موسی و همراهانش از مصر و شکافتن رود نیل، غرق شدن فرعون در نیل، آغاز آشنایی بنی اسرائیل با تورات، درخواست دیدن خدا توسط بنی اسرائیل، جلوه کردن نشانی از خدا بر کوه و مرگ بنی اسرائیل، گذرندان چهل شب در کوه، گوساله پرست شدن بنی اسرائیل توسط سامری، مجازات تعیین شده به خاطر گوساله پرستی و بسیاری ماجراهای دیگر که درمورد موسی و بنی اسرائیل در قرآن، نه یکبار، که بارها در آیات مختلف به آن اشاره شده است، و تعابیر و تاویل مختلفی فراتر از ظاهر آیاتِ این داستان توسط مفسرین مختلف بیان شده است.

"وَ أَخي‏ هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعي‏ رِدْءاً يُصَدِّقُني‏ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ (القصص 34)" و برادرم هارون كه او فصيح‏تر است از من بزبان، پس بفرست او را با من مددكار كه تصديق كند مرا، بدرستيكه من ميترسم كه تكذيب كنند مرا.

آیه ی بالا، آیه ای از این داستان است که در مورد آن در جلسه بحث شد. اولین و مهمترین نکته در این آیه، فصاحت هارون نسبت به موسی است. شاید در وهله ی اول این ارجحیت هارون (ع) به موسی (ع)، موضوع مهمی به نظر نیاید و اینگونه توجیه شود که یک پیامبر لازم نیست در تمام زمینه ها از دیگران برتری داشته باشد؛ همانطور که بطور مثال با وجود حضور حضرت محمد (ص)، اما جنگ آوری حضرت علی (ع) سرامد خاص و عام بود. یا حتی پیامبر اکرم(ص) به گفته ی قرآن امّی بود و توانایی نوشتن نداشت اما در همان زمان کاتبانی بودند که قرآن را نگارش میکردند و اگر بخواهیم از نقطه نظر مقایسه به این موارد نگاه کنیم، پیامبر اکرم(ص) در بعضی موارد در جایگاه پایین تری نسبت به افراد دیگر قرار میگیرد. اما علما با این موضوع بدین صورت مواجه میشوند که لازم نیست یک پیامبر در همه ی زمینه های بشری بر تمام افراد ارجحیت داشته باشد، بلکه باید وجودش این قابلیت را داشته باشد که مبانی دین را از طریق وحی دریافت و فهم کرده و آنرا بصورت صحیح به دیگران انتقال دهد. حتی بعضی علما، معصومیت انبیاء را بدین صورت تعریف میکنند که "در دریافت، فهم و انتقال وحی معصوم هستند" و خطایی نمیکنند؛ یعنی آنچه بدانها وحی میشود تمام و کمال در اختیار دیگران قرار میدهند؛ حال تفاوتِ دریافت دیگران از انتقال آنها، بحث دیگری است. با بیان این موضوع و تایید ارتباط انبیاء با عالم غیب از طریق وحی، شاید این شائبه ایجاد شود که اگر انبیاء در تمام زمینه های بشری بر دیگران برتری ندارند اما قطعاً در زمینه های فوق بشری و مرتبط با غیب بر تمام افراد اولویت دارند. اما این موضوع هم با مثال نقضِ ماجرای موسی(ع) و خضر (ع) منتفی است. یعنی با آنکه موسی (ع) یکی از پنج پیامبر اوالعزم تاریخ بشریت است اما از بسیاری از اخبار و اسرار غیب که خضر(ع) از آنها باخبر بود، اطلاعی نداشت (داستان خضر و موسی هم از موضوعاتی است که در جلسه در مورد آن بحث شد و می تواند موضوع یکی از گزارشات دوستان باشد). اما این موضوع نبوت موسی (ع) را خدشه دار نمیکند. با این اوصاف که ذکر شد، ممکن است به راحتی گفته شود که فصاحت هارون (ع) نسبت به موسی(ع)، نبوت او را خدشه دار نمیکند. اما اگر به نحو دیگری به موضوع نگاه کنیم، شاید بدین سادگی نتوان از آن عبور کرد. هر پیامبر با معجزات متفاوت و مناسب با شرایطِ زمانیِ خود به سمت مردم آمده است و این معجزات دلیلی نداشته جزء اظهار عجز و ناتوانیِ مردم در برابر خدای آن پیامبر و اقرار به قدرت و عظمت آن و بعد از این مرحله، کار اصلی هر نبی آغاز میشود و این کار چیزی نیست به جز بیان مبانی الهی دینش که همان الهاماتی است که از غیب توسط وحی به او القا میشود. پس اتفاقاً در اینجا اهمیت فصاحت کلام مشخص میشود. یعنی اگر پیامبری با هزار و یک معجزه ی عجیب و باورنکردنی، مردم را به عجز وادارد اما نتواند احکام الهی را به خوبی برای مردم بیان کند، آن معجزات چه ارزشی خواهند داشت؟! پس فصاحت در بیان می تواند از اهمیت خاصی در وظیفه ی نبوّت برخوردار باشد. البته فصاحت برای خود من نوع خاصی از بیان نیست و شکل خاصی ندارد. افراد مختلف با ادبیات و نوعِ کلامِ خاصِ خود را دیده ایم که همه را فصیح می دانند. حتی یک فرد در شرایط مختلف به گونه های مختلفی سخن می گوید و تمام آن انواع سخن گفتن را فصیح می شماریم. این موضوع در خود قرآن هم وجود دارد. علمای ادبیات عرب، قرآن را متنی فصیح می دانند، اما بوضوح تفاوت جنس ادبی بسیاری از آیات با یکدیگر، بخصوص تفاوت در جنس آیات مکّی و مدنی به چشم می آید. پس کلام فصیح یک خط کشی واضح و دقیق ندارد که بتوان با آن انواع کلام را سنجید و اگر درون خط کشی بود آنرا فصیح و اگر خارج آن بود آنرا غیرفصیح دانست. در هر صورت فصاحت هارون (ع) نسبت به موسی (ع) در بحث نبوّت کمی پیچیده به نظر میرسد. چون اگر قرار باشد موسی (ع) مطالب مورد نظر خود را به هارون (ع) بگوید و هارون (ع) بدلیل داشتن فصاحت به نحو احسن آنرا به دیگران منتقل کند، پس اصلاً چرا هارون (ع) مستقیماً مخاطب وحی قرار نگیرد و وجود موسی (ع) چه الزامی دارد؟! ضمن آنکه حتی وجود موسی (ع) می تواند مشکل ساز هم باشد، یعنی اگر موسی (ع) نتواند بصورت دقیق و بدون عیب مطالب را بیان کند از کجا معلوم که به هارون (ع) هم درست مطالب را منتقل نکند؟! اگر هم می تواند به هارون (ع) مطالب را دقیق منتقل کند پس به بقیه مردم هم می تواند منتقل کند و دیگر نیازی به وجود هارون (ع) و فصاحتش نیست. اینجاست که یک موضوع بسیار مهم مطرح میشود و آن نحوه دریافت و انتقال وحی است؛ یعنی آیا پیامبران وحی را بصورت کلمه به کلمه دریافت کرده و مانند یک ضبط صوت آنرا برای بقیه مردم بیان میکنند یا اینکه وحی یک شهود است که بیان آن به زبان پیامبر بستگی دارد و در واقع وجود پیامبر در نحوه ی بیان آن تاثیرگذار است؟ این موضوع مخصوصاً برای پیامبرانِ صاحب کتاب بسیار اهمیت پیدا میکند (در این مورد می توانید به مباحثات دکتر سروش با بعضی دیگر از علما مانند آیت الله سبحانی مراجعه نمایید) اگر پیامبران صرفاً یک ضبط صوت باشند که دیگر نیازی به فصاحت هارون (ع) نیست، زیرا خداوند کلام الهی را در فصیح ترین حالت ممکن به موسی (ع) القا میکند و موسی (ع) هم جز ادای همان القائات چاره ی دیگری ندارد؛ پس ظاهراً اینگونه نیست. اگر میگوییم قرآن کلام الهی است و حتی یک واو آن نباید جابجا شود بدین خاطر است که پیامبر اکرم(ص) در هنگام نزول وحی چنان با خدا یکی شده و ظهور انسان کامل میشدند که تفاوتی بین کلام او و کلام الهی وجود نداشت و در آن حال کاملتر از این کلام، کلام دیگری قابل بیان نبود، زیرا پیامبر جلوه ی تمام و کمال انسان کامل بود و انسان کامل چیزی نیست به جز همان مرتبه ای که "قاب قوسین او ادنی" است، یعنی هم مرتبه ی خدا شدن اما خدا نبودن؛ قطعاً در این مرتبه، کلام او، کلام خداست و حتی یک واو آن هم قابل تغییر نیست، زیرا کمال سخن است. اما ظاهراً برای همه ی انبیاء موضوع بدین صورت که برای نبی اکرم(ص) متصور است نبوده و به همین دلیل فصاحت هارون (ع) مورد نیاز است. و شاید این تفاوت در کلام پیامبر اکرم (ص) با بقیه انبیاء، باعث شده که قرآن را معجزه بدانیم و کلام بقیه انبیاء را معجزه به حساب نیاوریم. در مصاحبه ای از ایکنا با علی طهماسبی (استاد زبان شناسی و اسطوره شناسی)، وی میگوید : "آن‌گونه كه از مضامين دينی و متون مقدس بر‌می‌آيد، وحی از جانب خداوند معمولاً در قلمرو زبان رويا قرار می‌گيرد و پيش از آن ‌كه در قالب زبان گفتاری و شنيداری باشد، واقعه‌ای "ديداری" است؛ يعنی شايد رسولان آن چشم‌انداز غيب را نه در قالب صوت و گفت كه در قالب تصوير می‌بينند؛ به‌ همين مناسبت در مجموعه‌ عهد عتيق (كتاب مقدس يهوديان)، از رسولان معمولاً به عنوان "رائی" ياد شده است. احتمالا مولوی به همين نكته اشاره دارد كه می‌گويد:

ای خدا جان را تو بنمای آن مقام                          كاندر آن بی‌حرف می‌رويد كلام

 به‌نظر می‌رسد چگونگی تبديل شدن تصويرهای رويا به زبان گفتاری در كلام رسولان از چالش‌ برانگيزترين مباحث زبان دينی بوده و هست، و بسی محتمل است كه "تاويل" در اين رابطه نقشی اساسی داشته باشد. از اين جهت می‌توان زبان دينی را به دو قلمرو كاملاً متفاوت تقسيم كرد؛ يكی زبان وحی كه رابطه‌ خدا و رسول است و ديگری زبان گفتاری كه رابطه‌ی رسولان و مردم را سامان می‌دهد؛ يعنی همان دستگاه صوتی منظمی كه مردم بوسيله آن با هم ارتباط برقرار می‌كنند و رسولان نيز با استفاده از همان زبان گفتاری، پيام خداوند را به آدميان می‌رسانند.

در تاريخ دينی، دوره‌هايی را سراغ داريم كه برخی رسولان برای ارايه پيام وحی، غير از زبان گفتاری، از زبان موسيقی و حتی از حركات تجسمی و نمايشی هم سود جسته‌اند. "مزامير" داود نبی كه در مجموعه‌ عهد عتيق آمده، دارای گزارشهای آشكاری است از بكار‌گيری انواع سازها و غنا بخشيدن به زبان گفتاری به وسيله‌ زبان موسيقی، همچنين در پاره‌ای موارد زبان گفتاری با حركات تجسمی و نمايشی همراه می‌شده است؛ بنا به گزارشی كه عهد عتيق از نبوت "حزقيال" بيان می‌كند، حزقيال بنا به دلايلی، ناگزير است پيام خود را كه پيش‌گويی فرار و آوارگی است، در قالب نوعی نمايش‌نامه در برابر مشايخ و بزرگان قوم به صحنه بياورد و خود آن را اجرا كند."

در اینجا غیب که در گزارش های قبلی بدان اشاره کردم برایم تداعی میشود که پیامبران چیزهایی می بینند و از آنها سخن میگویند که دیگران نمی بینند. و ایمان به غیب، ایمان به گفتار پیامبران از آن چیزهاییست که برای آنها قابل دیدن است و برای ما پشت پرده ی غیب.

اما از بحث دور نشویم. با این اوصاف پس فصاحتِ هارون (ع) برای بیان مشاهداتِ موسی (ع) کارساز بوده است، اما کماکان این سوال مطرح میشود که خود موسی (ع) چگونه بصورت کامل و صحیح مشاهدات خود را به هارون (ع) منتقل میکرده که عیبی و نقصی در آن موجود نباشد. برای پاسخ به این سوال دوستان را به یاد بحث های انجام شده در جلسه پیرامون خواب حضرت یوسف(ع) می اندازم. در آنجا این بحث مطرح شد که آیا انتقال یک مفهوم بین دو پیامبر، یعنی یوسف (ع) و یعقوب (ع)، با انتقال آن بین افراد عادی یکسان است؟ یا به زبان دیگر برداشتی که یک فرد مانند یعقوب(ع) از گفته های یوسف (ع) میکند با برداشت دیگران یکسان است؟ آیا یعقوب (ع) از خوابی که یوسف (ع) دیده و تعریف کرده، همان تعبیر و تاویل را دارد که یک فرد دیگر دارد؟ در اینجا همان شرایط شنونده مطرح میشود و من می خواهم برای روشن شدن مطلب، از یک ترکیب جدید استفاده کنم و این موضوع را به "فصاحت در شنوایی" تعبیر کنم. این ترکیب به دو دلیل در ذهنم ایجاد شد؛ ابتدا به خاطر خود آیه که می فرماید : "هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً" او فصیح تر است از من از نظر زبانی. انگار بطور غیرمستقیم اشاره میکند که فصاحت فقط مربوط به زبان نیست. دومین دلیل معنای "فصح" در التحقیق بود که میگوید: "فصح: أصل يدلّ على خلوص في شي‏ء" یعنی چیزی که بر خلوص چیزی دلالت میکند. این مورد در کلام اینگونه تعبیر میشود که بدون هرگونه آلایش و اضافات مطلب بیان شود یا بقول علما جامع و مانع باشد. اما در مورد شنیدن برای من بدین صورت تفسیر میشود که مطلب بدون هرگونه پیش فرض و مطالب اضافی، به گوش جان شنیده و درک شود. یعنی اگر کلامی را با مفروضات ذهنی خود مخلوط کنیم دیگر آن مطلبِ شنیدهِ شده بصورت خالص دریافت نشده و ما فاقد فصاحت در شنوایی هستیم. این مطلب در ادامه ی توضیحات التحقیق به روشنی بیان شده "أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ظهور و انكشاف في نفسه من دون توجّه الى سابق أو الى شي‏ء آخر، من ظلام أو شوب أو غطاء أو غيرها، كما تلاحظ في التبيين و الانكشاف و البروز" یعنی ظهور چیزی بدون توجه به گذشته و چیزهای دیگر و اختلاط آن با آنها. در مورد هارون (ع) هم من فکر میکنم او علاوه بر فصاحتِ زبانی نسبت به موسی (ع)، نسبت به بقیه ی مردم فصاحتِ شنیداری داشت و به همین دلیل به عنوان واسطه ی بین موسی (ع) و مردم قرار گرفت. حال این سوال مطرح میشود که اگر او هم از موهبتِ فصاحت گفتاری و هم فصاحت شنیداری برخوردار بود، چرا اصلاً خود او به جای موسی (ع) برای رسالت انتخاب نشد؟! این سوال هم دارای پاسخ های متفاوتی است اما من در اینجا به دو مورد اشاره میکنم؛ اول آنکه همانطور که گفته شد مرتبه ی وحی، مرتبه خاصی است که هر وجودی قابلیت رسیدن بدین مرتبه را ندارد و خوب سخن گفتن و خوب شنیدن دلیل بر قرار گرفتن در مرتبه ی وحی، آن هم از نوع وحیِ نبوی، نیست. وگرنه خیلی از شعرا را باید نبی می دانستیم. وحی مرتبه ی شهود است که ربطی به قابلیت فرد در گفتن و شنیدن ندارد. وقتی  موسی (ع) در مرتبه ای قرار میگیرد که قابلیت دریافت وحی را دارد، خداوند از یاری دادن او در ابلاغ وحی توسط هارون (ع) نیز واهمه ای ندارد. زیرا تمام این افراد وسایلی هستند برای ابلاغ، وقتی عصای موسی (ع) وسیله ای میشود برای اثبات نبوت او، چه مانعی دارد که هارون (ع) هم وسیله ای شود برای ابلاغ نبوت او؟! اگر قرار بود همه چیز به خود موسی (ع) ختم میشد، پس باید انتظار داشتیم خود موسی (ع) به جای عصا تبدیل به اژدها میشد! یعنی خداوند متعال برای ابلاغ حقیقت دین به مردم از هر مجموعه ای از وسایل استفاده میکند و این مورد را نوعی کمبود تلقی نمیکند، همانطور که خدا در قرآن به صراحت میگوید : "إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْىِ أَن يَضْرِبَ مَثَلًا مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا...(بقره 26) یعنی خدا ابايى ندارد كه به پشه و كمتر از آن مثل بزند! موضوع دوم اینکه اصلاً سوال از کارهای خدا، معنا ندارد زیرا افعالِ فاعلِ مطلق عین حکمت آن است و حکمت را با افعال او میسنجند، نه افعال او را با حقیقتی خارجی به نام حکمت...

نتیجه گیری که می خواهم از این بحث داشته باشم این است که فصاحتِ کلامی در موضوع بیان وحی بسیار اهمیت دارد که موسی (ع) را مجبور میکند از هارون (ع) کمک بگیرد. این امر نشان میدهد که فصاحتِ کلام صرفاً یک موضوع زیبای شناختی ادبی نیست و ریشه در بطن مفهوم و معنای کلام دارد و به همین دلیل با کلام وحی اجین میشود. یعنی موسی (ع) تا زمانی که از کلام روزمره برای رفع نیازهای شخصی خود استفاده میکرد، نیازی به فصاحت کلام نداشت، اما به محض آنکه بحثِ بیانِ الهاماتِ وحی و اموری که از غیب سرچشمه می گرفت به میان آمد، به خوبی دانست که کلامِ عادی یارای بیان آن حقایق را ندارد و باید از کلام فصیح کمک بگیرد...

موضوع دیگری که می خواهم در اینجا یادآوری کنم، جعلیاتی است که بر اساس این آیه و بعضی تحریفات تورات، در مورد لکنت زبان موسی (ع) بیان میشود. درست است که در این آیه از فصاحت کلامی هارون (ع) نسبت به موسی (ع) سخن میگوید، اما این بدین معنی نیست که موسی (ع) دارای لکنت زبانی بوده و داستانی که در مورد دلیلِ لکنت زبان او میگویند واقعاً مضحک است. میگویند موسی (ع) در زمان کودکی که در قصر فرعون بود، مورد ظنّ فرعون قرار گرفت که نکند این همان پسر بچه ای است که در آینده سلطنت او را از بین خواهد برد و فرعون تصمیم گرفت او را نیز مثل بقیه کودکان بکشد. اما همسر فرعون برای جلوگیری از مرگ موسی (ع) به فرعون پیشنهاد داد جلوی کودک یک زغال داغ و یک جواهر قرار دهند و ببینند کدام یک را انتخاب میکند، اگر زغال را انتخاب کرد یعنی کودکِ عادی است و چیز خاصی نمی فهمد. بعد میگویند موسی (ع) زغال را انتخاب کرد و آنرا در دهان قرار داد و از آن موقع لکنت زبان گرفت. یکی نیست بگوید آخر مگر میشود یک زغال داغ را در دست گرفت و حرارت آنرا حس نکرد و آنرا به زبان زد؟! اگر زغال داغ باشد که قبل از آنکه به دهان برسد آنرا هر انسان که چه عرض کنم، هر موجود زنده ای از دست به بیرون پرت میکند.   

در انتهای این گزارش صرفاً برای یادآوری باید عرض کنم که در جلسه، در بحث های مربوط به این آیه، به لفظ "رِدْءاً" و حدیث معروف پیامبر (ص) که رابطه ی خود را با علی (ع) مانند رابطه موسی (ع) و هارون (ع) بیان کردند، پرداختیم؛ که این موضوعات را به گزارش بعدی موکول میکنم.

در وطن خویش غریب

یسر

وقتی داستان یا کتابی را میخوانیم، تمام توصیفات نویسنده در ذهن ما به عنوان خواننده، جان میگیرند، چیده میشوند و تشخص میابند...
میخواهم بگویم مزمل را که شروع میکنم انگاری پرده سیاه شب روی سرم کشیده میشود
و آن سکوت بکر شبانه سراغ گوش هایم می آید
یک شب عمیق و آوایی که میگوید: یاایهاالمزمل قم الیل الا قلیلا و این لحن آمرانه(دستوری) نگرانم میکند.
نگران پهلوی به بستر چسپیده ام
نصفه اوانقص منه قلیلا،تو اندکی چشم باز کن که به اوزد علیه مشتاق میشوی و ورتل القران ترتیلا دیگر امری نمی شود در دستور زبان قلبت!
انا سنلقی علیک قولا ثقیلا
آدم از پروردگارش کلماتی را تلقی کرد
و همانا ما برتو گفتاری ثقیل القا کرده ایم.
حس می کنم قول ثقیل همان کلمات مکشوف آدم است
تک تک این کلمات،این قول ثقیل،شهادت میدهد بر وجود
و شب محرم تر است برای ایهاالمزمل
که روز برای تو حکایت سبحا طویلا است و شب مژده ی بازگشت داری و اگر به یاد آری تبتیلا یک وصف نیست که حال تو میشود.
چه تذکر آشنایی: ان هذه تذکره فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا
بارها و بارها میخوانم، به کلمات خیره میشوم و نمی فهمم فأقرءؤا ما تیسر من القران یعنی چه...
دانست که، لن تحصوه فتاب علیکم و گفت هرچه از قرآن برای شما آسان است بخوانید
و باز دانست که منکم مرضی وءاخرون یضربون فی الارض یبتغون من فضل الله وءاخرون یقتلون فی سبیل الله
و همه چیز را دانست و باز
بازگو کرد فاقرءواماتیسر منه
یسر برای هرکس متفاوت است انگاری، مثل وسع!
اما ترجمان آسانی ذهن من کجا و واقعیت یسر برای صاحب کلام کجا؟
و دلم به حسن ختام امید دهنده ات خوش میشود
که خداوند غفور است
خداوند رحیم است
ریحانه

کلمه

و اذابتلی ابراهیم ربه بکلمات
وچرا این را نمیبینم؟ که
فتلقی ادم من ربه کلمات
جنس تلقی آدم از پروردگارش کلمه است.
خداوند ابراهیم را با کلمات مبتلی میکند...
تلقی آدم چیست؟ و من باز این آیه را مرور میکنم که و علم ادم الاسماء کلها...
کلمه برای آدم علم به اسماء است و خدایا چیست این اسماء؟ این جملگی، کلها؟
و ابتلای ابراهیم چیست؟ کلمه برای ابراهیم چه معنا شد؟ آیه اش یادم نیست اما کلمه یقین شد، پایان کار برای او یقین ماند و یقین، که بکش دلبندت را..
و  مومن بود به سمعنا و اطعنا...
و کلمه چقدر وسیع میشود ناگهان.
و کلم الله موسی تکلیما
پنداری کلمه برای موسی یعنی لقاء حضور و قبل ازین ها خشوع که رب ارنی انظر الیک پاسخی جز لن ترانی ندارد. که رب:(با کسره خوانده شود)پروردگار من، ارنی:من میخواهم و انظر:من ببینم...
وچقدرمن؟ پس هرگز نخواهی توانستن
فلما تجلی ربه للجبل که عرفا گویند این کوه، خودیت موسی است...
وخر موسی صعقا، چقدر صعق برایم عالم غیب را تداعی میکند و موسی مصداق یومنون بالغیب میشود، اینجا
و ما کان الناس الا امه واحده فاختلفوا ولولا کلمه سبقت من ربک لقضی بینهم فیه یختلفون(یونس 19)
انگاری منت گونه میگوید
که اگر کلمه نبود، قاضی میشدیم! حکم میکردیم، مهر میزدیم و تمام...
در آغاز امت واحده، سپید وسیاه خواب و بیدار کور و بینا اما هل یستوی الاعمی و البصیر؟... چگونه این نابرابری را تاب می آورد؟ پس کلمه سبقت میجوید، اذن میگیرد، منتی میشود بر سر من و تو.
تا قاضی دست نگه دارد، تا جلسه دادگاه به یک فردای دور اما نزدیک مؤکول شود و
تا جهان آغاز شود
تا هدایت معنا یابد
انگار بعد زمان اینجاست که خلق میشود
از وقتی که کلمه متولد شد، شروع اینجاست و تا روز حکم، تا روز قضاوت ادامه دارد...
برداشت در وطن خویش غریب از آیه 213 بقره اینجا برایم روشن میشود که انبیا آمده اند در مورد اختلاف مردم در این کتاب حکم کنند و چقدر نزدیک است که این منت، این کلمه، نزول و حضور انبیاء باشد... که لولاک، لما خلقت الافلاک...
ریحانه

گزارش شماره 9

سلام

قبل از هر چیز عروسی خلیل و زوجه رو به نمایندگی از همه ی اعضای جلسه، به هر دو عزیز تبریک میگم و براشون زندگی شیرین، همراه با بهترین لحظات در کنار هم رو آرزو میکنم.

در ادامه ی گزارش های قبلی، با توجه به اینکه در مورد "کتاب" بحث شد و در جلساتِ چند سال پیش به آیه ی 213 سوره بقره که در آن نیز از کتاب سخن به میان آمده است، پرداخته بودیم، بهتر دیدم در این گزارش به آیاتی که در آنها از کتاب میگوید (البته با محوریت آیه 213 بقره) بپردازم.

می فرماید : "کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنذِرِينَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْکُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ (بقره 213)" مردم يك امّت بودند، پس خدا پيامبران بشارت‏دهنده و ترساننده را فرستاد، و با آنها كتابِ حق نازل كرد تا در آنچه مردم اختلاف دارند ميانشان حكم كند و اختلاف نکردند در آن جز كسانى كه به آنها آن (کتاب) داده شده بود بعد از آنکه بینات بر آنها آمده بود (حجّتها آشكار گشته بود) از روى حسدى كه نسبت به هم مى ورزيدند، پس هدایت کرد خدا کسانی را که ایمان آوردند در آن چیزی از حق كه در آن اختلاف مى‏كردند به اذنش، و خدا هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند.

انسانها امت واحدی بودند. این جمله به چه معناست؟ یعنی از یک پدر و مادر بودند؟ یعنی یک قبیله بیشتر نبودند؟ یعنی یک زبان مشترک داشتند؟ میگوید انسانها امت واحدی بودند، "فبعث" پس خدا انبیاء را مبعوث کرد. این "پس" به چه معناست؟ اگر به معنی پس از زمان خاصی باشد، در اینصورت این سوال مطرح میشود که اصلاً مگر تاریخ بشر زمانی را قبل از فرستادن انبیاء تجربه کرده است؟ اولین انسان، آدم ابوالبشر بوده که خود جزو انبیاء است. شاید منظورش بعد از انبیای صاحبِ کتاب باشد چون در ادامه آیه میگوید که با انبیاء، کتاب هم نازل کرد. شاید هم "پس" معنای در نتیجه بدهد. یعنی چون مردم همه یک امت واحد بودند خدا انبیاء را با کتاب نازل کرد که انسانها به فرقه های مختلف تقسیم شوند! شاید در نگاه اول بسیار این تعبیر مسخره به نظر آید. علت این مسخرگی، پیش فرض های موجود در ذهن از تعریف انبیاء و دین است. در عرف این تفکر رایج است که چون هر نبیِ صاحبِ شریعت، یک سلسله احکام شرعی با خود آورده و عمل به این سلسله احکام، شکل خاصی دارد و همه باید به همان شکلِ خاص آن اعمال را انجام بدهند، پس دین آمده که همه را یک شکل و یکسان کند و این موضوع را در ذهن القاء میکند که دین و کتاب یعنی یکسان و واحد کردنِ امّت. (این موضوع را در جامعه ی خودمان هم بوضوح می بینیم، تفکرِ غالبِ حکومت این است که باید وحدتِ کلمه وجود داشته باشد، و تقریباً همه باید یکجور فکر کنند تا به جامعه از طرف دشمنان خارجی آسیبی نرسد. ولی توجه ندارند که این نوع تفکر، خود جامعه را از درون از بین خواهد برد و نیازی به دشمن خارجی نیست. تاریخ به کرّات نشان داده که جوامع تک قطبی و تک صدایی جوامعی عقب افتاده و مرده محسوب میشوند که افراد آن حتی به سمت ایده جدید نمی روند، چه برسد که با ابراز نظری جدید به شکوفایی جامعه کمک کنند) اما این موضوع با یکی از اعتقادات اصلی ما در تناقض است. می فرماید "قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلى‏ إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى‏ وَ عيسى‏ وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (آل عمران84)" در این آیه میگوید فرقی بین انبیاء وجود ندارد در حالیکه به روشنی میدانیم که احکام شرعی، و نحوه ی زندگی انبیاء با هم متفاوت بوده است. حتی دلیلی تفاوت معجزات پیامبران، تفاوت دیدگاه مردم در زمانهای مختلف بوده است. هر یک از انبیاء در فرهنگ و زمان خود و با آداب و رسوم زمان خود زندگی میکردنند و حتی در بعضی موارد در منشهای فردی با یکدیگر تفاوت داشتند. بطور مثال در جایی از تاریخ ثبت نشده که حضرت عیسی (ع) ازدواج کرده (البته من به رمان داوینچی کد، که فرضیه ازدواج حضرت عیسی و ادامه ی نسل او تا به امروز را مطرح میکند، کاری ندارم) و یا علاقه ای به زنان نشان داده است اما حضرت محمد (ص) میفرمایند "من از دنیای شما سه چیز را بیش از هر چیز دوست دارم زن، عطر و نماز" پس وقتی بین انبیاء و نحوه ی زندگی آنها فرق است، قطعاً بین پیروان آنها هم فرق وجود دارد و این عدم فرقی که آیه به آن اشاره کرده است (لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ) از جهت یکتاپرستی و دعوت به توحید است. ناگفته نماند که در بعضی تفاسیر گفته اند که منظور از اینکه انسانها یک امت بودند این است که فطرت تمام انسانها یکسان است. اما این موضوع که خدا انبیاء را با کتاب فرستاده تا بین مردم اتفاقاً اختلاف بیفتد، آیات زیر تایید میکند.

"وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ في‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ (مائده 48) و اين كتاب را به راستى بر تو نازل كرديم تصديق‏كننده و حاكم بر كتابهايى است كه پيش از آن بوده‏اند. پس بر وفق آنچه خدا نازل كرده است در ميانشان حكم كن و از پى خواهشهاشان مرو تا آنچه را از حق بر تو نازل شده است واگذارى. براى هر گروهى از شما شريعت و روشى نهاديم. و اگر خدا مى‏خواست همه شما را يك امت مى‏ساخت. ولى خواست در آنچه به شما ارزانى داشته است بيازمايدتان. پس در خيرات بر يكديگر پيشى گيريد. همگى بازگشتتان به خداست تا از آنچه در آن اختلاف مى‏كرديد آگاهتان سازد" در آیه بوضوح اشاره میکند که اگر خدا می خواست شما را امتی واحد قرار میداد اما یکسان نکرد تا شما را آزمایش کند. این آیه مرا به یاد موضوع استعداده های متفاوت افراد نیز می اندازد زیرا صحبت از دادن چیزهایی میشود که باعث این اختلاف و یکسانی شده. هر کس در هر مرتبه ای از وجود که قرار دارد استعداد مربوط به آن مرتبه را دارد و این استعداد جز لاینفک آن مرتبه است؛ یعنی نمی توان در آن مرتبه استعداد دیگری برای آن موجود متصور بود و اگر استعدادش تغییر کند دیگر آن موجود قبلی در آن مرتبه ی قبلی نیست و تبدیل به موجودی جدید با استعدادی جدید خواهد شد. حال خدا میگوید ما شما را امت واحدی نیافریدیم، یعنی همه را در یک مرتبه از وجود خلق نکردیم، تا هر موجودی در مرتبه ی خود امکان موجود شدن را بیابد و در همان مرتبه سعی در بهتر شدن کند؛ که البته این موضوع در انسان حتی منجر به تغییر مرتبه ی وجودیش میشود. با این فرض این آیه برایم بهتر معنا میشود که "لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏...(بقره 286)" وسعت هر کس استعداد وجودی اوست...

اما باز در آیه دیگری میفرماید: "وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (نحل 93) اگر خدا مى‏خواست، همه شما را يك امت كرده بود، ولى هر كه را بخواهد گمراه مى‏سازد و هر كه را بخواهد هدايت مى‏كند و از هر كارى كه مى‏كنيد بازخواست مى‏شويد" این آیه حس دیگری در من القاء کرد و آن حس اختیار دادن به انسان بود و باز هم بحث جبر و اختیار. این هفته بصورت اتفاقی به کلامی از حضرت علی (ع) برخوردم که بسیار به دلم نشست. على (ع) میفرماید : "عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و نقض الهمم .خداوند را به وسيله فسخ تصميمها و گشودن گره ها و نقض اراده‏ها شناختم (نهج البلاغه /حكمت 250)" در این دنیا خدا به انسان اختیار داده است، اما دادن اختیار به معنی تسلط کامل انسان بر این دنیا نیست. گاهی اوقات اراده ی ما بر اراده ی بقیه عوامل موجود در این عالم غلبه میکند و اختیار انسان به چشم می آید و بعضی اوقات اراده ی عوامل دیگر موجود در عالم بر اراده ی ما غلبه میکند و ما آنرا به جبر تعبیر میکنیم. بقول دکتر شریعتی "گاهی گمان نمی کنی ولی می شود گاهی نمی شود که نمی شود. گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود". در ابتدای آیه میگوید اگر خدا می خواست همه ی شما را یک امت واحد میکرد و در ادامه معلوم میشود که این تقسیم بندی بر اساس معیار هدایت و ضلالت است (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ(. اکثر مترجمین فاعل فعل "یشاء" را خدا می دانند، که در نگاه کلی هم صحیح است و هر فعلی که از هر موجودی سر زند در طول افعال الهی قرار میگرد، اما در مرتبه ی نازل در واقع آن موجود فاعل آن فعل است. مثلاً وقتی باران از ابری می بارد، ابر فاعل بارش باران است و ما نمیگوییم خدا مستقیم قطرات را خلق کرد، اما در واقع تمامِ موجوداتِ آفرینش به امر خدا افعال منصوب به خود را انجام میدهند و این دقیقاً تفاوت دیدگاه عرب جاهلی با اسلام در مورد "الله" بود، که آنرا "خالق" میدانست اما برای او مقام "ربوبیت" قائل نبود و او را در روند حرکت آفرینش به حساب نمی آورد. با توجه به اینکه در ابتدای آیه میگوید اگر خدا می خواست شما را یک امت واحد میکرد اما اینکار را نکرد، این حس به من دست میدهد که اگر خدا می خواست شما را مجبور میکرد که آنطور که می خواهد باشید، اما اجبار نکرد، و هر فردی که خودش بخواهد هدایت میشود و هر فردی که خود آن فرد بخواهد به ضلالت کشیده خواهد شد. اتفاقاً خدا در هر دو مورد نیز فرد را در رسیدن به خواسته اش یاری میکند، زیرا که میفرماید : "كُلاًّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً (الاسراء 20) همه را، چه آن گروه را و چه اين گروه را، از عطاى پروردگارت پى در پى خواهيم داد، زيرا عطاى پروردگارت را از كسى باز ندارند" و در انتهای آیه میگوید که از خواسته هایتان سوال میشود و دیگر با این جمله ی آخر، دادن اختیار به انسان در اموری که انجام میدهد (كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) را قطعی میکند؛ چون سوال و بازخواست فقط درصورت داشتن اختیار معنی دارد و در غیر اینصورت بی معناست. در جلسات محاکمه ی عادلانه ی این دنیا (نه جلسات دادگاههای جامعه ی ما) این موضوع رعایت میشود که متهم در صورتی مجرم شناخته میشود که در انجام جرم اختیار داشته باشد، آنگاه چطور انتظار داریم که خداوند مهربان این موضوع را رعایت نکند؟!

اما باز گردیم به آیه 213 بقره، "کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنذِرِينَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْکُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ..." همه مفسرین و مترجمین میگویند که انبیاء آمده اند که بوسیله کتاب اختلاف بین مردم را رفع کنند، در صورتیکه این فرض با این موضوع که مردم امت واحدی بودند و اختلافی نداشتند در تضاد است؛ بلکه به نظر من باید اینگونه ترجمه کرد که انبیاء آمده اند که در مورد اختلاف مردم در این کتاب حکم کنند. یعنی در عبارت "فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ" ضمیر "ه" به کتاب برمیگردد. به نظرم در اینجا معنی حکم کردن نیز کمی متفاوت از چیزی است که در عرف میشناسیم. در بسیاری از آیات دیدیم که میگوید: "يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة" یعنی کتب و حکمت را در کنار هم می آورد و در العین آورده : " حكم: الحكمة: مرجعها إلى العدل و العلم و الحلم‏" یعنی حکمت ارجاع دادن چیزی به عدل و علم و حلم است. و با این تفاسیر "لِيَحْکُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ" برای من اینطور معنا میشود که مردم را بسوی حکمتِ اختلاف هایشان در مورد این کتاب هدایت کنند. یعنی مردم را به فکر و صبوری درباره ی اختلافاتشان هدایت کنند که شاید فهم درست همین اختلافات، معنای واقعی حکمت است. و همین اختلافات باعث هدایت است؛ زیرا که در ادامه ی آیه میفرماید : "وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ" یعنی اختلاف نکردند در آن جز كسانى كه به آنها آن (کتاب) داده شده بود بعد از آنکه بینات بر آنها آمده بود از روی بغی! در تمام ترجمه ها "بغی" را حسد معنا کردند و با دید منفی آنرا ترجمه کرده اند اما در التحقیق میگوید: "أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الطلب الشديد و الإرادة الأكيدة" یعنی از روی خواستن زیاد در آن اختلاف کردند. و این کاملاً طبیعی و روشن است که اگر این اختلاف همراه با حکمت قرار است هدایت گر باشد پس باید آنرا زیاده خواست. با همین دید اگر آیه را ادامه دهیم که "فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ" یعنی خدا هدایت میکند کسانی را که ایمان آوردند در آن چیزهایی که اختلاف میکردند در آن. این جمله نشان میدهد که خدا فقط یکسری افراد خاص را هدایت نمیکند، زیرا از فعل جمع "اخْتَلَفُواْ" استفاده کرده یعنی جمعی را هدایت میکند نه فقط یک نفر از آن جمع را، و جالب اینجاست که افراد آن جمع در موضوعی اختلاف دارند و طبیعی است که دیدگاههای متفاوتی دارند و مانند یکدیگر یک فکر و یکسان نیستند و اتفاقاً همین تفاوت ها باعث هدایت است و تنها شرط هدایت را ایمان آوردن دانسته است. این نشان میدهد که حتی کسانیکه به یک خدای واحد ایمان می آوردند هم دیدگاههای متفاوتی دارند و اختلاف در دیدگاهها به معنی عدم هدایت آنها نیست. این تفاوت ناشی از نامحدود بودن آن خدای واحد است که هر کس را از بعدی خاص بنده ی خود میکند و از سمتی به سوی خود میکشد و همان جمله معروف در ذهن تداعی میشود که راههای رسیدن به خدا به تعداد افراد بشر است...

نکته دیگری که در این بخش از آیه برایم پررنگ شد، استفاده از ضمیر غایب "ه" در "باذنه" بود. همان موضوعی که در گزارش قبلی در مورد استفاده ضمیر غایب (ضمیر منفصل و متصل) برای خدا به آن اشاره کردم، در اینجا هم بوضوح دیده می شود. در ابتدا "الله" را بعنوان فاعلِ فعل هدایت کردن می آورد اما در انتها هم اذن او را با ضمیر غایب تاکید میکند.

نکته دیگر اینکه اصلاً فاعل فعل "يَحْکُمَ" در عبارت "لِيَحْکُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ" شاید انبیاء نباشند و به "کتاب" برگردد، زیرا بصورت مفرد بیان شده درصورتیکه انبیاء جمع است. انگار میگوید که قرار است همین کتاب هم اختلاف ایجاد کند و هم از طریق این اختلاف هدایتگر مردم باشد نه انبیاء؛ زیرا که انبیاء حیاتی محدود به زمان دارند و در تمام دورانها نمی توانند وجود داشته باشند تا حکم(به همان معنای هدایت از طریق حکمت) را بین مردم جاری کنند، ولی کتاب حیاتی ابدی دارد و تا جهان هست قرار است اختلاف بیندازد و از طریق حکمت از میان مختلفین افرادی را هدایت کند.

باز در آیه ی دیگری می فرماید: "ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِي الْکِتَابِ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ (بقره 176) آن باين است كه خدا فرو فرستاد كتاب را بحق و بدرستى آنان كه اختلاف كردند در كتاب هر آينه در شقاقی دورند" این آیه را هم همه منفی ترجمه میکنند زیرا که "شقاق" را منفی میدانند. اما در التحقیق میگوید: " أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الانفراج المطلق سواء كان مع حصول تفرّق أم لا و سواء كان في مادّيّ أو معنويّ، و يقال له في اللغة الفارسيّة- شكافتن‏" ظاهراً اصل آن از شکاف فارسی است و به نظرم این معنی را از آیه می توان برداشت کرد که کسانی که در کتاب اختلاف میکنند، همان کسانی هستند که بیشتر به شکافتن بطن آیات و فهم آن توجه دارند و شکافتن عمیق آیات باعثِ ایجاد این اختلافِ هدایتگر میشود.  

حال این اختلاف خود چه معنایی میدهد بحثی است جدا، اما من به دلایلی فعلاً نمی خواهم توضیح روشنی در این مورد بدهم، زیرا فکر میکنم توضیحِ روشن دادنِ این اختلاف با ماهیت وجودی آن در تناقض است. فقط از یک دیدگاه، به همان مثال معروف خودمان در جلسه اکتفاء میکنم که انبیاء آمده اند تا ما را از رکودِ روزمرگی و مردابی که در آن گرفتار شده ایم رهایی بخشند و این کتاب مانند چوبی است که مرداب را به حرکت در آورده و تمام آن منجلابهای ته نشین شده در ته مردابِ وجود را به حرکت وا میدارد و این حرکت و عدم یکجا بودن و عدم یکسان بودن همان اختلاف است. باید مختلف بود و هر روز با دیروز متفاوت، تا هدایت شد، که پیامبر اکرم (ص) میفرمایند : "هرکه دیروزش مثل امروزش و امروزش مثل فردایش باشد مسلمان نیست!" و من این نوع از اختلافِ ناشی از کتاب را هدایتگر می دانم...

در انتها خواهش میکنم با این نوع نگاه در مورد "اختلاف" و بحثهای قبلی در مورد "کلمه" به این آیه توجه کنید "وَ ما كانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فيما فيهِ يَخْتَلِفُونَ (یونس 19)" و نظرات خود را راجع به مفهوم "کلمه" در این آیه، و منظور کلی آیه بیان کنید. ممنون.

در وطن خویش غریب