هر که را کمند عنایت در گردن افتاد، آنجا اوفتاد و هر که را گردن به سلسله ی قهر بربستند آنجا بستند، « السعیدُ مَن سَعِدَ فی بَطنِ امّهِ و الشّقیُ مَن شقی فی بطنِ امّهِ». رقم کفر بر ناصیه ی ابلیس پیش از وجود او کشیده بودند، که « و کانَ من الکافرین» (سوره 2، آیه 34 و سوره 38، آیه 74)، داغ لعنت بر جبین او بی او نهادند، که « و اِنَّ علیک لعنتی الی یومِ الدّین» (سوره 38، آیه 78). در ازل حضرت عزّت بدین کلام متکلّم بود، این واقعه امروزین نبود. این رنگ گلیم ما بگیلان کردند. مرغانی که امروز گرد دام محبّت میگردند و دانه ی محبّت میچینند، گردن این دام و حوصله ی این دانه از عالمی دیگر آورده اند. چنان که مؤلف گوید بیت

اصل و گهر عشق ز کانی دگرست          منزلگه عاشقان جهانی دگرست

   وان مرغ که دانه ی غم عشق خورَد          بیرون ز دو کون، زاشیانی دگرست

شرر آتش عشق در دل سنگ صفت عاشقان در وقت رشاش تعبیه کردند، که « ثمَّ رَشَّ علیهم من نورهِ فَمَن اَصابَهُ ذاک النّور فقد اهتَدی و مَن اَخطاهُ فقد ضلّ».

اما در اظهار آن شرر از سنگ به آهن حاجت آمد. آهن کلمه ی «لااله الّا الله» را بفرستادند، که «اُمِرتُ اَن اُقاتِلَ النّاس حتّی یقولوا لااله الّا الله» و فرمودند که به تصرف « واَذکروا اللهَ کثیراً لعلّکم تفلِحون» (سوره 8، آیه 45) چندان این کلمه ی آهن صفت را بر سنگ دل زنید که شرر آتش عشق که در هر ددو تعبیه است به ظهور بپیوندد.

و آنگه در ظلمت نفس امّاره به چشم حقارت منگر همچو ملایکه که گفتند « اَتَجعلُ فیها مَن یُفسِدُ فیها» (سوره 2، آیه 30) اطفال کار نادیده ی «اِنّی اَعلَمُ مالاتعلمون» (سوره 2، آیه 30) بودند. چون اسم خلیفه شنیدند، درنگریستند، ظلمت نفس ندیدند، از سیاهی برمیدند. ندانستند که آب حیات معرفت در آن ظلمت تعبیه است. زیرا که شرر آتش عشق چون از سنگ دل و آهن کلمه ظاهر شود، اطلس روحانیت اگر چه بس گرانبهاست و لطیف است قابل آن شرر نیاید.

اینجا آن سوخته ی سیاهروی نفس انسانی باید تا بی توقف به جان و دل برباید « و حَمَلَها الانسانُ اِنّهُ کانَ ظلوماً جهولاً» (سوره 33، آیه 72) و میزبانی آن آتش غیبی تا مقیم عالم شهادت گردد. جز از صفات بشری نیاید که «فاذکُرونی اَذکُرکُم» (سوره 2، آیه 152) و اگر یک دم ازین غذا نیابد آن مهمان غیبی نپاید که « نسُوا الله فَنَسیَهُم» (سوره 9، آیه 67).

هرچند که از شجره ی انسانی، شاخی از صفات بشری سر برمیزند، عاشق صادق به دست صدق تبر «لااله» در بن آن شاخ میزند و بر آتش «الّاالله» میاندازد. آن آتش بر قضیه ی «اَذکُرکُم» درومی آویزد و چندان که وجود هیزمی ازو میستاند، بدل آن وجودِ آتشی به وی می دهد. تا جملگی شجره ی انسانی با شاخ های بشری و بیخ های ملکوتی روحانی به خوردِ آن آتش دهد و آتش در جملگی اجزاءِ وجود آن شجره روشن کند تا وجود شجره جمله صرف آتش شود. تا اکنون اگر شجره بود، اکنون همه آتش است. وصال حقیقی اینجا دست دهد. چنان که مؤلف گوید. بیت

از عشق مهی چو بر لب آمد جانم             گفتم بکنی به وصل خود درمانم

 گفتا اگرت وصال ما میباید                     رو هیچ ممان تو، تا همه من مانم

چون شجره ی اخضر نفس انسانی فدای آتش حقیقی گشت، که « الّذی جَعَلَ لکم من الشّجرِ الاخضرِ ناراً» (سوره 36، آیه 80)، آنگه آتش بر زبان شجره ندا میکند که ای بی خبران من آتشم نه شجره. « نودِیَ مِن شاطی ءِ الوادیِ الاَیمَنِ فی البُقعه المبارکه من الشجره ان یا موسی اِنّی انا اللهُ » (سوره 28، آیه 30).

مسکین حسین منصور را چون آتش همگیِ شجره فرو گرفت، شجره هنوز تمام ناسوخته شعله های «انا الحق» ازو برآمد. اغیار بر حوالی بودند، از شعله ی «انا الحق» بخواستند سوخت، لطف ربوبیّت ایشان را دستگیری کرد. گفت خاصیت این آتش آن است که هر که در آن باشد و هر که در حواللی آن باشد بر هر دو مبارک بود که « اَن بورِک من فی النّارِ و من حولها» (سره 27، آیه 8). ای حسین این آتش بر تو مبارک است، اما آن ها را که بر حوالی اند بخواهد ساخت، باید که بر ایشان هم مبارک باشد. بر دوست مبارکیم و بر دشمن هم.

آخر بر این آتش کم از عود نتوان بود، که چون آتش در اجزای وجود او تصرّف کند، نَفَس خوش زدن گیرد. آتش بر عود مبارک است که بوی نهفته ی او را آشکارا می کند و اگر آتش نبودی فرقی نبودی میان عود و چوب های دیگر. عزّت عود به واسطه ی آتش بود، چون آتش بر عود مبارک آمد، عود بشکرانه، وجود در میان نهاد. گفت من تمام بسوزم تا آتش بر اهل حوالی من هم مبارک باشد، تا رُستی نکرده باشم که راه جوانمردان نیست. لاجرم هرچند عود بیش میسوخت، اهل حوالیش را بیش میساخت.

بر آتش عشق تو بسوزم                    گر سوختن منت بسازد

   گفتی که بباز جان چو مردان                عاشق چه کند که جان نبازد

حسین نیز صوفیانه به قدم استغفار بایستاد، وجود بشری به خرقه در میان نهاد. گفت: « الهی اَفنَیتُ ناسوتیّتی فی لاهوتیّتکَ فبحقِّ ناسوتیّتی علی لاهوتیّتک اَن تَرحمَ علی مَن سَعی فی قَتلی». ما به کلی شجره ی وجود انسانی را چون عود فدای آتش عشق تو کردیم، تو به لطف خویش مشام ساعیان این سعادت را که بر حوالی این آتش اند به طبیب رحمت معطّر گردان، تا بریشان هم مبارک باشد.

ای حسین، اگرچه آتش عشق ما در شجره ی انسانی تو افتاده بود و شعله های آتش « انا الحق» ازو برمیخاست، اما چون تمام نسوخته بود، آن شعله ها از دود انانیّت ازو برمیخاست درباختی، و به آتش ابتلای ما بسوختی، خاکستر تو را بفرماییم تا بر آب اندازند و نقاب حجاب از جمال کمال تو برداریم، تا بر روی آب آتش وجود بی دود در جلوه گری « الله الله» آید و عنایت بی علّت ما معلوم خاص و عام جهانیان گردد، که « اِنَّ الله لایَظلِمُ مِثقالَ ذرّهٍ» (سوره 4، آیه 39) الایه.

پروانه صفتان جانبازِ عالم عشق که کمند جذبه ی الوهیّت در گردن دل ایشان درعهدِ اَلَستُ افتاده است، امروز چندان به پر و بال درد طلب گِرد سُرادقات جمال شمع جلال حضرت پرواز کنند، که بر قضیه ی « مَن تقرَّبَ الیّ شبراً تقرّیتُ اِلیهِ ذِراعاً» یک شعله از شعله های آن شمع « و نحنُ اقربُ الیه من حبلِ الورید» (سوره 50، آیه 16) استقبال کند و به دست « جَذبهٌ مِن جذَباتِ الحقّ تُوازی عَمَل الثقلین» (سوره 24، آیه 35) او را در کنار وصال کشد، که « یا ایّتُها النّفس المطمئنّه اِرجعی الی ربِّکَ راضیهً مرضیهً». تا چند به پر و بال پروانگی « وَ خُلِقَ الانسانُ ضعیفاً» (سوره 4، آیه 27) گرد سرادقات جمال ما گردی؟ تو بدین پرو بال در فضای هوای هویّت طَیَران نتوانی کرد. بیا این پر و بال در میدان « والذّین جاهدوا فینا» (سوره 29، آیه 69) در باز، تا بر سنّت « لَنَهدینّهِم سُبُلنا» (سوره 29، آیه 69) پر و بالی از شعله ی انوار خویش تو را کرامت کنیم، که « یَهدی اللهُ لِنورهِ مَن یشاءُ» (سوره 24، آیه 35).

ای دل در این ره به قیل و قالت ندهند             جز بر در نیستی وصالت ندهند

وآنگاه دران هوا که مرغان وی اند                 تا با پر و بالی، پرو بالت ندهند

تا اکنون که به پر و بال خویش میپریدی پروانه ای دیوانه بودی. اکنون که به پرو بال ما میپری یکدانه ای یگانه شدی. اکنون از مایی نه بیگانه، بلکه همه مایی. از میان برگیر بهانه، هم دُری و هم دُردانه، هم جانی و هم جانانه.

تو جانی و پنداشتستی که شخصی               تو آبی وانگاشتستی سبویی

بعد از این تو به تو نیستی، زیرا که از تو بر تو جز نامی نیست.

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

                                          تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

                                        نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

 

پایان فصل بیستم از باب سیم