چقدر همه یک بعدی شدن و بدتر اینکه بعد منفی شدن. من این دل نوشته ی خلیل رو خیلیییییییی دوست داشتم. زیباییش هم به نظرم به خاطر همین "گاهی شدن و نشدنش بود". تو زندگیم تمام لحظاتی که "نگفته قرعه به نامم افتاده" رو با جون و جودم حس کردم و طعمشون خیلی بیشتر از خواسته های اجابت شدم تو دلم مونده. با لذت تمام این شعر و خوندم و برای یک سری از آدم ها هم فرستادم.
ولی متاسفانه از صبح تا حالا همش دارم از بعضی هاشون پیام های نصیحت دریافت می کنم. اونم به معنی اینکه: خدا هر کاری می کنه صلاحتو میخواد... خدا بهتر می دونه... از تصمیم خدا ناراضی نباش و از این حرف ها....
حیف, حیف که از بس ایمانمون تقلیدی و بی فکر و از رو رساله تشکیل شده، که بلد نیستیم حتی یه چیزو زیبا بخونیم و بهش نگاه کنیم. خدارو ششششکر میکنم که تو این جلسات یاد گرفتم بی غرض و بدون بار به الفاظ نگاه کنم. یاد گرفتم خودم و تو الفاظ و متن رها کنم تا کلمات خودشون خودشونو به من ثابت کنن و هدایتم کنن. (البته میدونم که اول راهم)
من از این متن غرق لذت شدم ولی دریغ که به دید کفر انگاشتند. و بیشتر از اینکه برای خودم و احساسم ناراحت باشم برای مردمی ناراحتم که از زیبایی چنین چیزهایی با بستن ذهن هاشون محروم میشن.

یاد اون بحثی افتادم که خلیل در مورد زن و مرد میکرد. و اینکه اصراری بر اثبات برتری یا خوبی های جنسیت خودمون نکنیم. چون جریان اون درِ باغ زیباییه که میای بیرون و تعارف میکنی بیان تو٬ نخواستن بیان خودشونن که بی بهره ان والا تو غرق لذتی و اون ها هستند که با عدم شناخت٬ خودشون رو بی بهره کردن.

اگه یادتون باشه این بحث مفصل منزل ما شد. سر زیبایی ها و برکات وجودی هر دو جنسیت. که هرکسی اگر خواست ازش بهره مند بشه٬ خودشه که باید قدم برداره و در جهت شناخت جنس دیگری تلاش کنه٬ نیازی به دفاع از جنسیت خود نیست. و مثال خلیل هم باغ و زیباییهاش بود.

پس دلیلی که کمتر برای خودم ناراحتم و بیشتر برای کسانی که معنی دل نوشته رو درک نکردند هم همین بود. چون من به هر حال غرق لذت بودم. فقط می خواستم دیگران هم شریک بشن.

ببخشید طولانی شد. گفتم شاید یاد آوری اون بحث بد نباشه.

من

دل نوشته

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود ..


چیست راز دعا که گاه میشود و گاه نمی شود ؟


خلیل

ترس

خدا فرشتگان را به(به وسیله ی)روح به امر خود بر هر که از بندگان خواهد میفرستد تا خلق را بترساند که عالم را خدایی جز من نیست تا تنها از من و عقاب من بترسید.          

سوره ی نحل آیه2

تا او خلق را بترساند؟.....هیچ نمیفهمم این بترساند چه جنسی است...

ای فرشته!تویی که-اگر خدای تو مرا انتخاب کرده باشد-باید  مرا بترسانی با من چه  خواهی گفتن؟

بترس!از این  همه  عشق  که  چون تویی را لایق میداند

بترس از چشمان همیشه بیدار...

و او کسی است که به زمزمه  ها  مشغول نخواهد شد...

بترس ازینکه ،نزدیک ترین برای تو بودو تو دورش پنداشتی

آری بترس،که هر که را خواندی  جز او و نشنید کسی  جز او...


ریحانه

اندر اوصاف قدرت کلام

سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گلندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و دمپایی نعلین به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای ده خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمیِ الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟

پسر گفت که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل و سوزش ماتحت، اثری هیچ ندارد.

 

تذکر: هر گونه تشابه صنفی شخصیتهای داستان با اعضاء جلسه اتفاقی بوده و عمدی در آن دخیل نبوده است که از قدیم گفتن در مثال مناقشه نیست...

 

در وطن خویش غریب

خلاصه جلسه 1388/8/10

سلام

اول به خاطر جشن تولدی که اعضا برام گرفتن باید از همه تشکر کنم؛ مخصوصاً اونایی که زحمت خرید اون کیک قشنگ با اون متن جالب روش رو کشیدن. خیلی خیلی خوشحالم کردید...

خلیل، جون مارو بالا آورد که مطلبی که می خواست در مورد قضیه مربوط به ورود شیطان به شکل مار به بهشت رو که در تورات اومده بگه، آخرشم نگفت، اینو اینجا آوردم که یادش باشه اول جلسه ی بعد باید بگه (بعنوان دبیر جلسه دستور میدم!)

یه یادآوری به دوستانی که تو جلسه از رعد و برق ترسیدن بکنم که قضای نماز آیات فراموش نشه! (میخواین خفه ام کنید؟!) 

از این به بعد سعی میکنم یک نوع دیگه از خلاصه نویسی رو تجربه کنیم. اول اینکه دیگه اسمی از اعضا تو خلاصه نمی آورم. دوم اینکه زیاد مطالب رو توضیح نمیدم و سعی میکنم مطالب رو سوالی بیارم تا دوستان بیشتر به سوال فکر کنند، به جای اینکه جمله های خبری ارائه بدم که به نحوی جواب باشه. سوم اینکه فعلاً قرار بر این شد که بخش مثنوی خوانی در خلاصه آورده نشه تا ببینیم در آینده چی پیش میاد شاید یه روزی به این نتیجه رسیدیم که دوباره مثنوی رو تو خلاصه اضافه کنیم...

ادامه نوشته

نظر

با سلام خدمت همه ی دوستان.

طرف صحبتم همه ی اعضا هستند به ویژه خلیل.

اون موقع که بحث این مطرح شد که وبلاگ ساخته بشه یا چند وقت پیش که تصمیم بر این شد که تا حدودی اعضای جدیدی از طریق وبلاگ تو بحث های کلاس شرکت کنند تا از نظرات فراتری آگاه بشیم و تو بحث خودمونم تاثیر بذاره٬ من مخالفتم و به خلیل اعلام کردم. و دلیل اصلیشم این بود که کسی که با جنس بحث های سر کلاس ما آشنا نیست و از جزئیاتش خبر نداره بحثش جز جدل و بحث های بیهوده جهت تفهیم مسائلی که بچه های کلاس قبلا بهش پی بردن و دوباره کاری٬ هیچ سود دیگه ای رو به همراه نداره. که الان هم به نظرم همین طور شده. و از طرفی به نظرم تفهیم حتی گوشه ای از مطالب پیچیده ای که ما خودمون سر کلاس مدت هاست که سرشون بحث میکنیم ٬به هیچ وجه توی فضای مجازی وبلاگ امکان پذیر نیست و این امر نه تنها گشایشی رو تو نادانسته هامون ایجاد نمیکنه بلکه پیشبردی رو هم تو هدفمون به دنبال نداره.

ولی به هر شکل اگه تصمیم جمع بر ادامه ی همین منواله من حرفی ندارم. فقط میخواستم بگم اگر این کار رو قبول کردید و اجازه ی ورود افرادی که از حرفها و اصطلاحات و جنس کلام جلسه بی اطلاع هستند رو به صحبت ها و بحث هاتون دادید٬ لطفا در هنگام خوندن نظراتشون و یا پاسخگویی به اونها این پیش فرض و که " شما منظور منو نمیدونی٬ شما آشنا نیستی٬ یا اینکه نمیدونه چی به چیه و... ) جبه گیری در مورد صحبتهاشونو تو ذهنتون کنار بگذارید و بذارید یه تمرینی باشه برا سخنوری هر چه بهتر اعضا جهت تفهیم مطالب به افرادی که از جزئیاتش آگاه نیستن. اگه با پیش فرض ناآگاهی اونها بهشون پاسخ بدیم مطمئنا چیزی جز جدل به همراه نخواد داشت به ویژه اینکه ورود و اظهار نظر ایشان خواسته خود جمع بوده.

جمع بندی مطلب اینکه حتی اگه تو پاسخ گویی به آنها کاملا عادی جلوه کنیم٬ و با اونها به ظاهر هم مشکلی نداشته باشیم و یا حتی اصلا اگه قراره پاسخی بهشون ندیم و فقط از گفته هاشون تو تجربیات قرآنیه خودمون استفاده کنیم٬ حذف پیشفرض های عنوان شده تو ذهنمون مطمئنا مارو جهت هدفی که دنبال داریم و استفاده از نظراتشون بهتر کمک میکنه. من خودم شخصا تجربه ی خوندن مطالبشون با دو دیدگاه کاملا متفاوت رو داشتم و تاثیرشو کاملا توی برداشت خودم حس کردم و تو تمریناتم به دردم خورد.

موفق باشید

من

خلاصه جلسه 1388/8/3 قسمت دوم

ریحانه 2 موضوع که در هفته براش جالب بود تعریف کرد. داستان اول مربوط به دو دختر در مترو بود که در کنار هم و رو به در مترو، به نحوی که تصویرشون تو شیشه ی در معلوم بود ایستاده بودن. دختر اول موهای خودش رو در شیشه مرتب کرد و منتظر شد تا جایی خالی بشه و بشینه اما دختر دوم مدام با موهاش ور میرفت و هر بار که مرتب میکرد از نظر ریحانه تغییری در چهره اش مشاهده نمیشد. وقتی هم که جا پیدا کرد و نشست، آینه در آورده بود و مدام موهاشو مرتب میکرد. ریحانه گفت دختر دوم تا آخرین لحظه که میخواست پیاده بشه موهاشو تو آیینه مرتب کرد و در کمال ناباوری وقتی می خواست پیاده بشه موهاش شاخ بود! ریحانه میگفت در عجبم که این اگر خودش رو تو آیینه ندید پس چی رو دید؟! میگفت انگار هدف رو گم کرده بود و صرف انجام کار براش مهم بود.

داستان دوم مربوط به دو تا بچه بغلی(بچه بین 2-3 سال) در مترو بود. میگفت بچه بزرگتر در حال خوردن چیزی بود و بچه کوچکتر آنچنان با تعجب به جسمی که دست اون یکی بچه بود نگاه میکرد که کاملاً حس کنجکاوی تو چهره اش مشخص بود. ریحانه گفت بچه بزرگتر که داشت چیزی میخورد با اینکه بچه بود اما نسبت به این برتری، حس غرور داشت و غرورمندانه به خوردن ادامه می داد و بچه کوچکتر محو جسم درون دست اون بود تا جاییکه مادر بچه صورت بچه رو به جهت دیگه ای گردوند تا دیگه نگاه نکنه. برای ریحانه جالب بود که این حس غرور و خودبرتربینی از چه سن کمی در انسان ظهور میکنه!

خانم ف.ب در مورد کلمه "عدو" صبحت کردن و بر اساس معنی که در مفردات آمده بدین شرح: "فتارة يعتبر بالقلب" و ارتباط "عدو" و "قلب" به معنی عکس کردن، زیر و رو کردن؛ در آیه 5 سوره یوسف که میفرماید : "انّ الشیطان للانسان عدوّ مبین" نتیجه گرفتن به خودی خود عدو بار منفی ندارد و بعنوان یک محک است. یعنی شیطان کسی است که انسان را زیر و رو میکند و بدی های او را از مرداب و لجن زار وجودش که ته نشین شده به رو می آورد. یک سنگ محک که جواهر خالص را از ناخالص جدا میکند هیچ گاه خود بعنوان عنصر منفی محسوب نمیشود، یعنی ناخالصی جواهر به محک ارتباطی ندارد که مورد مواخذه قرار گیرد.

خانم"..." چند خطی در حالت اضطراری که براشون پیش اومده بود نوشته بودند که ظاهراً اینقدر شرایط براشون سخت بود که حتی نوشته رو نتونسته بودند کامل کنند. میگفتن تو شرایط اضطرار معنی همه چی برای آدم تغییر میکنه، آدمها، رفتارشون و حتی مداد و خودکاری که دستته کارکردش برات تغییر میکنه!

در راستای حرفهای خانم"..." و بحثهایی که در این مورد شد خلاصه ای از کتاب "بیگانه" آلبر کامو خونده شد بدین شرح:

"در آغاز آن، ما شاهد زندگی روزمره و یکنواخت یک جوان الجزایری هستیم: "مورسو" کارمند دون پایه ی دفتری. مادرش می میرد و او مادر را به خاک می سپارد. با یک دختر جوان ماشین نویس به نام ماری طرح دوستی می ریزد. نه افسوس دردناکی احساس میکند و نه عشق پرشوری بیدار میشود. یکشنبه در بستر می ماند، بیش از آن دچار تنبلی است که دنبال نان برود، همیشه تخم مرغ نیمرو میخورد و سیگار میکشد، حتی نمی توان گفت که دلتنگ است، می گذارد که وقت بگذرد؛ زندگی خاص خود را به هدر می دهد؛ حتی به این نکته آگاهی ندارد.

تدفین مادرش، محقرانه، بی هیچ آمیزه ای از هیجان، انجام شده است. هوا گرم است. کارمند متوفیات، کله اش را با دستمالی پاک میکند و در حالی که آسمان را نشان می دهد، می گوید: "آتش می زند". مورسو پاسخ می دهد:"آری..."

کمی بعد از من پرسید: "مادر شماست که آن توست؟" من باز گفتم:"آری". "پیر بود؟" جواب دادم:"ای..." چون که رقم دقیق را نمی دانستم.

در اطراف او بوی پهن اسب و کالسکه پیچیده است و بوی ورنی و بوی کندر. او فقط فکر میکند که کی همه ی این چیزها تمام خواهد شد و او خواهد توانست به الجزیره برگردد و به بستر برود و دوازده ساعت بخوابد. خلاصه او انسان پوچ پیش از عصیان است، یعنی شبیه همه انسان ها و غرق در زندگی روزمره که نمی بیندش.

سپس فاجعه وارد این زندگی تیره میشود: مورسو، بر اثر حرکتی غیرارادی و ناشیانه، با طپانچه ای که رفیقی به او داده است عربی را میکشد. اینک دستگیر شده به زندان افتاده است و محاکمه اش میکنند. همه کس: وکیل، دادستان و قاضی، او را به صورت یک بیگانه می بینند. چون که مودبانه دروغ نمی گوید. جامعه از او واکنش های قراردادی انتظار دارد. وکیلش که می خواهد موروسو را "اهلی کند" . به عنوان آدم طبیعی به جامعه بقبولاند از او می پرسد:"مادرتان را دوست داشتید؟" موکلش جواب میدهد: "البته مامان را دوست داشتم اما این دلیل نمی شود. همه ی آدمهای سالم کم و بیش در آرزوی مرگ کسانی هستند که دوستشان دارند." وکیل به او التماس میکند که این جمله را پیش بازپرس تکرار نکند. با وجود این، موروسو، این کار را میکند و همه، هیئت قضات، دادستان و الجزیره ای ها خودشان را در معرض تهدید می بینند. چرا در معرض تهدید؟ زیرا این مرد که حقیقت پنهانی را میگوید خطری شمرده میشود.خطر اینکه بشریت را بیدار کند و به بی حسی خودش آگاه سازد. مورسو مزاحم است. نقشی را که همه بازی میکنند، او بازی نمیکند. و هر چه تکرار میکند: "من مثل همه هستم" بیشتر مایه ی خشم میشود. آنچه حقیقت دارد، احساسات است نه کلمات. دادستان می گفت که در حقیقت من نه ذره ای روح دارم و نه ذره ای انسانیت و نه یکی از اصول اخلاقی محافظ دلهای مردم مورد قبول من است. جامعه ای که بر پایه ی دروغ های بجا بنا شده است این بیگانه را که جزو آنها نیست و نمی خواهد باشد، دور می اندازد. مورسو به مرگ محکوم شده است.

آنگاه برگشتی به وقوع می پیوندد. انسانی که میخواهد بمیرد، وقتی که به دیوارهای پوچی فشرده میشود، اغلب به امیدی چنگ می زند: نجات از چنبر دستگاه عدالت، از راه فرار و یا بخشودگی. اما مورسو صورت مجسم انسان پوچ است که برای او نه فراری وجود دارد و نه مرجعی. کشیش زندان نوید دنیای دیگر را برای او می آورد، مورسو به او پاسخ می دهد که به خدا ایمان ندارد. کشیش می گوید: " شما چشم دلتان کور است. من برایتان دعا خواهم کرد." ناگهان چیزی در درون مورسو درهم میشکند.

یقه ی لباده ی او را گرفتم. هر چه در دل داشتم با جهش هایی آمیخته به شادی و خشم بر سر او ریختم... وقتی او رفت آرامش پیدا کردم... گویی این خشم شدید مرا از بدی پاک کرده و از امید عاری ساخته بود. در برابر این شب آکنده از نشانه ها و ستاره ها، برای نخستین بار خودم را به دست بی اعتنایی دلچسب جهان سپردم.

بدین سان مورسو که بیش از شخصیت رمان، نمونه ای برای ارائه است، به صورت کسی در می آید که چنبر افسانه سیزیف (نام کتابی دیگر ار کامو) را می بندد. او انسانی بود برده ی دوزخ روزمره، و صخره ی خود را (اشاره با افسانه سیزیف) بی آنکه به آن بیندیشد می غلتاند، سپس با طرد امید، همه ی امیدها، آزادی خود را به دست آورد و اکنون می تواند از زندگی لذت ببرد؛ آری در سلولش از صداهای دشت که تا آنجا میرسد، از رایحه ی شب و خاک و نمک لذت ببرد.با آنچه از دست میدهد، نجات یافته است."

در آخر هم برای کمی استراحت، جوکی که الان دستم رسید رو تقدیم میکنم به همه ی دوستانی که از راههای دور و نزدیک زحمت کشیدن، قدم رنجه کردن، تشریف آوردن این خلاصه رو خوندن! :

یارو رفت تماشای رقص باله، از اول تا آخرش خواب بود. بعد ازش پرسیدن: چه طور بود؟ گفت: آدمای خیلی خوبی بودن! دیدن من خوابم رو نوک انگشت راه میرفتن!

در وطن خویش غریب

خلاصه جلسه 1388/8/3 قسمت اول

سلام

این بار هم جلسه غایب داشت و جای فضّه و ارغوان خالی بود. دلیل نیومدن فضّه تحویل پروژه بود اما دلیل نیومدن ارغوان رو نفهمیدم. اگر صرفاً به خاطر اینکه فضّه نمی تونست بیاد، ارغوان نیومده باید بگم کم لطفی کرده که جمع رو از حضورش محروم کرده.

ایول در ابتدای جلسه مقدمه ای از کتاب "اشراقات معنوی" نوشته حاج آقای امجد خواند بدین شرح:

"هو المحمود. در عالم رویا، بزرگی از علمای بزرگوار (دامت برکاته) اشاره ای فرمودند، در بیداری معلوم شد که باید نسل جوان از دریای مثنوی معنوی قطره ای بهره مند شوند."

به نظر ایول در این 2 سطر چند نکته وجود داره، اول اشاره به عالم رویا، که شاید بزرگان برای رد گم کردن مشاهداتشون رو به عالم رویا نسبت میدهند. دوم وقتی آقای امجد میگه بزرگی از علما، باید آدمهای خیلی بزرگی در حد مرحوم آقای بهجت یا آقای قاضی در ذهن بیاد تا برای آقای امجد بزرگ محسوب بشه. سوم کلمه "اشاره"، که یادآور بحث اشارت و عبارت بود. چهارم تعبیر رویا در بیداری که از صادق بودن آن حکایت میکنه و در نهایت اهمیت و عظمت مثنوی که حتی قطره ای از آن برای هدایت کافیست. کتاب "اشراقات معنوی" خودش رو به این نحو معرفی میکنه:

"اشراقات معنوی سیر کوتاهی است در نفی غیر، که لوب قرآن کریم و معنی لا اله الا الله است و آن مهمترین و عالی ترین بحث قرآنی است." در واقع این کتاب شرح موضوعی مثنوی معنوی بر اساس قرآن کریم و فلسفه و عرفان اسلامی است که شامل موضوعاتی مثل : توحید آفاقی، خداشناسی از طریق فطرت، وجه الله، اسماء و صفات الهی و ...
ادامه نوشته

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سلام

امروز تولد امام رضا (ع) است. عید همتون مبارک. چقدر دلم می خواست الان تو حرمش بودیم. میخواستم راجع به موضوع "دوست داشتن بد زبانی!!" که خلیل مطرح کرده حرف بزنم، اما چون دیدم ممکنه حرفام طولانی بشه و مجبور بشم در بخش نظرات تیکه تیکه در چند نظر حرفم رو بزنم تصمیم گرفتم یک متن مستقل اینجا بیارم، اما قبل از بحث، این شعر مولوی رو به مناسبت این روز عزیز تقدیم میکنم به همه ی دوستان:

امروز خندانيم و خوش کان بخت خندان مي‌رسد

سلطان سلطانان ما از سوي ميدان مي‌رسد

امروز توبه بشکنم پرهيز را برهم زنم

کان يوسف خوبان من از شهر کنعان مي‌رسد

مست و خرامان مي‌روم پوشيده چون جان مي‌روم

پرسان و جويان مي‌روم آن سو که سلطان مي‌رسد

اقبال آبادان شده دستار دل ويران شده

افتان شده خيزان شده کز بزم مستان مي‌رسد

فرمان ما کن اي پسر با ما وفا کن اي پسر

نسيه رها کن اي پسر کامروز فرمان مي‌رسد

پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان

شو آشنا چون ماهيان کان بحر عمان مي‌رسد

هان اي پسر هان اي پسر خود را ببين در من نگر

زيرا ز بوي زعفران گويند خندان مي‌رسد

بازآمدي کف مي‌زني تا خانه‌ها ويران کني

زيرا که در ويرانه‌ها خورشيد رخشان مي‌رسد

اي خانه را گشته گرو تو سايه پروردي برو

کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان مي‌رسد

گه خوني و خون خواره‌اي گه خستگان را چاره‌اي

خاصه که اين بيچاره را کز سوي ايشان مي‌رسد

امروز مستان را بجو غيبم ببين عيبم مگو

زيرا ز مستي‌هاي او حرفم پريشان مي‌رسد

میخوام در مورد "دوست داشتن بد زبانی!!" یک کم کلی تر حرف بزنم. تو این جلسات بحث کردیم که الفاظ به خودی خود مثبت یا منفی نیستن، بد یا خوب نیستن، "سوء" یا "حسن" نیستن. و "سوء" بودن لفظ یه چیز قراردادی، ناشی از شرایط استفاده محسوب میشه. تو متنی که از فیه ما فیه خوندیم دیدیم که الفاظ در واقع سایه ی حقیقت و نوری هستن که از درون آدمی میتابه. تو داستان حضرت عیسی (ع) و اون رفیق ابله، این بحث مطرح شد که لفظ اهمیت نداره بلکه وجودی که اون لفظ رو میگه اهمیت داره.

کان نفس خواهد ز باران پاک تر                    از فرشته در روش درّاک تر

عباراتی که به زبان میاد انگار جان آدمه که جلوه میکنه. معمولاً الفاظی که یک مظلوم در حالت اظطرار به زبون میاره به قول فضّه از "مکنونات" قلبیش ناشی شده؛ و میگن آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند؛ شاید همین موضوع در مورد خدا هم صدق کنه و خدا هم از این نوع کلام خوشش بیاد، حالا لفظش هرچی میخواد باشه. میگن وقتی دلی شکست اگر دعا کنه خدا دعاشو برآورده میکنه چون خواسته قلبیش رو به زبون میاره. یعنی صرف الفاظ نقشی در این عالم نداره بلکه حقیقتی که این الفاظ رو میسازه اهمیت داره. اگر عیسی (ع) کسی رو زنده میکرد، الفاظ نبودن که زنده میکردن بلکه عیسی (ع) بود که به اذن خدا زنده میکرد و این الفاظ واسطه بودن، یعنی عیسی (ع) الفاظ رو زنده میکرد و الفاظ مرده را! عیسی (ع) خودش رو تو کلام خودش میگذاشت و به کلام جان میداد. مثال خوب این موضوع، عینکه! عینک که نمیبینه، صرفاً یک واسطه و وسیله است؛ اونیکه میبینه چشمه نه عینک، حالا اگر عینک رو به چشم یک کور بزنیم تاثیری نداره. مولوی در دیوان شمس، غزلی داره که شامل این ابیات میشه :

تا خموشم من ز گلزار تو ریحان میبرم        چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من

ای به جان من تو از افغان من نزدیکتر             یا فغانم از تو آید یا تویی افغان من

یعنی وقتی من افغان میکنم تو رو در خارج محقق میکنم، مظلوم هم وقتی ناله میکنه خود مظلومیت رو در خارج محقق میکنه (حالا با هر لفظی که میخواهد باشه). فکر میکنم سرّ اعجاز قرآن هم همینه، یعنی وقتی میگیم قرآن برای همه زمانهاست، یعنی پیغمبر همه زمانهاست و خدا کلامش که همون حقایق هستی است از طریق این الفاظ جلوه گر کرده و در هر زمانی اگه گوشی شنوا باشه میتونه این حقایق رو بشنوه و قرآن برایش پیغمبرگونه هدایتگر باشه.

این موضوع رو به بیانی دیگه در ابیات بعدی مثنوی که انشاالله در جلسات آینده میخونیم خواهیم دید که میگه :

بود انا الحق در لب منصور نور                                بود انا الله در لب فرعون زور

یعنی با اینکه منصور و فرعون هر دو تقریباً در لفظ، یک چیز میگفتن اما چون حرف منصور از دل برمیومد نورانی بود ولی کلام فرعون چون در حدّ ادعا بود تزویر و دروغ بود. یعنی منصور وقتی میگفت اناالحق واقعاً خودش رو به نمایش میگذاشت، این اناالحق گفتن همان آینه وجود منصور بود، یعنی کلام آیینه گری میکرد. در کلام مظلوم هم نوعی آیینه گری وجود داره و معمولاً چون مظلومیت، حقیقت زیبایی نداره بصورت کلام "سوء" جلوه میکنه اما در عوض تزویر درش وجود نداره. یاد داستان اون لات و شیخ مرتضی زاهد افتادم، که وقتی یک نفر به شیخ مرتضی اهانت کرد اون لات شروع کرد فحش دادن به اون شخص و شیخ مرتضی گفت این لات آخر عاقبت به خیر میشه چون این فحشهایی که داده بود با اینکه شاید در ظاهر الفاظ زشت و سوئی بودن اما از حقیقتی ناشی میشد که حمایت از پاکی بود...

در آخر هم بگم که به نظرم این بحث یک کم بودار بود و میشد به سیاست هم کشوندش که بماند...

در وطن خویش غریب

دوست داشتن بد زبانی !!

لا یحب الله الجهر بالسوء من القول إلُا من ظلم وکان الله سمیعاً علیماً (سوره نساء : آیه ۱۴۸)

چند روزیست که این آیه ذهنمو معطوف به خود کرده گفتم اون رو با شما در وبلاگ مطرح کنم تا شما نیز همفکری کنید..

در این آیه خداوند میگوید فریاد زدن (آشکار کردن)، به بد زبانی ( السوء من آلقول ) را دوست ندارد مگر برای کسی که به او ستم رفته ( من ظلم ) .

یعنی خداوند بد زبانی ( سخن گفتن به بدی ) را از جانب مظلوم، نه تنها تایید میکند بلکه آن را دوست میدارد !

آیا این کار با اصول اخلاقی در تعارض نیست ؟ اساساً این کار به چه معناست ؟

 

خلیل 

باران

سلام

از بچگی از بارون خوشم نمیومد! همه میگن بارون رومانتیکه، اما به قول تاتر "هاملت با سالاد فصل" به نظر من روماتیسمه! الانم داره بارون میاد و حال گرفته ی من رو گرفته تر میکنه...

فریدون مشیری میگفت:

باران، قصیده واری،
- غمناك -
آغاز كرده بود.

می‌خواند و باز می‌خواند،
بغض هزار ساله‌ی درونش را
انگار می‌گشود
اندوه‌زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!

پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!

در وطن خویش غریب

دعا

سلام

امشب تو مسیر برگشت به خونه فرصت شد کمی  با خانم"..." حرف بزنم. هنوز مشکلشون حل نشده و ظاهراً کاری از دست ما به جز دعا کردن بر نمیاد. همیشه دوست داشتم جلسمون باعث بشه که تبدیل به یک جمع واقعی بشیم، فکر میکنم الان موقع خوبیه که به خودمون اثبات کنیم باهم هستیم! قطعاً خواسته ی جمع نزدیک تره به اجابت، تا خواسته ی فرد. از همه دوستان خواهش میکنم، برای رفع مشکل خانم "..." بعد از نماز صبحتون یک سوره حمد بخونید...

در وطن خویش غریب

 

خلاصه جلسه 1388/7/26

سلام

ظاهراً هنوز مشکل خانم "..." حل نشده و همین جا از همه می خوام که برای رفع مشکل ایشون دعا کنند و واقعاً جاشون تو کلاس خالی بود. جای سید هم که کماکان خالیه، حتی با توضیحاتی که خلیل راجع به مکالمه تلفنیش با سید داد...

قبل از نوشتن خلاصه برای اینکه متن زیاد خسته کننده نباشه یه یادی از شاهکار خلیل میکنم که تو این جلسه 3 بار شیرینی برداشت و هر 3 بار به علت عدم توانایی در تنظیم نیروی وارده به شیرینی، شیرینی رو منفجر کرد!!

قبل از خوندن مثنوی یک تذکر داده شد که تکرارش رو اینجا لازم میدونم و اونم اینکه اغلب ابیات مثنوی بصورت داستان بیان شده و بسیار ساده به نظر میرسه و ظاهراً فقط دارن یک داستان رو نقل میکنند، اما بر اساس همان موضوع گذشته که کلامهای ساده اغلب معانی سنگینی رو حمل میکنند، دوستان رو به توجه بیشتر به اینگونه ابیات دعوت میکنم و خواهش میکنم فقط به چند بیت آخر هر داستان که یک حالت نتیجه گیری داره توجه نکنید، چون به جز نتایج مستقیمی که در ابیات توسط مولوی بیان شده قطعاً نتایج غیرمستقیمی هم در ابیات وجود داره…

ادامه نوشته