سلام

اول به خاطر جشن تولدی که اعضا برام گرفتن باید از همه تشکر کنم؛ مخصوصاً اونایی که زحمت خرید اون کیک قشنگ با اون متن جالب روش رو کشیدن. خیلی خیلی خوشحالم کردید...

خلیل، جون مارو بالا آورد که مطلبی که می خواست در مورد قضیه مربوط به ورود شیطان به شکل مار به بهشت رو که در تورات اومده بگه، آخرشم نگفت، اینو اینجا آوردم که یادش باشه اول جلسه ی بعد باید بگه (بعنوان دبیر جلسه دستور میدم!)

یه یادآوری به دوستانی که تو جلسه از رعد و برق ترسیدن بکنم که قضای نماز آیات فراموش نشه! (میخواین خفه ام کنید؟!) 

از این به بعد سعی میکنم یک نوع دیگه از خلاصه نویسی رو تجربه کنیم. اول اینکه دیگه اسمی از اعضا تو خلاصه نمی آورم. دوم اینکه زیاد مطالب رو توضیح نمیدم و سعی میکنم مطالب رو سوالی بیارم تا دوستان بیشتر به سوال فکر کنند، به جای اینکه جمله های خبری ارائه بدم که به نحوی جواب باشه. سوم اینکه فعلاً قرار بر این شد که بخش مثنوی خوانی در خلاصه آورده نشه تا ببینیم در آینده چی پیش میاد شاید یه روزی به این نتیجه رسیدیم که دوباره مثنوی رو تو خلاصه اضافه کنیم...

اما فقط یک بخش کوتاه از ابیاتی که این هفته خوندیم رو بدون توضیح اینجا میارم، دلیل اینکه این ابیات رو آوردم یکسری تاویل های مولوی از بعضی از آیات قرآن هستش که میتونه جالب باشه:

چشم داند فرق کردن رنگ را         چشم داند لعل را و سنگ را

چشم داند گوهر و خاشاک را        چشم را زان می‌خلد خاشاکها

دشمن روزند این قلابکان              عاشق روزند آن زرهای کان

زانک روزست آینه‌ٔ تعریف او            تا ببیند اشرفی تشریف او

حق قیامت را لقب زان روز کرد       روز بنماید جمال سرخ و زرد

پس حقیقت روز سر اولیاست       روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست

عکس راز مرد حق دانید روز          عکس ستاریش شام چشم‌دوز

زان سبب فرمود یزدان والضحی    والضحی نور ضمیر مصطفی

قول دیگر کین ضحی را خواست   دوست هم برای آنک این هم عکس اوست

ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست  خود فنا چه لایق گفت خداست

از خلیلی لا احب افلین               پس فنا چون خواست رب العالمین

لا احب افلین گفت آن خلیل         کی فنا خواهد ازین رب جلیل

باز واللیل است ستاری او           وان تن خاکی زنگاری او

آفتابش چون برآمد زان فلک         با شب تن گفت هین ما ودعک

وصل پیدا گشت از عین بلا          زان حلاوت شد عبارت ما قلی

به خاطر چند موضوع خاص که تو ابیات مثنوی تکرار شده بود، از جمله "قانون جذب" (جذب و کشش) و یکی بودن وجود، بخشی از فیه ما فیه به شرح زیر خوانده شد(صفحه 28):

"یکی میگفت که: مولانا، سخن نمی فرماید. گفتم: آخر، این شخص را نزد من، خیال من آورد. این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای. بی سخن، خیال، او را اینجا جذب کرد. اگر حقیقت من، او را بی سخن جذب کند و جای دیگر برد، چه عجب باشد.

سخن، سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت. چون سایه، جذب کرد، حقیقت به طریق اولی. سخن، بهانه است. آدمی را با آدمی، آن جزو مناسب، جذب می کند، نه سخن. بلکه اگر صد هزار معجزه و بیان و کرامات ببیند، چون در او از آن نبی و یا ولی، جزوی نباشد، مناسب سود ندارد. آن جزو است که او را در جوش و قرار میدارد. در که، از کهربا اگر جزوی نباشد، هرگز سوی کهربا نرود. آن جنسیّت میان ایشان خفی است. در نظر نمی آید. آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد. خیال باغ به باغ و خیال دکّان به دکّان. اما در این خیالات، تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه می روی، پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود. پس از خیالات بر مثال چادرند و در چادر، کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند، بی چادر خیال قامت باشد. آنجا که حال چنین شود، پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب می کند، چیز دیگر غیر آن نباشد. همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد. یوم تبلی السّرائر. چه جای این است که می گوییم در حقیقت، کشنده یکی است اما متعدد می نماید. نمی بینی که ادمی را صد چیز آرزو است. گوناگون می گوید، تتماج (نوعی آش) میخواهم، بورک (نوعی آش) خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این اعداد می نماید و به گفت می آورد، اما اصلش یکیست. اصلش گرسنگی است و آن یکیست. نمی بینی چون از یک چیز، سیر شد، می گوید هیچ از این ها نمی باید. پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود.

و ما جعلنا عدّتهم الّا فتنه (سوره 74 آیه 31). این شمار خلق، فتنه است که گویند این یکی و ایشان صد، یعنی ولی را یک گویند و خلقان بسیار را صد و هزار گویند، این فتنه ای عظیم است. این نظر و این اندیشه که این اندیشید که ایشان را بسیار بیند و او را یکی فتنه ی عظیم است و ما جعلنا عدتهم الا فتنه. کدام صد، کدام پنجاه، کدام شصت قومی بی دست و بی پا و بی هوش و بی جان، چون طلسم و ژیوه و سیماب می جنبند. اکنون ایشان را شصت و یا صد و یا هزار گوی و این را یکی، بلکه ایشان هیچند و این هزار و صد هزار و هزاران هزار. قلیل اذا عدّوا کثیر اذا شدّوا."

نمیدونم چی شد که بحث رفت به سمت جمع اضداد، که مثلاً پیامبر در بعضی اوقات اینقدر خارق عادت جلوه میکردن که هر جا میرفتن ابر بالای سرشون بود و بعضی اوقات این قدر عادی بودند که یک عرب میومد سرش رو میگذاشت رو پای پیغمبر و می خوابید. حالا سوال اینجاست که، ولیّ خدا جلوه نور الهی است، آیا این همیشگی هست یا نه؟ یعنی هرکاری بکنه جلوه آن نور و حقیقت است چه ساده به نظر برسه چه معجزه به نظر بیاد. یعنی ولی خدا اگر خواب باشه، آیا خوابش جلوه حقیقت است و خواب یک نفر دیگر با اون فرق داره؟! جلوه حقیقت هم به زبان این چند وقته ی ما اینجوری معنی میشه که آینه حق است و حق را آینه گری میکنه.

یک سوال "گرامری" مطرح شد. در قرآن بعضی اوقات دو کلمه با یک نقش در آیه وجود داره که اعراب متفاوتی دارند. مثلاً "السموات و الارض" که "السموات" آخرش کسره داره و "الارض" فتحه داره در صورتیکه هر دو یک نقش از نظر زبانی در آیه دارند. جوابش اینکه "ات" در حالت منصوب هم کسره میگیره چون همیشه کسره میگیره!

در مورد تلفظ آیاتی که در نماز میخونیم بحث شد. که تلفظهای غلط چه معنایی را ایجاد میکند که حتی در بعضی مواقع معنا را عکس میکنند. اما این طرز فکر یک اشکال داره؛ اینکه علم خدا رو زیر سوال میبره که مثلاً اگر یکی اشتباه تلفظ کرد خدا یه منظور دیگه میفهمه! مثلاً خدا از مدح ما بدی بفهمه! البته قطعاً کسی تلاش برای تلفظ صحیح آیات رو زیر سوال نمیبره.

فردای جلسه، تو دانشگاه تهران تفسیر سوره ی حمد بود. تو پوستر تبلیغ جلسه ی تفسیر، روایتی به این مضمون نوشته شده بود که آوای هر پرنده ای بیانگر یک سوره است و آواز چلچله تفسیر سوره ی حمد! سوالی که مطرح شد این بود که آیا موجودات به جز انسان، حتی اشیاء، واقعاً تسبیح میگن یا اینکه اگر ما آنها رو بعنوان جلوه ی خدا ببینیم و تسبیح خدا بگیم اونها هم چون باعث این تسبیح شدن، مسبح محسوب میشن؟ یعنی تسبیح تشریعی میگن یا تسبیح تکوینی؟ تسبیح تکوینی یعنی همین حضورش و همین وجودش تسبیحه. حالا اگر تسبیح تشریعی باشه، آیا میشه که بعضی حیوانات تسبیح بگن و بعضی نگن؟

این بحث مطرح شد که در آیه "یرزق من یشاء" فاعل کیه؟ یعنی هرچقدر ما بخواهیم، خدا میده یا هرچقدر خدا بخواد به ما میده؟! یه جورایی باز بحث رفت به سمت جبر و اختیار. یعنی خواست ما مهمه یا خواست خدا؟ آیا خواست ما از خواست خدا مستقله؟ آیا میشه خواست ما خلاف خواست خدا باشه یا هر چی ما بخواهیم خواسته ی خدا هم هست، حتی در حالتی که ما به خدا اعتراض میکنم؟ اگر یک نفر غیر مسلمان از ما سوال کنه که در اسلام اعتقاد بر اینه که هر چقدر تلاش کنی خدا بهت پول میده یا اینکه خدا هر چقدر خودش بخواد بهت پول میده و ربطی به تلاش تو نداره چی جوابشو میدیم؟ خیلی آدمها رو دیدیم که خیلی تلاش میکنند و خیلی هم از خدا میخوان اما پول زیادی ندارند و خیلی ها هم هستند که یک شبه پولدار شدن! یه جا خدا میگه "لیس للانسان الّا ما سعی" و از طرفی هم میگیم روزی رو خدا میده! اگر روزی رو خدا میده پس ما این وسط چیکاره هستیم؟! اگر روزی من مشخصه جون کندن من چه معنی داره؟!

در وطن خویش غریب