زبان 3

نمی دانم اوّلین بار این عبارت را کجا شنیدم، " قرآن را با قرآن تفسیر کردن ". نمی دانم کجا و در چه شرایطی آن را شنیدم که به گوش نسپاردمش، که به قول خلیل برایم دغدغه نشد، که از خود نپرسیدم، قرآن را با قرآن تفسیر کردن یعنی چه؟

در تفسیر سوره ی یوسف (ع) هاله ای کم رنگ از یکی از شیوه های ترجمه لغات در ذهنم باقی مانده است. به یاد می آورم که برای رسیدن به معنای برخی لغات از لغات هم ریشه ی آن در آیات دیگر کمک می گرفتیم. در صحبت کوتاهی با فضّه متوجه شدم که چنین راه دستیابی به درون و مفهوم واژگان، خود، شیوه ای برای تفسیر قرآن از طریق خودش است.

امّا این موضوع همچنان فکرم را به خود مشغول خواهد کرد که چه راه های دیگری در تفسیر و دستیابی به مفاهیم قرآن از گذر خود آن وجود دارد؟ کدام یک از آن ها در کلاس به کار گرفته شده اند؟ آیا ممکن است شناختن و به کارگیری تمام شیوه هایی که به چبزی جز آیات الهی چنگ نمی زنند، ما را از احادیث و دیگر کتب بی نیاز کند؟

ارغوان

زبان

به نام ظاهر و به یاد باطن

المرء مخبوع تحت لسانه. انسان زیر زبانش خیمه زده است.

گاه خیمه میزنی که درون آن مخفی شوی و گاه خیمه میزنی چرا که می خواهی ساکن آن ناحیه باشی و این دو هدف برای یک کار، بسیار از هم متمایزند.

گاه، صاحب کلام، تک تک کلماتش شناسنامه ی اوست و گاه متکلی هر کلمه اش جلبابی میشود برای مخاطب. کم تجربه نکرده ایم وقتی کسی حرف می زند و ما به منش و بینش او در پشت این کلام میرسیم و گاه شخص گوینده کلمه اش پشت کلمه ای دیگر، معمایی میشود، پیوسته و ما را به یک نقطه نمیرساند؛ بلکه به زبان ریاضی وارد یک ناحیه میشویم که ناحیه دارای بینهایت نقطه است، نمی دانم کدام مذموم است و کدام ممدوح. اصلاً نمی دانم اگر تمام منظور با کلام رسانده شود، ایده آل و مطلوب است و یا این ضعف نیست که کلام یک ابزار ناقص است. اصلاً نقص، نقص نیست، گاه! این دودلی اخیر، ناشی از تفکری است که مدتی در کلاس جاافتاده بود که پیش زمینه های مثبت و منفی را از مفاهیم جدا کرده و به فطرت آنها بیاندیشیم. پس این که کلام مفهوم کامل را نمی رساند به نظر من نقص نیست چرا که عاملی است برای جریان، برای گفتگو. یاد این مطلب علمی افتادم که هر جا تفاوت باشد، شار و جریان وجود دارد. اگر هر دو ناحیه یکسان باشد (از لحاظ خواص فیزیکی و شیمیایی) حرکتی وجود نخواهد داشت. به این حالت تعادل گفته میشود. تعادل، کلمه ای بسیار دلپذیر در تمامی علوم است اما شاید میان گوینده و شنونده این کلمه مفهوم انتزاعی صرف باشد. چرا که تعادل بین این دو نفر یعنی سکوت. سکوت یا ناشی از جهل میشود و یا ناشی از فهم عمیق و رسیدن به تعادل. تصور کنید از فرط درک سخن صاحب کلام، به سکوت می رسید. فرض اینکه یک انسان با خواندن کلام الله سکوت کند بی نظیر است، اما گفتیم سکوت ناشی از جهل هم هست و این روزها تالیان، جاهلانند که ساکت اند.

ریحانه

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریخت                               کز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت                    تا ز گلزار حقایق نوگلی بر باد رفت                               یک چمن گل صرصر بیداد از آن گلزار ریخت                   شاخه طوبی مثالی را ز آسیب خسان                        آفتی آمد که یک سر هم بر هم بار ریخت                      غنچه نشکفته ای از لاله زار معرفت                           از فراز شاخساری از جفای خار ریخت 

زبان

حرف زدن سخته و نوشتن سخت تر زیرا باید آنچه می اندیشی را به شکلی در خور فهم اذهان مخاطبین بیارایی تا نوشته ای شود که بر عمق دل بنشیند. بشر اندیشیدکه اگر بخواهدمستقیم با دیگران ارتباط برقرار کند باید آنچه احساس میکند و آنچه تمنا دارد را در قالب کلمات و عبارات بریزد و به دیگران منتقل کند واین مسیری شد برای پدید آمدن زبان وگفتار. دنیای زبان سیستماتیک نیست چون اگر اینطور باشه زبان از حالت حسی و عاطفی دور میشه ولی هر فردی میتونه خودش چیدمان زیبایی به کلمات و عبارات بده تا در عین حال که در دل مخاطب می نشینه حالات بدیع سخن وحس درونی آن از دست نره.این مطلب در مورد متون و اشعار ادیبانه هم صادقه زیرا هم نظم خاصی را شاعر و نویسنده دنبال میکنند و هم سعی میکنند با آرایه ها آن را بیارایند تا بر دل مخاطب رسوخ کنه شاید افرادی هم که از زبان اشاره استفاده میکنند قصدشان این باشد که زبانشان مستوری و رمز گونه بودنش رو حفظ کنه .علت اینکه شعرایی مثل حافظ اینگونه رمز گونه و پر مغز و معنا سخن میگویند و زبان شعرشان به گونه ای است که هر غیری از ظن خودش آن را درک میکند و از آن تاثیر می گیرد شاید این باشه که چون زبان شعر و ادب و فصاحت و بلاغت و در کل زیبایی بیان خودش وسیله ای برای بهتر رساندن پیام به مخاطبه اثرش هم بیشتره و ضمن اینکه این عبارات رمزگونه واین معانی اساسا لفظ نداره و تنها افرادی این معانی را درک میکنندکه خودشان در این دنیا وارد شده باشند به عنوان مثال حافظ معتقده که زبان عشق زبانی بیانی نیست :
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق      ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت     
و همچنین در جای دیگر تصریح میکند : 
سخن عشق نه آن است که آید به زبان    ساقیا می ده وکوتاه کن این گفت و شنفت
پس زبان اشاره را هر کس نمیتواند بفهمد و آن به علت برداشت از معانی متنوعی است که در آن وجود دارد و مستوری آن برای افرادی که قادر به درک چنین معانی هستند مکشوف میشود:
وصف مجموعه گل مرغ سحر داند وبس   که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
    
زوجه خلیل

زبان 3

در ادامه ی مطالب جلسه ی قبل، که بیشتر در پی آن بودم که بدانم چگونه می توان بدون پیش فرض و بار معنایی خاص به واژگان نگاه و از آنها برداشت کرد و اینکه منشاء این معانی و مفاهیم متفاوت در مورد کلامی مشترک، که به ذهن هرکس می رسد از کجاست، می خواهم مثالی که در جلسات مطرح شد را عنوان کنم تا شاید دلیلی دیگر بر عدم موفقیت ما در دریافت معانیِ حقیقی کلام باشد. خلیل می گفت: وقتی یک آچار را به ما می دهند اولین چیزی که به ذهنمان می رسد این است که با آن چه کار می توان کرد و برای چه کاری اختراع شده و آن را چگونه استفاده کنیم که برایمان سودمند باشد. کسی یک لحظه به خودِ آچار، جنس، ابعاد و ویژگی هایش توجه نمیکند که خودِ آن شئ چیست و چگونه است. به سرعت دنبال آنیم که کاربردش را بفهمیم و کار خاصی جهت هدفی خاص را آن بکشیم. به نظرمی رسد یکی از دلایلی که ما با خودِ کلام قرآن آنطور که باید ارتباط برقرار نمی کنیم یا حداقل نیاز به تمرین و تفکر فراوان داریم، این است که همیشه از کلام به نوعی استفاده ی ابزاری جهت بیان مطالب و مفاهیمی خاص می کنیم. و یا حتی از مطالعه ی قرآن انتظار پند و اندرزی را داشته ایم. یعنی اینکه می خوانیم که دستورات دینی را بفهمیم. می خوانیم که یاد بگیریم، نمی خوانیم که تاثیر بپذیریم. (تاثیر پذیری اغلب ناخودآگاه است). این جمله برای خودم خیلی پر معنی است. یعنی اگر قائل بر تاثیر کلام ورای آنچه می گوییم باشیم، می خوانیم که تاثیر بگیریم. مثل اتاق خالی ای که چراغ را روشن می کنیم تا وسایل را ببینیم، اگر وسایلی نباشد می گوییم ما که چیزی نیمبینم و توجه به این نداریم که نور را هم می شود دید یا حس کرد و پیدا کرد. شاید باید گاهی چراغ را روشن کرد که خودِ نور را دید و شناخت.

در جایی گفته شد، واژگان درزندگی ما مفهوم حقیقی ندارند. حقیقت یعنی تاثیر بیرونی.

و حقیقتِ کلام وقتی است که برای چیزی آن را نخوانی و برای دلیل خاصی غیر از خودش به طرفش نروی.

متن می تواند تاثیری جز اینکه به ما بگوید چه کار کنیم و چه کار نکنیم داشته باشد. اگر قرار است فقط از متن بفهمیم چه کار باید بکنیم، پس چرا حافظ می خوانیم؟ حافظ می خوانی که پند بگیری؟

همیشه از این منظر نگاه کردیم که خدا معجزه ای را که برای هر نسل مناسب بوده برایشان برگزیده و برای ما هم به علتی خاص که هنوز از آن بی خبریم ، کلام را. و گاهی می گوییم چون کلام قابلیت های زیادی دارد، چون مفاهیم زیادی را در بر می گیرد، چون چند بعدی و چند وجهیست آن را انتخاب کرده تا به وسیله ی همین قابلیت ها بتواند آن مفاهیم عظیم و تعالیمی را که می خواسته به ما برساند. آیا هیچ وقت می شود فکر کرد که شاید آن مفاهیم را به کار گرفته و انتخاب کرده تا با آن، کلام و تاثیر و ویژگی هایش را به ما نمایان سازد؟ شاید آن جنس و تاثیر خودِ کلام معجزه ی ماست نه مفاهیمی و نصایح و آموزه هایی که از آن طریق مطرح میکند؟

 و این پاسخی واضحیست برای سوالی که در ذهن تعداد زیادی ازافراد کندوکاو می کند: قرآن را پیامبر آورد تا دین را معرفی کند. پس چرا غیر از خود قرآن، خود پیامبر نیز حرف داشتند و حدیث می گفتند و حدیث قدسی می آوردند. مگر منبع اصلی دین دستورات قرآن نیست؟ پس فلسفه ی وجودی امام و پیامبر بعد از قرآن چیست؟ شاید اگر معجزه ی قرآن کلام باشد و رهنمونهایش وسیله ای برای معرفی کلام، نیاز به اشخاص و روشهایی دیگر جهت هدایت باشد، چرا که هدفِ قرآن چیز دیگریست.

من

گزارش شماره 3

سلام.

در ایّام سوگواری حضرت فاطمه(س) قرار داریم و همین امر من را بر آن داشت تا گزارش این بار را به موضوعی مرتبط با این ایام اختصاص دهم. در این گزارش می خواهم به نمونه ای از کار زبانی که چندین جلسه، یا اگر بخواهم بهتر بگویم، نمونه ای که بیشترین تعداد جلسات را به خود اختصاص داد، بپردازم؛ آیات ابتدایی سوره مائده. در همین جا از خواننده ی محترم تقاضا میکنم در همین نقطه، خواندن این متن را رها کرده و قبل از ادامه ی متن، یکبار سوره مائده را حداقل تا آیه 3 با توجه به معنی آیات قرائت نماید...

شاید موضوع اصلی که در ابتدا ما را درگیر این سوره و آیات آن کرد، بخشی از آیه ی 3 بود که همه ی علما متفق القول بر این باورند که شأن نزول این بخش از آیه، واقعه ی غدیر خم و امامت حضرت علی (ع) است (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا). اما سوالی که مطرح بود، بی ربطی قبل و بعد آیه، به این بخش خاص بود! از نظر عقلی، حتی در یک کلام عادی نیز، بخشهای کلام باید با یکدیگر در ارتباط باشند، حال چه برسد به کلامی مانند قرآن که ادعای اعجاز دارد. یک انسان عاقل طوری صحبت میکند که کلامش زنجیروار به هم مرتبط باشد، آنوقت چطور می توان تصور کرد که خداوند متعال کلامی آشفته و بدون ارتباط برای هدایت بشر نازل کرده باشد؟! تصور این موضوع به این شبیه است که الفاظ را در ظرفی ریخته باشیم و بعد از مخلوط کردن آنها، بدون هیچ نظمی آنها را کنار هم بچینیم! قطعاً باید ارتباطی بین اجزاء قبل و بعد وجود داشته باشد. البته بعضی افراد به دلیل آنکه ارتباطی پیدا نکردند، صورت مسئله را پاک کرده و حتی مدّعی شدند که خداوند متعال به عمد این بخش را بدون ارتباط در بین بقیه ی قسمتهای آیه قرار داده است تا معاندین حضرت علی(ع) متوجه آن نشده و قرآن را تحریف نکرده و این قسمت را حذف نکنند! و این توجیه را اعجاز قرآن نیز محسوب کرده اند. حتی اگر این نوع نگاه را قبول کنیم، باز برای ما که خود را محبّ علی میدانیم، این توجیه معنا پیدا نمیکند، و نباید مانند معاندین به این آیه توجه نکرده و از روی آن به آسانی عبور کنیم. همین سوال باعث شد که به آیات قبل و بعد توجه کنیم و چون موضوع مورد نظر ما در آیه سوم قرار داشت، طبیعی بود که از ابتدای سوره به بررسی آیات بپردازیم. اما بررسی آیات از ابتدای سوره، سوالات بیشتری را ایجاد کرد! در شأن نزول آیات آمده که آیات ابتدایی سوره ی مائده همه با هم و بصورت یکجا در حج الوداع بر پیامبر نازل شده است و همین امر هرگونه عدم وجود ارتباط بین این آیات را منتفی خواهد کرد. ضمن اینکه نقل شده است در هنگام نزول این آیات پیامبر دچار چنان حال عجیبی شد، و چنان فشاری بر پیامبر وارد شد که این فشار حتی بر شتر پیامبر نیز منتقل شد و شتر را به زانو درآورد! اما وقتی آیات را می خوانیم در کمال ناباوری با موضوعات بسیار ساده ای مواجه میشویم که حتی قبل از رسالت پیامبر نیز برای عرب جاهلی حل شده بود، چه برسد به این همه سال بعد از رسالت پیامبر و ظهور اسلام! در بدو سوره می گوید: "يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ" ای کسانیکه ایمان آوردید به پیمانهای خود وفا کنید. این موضوع ساده که اصلاً احتیاج به گفتن نداشت، چون حتی عرب جاهلی، اگر سرش میرفت، حرفش نمی رفت و تا پای جان پای عهد و پیمان می ایستاد. نمونه ی بارز این موضوع این است که در زمان‌ جاهليت، جمعي از جوان مردان قريش براي دفاع از حقوق مظلومان، پيماني به نام (حلف‌الفضول) بستند. يكي از شركت‌كنندگان در اين پيمان، پيامبر اكرم (ص) بود. او نه تنها پيش از بعثت، با تمام وجود به اين پيمان وفادار بود، بلكه پس از آن نيز هرگاه از آن ياد مي‌كرد، مي‌فرمود: من حاضر نيستم پيمان خود را بشكنم؛ اگر چه در مقابل آن، گران‌بهاترين نعمت را در اختيار من قرار دهند. این موضوع حتی در جوامع غیردینی نیز بعنوان یک اصل انسانی حل شده است چه برسد به جامعه تحت لوای پیامبر اکرم. بعد میگوید: " أُحِلَّتْ لَكُم بهَيمَةُ الْأَنْعَم‏" چهارپایان زبان بسته را بر شما حلال کردیم. به نظر شما این موضوع جدیدیست که در آخرین سال عمر پیامبر ذکر شود؟! یا اینکه موضوع خاصی است که حال پیامبر را آنگونه آشفته نماید؟! یا در آیه 2 میگوید:" يَأَيهُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تحُلُّواْ شَعَائرِ الله" ای کسانیکه ایمان آوردید حرمت شعائر الهی را حفظ نمایید. درصورتیکه حتی قبل از اسلام نیز حرمت شعائر الهی مانند صفا و مروه (ان الصفا والمروة من شعائرالله. بقره 158) نگه داشته میشد. در ابتدای آیه سوم به حرمت مرده و خون و گوشت خوک و چند مورد دیگر میپردازد "حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَمُ الخْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَة" این موضوع چه ارتباطی به ادامه آیه که ادعا میشود در مورد ولایت و امامت حضرت علی(ع) است، دارد؟! آیا دین بوسیله حرمت دادن به مرده و خون و گوشت خوک کامل شده است که میگوید "الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ"؟! آیا با بیان موضوعاتی که در بالا ذکر شد کفّار از انحراف دین اسلام مأیوس می شوند که میگوید:" الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُم‏"؟! هنوز که هنوزه، در دنیا مخالفین اسلام، از جنگ با اسلام مأیوس نشده اند، پس این چگونه ادعایی است؟! اصلاً معنی کامل شدن یک چیز چیست؟! آیا معنی تکمیل دین این است که دین مانند یک پازل از قطعاتی تشکیل شده است که تا روز نزول این آیات هنوز یک قطعه از آن کم بوده، و با نزول این آیات آن قطعه هم اضافه شده است؟ این روال در آیات بعدی هم ادامه پیدا میکند و باز هم به بحث حلال و حرام میپردازد. حال در همین جا متوقف میشویم و به عنوان تمرین زبانی به بررسی ریشه بعضی از لغاتی که در این آیات دیدم، میپردازیم.

" أَوْفُوا" از ریشه "وفی" است. در العین آمده: "كل شي‏ء بلغ تمام الكمال، فقد وفى و تم ..". در المفردات آمده: "الوَافِي: الذي بلغ التّمام". در التحقیق آمده: " وفى: كلمة تدلّ على إتمام و إكمال، أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو إتمام العمل بالتعهّد سواء كان التعهّد بالتكوين أو بالتشريع أو بالجعل العرفىّ." در مجموع ظاهراً به معنی به اتمام رساندن یک عمل بصورت کامل است و وفاداری به چیزی تا انتهای کار است.

"الْعُقُود" از ریشه "عقد" است. در المفردات آمده: " العَقْدُ: الجمع بين أطراف الشي‏ء، و يستعمل ذلك في الأجسام الصّلبة كعقد الحبل و عقد البناء" در فرهنگ ابجدی آمده: [عقد] الحبلَ: ريسمان يا طناب را سخت گره زد،- الكَلَامَ: سخن را پوشيده گفت،- الأُمُورَ: كارها را درهم برهم كرد. در مجموع به معنی چیزی که گره خورده باشد و تنیده شده باشد.

"أُحِلَّت‏" از ریشه "حلل" است. در التحقیق : "هو رفع العقد و الحرمة". در قاموس آمده: "حلّ: (بفتح اوّل) باز كردن. (صحاح- مفردات) وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي (طه 27) گره از زبان من باز كن. حلّ بكسر حاء بمعنى حلال استعاره از باز كردن گره (معنى اصلى) است مثل هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ (نحل 116). که در اینجا تضادی روشن بین معنی "الْعُقُود" و "أُحِلَّت‏" دیده میشود! انگار در آیه از صنعت تضاد که در شعر استفاده میشود، استفاده کرده است.

"بهَيمَة" از ریشه "بهم" است. در المفردات آمده: البُهْمَة: الحجر الصلب، و قيل للشجاع بهمة تشبيها به، و قيل لكلّ ما يصعب على الحاسة إدراكه إن كان محسوسا، و على الفهم إن كان معقولا: مُبْهَم. در التحقیق آمده: أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الكيفيّة الّتى لا يعرف لها وجه و لا يستبين أمرها و لا مأتى لها. و هذه الحيثيّة توجد في موارد مختلفة: كالحجر الصلب الّذى لا يستكشف ما فيه و لا يتصرّف فيه. و الرجل الشجاع الصعب الّذى لا يمكن النفوذ فيه و لا يقدر عليه. و اللون الكدر الّذى لا يخالطه شي‏ء و لا شية فيه. و الباب المغلق الّذى لا يفتح و لا اليه سبيل. و الخبر أو الأمر الّذى لم يتبيّن..." در مجموع به معنی چیزی که مشخص و واضح نیست و به راحتی هم قابل نفوذ و درک نمی باشد.

"الْأَنْعَم" ار ریشه "نعم" است. در التحقیق آمده: "هو طيب عيش و حسن حال. و هذا في قبال البؤس و هو مطلق شدّة و مضيقة". انعام هم ریشه با نعمت است، چهارپایان هم از آن لحاظ که سودآور هستند و نعمت محسوب میشوند به انعام شهرت یافته اند. اما در اینجا همه به ترکیب "بهَيمَةُ الْأَنْعَم" نگاه میکنند و کسی این دو واژه را مجزا بررسی نکرده است.

"الصَّيْد" از ریشه "صید" است. در التحقیق آمده: هو قبض شي‏ء و تناوله بحيلة و مراقبة مخصوصة إذا كان آبيا عن أخذه. و هذه اللغة مأخوذة من العبريّة و الآراميّة. و أمّا مفهوم- حالة في الرأس توجب عدم التفات الى يمين و شمال: فانّها بمناسبة حالة مراقبة للصائد، فانّه يراقب حركاته و يديم سكونه الى أن يصيد مطلوبه. و هذه الحالة في الرأس سواء كانت من مرض أو غيره.

"حُرُم‏" از ریشه "حرم" است. در المفردات آمده: الحرام: الممنوع منه إمّا بتسخير إلهي و إمّا بشريّ، و إما بمنع قهريّ، و إمّا بمنع من جهة العقل أو من جهة الشرع، أو من جهة من يرتسم أمره". باز همن اینجا تضادی بین "حرم" و "حلل" مشاهده میشود. در کل از این ریشه نوعی حرمت و بزرگی برداشت میشود. یک نوع حریم، که هر کس اجازه ورود ندارد.

"شَعَائر" از ریشه "شعر" است. در التحقیق آمده: "هو ما دقّ أو رقّ في محيط لشي‏ء، متحصّلا منه أو متعلّقا به" در فرهنگ ابجدی آمده: "المَشْعَر- ج مَشَاعِر [شعر]: نشان و علامت، سايه درخت كه از آن استفاده شود، جاى انجام دادن مناسك حج در مكه"‏

"شهر" در المفردات آمده: الشَّهْرُ: مدّة مَشْهُورَةٌ بإهلال الهلال، أو باعتبار جزء من اثني عشر جزءا من دوران الشمس من نقطة إلى تلك النّقطة در لسان العرب آمده: شهر: الشُّهْرَةُ: ظهور الشي‏ء في شُنْعَة حتى يَشْهَره الناس.

"هدی" در المفردات: الهداية دلالة بلطف، و منه: الهديّة، و هوادي الوحش. أي: متقدّماتها الهادية لغيرها، و خصّ ما كان دلالة بهديت، و ما كان إعطاء بأهديت. در قاموس آمده: هدى:(بر وزن فلس) قربانى. و آن مخصوص بيت اللّه الحرام و قربانى حجّ است. و غير آن اضحيّه ناميده ميشود بنظر ميآيد علّت اين تسميه آنست كه قربانى احترام و اكرامى است نسبت به كعبه كه در هدى و هدايت معناى اكرام و لطف هست و يا بجهت آنست كه به كعبه و حرم سوق داده ميشود مثل «هدى العروس الى بعلها» كه بمعنى بردن و سوق دادن عروس بشوهرش است. واحد آن هديه است مثل تمر و تمره و جمع آن هدى بر وزن فعيل است چنانكه در مجمع گفته است. هديّه را چنانكه از مفردات بدست ميآيد از آن هديّه گويند كه لطف و مرحمتى است از بعضى ببعضى وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (نمل 35). من تحفه‏اى بآنها خواهم فرستاد تا به بينم فرستادگان با چه بر ميگردند.

"الْقَلَائد" از ریشه "قلد" است. در التحقیق : قلد - أصلان صحيحان يدلّ أحدهما على تعليق شي‏ء على شي‏ء وليّه به. أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو تعلّق مع عقد. در فرهنگ ابجدی آمده: الإقْلِيد-ج أَقَالِيد [قلد]: مترادف (القِلَاد) است، كليد- يونانى است- التَّقَالِيد-[قلد] عند المسيحيّين: مفهوم اين واژه در نزد مسيحيان عبارت است از عقايد يا امور عبادت كه از گذشتگان بعنوان وحي خدا به كليسا گرفته‏اند بدون اينكه در كتاب مقدس آمده باشد. در اینجا تضاد در یک واژه دیده میشود که هم معنا قفل میدهد هم معنا کلید.

"ءَامِّين" از ریشه "امن" است. در التحقیق آمده: و الأصل أن يستعمل في سكون القلب يتعدّى بنفسه و بالحرف، و يعدّى الى ثان بالهمزة. أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الأمن و السكون و رفع الخوف و الوحشة و الاضطراب‏. در فرهنگ ابجدی آمده: الأَمَانة- ج أَمَانَات: امانت كه متضاد (الخِيَانَة) است، وديعه، آنچه كه خداوند بر بندگان واجب كرده است. در المفردات آمده: أصل الأَمْن: طمأنينة النفس و زوال الخوف، و الأَمْنُ و الأَمَانَةُ و الأَمَانُ في الأصل مصادر، و يجعل الأمان تارة اسما للحالة التي يكون عليها الإنسان في الأمن، و تارة اسما لما يؤمن عليه الإنسان.

" الْبَيْت" از ریشه "بیت" است. در التحقیق آمده: هو عمل أو سكنى ليلا، و منه البيات و البيتوتة، و بهذه المناسبة اطلق لفظ البيت على محلّ يسكن ليلا. و يشمل كلّ مسكن من شأنه أن يسكن فيه حيوان. و التبييت: متعدّ و هو جعل أمر في الليل قولا أو عملا‏‏.

"يَبْتَغُون‏" از ریشه "بغی" است. در التحقیق آمده: هو الطلب الشديد و الإرادة الأكيدة. و هذا المعنى يختلف باختلاف الموارد و الاستعمالات. در قاموس آمده: طلب توأم با تجاوز از حدّ. اين معنى با مطلق تجاوز قابل جمع است زيرا تجاوز از طلب جدا نيست، هر جا كه تجاوز هست طلب نيز هست.

" فَضْلاً" از ریشه "فضل" است. در التحقیق آمده: هو الزيادة على ما هو اللازم المقرّر، لا مطلقا. و بهذا اللحاظ يطلق على الخير و الباقي و الإحسان و الشرف و ترك شي‏ء بعد الطعام و فواضل المال.

" رِضْوَانًا" از ریشه "رضی" است. در التحقیق آمده: هو موافقة الميل بما يجري عليه و يواجهه. در قاموس آمده: رضا و رضوان و مرضاة بمعنى خوشنودى است.

"يجَرِمَنَّكُم" از ریشه "جری" است. در التحقیق : أنّ مفهوم هذه المادّة أصل واحد، و هو الحركة المنظّمة الدقيقة في طول مكان، و يعبّر عنه بالانسياح.

"شَنَان" از ریشه "شنأ" است. در التحقیق آمده: هو البغض مع الكراهة و التجنّب. ‏

"الخْنزِير" از ریشه "خنزر" است. در لسان العرب آمده: الخِنْزِيرُ من الوحش العادي: معروف من ذلك. و قال كراع: هو من الخَزَرِ في العين لأَن ذلك لازم له، قال: فهو على هذا ثلاثي و قد تقدم ذكره في ترجمة خزر. در فرهنگ ابجدی آمده : الأَخْزَر- م خَزْراء، ج خُزْر [خزر]: آنكه داراى چشم خُرد يا تنگ باشد.

"الْمُنْخَنِقَة" از ریشه "خنق" است. در فرهنگ ابجدی آمده: المُخَنَّق-[خنق‏]: مفع، گردن، جاى طناب دار بر گردن. المِخْنَقَة- ج مَخَانِق و مَخَانِيق [خنق‏]: طناب دار، گردن بند.

"النُّصُب‏" از ریشه "نصب" است. در التحقیق آمده : هو تثبيت شي‏ء في محلّ بالاقامة و الرفع الظاهر. و من مصاديقه: نصب رمح أو حجر أو صنم أو غيرها لتخويف أو إراءة مقصد أو توجّه اليه و عبادة. و نصب حجارة حول البئر أو الحوض أو الأصنام أو تحت القدر. و هكذا المنصب بصيغة اسم الآلة. و الانتصاب للعداوة و الحرب و إظهار المقابلة. و الانتصاب في القرن و الصدر. و ما ينصب و يرتفع في ما بين يدي الإنسان ممّا لا يتوقّع به كالتعب و العناء و الداء و البلاء. و ما يقدّر و يشخّص من مال في مورد الزكاة أو السهم أو الحظ. در مجموع معنی نشانه از آن قابل برداشت است.

"الْأَزْلَامِ" از ریشه "زلم" است. در العین آمده: زلم: الزلم، و الزلم، و جمعه: أزلام، و هي القداح التي لا ريش لها، كانت العرب تستقسم بها عند الأمور إذا هم بها أحدهم، مكتوب عليها: افعل .. لا تفعل.

"أَكْمَلْت" از ریشه "کمل‏" است. در التحقيق‏ آمده: هو مرتبة بعد تماميّة الأجزاء. و قد سبق أنّ التمام يستعمل غالبا في الكمّيّات، و الكمال في الكيفيّات، و أنّ الكمال يتحقّق بعد تماميّة الأجزاء إذا أضيفت اليها خصوصيّات و محسنّات اخر، فهو مرتبة بعد التماميّة. در المفردات آمده: كَمَالُ الشي‏ء: حصول ما فيه الغرض منه. فإذا قيل: كَمُلَ ذلك، فمعناه: حصل ما هو الغرض منه‏.

در این گزارش به همین مقدار از بررسی ریشه ی الفاظ اکتفا میکنیم و به نکته ای دیگر در زبان شناسی میپردازیم. نکته ای که در بررسی متونی که مربوط به زمان ما نیست، بسیار کاراست، یعنی بررسی شرایط خلق کلام. آیات ابتدایی سوره ی مائده در آخرین سالهای عمر رسول نازل شده است. در شرایطی که جامعه اسلامی در انتظار تعیین تکلیف وضعیت جامعه بعد از رحلت رسول بود. در چنین شرایطی بسیار عادی به نظر می رسد که آیات نازل شده مربوط به این موضوع باشد. پیامبر بارهای بار پیش از غدیر خم حضرت علی(ع) را بعنوان برادر و جانشین خود معرفی کرده بود و این معرفی عقد و پیمانی نانوشته بین رسول و امتش محسوب میشد(یا ایها الذین امنو اوفو بالقعود)، اما این گره هنوز هم برای همه باز نشده بود و این اتمام حجت آخر بود. پس میگوید "احلت بهیمه الانعام"، یعنی باز کردیم برای شما نعمتی پوشیده را. چون تا این لحظه هنوز موضوع جانشینی پیامبر به صورت رسمی اعلام نشده بود و بر عوام مردم پوشیده بود. نعمتی که بهیمه است یعنی نعمتی که از درک آن عاجز هستید مگر آنکه به قصد بدست آوردنش مانند یک صید به دنبالش باشد و محرم آن شوید. همانطور که حضرت علی (ع) تا هنگامیکه مردم به سراغش نیامدند، به قول خود افسار شتر خلافت را رها کرده بود.یعنی در حریم این نعمت وارد شوید، در غیر اینصورت این نعمت برای شما همچنان مبهم خواهد ماند. بعد از آنکه این گره مبهم را باز میکند، از آیه دوم به بعد حس میکنم به جریانات بعد از این اعلام در پرده ای از ابهام اشاره میکند. به ظلمهایی که به اهل بیت عصمت و طهارت شد. به غصب منصب حضرت علی(ع) و عواقب بعدی آن. در آیه دوم وقتی میگوید حلال نکنید، یعنی حرمت نگاه دارید. حس میکنم میگوید حرمت پنچ تن آل عبا را نگاه دارید "لَا تحُلُّواْ شَعَائرِ اللَّهِ وَ لَا الشهَّرَ الحْرَامَ وَ لَا الهْدْىَ وَ لَا الْقَلَئدَ وَ لَا ءَامِّينَ الْبَيْتَ الحْرَام‏". شعائر خدا اشاره به رسول خداست، زیرا در لغت دیدم که مشعر به نشانه و چیزی که تعلق چیزی را میرساند گفته میشود و وقتی میگوییم رسول الله، تعلق رسول را به الله میرسانیم. شهر به حضرت علی(ع) برمیگردد، زیرا بعد از این اعلام، در کل بلاد اسلامی حضرت شهره شدند. هدی اشاره به حضرت فاطمه(س) است، زیرا در لغت دیدیم که معنی آن هدیه میباشد و خدا در قرآن به پیامبر میگوید ما او را به تو اهدا کردیم (انا اعطیناک الکوثر). قلائد اشاره به امام حسن (ع) است، از این جهت که در لغت دیدم در ریشه به معنی کلید هم هست و کارایی کلید باز کردن قفل هاست و امام حسن(ع) هم به خاطر حل مشکلات به کریم اهل بیت معروف بودند. آمین البیت نیز اشاره به امام حسین (ع)، که وقتی خواستند به زور در مدینه از او بیعت بگیرند به مکه مشرف شد و به بیت امن الهی روی کرد ولی از بیم آنکه حتی حرمت بیت الله را نگاه ندارند حج را نیمه تمام گذاشت و به سمت کربلا حرکت کرد. در ادامه میگوید "لا یجر منکم شنان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا" یعنی کینه آنان که شما را از مسجد حرمت دار (مسجد النبی) باز داشتند باعت تعدی کردن به آنها نشود. این مرا به یاد موضوع عدم اجازه حضرت علی (ع) به ابوبکر برای پیش نمازی مسجد نبی می اندازد که در هنگام کسالت پیامبر رخ داد و حضرت علی (ع) خود به جای پیامبر ایستاد. در آیه سوم حرام میکند یکسری چیزها را، و جالب این جاست که از فعل خوردن هم استفاده نمیکند که بگوییم خوردن این موارد حرام است. حرام میکند مرده و خون را، یعنی هرگونه خون و خونریزی و کشتن را و گوشت کسی که چشمان تنگ دارد (خزر) که این چشمان تنگ مرا به یاد حضرت فاطمه(س) می اندازد که بر اثر سیلی گونه اش کبود بود و کسی که گونه اش متورم باشد چشمانش تنگ میشود. و حرام میکند منخنقه یعنی کسی که طناب به دور گردنش انداختند و احساس خفگی میکند که مرا به یاد صحنه طناب انداختن به دور گردن و دست حضرت علی(ع) و به زور بردنش به مسجد برای گرفت بیعت می اندازد. و حرام میکند موقوذه را که به معنی کسی که با چوب زده شده باشد است. که مرا به یاد دو چیز می اندازد، چوب بدستانی که بر خانه علی (ع) هجوم آوردند و البته ضربه ای که قنفز با غلاف بر دست فاطمه(س) زد. حرام میکند المترده را که به معنی از ارتفاعی به زمین خورده است. که مرا به یاد زمین خوردنهای پیاپی حضرت فاطمه(س) در پی بردن حضرت علی(ع) به مسجد برای گرفتن بیعت می اندازد. حرام میکند النطیحه را که به معنی شاخ خرده است و مرا به یاد فرو رفتن مسمار در بر پهلوی حضرت فاطمه(س) می اندازد. حرام میکند نیم خورده درندگان را، که مرا به یاد بدن پاره پاره امام حسن(ع) قبل از دفنش می اندازد. بدنی که جگرش از درون مانند آنکه درنده ای او را دریده باشد پاره پاره بود. حرام میکند "ما ذبح علی النصب" آنچه در پیش بتان ذبح کردند و مرا یاد ذبح امام حسین(ع) در پای بتی چون یزید می اندازد و در انتها حرام میکند که آن ذبح را "تستقسموا بلازلام" یعنی تقسیم بر تیرها کنید که مرا به یاد بر نیزه کردن سر امام حسین(ع) و یارانش می اندازد. آری در این روز که شاید حال در اینجا برای من عاشورا معنی پیدا میکند کفار از به انحراف کشیدن دین مأیوس میشوند. بعد از سیری در حوادث بعد از غدیر، باز آیه به همان نعمت مبهم باز میگردد و به حکم باز شدن این نعمت مبهم، ادعای کامل شدن دین میکند. در لغت به صراحت اشاره شده که کمال مرحله ای بعد از اتمام همه اجزاست. یعنی اتمام مرحله ای کمّی محسوب میشود و کمال مرحله ای کیفی. در لغت اشاره میکند که کمال یک چیز یعنی حصول به غرضی که آن چیز برای آن موجود شده است. و این نشان میدهد غرض از دین رسیدن به این نقطه و اعلام ولایت علی(ع) است و هر کس ولایت او را نپذیرد به هدف دین نرسیده و کمال دین را درک نکرده است. حس میکنم تا همین جا در این گزارش نحوه ی کار زبانی انجام شده بر روی این آیات مشخص شده است. اما اگر همین نگاه را در آیات بعدی هم ادامه دهیم ردپایی از این نوع تفسیر باز هم به چشم می خورد. بطور مثال در آیه 7 باز از همان نعمت و میثاق یاد میکند و میگوید "وذکروا نعمه الله علیکم و میثاقه الذی واثقکم به اذ قلتم سمعنا و اطعنا" که یادآور عهد و پیمانی است که همه در روز غدیر با علی(ع) انجام دادند و به پیامبر گفتند ما پیام تو را شنیدیم و به خاطر اطاعت از تو این میثاق را با علی میبندیم. یا در آیه 12 میگوید: "و لقد اخذ الله میثاق بنی اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیبا" که همیشه میگویند بنی اسرائیل بسیار شباهت به مسلمانان دارند و به همین خاطر بسیار در قرآن داستانهای بنی اسرائیل را تعریف میکنند و در اینجا من را به یاد میثاق مسلمانان در غدیر خم می اندازد و انتخاب 12 برگزیده و اما معصوم بعد از این میثاق. و ادامه این روال در آیات بعدی برای خود من بسیار شیرین و البته دردناک بود. اما نکته مهم و باز مرتبط با زبان که بارها بدان اشاره کردیم این است که تمام برداشتهای بالا ناشی از پیش فرضهای ذهن یک فرد شیعه با یک سری خصوصیات خاص فکری، که در شرایط خاص اجتماعی خود زندگی کرده است، و نسبت به بعضی حوادث تاریخ اسلام نگاهی خاص داشته است ناشی شده است و قطعاً برای فردی دیگر ممکن است کاملاً بی معنا و حتی مضحک به نظر برسد. و این معنای شنیدن است. هر کس کلام را با گوش خود میشنود و همانطور که در بحث سوره ی یوسف گفتیم که تجربه رویت قابل انتقال نیست، تجربه شنیدن نیز قابل انتقال نیست. هر کسی با سمعک خود میشنود و با عینک خود می بیند. هر چه عینک و سمعک خدایی تر، شنیده ها و دیده ها الهی تر و به جایی میرسد که میگوید عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست و همه را او میبیند.

در وطن خویش غریب

فاطمه، فاطمه است

اينک لحظه‌ وداع با علي (ع) ! چه دشوار است. اکنون علي بايد در دنيا بماند.  سي سال ديگر! فرستاد "ام رافع" بيايد، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست ‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه‌ هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او مي‌رود.

به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ‌اي گذشت و لحظاتي
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلک‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.
اما کسي نمي ‌داند که چگونه؟ و هنوز نمي ‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .

مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته ‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.

و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي ‌پيغمبر، بي ‌فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.

ساعت ‌ها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي ‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سکوت کرده ‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌ هاي خفته مي‌شنوند.

نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد.

ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.

ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.

من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، "انا لله و انا اليه راجعون"

وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌اي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.

هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.

اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کننده‌اي که نه خشمگين است، نه ملول.

لحظه‌اي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.

درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌کشد.

و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت‌هايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟

درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟

احساس مي‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمي‌داند که چه خواهد کرد؟

به فاطمه توضيح مي‌دهد: "اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌اي که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام".

آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو کرد، با حالتي که در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد که اين "وديعه‌ي عزيز"ي را که به من سپرده‌اي، اکنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد.

فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ که بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني که در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جور و حکومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.

اين است که همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک "زن" بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

مظهر یک "دختر" در برابر پدرش

مظهر یک "همسر" در برابر شویش

مظهر یک "مادر" در برابر فرزندانش

مظهر یک "زن مبارز و مسئول" در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.

وی خود یک "امام" است. یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده آل برای "زن" ، یک "اسوه" ، یک "شاهد" برای هر زنی که می خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.

او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، "چگونه بودن" را به زن پاسخ می داد.

نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟

خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.

گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را بکار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند. اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

((مریم مادر عیسی است))

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                                                                فاطمه ، فاطمه است.

کتاب ((فاطمه ، فاطمه است)) - نوشته :دکتر علی شریعتی

فاطمیه

دو بند از یک ترکیب بند، سروده ی علیرضا قزوه، تقدیم به حضرت زهرای مرضیه (س):

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید

انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد

تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هرآنچه هروله کرد از پی تو کرد

آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت 

مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر، سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)

شعري شد و به حنجرۀ کربلا رسید

در تلّ زینبیه غروبت طلوع کرد

با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمّان رسید اشک

داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشتۀ  تعقیب واجبات 

قد قامت الصلاتي و حيّ علي الصلات

 

شب گريه های غربت مادر تمام شد

زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال

سلمان به آه گفت: ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند

ایّام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)

چشم حسین(ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو اُستن حنّانه ضجّه زد

محراب خون گريست: كه منبر تمام شد

زاینده است چشمۀ زهرایی رسول

باور مكن که سورۀ کوثر تمام  شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است

باور مکن حماسۀ حیدر تمام شد؟

زبان 2

سعی می کنیم بی هیچ چشم داشتی به لغات نگاه کنیم. سعی می کنیم اگر تجربه ها، شنیده ها و پیش زمینه های ذهنیمان ما را به سوی معنای خاصی سوق می دهند، بی درنگ و بی تأمّل مفعول این فلش ها نشویم و نیم نگاهی به آن سوی شنیده ها و شاید باورهایمان بیاندازیم تا به این ترتیب شاید برقی از آینه خاک گرفته ی قرآن هایمان بیرون زده و نوری هرچند کوچک را در چشمانمان منعکس کند.

آری، از چند وجهی بودن زبان قرآن حرف می زنم، از بی بار بودن کلمات آن. نمی دانم این لفظ " بی بار " بودن را از کجا آوردم، شاید از شنیده هایم در کلاس باشد، امّا من را یاد یون هایی می اندازد که در شیمی خواندیم. Na+ یا همان سدیم، Cl-  یا همان کلر که در طبیعتشان و از ابتدای خلقتشان باری مثبت و منفی را به دوش می کشند. امّا در کلاس یاد گرفتم که لغات دارای طبیعتی بدون بار هستند و این ما هستیم که اغلب آن ها را مجبور به کشیدن باری که می خواهیم می کنیم. یاد این جمله از پل والری افتادم که خلیل در پست 88/4/31 در وبلاگ گذاشته بود: " اگر شعر کامل ترین و خالص ترین هنرهاست از این روست که باید قهرا قیود متعدد گوناگونی را گردن نهد."

با همبن تفکّر تمرین کردیم قرار دادن معانی مثبت را به جای مفاهیم مذموم، مانند سوء و فحشا در سوره یوسف (ع). چطور می توانستیم از سوء و فحشایی که این همه سال با مفاهیم و معانی مذموم آن ها زندگی کردیم معانی مثبت بیرون بکشیم؟ بعد از کلنجارهایی که با معانی عربی هر کدام می رفتیم و ریز شدن در هر یک از لغات، گاهی به تعابیر و معانی متفاوتی از لغات و به تبع آن معانی و تعابیر متفاوت و برای خودِ من دوست داشتنی ای از آیه می رسیدیم. نمی دانم درباره " چند وجهی "  و " بی بار " بودن کلمات چه چیزهای دیگری در کلاس مطرح شده است. قطعا بیشتر از نوشته های منند، امّا بعد از به روی کاغذ آوردن دانسته هایم درباره این موضوع، این سوال برایم پیش آمد که " آیا چند وجهی بودن یک کلمه، همان بی بار بودن آن است؟ ". پاسخ خودم در جواب چنین سوالی این است که یک کلمه در حین بی بار بودن، چند وجهی نیز می تواند باشد. یعنی کلمه ای که چنین ظرفیت و قابلیتی را دارد که ظرف ها و قالب های متعددی را برای پر شدن از مفاهیم گوناگون و متعدد در خود جای دهد، بی آنکه در طبیعت خود، ظرف یا وجهی از آن، پر شده از مفهوم خاصی باشد، بی بار نیز می تواند باشد.

و دیگر اینکه شاید بتوان گفت، بی زمانی زبان قرآن از بی بار بودن لغات آن سرچشمه می گیرد. چند وجهی بودن لغات و در کنار هم قرار گرفتن این وجوه، معانی متعدد بسیاری را ایجاد می کند که می تواند برای هر زمانی و شاید برای هر فردی معنایی متفاوت از دیگر زمان ها و دیگر انفاس را بنمایاند؛ و شاید تنها، نی مردان خداست که لغات چند وجهی قرآن را در فضای نفسشان چنان می گرداند که وجوهی که باید، همانند پازلی چند بعدی در کنار هم جفت می شوند تا جمله یا عبارتی، آینه ی تمام نمای حق شود.

 ارغوان

زبان 2

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (16) إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِيدٌ (17) مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ (18)

به نام خداوند بخشنده­ ی مهربان

ما انسان را خلق کردیم و از وسواس نفس او کاملا" آگاهیم و ما از رگ گردن ِاو به او نزدیک­تریم. هنگامی که دو متلقی از یمین و شمال می­ گیرند. سخنی بر زبان ﻨﻴ­آورد مگر اینکه رقیبی آماده برایش باشد.

 آیه ­ی 18 سوره­ ی قاف بود، سال 87 در کلاس حرفش را زده بودیم. هنگامی که انسان سخنی بر زبان بیاورد نگهبانی آماده برایش می ­گذاریم.

از آن جلسه و بحث­ها فقط چند خطی یادداشت برایم مانده بود. نوشته بودم که این صفتِ زبان مانند صفت خداست. وقتی اوضاع زندگیت نابسامان باشد تو را حفظ می­ کند و وقتی همه چیز را مرتب چیده­ ای خرابش می­ کند.

آن روز فقط نوشتم امّا امروز خودم خالق وجهی از این کلام هستم. امروز اعتقاد دارم که باید ازحرف زدن ترسید. اگر به آنچه می­ گویی اعتقاد نداشته باشی آن رقیب عتید که با تولّد کلامت زاده شده آنقدر با تو می ­آید تا کلامت را به عملی برساند.

از تجربه­ ی ادعاهایی سخن می­ گویم که چندی بعد پسشان گرفتم. از قضاوت­هایی حرف می­ زنم که چندی بعد از به یادآوردنشان  زانوهایم سست می ­شد.

ما مسئول تک تک کلماتی ﻫﺴﺘﻴم که بر زبان می­ آوریم.

فضّه

گزارش شماره 2

هو سمیع  
در ابتدای مباحث جاودانگی قرآن و ادعای اعجاز آن رخ نمود. قرآن و آیاتش  به صورت کلام بر ما رسید. کلام، سخت چون دیواری در برابرمان قد علم کرد. خواستیم که بر آن وارد شویم و کار آغاز شد. واسطه ها مطرح شدند و هرکسی تفسیر و معنایی از قرآن ارائه داد بی آنکه بداند اندیشه دیگری ما را بدینجا کشانده. تمثیل تخمه خوردن را بیاد می آورید؟ مثال ساده اما بارزی است که سختی شکستن و برداشتن و در گلو پریدن پوسته آن را به جان میخری تا به مغز آن دست یابی. در پی رسیدن به واقعیت و حقیقت قرآن راه بی پایانی در پیش رو دیدیم. از خستگی راه گفته شد اما رسیدن به کمال معنا و آنچه در مبدا وحی رخ داده ما را اگرچه لنگان ولی بدینجا که امروز در آنیم رسانید. خواستیم که عادت کنیم که عادت نکنیم... از دوئیت کلام سخن گفته شد و در آیات بدنبال وحدت بین الفاظ گشتیم. غافل از آنکه بی معنا آن را معنایی نباشد. قدم در وادی اعجازی نهادیم که جنس آن کلام است و برای ورود باید که از روزمرگی کنده شویم.  رابطه‌ي آن الفاظ با مصداق‌هاي عيني و طبيعي در زبان عرب. و نقش معنا كننده ای که براي الفاظ دارند به بستر زبان نیاز دارد. زبان بدون ظرف خود معنا نمی یابد به تاریخ قدم گذاشتیم و فاصله 1400 ساله  بین کلام و ظرفش را  در نوردیدیم. خارج از زبان دستخورده امروزه، عرب روزگار بعثت، براي فهم يك لفظ، به‌ويژه الفاظي كه امروزه به عنوان معنا شناخته مي‌شوند- نيازي به فرهنگنامه و كتب لغت نداشت. به تعبير ديگر، هر لفظي با الفاظ ديگر معنا نمي‌شد بلكه هر لفظي ذهن مخاطب را به چيزي عيني و محسوس حواس معطوف مي‌كرد. آنچه در زبان ادبي امروزه ، به عنوان «معنا» مطرح است،‌ عبارت است از صورت‌هايي ذهني كه مستقل از ذهن و جداي از تخيل آدمي، وجود ندارند. اين تصور ذهني اگر چه عناصر تصويري خود را از عالم واقع انتزاع كرده است اما اين تصاوير در چينش تازه‌اي قرار مي‌گيرد و يك نظام مفهومي در ذهن پديد مي‌آورد، نظامي كه در بسياری موارد نمي تواند پاي خود را از چارچوب زبان بيرون بگذارد و شايد ربطي به وقايع هستي هم نداشته باشد.و این يكي از وجوه افتراق زبان ادبي امروز با زبان ديني در روزگار بعثت مي‌تواند باشد. فهم اين نكته تا اينجا براي ما شايد چندان دشوار نباشد. می توانیم ذهن خود را از لفظ «ماه» به خود ماه معطوف كنيم، مصداق‌هاي عيني بيابيم، مي‌توانيم براي اغلب الفاظي كه براي افعال و كنش‌ها وضع شده‌اند از قبيل آمد و رفت و امثالهم، وقايعي عيني و محسوس حواس ظاهر پيدا كنيم، اما اين ارجاع لفظ به چيزها و به وقايع، تا هنگامي دوام مي‌آورد كه زبان نقشي ادبي، يا ديني به خود نگرفته‌ باشد. دشواري فهم از آنجا آغاز مي‌شود كه اهل زبان بخواهند از واقعه‌اي ناديدني سخن بگويند. درست همين‌جا است كه الفاظ، ممكن است مسير خود را گم كنند و نتوانند ذهن مخاطب را به چيزي يا به واقعه‌اي كه گوينده مورد نظرش بوده برسانند. و بسا كه مخاطب، نزد خود درك متفاوتي از كلام گوينده پيدا كند كه هيچ ربطي با منظور اصلي گوينده نداشته باشد. شايد بتوان گفت كه واژه‌ي «تاويل» در قرآن به همين نكته اشاره دارد كه چگونه ذهن مخاطب بتواند از زبان رمزي و استعاري و تمثيلي عبور كند و متوجه مقصود گوينده يا متوجه آن واقعه‌اي بشود كه اين جمله‌ها بايد نگاه و ذهن مخاطب به آن معطوف كند. در قرآن، اغلب از ديدني‌ترين چيزها آغاز مي‌كند و سپس به ناپيدا‌ترين وقايع اشاره مي‌كند. طلوع و غروب خورشيد، دگرگوني‌ فصل‌ها‏، وزش بادها، ريزش باران و زنده شدن زمين، آمدن و رفتن قوم‌ها ، خوابها و تعابیر آن و سپس رسيدن به واقعه‌ي بزرگ قيامت، معاد، و بسياري وقايع ناپيداي ديگر. مانند «ملائكه»، « ملكوت»، «جن»، «جنت»، «اسلام». و همچنين گاه از وقايعي سخن رفته است كه باز هم از نگاه امروزي، غير قابل فهم مي‌نمايد مانند مار شدن عصاي حضرت موسي، شكافتن نيل و نجات بني‌اسرائيل، بلعيده شدن يونس توسط ماهي و بسياري وقايع ديگر که با کمی تدبر معنایی فراتر از آنچه ذهن ما بدان اشراف دارد می یابد و یا در اثر پس زمینه های نادرست ان مفهوم و معنای واقعی خود را در ذهن مان از دست می دهد و بدون مکث از کنار آن عبور می کنیم چون سجده کردن خورشید و ماه و ستارگان بر یوسف پیامبر. به همان اندازه که خود را در شرایط نزول آیات از جهت شانیت و ظرفیت قراردهیم به درون کلمات آن راه می یابیم. و باید قبل از دیدن آیات آنها را بشنویم با گوشی غیر گوش ظاهر.
"..."

زبان 2

یکی از مباحثی که در بررسی و شناخت کلام در جلسات عنوان شد، سعی بر توجه بر کلمات، جملات و جنس کلام فارغ از موضوع، شرایط و یا شناخت گوینده است و به تعبیر دقیق تر،  توجه به خود کلمات و تاثیر و معانی آنها فارغ از معنی و مفهومی که دربر دارند. شاید اگر به شناخت بهتری از جنس کلمات یا اثرات حقیقی آنها بر جهان هستی، کائنات، شنونده، خواننده و هرچه که با آنها برخورد می کند برسیم، به لایه ی دیگری از زبان دست پیدا کرده و احاطه بیابیم ( با اشاره به این امر که زبان لایه لایه است و هر فرد امکان دارد تا آخر عمر در درک یک لایه ی خاص و چه بسا لایه ی ظاهری آن باقی باند)

وقتی می گوییم اعجاز قرآن در خودِ کلامش است و نیاز به حمایت خدا ندارد، یعنی آنقدر خودش عظیم و بزرگ و کلام عجیبی است که توسط خدا نیاز به حمایت و یا توضیح بیشتر ندارد. گویی سرّی بس عمیق و عظیم در خودِ کلام و کلاماتش نهفته است که بخشی از اعجاز آن تاثیر خودِ کلام است، و نه آنچه به آن راهنمایی و دستور می دهد! این نکته برای من درِ جدیدی را به دنیای تاثیر کلمات و حقایقی که در خود نهفته دارند، فارغ از هدف گوینده و مطلب ارائه شده، باز می کند. گاهی اوقات احساس می کنم بااین نگاه دست و بالم برای استفاده از دایره ی لغاتم بسته می شود. نکند کلماتی که بر زبانم جاری می شود تاثیری دارند که خود از آن آگاه نیستم، با وجود اینکه به ظاهر از معنی آنها با خبرم؟! این یعنی وقتی عده ای با ذکر "بسم الله الرّحمن الرّحیم"  قادر به راه رفتن به روی آب می شوند، باید معنی و تاثیری فراتر از توکل به خدا را برای این الفاظ قائل شد. معنی و تاثیری که گویی خرق عادتی را سبب می شود.

آیه ی 4 سوره ی مائده (الیوم اکملت لکم دینکم...) را به خاطر می آورم که ساعتها در مورد جایگیری وعنوان آن در میان آیاتی به ظاهر گسسته و نا مربوط  بحث شد. اینکه چون غدیر موضوع مهمی بوده، خداوند آن را در میان آیاتی متفاوت قرار داده تا به اصطلاح بیرون بزند جلوه نمایی کند؟ یا اینکه چون مهم بوده و امکان تحدّی و تحریف آن وجود داشته، خدا آن را واضح بیان نکرده و در میان آیات دیگر پنهان کرده و شاید سریع از آن گذشته تا فقط مورد توجه خواص قرار گرفته و اینگونه حفظ شود؟

به هر شکل دلیل کاملا مشخصی مطرح نشد، ولی اینگونه بحث ها برایم تناقض بزرگی است در مقابل اینکه قرآن نیاز به حمایت خدا ندارد و اعجاز آن در خود کلامش است. این یعنی واقعا خدا جنس این کلام را آنقدر خاص و محکم قرار داده تا نیاز به حمایت خارجی نداشته باشد و شاید به غیر از وزن و آهنگ و قوائد خاص آن، اثرات حقیقی و معنوی آن است که از طرفی توانایی تحریف را از همه سلب می کند و از طرفی دیگر آنچنان تاثیری نه تنها بر جان، بلکه بر جسم انسان می گذارد که تا دست از گوش بر می دارد مجذوب می شود!

به ساده ترین زبان و بدون کمترین توضیح می توانم بگویم، احساس می کنم اثر جنس این کلام به گونه ایست که بر جهان مادی و فیزیکی نیز تاثیری ویژه دارد، نه فقط بر روح و معنویت انسانها.

و شاید اگر پی به خواص و جنس این گونه کلام ببریم، به معجزه و ماندگار بودن آن ایمان آورده و شاید بدانیم که چرا معجزه ی برخی زمانها شکافتن دریا، زنده شدن مرده، گلستان شدن آتش و ... بوده و معجزه ی نه تنها عرب فصیح و بلیغِ آن زمان، بلکه ایرانیِ معاصرِ بیگانه با کلام، خودِ کلام بوده است.

 و در جایی نوشته بودم: حروف مقطعه ممکن است بخواهند نوع زبان قرآن را به ما نشان بدهند!*  

یکی دیگر از سوالاتی که در این بین مطرح شده، این بود که منشا معانی ای که مقصود متکلم نیست اما از کلام برداشت می شود، چیست؟

این یعنی او یک چیز می گوید و ما چیز دیگری می شنویم . این یعنی گاهی با وجود اینک فرد حضور دارد و با اشاره و لحن و صدا و توضیحات سعی بر بیان مفهموم خود دارد، باز هم ما به اشتباه می افتیم.  عجبا! که با این وجود خدا معجزه و سند وجودی خویش و هدایت انسانها را از جنس کلام و بدون حضور متکلم قرار داده! مرا به یاد شمشیر دو لبه ی زبان می اندازد...

در پاسخ به این سوال به نکته ای برخوردم که اشاره داشت به این امر که: زبان فصیح مترادف ندارد.

یعنی هر لغت بار معنایی و مفهومیِ خاص خود و هر واژه تاثیر مادی و معنوی ویژه ای زا در بر دارد. پس اگر برداشتی متفاوت از آیات می شود، به دلیل این است که شنیدن و خواندن لغتی خاص تداعی گر معنی و مفهمی مشابه اما نامتناسب از آن برای ماست. به نظر می رسد با در نظر گرفتن این نکته، خیلی از سوء تعبیرها را می توان برطرف کرد و شاید بهتر باشد با دقت بر این نکته، روزی به جایی برسیم که به جای خواندن کلمات و تفسیر کردن آنها با معانی فعلی که به آنها نسبت داده ایم، باور کنیم که معنی ساده ترین کلمات قرآن را نیز نمی دانیم و چون ذهن کودکی نو پا، معانی الفاظ را خود از پایه و اساس از آنچه با آن روبرو هستیم بیابیم و بیاموزیم.

شاید اگر با ذهنی خالی از تعابیر و تفاسیر به کلمات بنگریم، هرکدام را فارغ از بار معنایی که تا کنون به آنها نسبت داده اند بررسی کنیم و با اعتراف به ندانستن مفهوم آنها سعی بر پیدا کردن نزدیکترین و درست ترین معنی برای آنها داشته باشیم.

احساس می کنم ذهن خالی از تعابیر و ندانستن معنی یک کلمه، بسیار سودمندتر و حتی آسانتر از انتخاب صحیح معنی از بین تعدد تعابیر و مفاهیم موجود در ذهنمان، برای پیدا کردن معنی حقیقی زبان است.

و در مطالعه ی مباحث عنوان شده در جلسات به جمله ای برخوردم با این مفهوم که: گاهی اوقات بدون اینکه خودمون متوجه باشیم، حرفهای خودمون رو نمیزنیم و فقط حرفها و واژگان و عباراتی رو به کار می بریم که طرف مقابل بفهمه چی میگیم، حتی اگه اونها حرف های خودمون نباشه.

به نظرم اومد اگر در یک مقطع زمانی تمام افراد اینگونه سخن بگن، اون زبانِ اصلی آدم ها زیر این نوع ادبیت پنهان می شه  و تقریبا چون به ندرت استفاده می شه، برای همه نا مفهوم و غریبه خواهد بود و اگر روزی فردی با زبان اصلی خودش حرف بزنه، اون موقع است که هیچکس متوجه نمیشه . این سرچشمه ی تمام سوء تعبیرهاست. با توجه به اینکه اون فرد به زبان اصلی خودش و شاید زبانِ حس مشترک و اصیل آدمها که با توانایی یادگیری و پروراندن آن خلق شده بودن، سخن میگه، ولی چون آن ادبیات  به مرور برای ما غریبه شده و برای الفاظ تعابیر متفاوتی قائلیم، کلام آن شخص را به تعابیر دیگری نزدیک می دانیم. و شاید آنجاست که خیلی از آدمها برای دوری از نگرانی و دغدغه ی فهمیده نشدن به نوشتن پناه می برند. زیرا نوشتن تنها زمانی است که نگران تفهیم مطلب به شخص،  فرد و درک خاصی نیستی و آنگونه که می خواهی سخن می گویی.

و در جایی  دیگر آمده بود که زبان ماهیت استعاری دارد. وقتی این جمله را در مقابل اینکه زبان فصیح متردف ندارد، قرار می دهم برایم توجیه تناقضاتی ایست که دردرک معانی آیات ایجاد می شود و اینکه منشاء معانی ای که مقصود متکلم نیست از کجاست؟

اگر در بررسی مفاهیم کلام قرآن بدانیم که هر لغت معنی و مفهوم خاص خود را دارد و با واژه ای دیگر برابری نمیکند، هرگز کلمه ای خاص را همسان با مفهومی دیگر که در ذهن داریم قرار نمیدهیم، مگر اینکه دقیقا متعلق به همان واژه باشد. ولی این امر نقض کننده ی کاربرد استعاری کلمات نیست. برای من واژه ی استعاره، به کار بردن کلمه یا عبارتی است که یادآور و تصویر ساز مفهومی دیگر است و چه بسا برای درک بهتر یک مطلب ارائه می شود. و این دستورِ زبانی کاملا امری متفاوت با مترادف کردن کلمات است. پس شاید اگر در بررسی آیات بین هنرِ استعاره و ترادف تفاوت قائل شویم به کمتر سوء تعبیری در مفاهیم آیات دچار شویم و شاید همین ویژگیست که برای تعبیر و تفسیر قرآن تفاوت قائل می شود و می گوید که هم تعبیر قرآن داریم، هم تفسیر قرآن.

من

گزارش شماره 2

 سلام

کلام در ابتدا حقیقتی ملفوظ بود نه مکتوب. الفاظ و اوراد سینه به سینه، از نسلی به نسلی منتقل میشد. در این میان بعضی الفاظ، الفاظ خاصی بودند که در انحصار افراد خاصی بودند، افرادی مانند بزرگان قوم و قبیله. این نوع از الفاظ یا بقولی وردها، حامل حقایقی بودند که صاحبان خود را دارای قدرتی فرای مردم عادی میکردند فلذا باید از گزند نامحرمان به دور بودند. بعضی اوقات صاحبان این اوراد را ساحران هم می نامیدند. ساحران این الفاظ را به طور اسرارآمیزی در انحصار خود نگاه می داشتند؛ در این شرایط که هر فردی اجازه دسترسی به این الفاظ را نداشت، مرگ صاحب الفاظ به معنی مرگ الفاظ بود! مگر آنکه قبل از مرگش آنها را به فردی دیگر منتقل میکرد. اما انتقال این نوع الفاظ، صرفاً از طریق به زبان آوردن آنها نبود، بلکه شخص باید آمادگی پذیرش حقایق این الفاظ را داشت. پس برای از بین نرفتن آنها، مجبور به مکتوب کردن شدند، تا مکتوبات تا زمان آمادگی شخص بعدی در جایی امن نگهداری شود، که از این مکتوبات در اساطیر کهن به لوح ها یا دستوراتی که به صاحبان خود قدرت می دهند یاد شده است. مثالی که در بالا به آن اشاره شد جهت روشن شدن دلیل تبدیل کلام ملفوظ به کلام مکتوب بود که قطعاً تنها دلیل مکتوب شدن کلام نیست. . اما می توان برای تمام دلایل به این نکته ی مشترک رسید که مکتوب کردن جهت از بین نرفتن و انتقال کلام انجام شد. اما مکتوب کردن کلام معضلاتی را با خود به همراه داشت. اولین معضل این ابداع بشری، یعنی رسم الخط، حذف حافظه بشر بود. در پیش از ابداع خط حافظه ی بشر یگانه لوح حفظ اسرار بود و همین امر باعث می شد که بشر از تمام قوه حافظه ی خود استفاده کند اما بعد از پیدایش خط حافظه بشر رو به افول نهاد و به جایی رسید که امروز من برای حفظ کردن یک شعر کوتاه باید صد بار آنرا بخوانم و بعد از یک ماه آنرا فراموش کنم! دومین معضل پیدایش خط در دسترس قرار گرفتن بعضی الفاظ و عبارات بود که هر کسی شرایط پذیرش آنها را نداشت و این عدم آمادگی برای پذیرش، به نفی آن کلام می انجامید. اما از سویی برای زبان روزمره، خط بسیار ابداع مفیدی به حساب می آید، چون به راحتی مفاهیم روزمره با آن قابل انتقال و ثبت است. پس میتوان این نتیجه را گرفت که مکتوب کردن چیزی به معنی انتشار آن برای همه نیست. همانطور که قرآن به دستور پیامبر مکتوب شد، اما اگر اهل نباشی، آنرا مثل یک متن روزمره خواهی یافت که بود و نبودش تاثیری بر زندگیت نخواهد گذاشت. آری، قرآن کتاب هدایت برای همه است، اما همه را هدایت نمی کند بلکه شاید بعضی ها را به گمراهی نیز بکشاید "الم تر الی الذین اوتو نصیباً من الکتاب یشترون الضلاله (نساء 44)" ، همه ابتدا باید خود را آماده شرایط پذیرش قرآن بکنند آنگاه از آن انتظار هدایت داشته باشند. این آمادگی از نوع آمادگی آکادمیک و کلاسیک نیست که ربطی به تحصیلات و سطح و طبقه اجتماعی و ... داشته باشد. این آمادگی، پاکی دل می خواهد که "لا یمسه الا المطهرون (واقعه 79)" و عدم پیش قضاوت فکری نسبت به الفاظ و موضوعات و البته شرایط و موارد دیگر که نه دقیق می دانم و احتمالاً اگر هم بدانم جنس آن از جنس "الذین یومنون بالغیب (بقره 3) است که به راحتی قابل بیان نیست. اما حداقل این برای خودم اثبات شده که ربطی به تحصیلات آکادمیک ندارد، زیرا پیامبری که قرآن از زبان او بر بشر نازل شد، بقول خودش امّی بود. و از این موضوع این نکته قابل برداشت است که، اصل قرآن، قرآن ملفوظ است که بر زبان پیامبر جاری شد نه قرآن مکتوب. پس باید ما نیز صدای رسول را از میان این اوراق بشنویم؛ که اگر بشنویم یا باید ایمان آوریم یا مثل کفار مکّه گوشهای خود را بگیریم. باید حجابهای زمان را کنار زد، این معنای زنده شدن کلام است. و آنگاه با کلام زندگی کنیم. از جنگ را زندگی کردن سخن گفتیم اما توجهی به قرآن را زندگی کردن نکردیم. آنها که جنگ را زندگی کردن، زبان جنگ را آموخته بودند. باید زبان قرآن را آموخت. وقتی قرآن را زندگی کنیم، از خواندنش به جز خواندنش هدفی دنبال نمی کنیم، مگر از زندگی کردن هدفی به جز خود زندگی کردن داریم؟! حال که بحث از جنگ و جهاد شد به موضوع جهاد میپردازم، موضوعی که در قرآن بسیار از آن یاد شده است. جهاد تلاشی است برای مواجهه با چیزی که انتظار آنرا نداری. در جهاد اصغر یا بقول خودمان جنگ، اگر انتظار حرکت دشمن را داشته باشی، دیگر جنگ معنا پیدا نمیکند. یکی از اصول نبرد، اصل غافلگیری است. پس هر دو طرف جنگ طوری عمل میکنند تا طرف مقابل را غافلگیر کنند. در جهاد اکبر یا همان مبارزه با نفس، نیز در قرآن به وضوح اشاره کرده است که شیطان از چپ و راست و عقب و جلو بر انسان می تازد و این بدین معنی است که انسان همیشه امکان دارد با او مواجه شود. اما اگر جهاد را که در قرآن هم تقسیم بندی نشده، بصورت لفظ عریان نگاه کنیم، می توانیم مواجه با قرآن را نیز جهاد بدانیم. اگر بدون پیش فرض به سمت قرآن برویم، ممکن است با حقایقی مواجه شویم که انتظار آنها را نداریم و صد البته با تمام مقام والایی که در قرآن برای مجاهدین ذکر شده است، این جهاد مانند هر جهاد دیگری مرگبار است، اما مرگی شیرین و دلخواه که "و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون فرحین بما اتاهم الله من فضله... (ال عمران 169 و 170)". آری مواجه با کلام قرآن اگر صورت پذیرد همان "موتوا قبل ان تموتوا" رخ میدهد. مرگی که عین حیات است. زیرا کلام قرآن کلامی است که آمده تا روزمرگی را از میان بردارد، پس مانند شمشیر بر جان روزمره ی مجاهد فرو می آید و چون مجاهد فنا فی الله شد، آنگاه وارد نشئه دیگری میشود که کلام، کلام حق است و این کلام چیزی نیست به جز عافیت و سلامتی که "سلامٌ قولاً من رب رحیم (یس 58)". باید بقول آن حدیث که آقای نائیجی بارها در گوشمان خواند، خود را در مسیر نسیمهای رحمت الهی قرار دهیم و شرایط مواجهه با آنها را برای خود ایجاد کنیم، که نسیم ها میگذرند. نمی توان انتظار داشت که از طرفی به میدان جنگ پشت کرده و از میدان فرار کنیم و از طرفی بخواهیم تا تیر کلام الهی بر قلب ما نشانه رود. باید سینه سپر کرد، که چون سوی آتش میروی، مستانه رو. تمام پیش فرضهای ما مانند سپرهایی عمل میکنند که اجازه اثر کردن تیرهای کلام را به قلب ما نمی دهند. باید عریان قدم بدین میدان جهاد نهاد و به امید شهادت رفت، که اگر ترس جان داشته باشی، کلام نیز با تو کاری نخواهد داشت و جان منجلابی تو را به حال خود وا می دارد. اما اگر وارد میدان جهاد با قرآن شدی شامل افرادی میشوی که "الذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا(عنکبوت 69)". آری خدا ضمانت میکند که در اینصورت راههای هدایتش را بسویت بگشاید؛ راههای فهم آیات قرآن. موضوع بعدی این است که حال برای ورود به این عرصه ی جهاد چه باید کرد؟ اولین قدم، خواستن است. خواستنی از جنس واقعی خواستن، خواستنی که برایت حق ایجاد کند که "فی اموالهم حقّ للسائل و المحروم (ذاریات 19)". وقتی در مال انسان حقّی برای سوال کننده(کسی که می خواهد) است، چگونه ممکن است در مال خدا حقّی نباشد، که مال انسان مال خداست و تمام مالکیتها به جز مالکیت او اعتباری است. پس هر که بخواهد خدا برای او حقّی معین میکند و معنای حقّ در محضر الهی آن است که در رسیدن به آن برای صاحب حق شکّی نیست. حق برای کسی که سوال کننده و محروم است. محروم را اکثر افراد کسی می دانندکه از رسیدن به چیزی بازماننده، اما از نگاه من محروم کسی است که وارد حریم حرمت کلام الهی شده است. آنگاه که وارد این حریم شدی برای تو از آن کلام الهی که مال خداست، حقّی تعریف میگردد و تو نسبت به آن کلام، صاحب حق میشوی. پس باز به همان نکته ای که بارها شنیده ایم میرسیم، که کلام خدا، که مال خداست، در حریمی قرار دارد که هرکس را حقّ ورود به آن حریم نیست، باید به حقیقت خواستن، خواست، باید سائل بود تا شاید محرم شود که نامحرمان را راهی به آن حریم نیست:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز     دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

در این حریم دیگر عقل دو دو تا، چهار تا، جایی ندارد، باید با پای دل رفت و همان میشود که در چند پست قبلی وبلاگ آمد که دیگر در عرصه ی این نوع کلام نباید به دنبال بیرون کشیدن مفهوم بود، بلکه باید از کلام لذت برد که کلام خود همه ی حقیقت است نه واسطه ای برای رسیدن به حقیقت! وقتی میگوییم قرآن نازل شده است، یعنی خود قرآن مرتبه ای نزول یافته از یک حقیقت است نه واسطه ای برای رسیدن به آن حقیقت؛ الفاظ قرآن عین آن حقیقت هستند در مرتبه ای دیگر(مراجعه شود به معنی نزول). و چون این حقیقت را یافتیم، این حقیقت مال ما نیز میشود و کلام ما نیز از جنس کلام الهی میگردد. آنگاه کلام الهی خود به خود در ما می جوشد و دیگر سوال کنندگان نسبت به آن حق پیدا میکنند و واسطه ی فیض میشویم. اما اگر به این مرحله نرسیدیم که کلام در ما بجوشد و خواستیم کلامی را که حقیقتاً به ما تعلق ندارد بی اجازه بر زبان آوریم تا بگوییم که ما هم در این جرگه جایی داریم شامل این آیه میشویم که  "الذین ینفقون اموالهم رئاء الناس و لا یومنون بالله و بالیوم الاخر (نساء 38)".

خدایا پناه میبرم به تو از اینکه حتی همین حرفهای کم ارزش که در سطح فهم من است و تو در دلم جای دادی را برای خوش آمد دوستان بر زبان جاری ساخته باشم.

در وطن خویش غریب

in email chand rooz pish be dast man resid, ye search zadam goftam bebinam in dorugh hast ya na, baad az search didam vagheiat dare, barai nemone ye link dar hamin zamine hast k mitonid moraje konid:



va esm ketabesh ham in hast:
"The Holy Quran and the modern science" by Professor Morris Bokay


albate agar search konid nazarat masihiani k mosalmon shodan in bande khoda ra ghabol nadaran ra ham peida mikonid

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981م زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند. پس از اتمام مراسم،جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند . رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند،او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پرفوسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد. بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند . اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است. 
پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مور غرق شدن فرعون است. ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری. 
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟ چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟ 
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمیآورد.. و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟ و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟ او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند. 
پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود: 

{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:92]
امروز فقط بدن تو را نجات میدهیم تا برای افراد پس از خودت درسی باشد. هر چند خیلی از مردم از آیات ما غافلند... 
 

این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: 

من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم. 

موریس بوکای بار تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید). 

حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود بنام( قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید).

(برگرفته شده از بیداری اسلامی)

(اینو من ننوشتم و سرچ نکردم. عین ای میلیه که گرفتم و کوپی کردم. جالب بود واسم)

من

زبان اشاره

موضوعی که فکر من رو به سمت خودش سوق داد مبحث زبان اشاره بود که در تاریخ 3/10/88 در وبلاگ ثبت شده بود با این مضمون: در جایی که سخن حجاب است به زبان اشاره حرف میزنند.این جمله آنقدر ذهنم رو درگیر کرد که سعی کردم ابتدا از گفته های وبلاگ استفاده کنم ولی کافی نبود لذا با خواهش از خلیل ازش خواستم مقداری مثال در این مورد بزنه و اونم بیتی از حافظ را به عنوان مثال ذکر کرد و بنده هم این نتایج رو گرفتم ( به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید):بهتره ابتدا در مورد زبان عبارت بگم.زبان عبارت زبان آشکارگی است چرا که ما سعی میکنیم برای توضیح یک عبارت با کلمات و عبارات آن رو معنا کنیم تا معنا برامون آشکار بشه و زبان عبارت زبان شرح وتفسیر و توضیحه و مخاطب به راحتی و به طور مستقیم به معنا دست پیدا میکنه و اما در زبان اشاره زبان زبان مستوری و پوشیدگی است و زیبایی این زبان در مستور بودنشه زبان اشاره مخاطبین خاص داره ولی مخاطبین آن برداشتهای متفاوتی از آن دارند و هر چقدر هم که معنا از آن صادر بشه این معنا پایان پذیر نیست و به طور مستمر هر مخاطب میتونه با توجه به ذوق و قریحه ای که در آن فرد هست از آن معنا برداشت کنه .علت اینکه برداشتهای متنوعی از زبان اشاره صورت میگیره اینه که زبان اشاره ظرفیت تمامی معانی رو داراست و زبان اشاره به شکلی است که ما نمیتونیم به ورای معنای ظاهری آن برسیم و همچون زبان عبارت نیست که فقط یک یا دو معنای ظاهری داشته باشه و همین مطلبه که باعث جاودانگی این زبان میشه همچون زبان قرآن و اشعار حافظ و عرفان و..... که هر فردی از ظن خود برداشتی از آنها ارائه میده ولی نمیتونه به بطن آن راه پیدا کنه:
هر کسی از ظن خود شد یار من                 از درون من نجست اسرار من
زبان اشاره یک نوع سبک سازی است برای افرادی که به دنبال مخاطبین خاص هستند . زبان اشاره کلامیست که مانع از بیان حقایق نمیشه بلکه خودش عین حقیقت و واقعیته......
زوجه خلیل               

گزارش شماره 1


سلام

قرار شد دوستان متنی گزارش گونه با موضوع کلام، از مطالب عنوان شده در جلسات قبل ارائه کنند. الحق و الانصاف وقتی متن ها رو قبل از تایپ کردن خوندم، برام یادآور خیلی حرفها بود. هر جمله خودش یک جلسه حرف بود. حتماً یکبار دیگه همه ی دوستان جمله جمله ی متنها رو با دقت مطالعه کنند، مخصوصاً که تقریباً تمام متنها بصورت خلاصه ارائه شده و توضیح زیادی درباره مطالب عنوان شده در متنها وجود نداره. از دوستانی هم که متن هاشون رو به من ندادند خواهش میکنم خودشون متنهاشون رو تو وبلاگ بگذارند.

 

متن من :

خانم "..." در مبحثی از ویژگی زبان قرآن به زمان ناپذیری آن اشاره کردند و اینکه تنها راه تاثیرگذار بودن و مفید واقع شدن کلام برای تمام تاریخ، فراقت آن از زمان است. و این امر میسر نیست مگر با بیان کلی یک مفهوم یا اکتفا به نقل کلیات آن. ولی سوال مورد نظر این است که اگر قرآن متنی بی زمان است، پس داستانهای آن نیز با این که کلی گویی نیست (مثل سوره ی یوسف که کاملا به جزئیات پرداخته) اما متنی بی زمان محسوب می شود. پس واقعا چه خصوصیتی باعث بی زمانی متن قرآن می شود؟ که اگر قرآن بی زمان نباشد تلاش ما برای زنده کردن آیات تلاشی مذبوحانه  خواهد بود!

در مطالعه ی این مبحث در وبلاگ، به یاد بحث ازلیت و ابدیت و زمان در سخنان آقای دینانی افتادم که به نظر پاسخی مناسب در این باب می باشد.

زمانی که حرف از ازل و ابد به میان میاید ما در قالب کلام و مفهوم آن را به آغاز و پایان نسبت می دهیم و بیانگر اول و آخر هستی میدانیم. آن را دربرگیرنده ی زمانی طولانی دانسته و شاید برای برخی، یادآور قدمت خلقت باشد. حال آنکه طبق سخنان ایشان ازلیت و ابدیت در قالب ظرفی بس بزرگ و مستقل بوده و در نقش بستری برای جایگیری زمان است. به بیان دیگر زمان قسمتی از ازل و ابد است و نه تنها آن دو فارغ از زمانند بلکه زمان است که جهت پیدا کردن مفهوم در بستر ازل و ابد قرار می گیرد. یعنی فضایی مطلق و بدون هیچ محدودیت و بُعدی که ازلیت و ابدیت بیانگر عظمت و گستردگی آن هستند و نه آغاز و پایان! پس به نظر می رسد اگر زبان قرآن را از جنس دنیای ازلی و ابدی و پاره ای از آن بدانیم، از قید و بند زمان خارج می شود و زنده بودن آن در هر زمان و حالی را توجیه می کند. حتی اگر به عنوان مثال نقل قولی از داستانی که در گذشته اتفاق افتاده باشد، در سطحی فراتر از زمانش می توان آن را شنید و درک کرد و حتی به زمان های دیگر بسط داد. که در این حال درک حقایق داستان لزوما نیازمند تجربه ی شخصی در زمان حال نمی باشد. چه بسا تاثیر و درک کلام را مانند نور خورشیدی حس خواهد شد که آنچنان وسیع و گسترده است که در یک آن قادر به احاطه مکان ها ی مختلف است.

جهت درک بیشتر مثالی به کار بردند که عارفی معاصر در بیان احوالات خود جهت کشف حقیقت اذعان دارد: آنگاه خود را به کربلا  و واقعه ی کربلا رساندم و ...

حال آنکه اگر حادثه در گذشته اتفاق افتاده باشد، چنین امری غیر ممکن به نظر می رسد. ولی آنگاه که قائل به فراغت وقایعی این چنین از زمان و مکان باشیم، هرگز ناممکن و بعید به نظر نخواهد رسید و گویی هر آن در حال اتفاق در دنیایی از جنس دیگر است و این تویی که باید به آن بستر راه پیدا کنی. و شاید این همان به ضن ما معجزه  ای است که باعث زنده ماندن همیشگی برخی وقایع می شود.

 

 

متن ریحانه :

اولین حقیقتی که وقتی در زبان و کلام دقیق می شوی، به تو سلام میکند، عجز گوینده از ارسال ادراکات و احساساتش است. این جملات وقتی برایم معنا شد، که داستان حضرت یوسف(ع) را کنکاش می کردیم. انگار همه جان می کندند تا ذره ای فضای عشق زلیخا، فضای ایمان حضرت یوسف(ع) را درک کنند و یا خواب عجیب و شاید ساده ی حضرت یوسف(ع) را. به همین خاطر ریشه ی کلمات بررسی می شد و عمیق تر و عمیق تر تا سرنخی باشد و جرقه ای به ذهن.

اینکه چقدر گوینده تنهاست را در کلاس متوجه شدم وقتی جنگ را زندگی کردن مطرح بود. سوال اینکه چگونه جنگ زیستنی است برای همه پیش می آید الا گوینده!

در تمامی مباحث این جمله در ذهن من پررنگ تر می شد که جملات، عبارات و کلمات، صاحبی ندارند. زیرا که گوینده با یک دید آنرا خرج می کند و مخاطب با دیدی دیگر آن را می خرد. پس آنچه می فروشی خریده نمی شود!

پس اهمیت نوع نگاه به کلام دیده می شود. اینکه باید فارغ از هر تجربه ای، به کلمات نگاه کرد، دشوار اما شدنی است. کاری که در حین بررسی داستان حضرت یوسف(ع) برای مدتی به اعضای کلاس محول شد. کلمات با تجربیات عملی ما در زندگی، بار می گیرند و الّا فطرتاً خنثی هستند.

بحث دیگری که خوب در ذهنم حک شده، دو پهلو بودن کلام است که به نظرم همان دید خرید و فروش کلمات، گویای همین مطلب است. نگاه کردن به کلمات از زوایای مختلف دید مطلق گرایانه را از آدم صلب میکند و شاید آفت این نتیجه عدم اطمینان به همه ی مکتوبات باشد و این دید قابل تعمیم است؛ عدم اطمینان به همه چیز.

 

متن فضّه :

این گزارش مجموعه ای ست از برداشت های من از حرف ها و نقل قول های جلسه درباره ی زبان. خودتان که زبان را می شناسید؛ پس اگر این برداشت ها ربطی به آن حرفها و نقل قول ها نداشت از من خرده نگیرید. اینجا اولین جایی بود که کسی یا کسانی به هزار شیوه طی چندی جلسه سعی کردند به من بفهمانند معجزه ی پیامبرم محمّد، زبان است. معجزه ای که از جنس آنچه همه داریم و هر ثانیه به کارش می گیریم؛ پس احتمالاً حساس و دقیق شدن به زبان های خودمان و نوع شنیدن هایمان می توانست بهترین راه برای فهمیدن زبانی معجزه گر و هدایت کننده باشد.

به تجربه و درس خواستیم یاد بگیریم که کلامی را به محض به ذهن رسیدن بر زبان نیاوریم که اینکار در نطفه خفه کردن اندیشه هایمان است نه ترویج آنها. اگر توانستیم تا تکامل کلام صبر کنیم در دل گوینده ریشه میکند و در گوش جان شنونده ماندگار می شود. اما اغلب ترسیدیم که اگر تا بالندگی کلام صبر کنیم برای به زبان آوردنش دیر شود یا از بار ذهنمان برود.

دانستیم که گاهی زبان مشترک پیدا کردن، خیلی هم خوب نیست. یادم است از مثال زبان مشترک و مدرن سیاستمداران حرف زدیم و ترس اینکه ما هم برای خودمان زبان مشترک و مدرن کلاس تفسیری ها پیدا کنیم و آن – به قول دبیر اسبق- دست اندازها و غمزه های زبان از کفمان برود. حالا دیگر نه "حکمت" نه "انعام" نه "ذکر" نه بسیاری دیگر از لغاتی که چندین جلسه ذهنمان را به خود مشغول کردند دست انداز نیستند؛ بلکه معلوماتی هستند که ما در جمع های مذهبی دیگر درباره شان حرفی گفتنی داریم. شاید این همان زبان مشترک با مفهوم مدرنی بود که روزی از آن می ترسیدیم.

گاهی سعی کردیم آن ساحت غیراستدلالگر عقل فاهمه را که فراموش شده بود به یاد آوریم. گاهی این ساحت غیراستدلالگر از میان تمام سوالات استدلالگرانه ی ما جان سالم بدر برد و رخ نمود. گاهی...

 نمی دانم آیا می توان به راحتی مرز مشخصی بین آنچه در کلاس آموخته ام و آنچه خود درباره ی زبان می دانم تعیین کرد؟ فارغ از جواب این سوال باز هم از زبان می نویسم. اما شما این چند صفحه را به عنوان قسمت دوم مشق هایم خط بزنید.

برای من آیه ی "یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالقعود" امر شدن به انجام هر آنچه بر زبان می آورم بود. خواه عهدی باشد یا نصیحتی از من به دیگری یا هر چیز دیگر. دیگر در این چند برگ به من حق بدهید نخواهم شما را قانع کنم که چرا اینگونه فهمیدم.

هنوز هم برایم بسیار مهم است که به خود و همه ثابت کنم که ما به 99 درصدآنچه می گوئیم معتقد نیستیم. (می توانید یاد  نحن قتیل العبارات  بیافتید)

تقریباً مطمئنم کسی که سختی سخن گفتن را - به خاطر وفاداری به باورهایش- حس نکرده باشد، یکی از مهم ترین راههای ورود به هر کلام و زبانی را بر خود بسته است.

وقتی می خواهی با وفادار ماندن به باورهایت سخن بگویی هزار کلمه در ذهنت خط می خورند. به قیمت کلّی گویی می خواهی به عقایدت وفادار بمانی. به شعرها و احادیث اهل سخن چنگ می زنی شاید گره ای از زبانت گشوده شود. این سختی ها گاهی از استدلال کردن بازت می دارند.

گاهی باعث می شوند با شیوه ی شنیدنت به شیوایی زبان گوینده کمک کنی.

من هرچه میان محدودیت زبان و وفادار ماندن به باورهایم بیشتر له شدم، گوشم به شنیدن حرف های همه ی کسانی که برای سخن گفتن تلاش می کردند تیزتر شد. گاهی این فشارها را تحمل کردم اما بیشتر وقتها زبانم لجام گسیخت و لغو گفتم و لغو شنیدم.

درست مثل یک چرخه است. چرخه ی گفتن آنچه به آن باور داری و انجام آنچه میگویی. وقتی از "گفتن" حرف می زنم، منظورم بیرون ریختن تمام ته باورهایم راجع به آن موضوع خاص است. منظورم انتخاب بهترین کلمات و لحن هاست. منظورم درصورت لزوم سکوت کردن است و صبر کردن تا رسیدن به زمان بالندگی آن کلام. این نوع گفتار اغلب زاده ی عمل است و تولد این نوع کلام تعهد به عملی جدید. و این همان چرخه ی زبان و عمل است.

 

متن زوجه خلیل :

درطی جلساتی که بنده حضور داشتم آنچه از میان مباحث زبانی توجه مرا به خودش معطوف کرد نکاتی از سوره ی یوسف بود که هر چه به آنها فکر می کردم از سویی شیفته تر به تفکر می شدم و از سوی دیگر ذهنم خسته می شد، چون به نتیجه ای ویژه نمی رسیدم اما آنچه در این مورد درخور توجه هست و شاید اذهان دوستان بهتر بتونه به بنده حقیر کمک کنه این مواردیست که از تفکرات زیاد کنار هم چیده ام. اول اینکه چرا سوره ی یوسف به عنوان احسن القصص معرفی شده؟ آنچه به ذهن حقیر می رسه اینه که داستان حضرت یوسف(ع) از نظر ساختار ادبیاتی جزء داستانهای پرمحتوایی که در آن تضادهای زیبایی وجود داره ( همچون چاه و کاخ- غم و شادی- قحطی و پرمحصولی- فراق و وصال و ... ) و در عین حال از آن دسته داستانهایی می باشد که با یک رویا شروع می شود و در نهایت به تاویلی زیبا از آن رویا ختم می شود. داستان حضرت یوسف(ع) در زمانی که پیامبر اسلام(ص) در محاصره شدید اقتصادی و اجتماعی بود بر وی نازل شده و این نشان می دهد که این سوره برای پیامبر دلداری بوده و به نوعی بیان میکند که اگرچه در سختی هستی ولی آینده ای روشن در انتظارت هست همچون یوسف که با اینکه برادران برای او نقشه کشیدند و او را در چاه انداختند ولی عاقبت عزیز مصر شد.

عزیز مصر به رغم برادران غیور         زقعر چاه برآمد به اوج ماه رسید

 اما در آیه 4 سوره یوسف، حضرت یوسف(ع) خطاب به پدرش بیان میکند که من یازده ستاره با خورشید و ماه دیدم که در برابر من سجده می کردند. سوالی که در ذهن بوجود می آید این است که آیا حضرت یوسف(ع) حقیقت را به عینه بیان کرده و یا اینکه به صورت تمثیلی بیان کرده است؟ به نظر بنده در ابتدا باید گفت حضرت یوسف(ع) رویایی که دیده است واقع نماست ولی چرا آن را به شکل تمثیلی بیان کرده است؟ شاید به علت اینکه بیان آن شهودی که برای حضرت یوسف(ع) رخ داده است سخت بوده و زمانی سخت تر شده که قصد کرده آنرا در قالب کلام برای پدرش تعریف کند و به همین علت آنرا به شکل تمثیلی بیان کرده است و آن اشیائی که بیان شدند نماد حقایق واقعی عالم خارج هستند. اما در آیه بعد حضرت یعقوب(ع) به حضرت یوسف(ع) بیان میکنند که خوابت را برای برادرانت بازگو نکن، من احتمال می دهم شاید به علت آیات بعدی باشد که در آن بیان شده پروردگارت تو را برگزید و تو را از تعبیر خواب ها آگاه ساخت و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام می کند. چون فهم بنده این بود که برادران یوسف هم از علم تعبیر خواب آگاه بودند و اگر خواب برای آنها بیان می شد موجبات حسد ایشان که ریشه در تفاوت یوسف و برادرانش بود رخ می داد، کما اینکه رخ داد که داستان آن در آیات بعدی بیان شده است.

 

متن در وطن خویش غریب :

بعضی اوقات در زندگی نباید به پیش رفت، باید ایستاد، به عقب نگاه کرد و مسیر طی شده را نظاره کرد. اما بعضی اوقات غفلت امکان این کار را می گیرد؛ آنقدر پیش می رویم که وقتی به عقب نگاه می کنیم دیگر چشم عقل قدرت دیدن فاصله های دور را ندارد و پای عقل قدرت برگشتن مسیر را ندارد. باید هر چند قدمی که پیش می رویم لحظه ای مکث کنیم و به پشت سر هم نگاهی بیندازیم و قدمهای رفته را در آن نقطه ثبت کنیم و بارهای بار به چیزهایی که ثبت کرده ایم رجوع کنیم. آری می نویسم، تا خودم را بیشتر مرور کنم و خود را از نو بخوانم. به راهی که با هم طی کردیم نگاهی می اندازم، مسیر بس تاریک و لغزنده می نماید و ترسی همراه با هیجان مرا فرا می گیرد. به بهانه ای عظیم، آری به بهانه ی قرآن کریم به دور هم حلقه گشتیم و این بهانه ما را از امور مختلف دیگر باز نگه داشت.

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم          محصول دعا در ره جانانه نهادیم

و چه عقول آشنایی که ما را تکذیب کردند و حلقه ی ما را برنتافتند:

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش           این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

اما عشق؛ عشق به صاحب قرآن، به صاحب کلام ما را همچنان به دور هم نگه داشت:

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد       تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

آری بهانه قرآن بود، اما قرآن در حد یک اسم در زندگی ما اهمیت داشت. لحظه ای به خود تلنگر زدیم که آیا واقعاً اگر احکام شرع و دستورات و اخلاقایت نبود، قرآن تاثیری در زندگی ما داشت؟! جواب ناامیدکننده بود. به دنبال دلیل گشتیم و به این واقعیت رسیدیم که زبان قرآن را در نمی یابیم. اما قبل از درک زبان قرآن باید اصل زبان را فهم می کردیم. واقعاً منشاء کلام چیست؟! آیا کلام صرفاً وسیله ای است برای رساندن مطلب؟! آیا کلام به مثابه پلی است برای عبور و خود اهمیتی ندارد؟! شاید جواب این موضوع در ادبیات امروز ما مثبت باشد! و شاید به همین دلیل است که به مرور تمام دنیا به سمت یک زبان واحد، فی المثل انگلیسی پیش می رود که فقط بتوانند نیازهایش را مرتفع نماید و روز به روز از تعداد زبانهای موجود در دنیا کم میشود و هر روز زبانی منسوخ می گردد. اما تاریخ فریاد میکند که در سالهای نه چندان دور، هر گروه از خلایق زبانی خاص داشتند و این امر از نفس زبان و کلام ناشی میشد، که برای آنها زبان صرفاً پل نبود؛ برای آنها هم زبانی یعنی هم دلی، وبه همین دلیل با هر بنی بشری همزبان نمی گشتند:

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد      

به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین    

که هر دیگی که می جوشد درون چیز دگر دارد

اما زبان امروز ما زبان روزمره است. زبانی که خود ارزشی ندارد و پستی و فرومایگی از وجودش می جوشد. به بعضی متون که مراجعه می کنیم تفاوتی عظیم با زبان روزمره هویدا میشود، تفاوتی ناشی از منشاء کلام. در آن کلامهای غیر روزمره که نمی دانم چه بناممشان، کمتر هدفی از کلام مشاهده میشود و انگار گفته نشده اند که موجب امری شوند، و در این میان شعر بیش از همه این خصلت را بروز میدهد. جنس این نوع کلام متفاوت است، ابهامی زیبا او را فراگرفته است، ابهامی که در کلام روزمره مذموم است و باید از آن پرهیز کرد؛ ابهامی شیرین، که در کلام روزمره شیرینی بی معناست:

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دار      

نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گوهر دارد

آری کلام روزمره بحر بی گوهری است لجن گون، اما کلام متعالی در دل گوهری دارد که باید آنرا از دسترس نامحرمان پنهان بدارد. یا شاید هم نامحرمان حجابی در گوش دارند که مانع درک آن گوهر می شود. آری شنیدن مقدم بر سخن گفتن است. ابتدا باید درست شنید تا بتوان درست سخن گفت. گوشهایمان نیز گرفتار روزمرگی است؛ به کلام روزمره خو گرفته ایم. گوشها را باید شست، جور دیگر باید شنید! و برای شنیدن سکوت شرط است. هر چیز به ضد خود شناخته میشود و کلام نیز به سکوت! پس باید سکوت کرد و شنید و اجازه داد تا کلام خود راه خود را به سوی زبان بگشاید، در غیر اینصورت سکوت بهتر از هر کلامی است. محمد(ص) چهل سال در تاریکی غار به سکوت آفرینش گوش سپرد تا به او امر شد "بخوان". زمانیکه انسان کامل شد، کلامش نیز کامل ترین است. زمانیکه انسان لبریز شد، کلامش آتشفشان است؛ کلامش، کلام وحی است و کلام وحی چیزی نیست به جز کلام حق و انسان کامل چیزی نیست به جز آینه ی تمام نمای حق. کلام آینگی میکند. کلام آغاز عشق است که اولین مرحله ی معاشقه، معاشقه کلامی است. و عشق حامل معانی بسیار است و هیچ محملی جز زبان یارای حمل این حجم معنا را ندارد. می گویند زبان حمّال ذوالوجوه است اما زبان نه یک شمشیر دو لبه، بلکه شمشیری چند لبه است که بعضی عاشقانه به دم تیغ آن می روند، تیغی که قرآن می گوید اگر آنرا بر کوهها نازل می کردیم، کوهها را از هم پاچیده می یافتید:

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند          پیش  گشاد تیر او وای اگر سپر برم 

حتی کار به جایی می رسد که کلام از متکلم مستقل می شود و تا ابد جاودانه میگردد. و حتی بعضی اوقات شناخت متکلم، فهم کلام را محدود میکند! شاید یکی از دلایل فهم های بسیار از اشعار حافظ عدم شناخت دقیق حافظ است و اگر شناخت دقیقی از حافظ و شخصیت او وجود داشت دیگر بعضی برداشتها محتمل نبود. اما این مفاهیم بسیار که شاید بصورت مستقیم مدّنظر متکلم نبوده است از کجا بوجود می آیند؟! قطعاً ضمیر ناخودآگاه متکلم نقش بسزایی در این امر ایفا میکند. هر چه وجود متکلم عظیم تر، کلام او محمل مفاهیم وسیع تر. با آنکه در قرآن به صراحت می گوید که قرآن شعر نیست، اما این نکته نشان می دهد که اعراب جاهلی که زبانشان، زبان شعر بوده، آنقدر قرآن را نزدیک به شعر یافته بودند که به آن نسبت شعر می دادند. پس عقل سلیم بر ما حکم راند تا با زبان شعر بیش از پیش مانوس گردیم تا شاید دریچه ای باشد برای فهم زبان قرآن. شعری که در گذشته آنرا نظم می نامیدند اما با مفهوم نظم امروز که رنگ و بوی ماشینی به خود دارد، زمین تا آسمان متفاوت است. نظم مدرن، نظمی مرزبندی شده و مشخص است، اما زبان شعر، زبان دقت نیست و اتفاقاً همین عدم تحلیل دقیق، زیبایی آن است. موضوع دیگر که در این مسیر ما را گرفتار کرد، زمان و شرایط بیان سخن بود. بقول فرنگی ها text را باید در context بررسی کرد. الفاظ در زمانهای مختلف معانی مختلف بر خود حمل کردند و این امر فهم قرآن را برای ما و عرب جاهلی متفاوت کرد. در زمان نزول قرآن، کلام مفهومی فراتر از امروز داشت و باید به دل تاریخ سفر می کردیم تا قدرت کلام را می یافتیم. تا بدانیم که در آن زمان شعر به چه معناست و شاعر چه کسی است؟! قدرت شاعر تا به کجاست؟ که در جنگها شاعران به جای شمشیر، شعر می آوردند! که در امراض شاعران به جای دارو، شعر می آوردند! پس باید حجابهای زمان را کنار زد. باید به مخّ کلام، به لفظ عریان دست یافت، نه مفاهیمی که بر الفاظ بار شدند و فهم را محدود می کنند. باید آزادانه در کلام غوطه ور شد، باید به کلام این فرصت را داد تا با ما بازی کند، به مرور ما نیز یاد خواهیم گرفت که با کلام بازی کنیم. و این بازی از سنخ بازیهای کودکانه نیست، بازی بزرگ مردانی است که پس از سالها ملامت، از هر عرصه قدم به این میدان بازی نهادند؛ ملاصدرا از دنیای فلسفه، فیض کاشانی از دنیای فقه، عین القضات از عرفان و ... این نشانگر آن است که هر دنیایی حقیقتی دارد که آن حقیقت، گوهر آن دنیاست و این گوهر قابل بیان به زبان روزمره نیست، پس بزرگان آن دنیا آنرا به شعر بیان کردند تا شاید محرمی آنرا بیابد. این تغییر وضعیت، یعنی خروج از دنیای کلام روزمره و ورود به دنیای کلام متعالی مانند قدم گذاشتن از ساحل به دریاست. در گامهای نخستین به وضوح تغییر را حس می کنی و از آن لذت می بری:

سر من مست جمالت دل من دام خیالت           گهر دیده نثار کف دریای تو دارد

خیس می شوی، زیر پایت نرم میشود و ناگهان موجی زیر پایت را خالی می کند و غوطه ور میشوی و تا وقتی امید بازگشت به ساحل را داری مجبوری که دست و پا بزنی:

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتیم در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

اما چون ماهی شوی، وارد دنیای ماهیان شده ای؛ آنگاه لذت غوطه وری را درک میکنی و دیگر دریا را به عنوان یک فضای خارجی حس نخواهی کرد و با دریا یکی میشوی:

چون این تبدیل ها آمد نه هامون ماند نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بیچون

یعنی کلام خود حقیقت میشود و هدف چیزی نیست به جز غوطه وری در کلام و آنجاست که لذت کلامِ صرف حس میشود. لذتی که عاشق و معشوق در سخن گفتن با هم حس میکنند، بدون آنکه موضوع کلام اهمیت داشته باشد. پس انتظار تغییر پیاپی داشتن، انتظار بیهوده ای است، و اگر دل به دریا زده ایم، باید شرایط غوطه وری را نیز بپذیریم. اما اگر هنوز دل به دریا نزده و گرفتار روزمرگی هستم باید پای بجنبانیم و خود را از این منجلاب برهانیم. بقول شریعتی "نیلوفر در آب می شکفد، اما از لجن بیرون می آید. تمام هستی اش یک دهان می شود در برابر خورشید، و تو ای که خدا در تو نفس می کشد، تو در متن این منجلابی، پس بیرون بیا و تمام وجودت را یک دهان مکنده کن..." حال در نقطه ای ایستاده ام که حس می کنم نباید راه رفته را نادیده گرفت، باید عزم و اراده در پیش گرفت و خود را رها کرد:

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزه ی دردی به دست

سر به بازار قلندر درنهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خود نما؟!

تا کی از پندار باشم خود پرست؟!

پرده ی پندار می باید درید

توبه تزویر می باید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بود آخر پای بست

و در انتها از تمام دوستان تقاضا میکنم که در مسیری که با هم شروع کردیم همچنان در کنار هم بمانیم که ترک جلسه چیزی به جر پاک کردن صورت مسئله نیست:

خلوت از اغیار باید نه ز یار                   پوستین بهر دی آمد نه بهار    

ادامه نوشته

شعر

http://www.fallosafah.org/main/books_of_memories/item_view.php?item_id=2&category_id=

فضّه

دوستان بلاگفا به تازگی دیفالت نظر سنجی رو طوری کرده که در صورت تایید نویسنده نظر ها نمایش داده میشه. لطفا هر پستی که می نویسید یادتون باشه قبل از تایید اون برای نمایش در وبلاگ٬ گزینه ی "نظرخواهی برای این پست فعال باشد را انتخاب کنید"

من

رویای حضرت یوسف(ع)

سلام

شاید بارها و بارها آیه ی 4 سوره ی یوسف رو که رویای حضرت یوسف (ع) رو بیان میکنه خونده باشیم. رویایی که به خاطر تفسیر یا تاویلی که از آن می دانستیم به هیچ وجه سوال برانگیز نبود و کاملاً واضح به نظر می آمد. اما شاید با یک نگاه بدون پیش فرض، کمی موضوع تفاوت کند. ابتدا فارغ از آیه به تصور خود در مورد خورشید، ماه و ستارگان توجه کنید. اکثر ما تصوری که از خورشید داریم به این نحو است که بزرگترین ستاره ی منظومه شمسی به حساب می آید، تمام سیارات منظومه شمسی به دور آن می چرخند، بر اثر یکسری فعل و انفعالات شیمیایی، انفجار خورشیدی در آن رخ می ده که باعث تولید حرارت و گرما میشه و ... تصور ما از ماه تقریباً به این موضوعات محدود میشه که قمر اصلی زمین محسوب میشه، از خودش نوری نداره، اولین مکانی بوده که انسان در فضا بر خاکش قدم گذاشته، معیار محاسبه سال هجری قمری هست و ... و در آخر ستارگان هم یکسری اجرام فضایی هستند که در اندازه و فاصله های متفاوت از زمین قرار دارند. تمام این تصورات ناشی از علوم جدید طبیعیه که صد البته علوم بسیار مفید و محترمی هستند. و شاید توضیح واضح بعضی پدیده های طبیعی دیگر مثل خسوف و کسوف، توسط این علوم، بعضی رو در خواندن نماز آیات به هنگام وقوع این حوادث به تردید وا می داره! اما موضوع دوم عمل سجده کردن است. باز هم فارغ از آیه ی مورد بحث اگر به تصور خود از سجده برگردیم، اکثر ما به این عقیده ی مشترک میرسیم که ظاهر عمل سجده کردن چیزی نیست به جز سر بر خاک نهادن؛ حال در ادیان مختلف با اختلافات جزئی در نوع انجام این عمل. حالا لحظه ای این دو موضوع رو با همان تصوراتی که ذکر شد به عنوان رویای حضرت یوسف(ع) کنار هم بگذارید؛ به تصوری مضحک تبدیل میشود! یکسری حجمهای کره ای شکل (یعنی صور فلکی) بر یک کره ی دیگر به اسم زمین یا بر یک سطح دیگر خم شده و سر بر خاک آن می نهند! اصلاً یک حجم کروی که تقریباً متقارن است و سر و ته ندارد، چگونه سجده میکند؟! در این لحظه به این نتیجه می رسیم که قطعاً فهم ما از خورشید و ماه و ستارگان با فهمی که گذشتگان، قبل از ظهور علم ستاره شناسی جدید، نسبت به این اجرام فضایی داشتند بسیار متفاوت بوده. آری در گذشته خورشید صرفاً یک سیاره ی آتشین که نورش برای فتوسنتز گیاهان زمین مورد نیاز بوده شناخته نمی شده. خورشید آنچنان عظمتی داشته که ما در همین ایران آیین میترایی داشتیم. اجرام فضایی آنقدر عظمت داشتند که در قرآن در داستان حضرت ابراهیم(ع) به گروههایی که ماه و خورشید و ستارگان رو پرستش میکردند، اشاره میکنه. در سالهای نه چندان دور و شاید هنوز تا به زمان حال بعضی اعتقاد به تاثیر وضعیت صور فلکی در زندگی افراد دارند و بسیار اصطلاحاتی مثل "قمر در عقرب" را شنیده ایم. یا افراد معروفی به آرزوی بدست آوردن قدرتی عظیم، قصد به تسخیر در آوردن خورشید را داشتند و بعضی افراد مدتی طولانی به خورشید نگاه میکردند تا شاید با چشم آنرا به تسخیر خود درآورند. و شاید از همه بارزتر کپلر (پدر ستاره شناسی جدید) است که زندگی اش به دو بخش کاملاً مجزا تقسیم میشود، قسمت اول که بر اساس اصول ستاره شناسی قدیم زندگی کرد و قسمت دوم که به ارائه قوانین سه گانه ستاره شناسی جدید خود پرداخت. و جالب اینجاست که همین فرد قبل از ارائه قوانین سه گانه خود معتقد بود که اگر منزلگاهی برای خدا بخواهیم تصور کنیم، قطعاً آن محل خورشید است. در هر صورت با توضیحاتی که دادم می خواستم به دو نکته اشاره کنم: اول اینکه به احتمال زیاد رویایی که حضرت یوسف(ع) دیده با چیزی که بیان کرده تفاوت داشته، و این تفاوت ناشی از ضعف محمل کلام در انتقال حقیقت است نه ضعف پیامبر خدا. و نکته دوم اینکه عظمت حقیقتی که حضرت یوسف(ع) رویت کرده بوده و به این نحوه بیان کرده قطعاً با تصورات ما بسیار متفاوت است، چون در کلام و فرهنگ آن دوران خورشید و ماه و ستارگان معنی و مفهومی متفاوت با تصورات امروز ما داشته است. حال اگر این فرق در تصور رو به آیات دیگری که در آن خدا به خورشید و ماه قسم یاد میکنه یا از خاموشی خورشید در قیامت حرف میزنه بسط بدیم، شاید کمی عظمت این آیات برامون پررنگ تر بشه و به فهم متفاوتی از آیات برسیم. راستش من بعد از رسیدن به این نوع نگاه، این موضوع رو در آیات دیگه تجربه کردم، و پیشنهاد میکنم شما هم حتماً یکبار این موضوع رو تجربه کنید.

اما در آخر یک سوال دیگه در مورد آیه 4 سوره یوسف: به نظر شما چرا در آیه دو بار از فعل "رایت" (رویت کردن) استفاده کرده؟! به نظر اگر فعل دوم که قبل از "لی ساجدین" اومده هم حذف بشه مشکلی در معنا ایجاد نکنه!

در وطن خویش غریب

جمله ای از برنامه ی معرفت. آقای دینانی.

تمام مفاهیم عالم حقیقت در ظرف الفاظ نمی گنجد. ولی هرآنچه برای درک حقیقت و هدایت بشر لازم است در قالب الفاظ آمده٬ والا رسالت کامل

نمی شد.

من

یادمه اولین بار مبحث "گوش سپردن به حرف دیگری و در درک کردن گفته ی یک نفر اونو همراهی کردن" را من توی جلسه ی منزل "در وطن خویش غریب" عنوان کردم و همون زمان هم چون به نظرم خیلی موضوع مهمی بود٬ تکیه کردم که دوستان چند لحظه سکوت اختیار کنن و با گوش جان به حرف هام  گوش بدن. ولی همون موقع هم یا به دلیل همون ایرادی که می خوام ازش حرف بزنم و اون موقع هم گفتم٬ حرف هام بازده خوبی نداشت و یا به دلیل اینکه من در موقع مناسب و یا با ادبیات مناسبی مطرحش نکردم. برای این از عدم بازدهیش حرف می زنم چون دوستان در جلسات اخیر مکررا آنها رو تکرار میکنن و این نشون میده یا عملیشون نکردیم که دوباره داره گفته میشه یا حتی همون اشخاصی که دارن دوباره مطالب بنده رو میگن هم اصلا اون موقع گوش ندادن یا فراموش کردن٬ که حالا به عنوان نکته ای جدید عنوانش می کنن. به هر شکل جهت مطرح کردنش برای بار دوم فضای خلوت و یک طرفه ی وبلاگ رو مناسب تر دونستم تا حداقل سکوتش تفکر رو با خود به همراه بیاره.

حرف اول اینکه همیشه وقتی یکی یک ایده٬ یک حرف یا یک مطلبی رو در هر جایی٬ به ویژه جلسه مطرح میکنه خود رو در سمت مخالف قرار ندید و وظیفه ی صاحب سخن ندونید که شما رو قانع کنه. یک ذره هم با او همکاری کنید و سعی کنید شما حرفشو بفهمید. عادت کردیم بعد از کلی توضیح اگه متوجه شدیم چی میگه و تازه اونم در شرایطی که تجربه ی شخصی خودمون بوده باشه و باهاش همزادپنداری  کنیم٬ به ذوق بیایم و در جهت تفهیم مطلبِ طرف مقابل برای دیگران چند تا مثال شخصی بزنیم (اونم فقط در شرایطی که گوینده مارو قانع کرده باشه).

ساده تر از این نمیتونم بگم: یکم هم ما سعی کنیم بفهمیم اون آدم چی میگه یا سعی به گفتنش داره. همیشه تفهیم مطلب وظیفه ی گوینده نیست!

و نکته ی دیگه اینکه احساس می کنم از طرف دیگه از اونجایی که این جلسه برا هممون تمرینیه جهت بیان افکار و ایده های گنگ و تازه شکل گرفته و بعضا خام و یا غیر قابل بیان در قالب الفاض٬ بیشتر توجهمون رفته سمت انتخاب عبارات و جملاتی که با حس خودمون حق مطلب رو ادا کنیم و به عبارتی یه جوری منظورمونو برسونیم که خودمون خالی بشیم. احساس میکنم بعضی جاها به رضایت شخصی از کلاممون اکتفا می کنیم و توجه به درک مخاطب نداریم. یکم حواسمون به مخاطبینمون هم باشه بد نیست. مطمئنا کلام خوب هم گوینده را ارضا میکنه هم شنونده را.

من