سلام
قرار
شد دوستان متنی گزارش گونه با موضوع کلام، از مطالب عنوان شده در جلسات قبل ارائه
کنند. الحق و الانصاف وقتی متن ها رو قبل از تایپ کردن خوندم، برام یادآور خیلی
حرفها بود. هر جمله خودش یک جلسه حرف بود. حتماً یکبار دیگه همه ی دوستان جمله
جمله ی متنها رو با دقت مطالعه کنند، مخصوصاً که تقریباً تمام متنها بصورت خلاصه
ارائه شده و توضیح زیادی درباره مطالب عنوان شده در متنها وجود نداره. از دوستانی
هم که متن هاشون رو به من ندادند خواهش میکنم خودشون متنهاشون رو تو وبلاگ
بگذارند.
متن من :
خانم "..." در مبحثی از ویژگی زبان قرآن به زمان
ناپذیری آن اشاره کردند و اینکه تنها راه تاثیرگذار بودن و مفید واقع شدن کلام
برای تمام تاریخ، فراقت آن از زمان است. و این امر میسر نیست مگر با بیان کلی یک
مفهوم یا اکتفا به نقل کلیات آن. ولی سوال مورد نظر این است که اگر قرآن متنی بی
زمان است، پس داستانهای آن نیز با این که کلی گویی نیست (مثل سوره ی یوسف که کاملا
به جزئیات پرداخته) اما متنی بی زمان محسوب می شود. پس واقعا چه خصوصیتی باعث بی
زمانی متن قرآن می شود؟ که اگر قرآن بی زمان نباشد تلاش ما برای زنده کردن آیات
تلاشی مذبوحانه خواهد بود!
در مطالعه ی این مبحث در وبلاگ، به یاد بحث ازلیت و ابدیت و
زمان در سخنان آقای دینانی افتادم که به نظر پاسخی مناسب در این باب می باشد.
زمانی که حرف از ازل و ابد به میان میاید ما در قالب کلام و
مفهوم آن را به آغاز و پایان نسبت می دهیم و بیانگر اول و آخر هستی میدانیم. آن را
دربرگیرنده ی زمانی طولانی دانسته و شاید برای برخی، یادآور قدمت خلقت باشد. حال
آنکه طبق سخنان ایشان ازلیت و ابدیت در قالب ظرفی بس بزرگ و مستقل بوده و در نقش
بستری برای جایگیری زمان است. به بیان دیگر زمان قسمتی از ازل و ابد است و نه تنها
آن دو فارغ از زمانند بلکه زمان است که جهت پیدا کردن مفهوم در بستر ازل و ابد
قرار می گیرد. یعنی فضایی مطلق و بدون هیچ محدودیت و بُعدی که ازلیت و ابدیت
بیانگر عظمت و گستردگی آن هستند و نه آغاز و پایان! پس به نظر می رسد اگر زبان
قرآن را از جنس دنیای ازلی و ابدی و پاره ای از آن بدانیم، از قید و بند زمان خارج
می شود و زنده بودن آن در هر زمان و حالی را توجیه می کند. حتی اگر به عنوان مثال
نقل قولی از داستانی که در گذشته اتفاق افتاده باشد، در سطحی فراتر از زمانش می
توان آن را شنید و درک کرد و حتی به زمان های دیگر بسط داد. که در این حال درک
حقایق داستان لزوما نیازمند تجربه ی شخصی در زمان حال نمی باشد. چه بسا تاثیر و
درک کلام را مانند نور خورشیدی حس خواهد شد که آنچنان وسیع و گسترده است که در یک
آن قادر به احاطه مکان ها ی مختلف است.
جهت درک بیشتر مثالی به کار بردند که عارفی معاصر در بیان
احوالات خود جهت کشف حقیقت اذعان دارد: آنگاه خود را به کربلا و واقعه ی
کربلا رساندم و ...
حال آنکه اگر حادثه در گذشته اتفاق افتاده باشد، چنین امری
غیر ممکن به نظر می رسد. ولی آنگاه که قائل به فراغت وقایعی این چنین از زمان و
مکان باشیم، هرگز ناممکن و بعید به نظر نخواهد رسید و گویی هر آن در حال اتفاق در
دنیایی از جنس دیگر است و این تویی که باید به آن بستر راه پیدا کنی. و شاید این
همان به ضن ما معجزه ای است که باعث زنده ماندن همیشگی برخی وقایع می شود.
متن ریحانه :
اولین حقیقتی که وقتی در زبان و کلام دقیق می شوی، به تو
سلام میکند، عجز گوینده از ارسال ادراکات و احساساتش است. این جملات وقتی برایم
معنا شد، که داستان حضرت یوسف(ع) را کنکاش می کردیم. انگار همه جان می کندند تا
ذره ای فضای عشق زلیخا، فضای ایمان حضرت یوسف(ع) را درک کنند و یا خواب عجیب و
شاید ساده ی حضرت یوسف(ع) را. به همین خاطر ریشه ی کلمات بررسی می شد و عمیق تر و
عمیق تر تا سرنخی باشد و جرقه ای به ذهن.
اینکه چقدر گوینده تنهاست را در کلاس متوجه شدم وقتی جنگ را
زندگی کردن مطرح بود. سوال اینکه چگونه جنگ زیستنی است برای همه پیش می آید الا
گوینده!
در تمامی مباحث این جمله در ذهن من پررنگ تر می شد که
جملات، عبارات و کلمات، صاحبی ندارند. زیرا که گوینده با یک دید آنرا خرج می کند و
مخاطب با دیدی دیگر آن را می خرد. پس آنچه می فروشی خریده نمی شود!
پس اهمیت نوع نگاه به کلام دیده می شود. اینکه باید فارغ از
هر تجربه ای، به کلمات نگاه کرد، دشوار اما شدنی است. کاری که در حین بررسی داستان
حضرت یوسف(ع) برای مدتی به اعضای کلاس محول شد. کلمات با تجربیات عملی ما در
زندگی، بار می گیرند و الّا فطرتاً خنثی هستند.
بحث دیگری که خوب در ذهنم حک شده، دو پهلو بودن کلام است که
به نظرم همان دید خرید و فروش کلمات، گویای همین مطلب است. نگاه کردن به کلمات از
زوایای مختلف دید مطلق گرایانه را از آدم صلب میکند و شاید آفت این نتیجه عدم
اطمینان به همه ی مکتوبات باشد و این دید قابل تعمیم است؛ عدم اطمینان به همه چیز.
متن فضّه :
این گزارش مجموعه ای ست از برداشت های من از حرف ها و نقل
قول های جلسه درباره ی زبان. خودتان که زبان را می شناسید؛ پس اگر این
برداشت ها ربطی به آن حرفها و نقل قول ها نداشت از من خرده نگیرید. اینجا اولین
جایی بود که کسی یا کسانی به هزار شیوه طی چندی جلسه سعی کردند به من بفهمانند
معجزه ی پیامبرم محمّد، زبان است. معجزه ای که از جنس آنچه همه داریم و هر ثانیه
به کارش می گیریم؛ پس احتمالاً حساس و دقیق شدن به زبان های خودمان و نوع شنیدن
هایمان می توانست بهترین راه برای فهمیدن زبانی معجزه گر و هدایت کننده باشد.
به تجربه و درس خواستیم یاد بگیریم که کلامی را به محض به
ذهن رسیدن بر زبان نیاوریم که اینکار در نطفه خفه کردن اندیشه هایمان است نه ترویج
آنها. اگر توانستیم تا تکامل کلام صبر کنیم در دل گوینده ریشه میکند و در گوش جان
شنونده ماندگار می شود. اما اغلب ترسیدیم که اگر تا بالندگی کلام صبر کنیم برای به
زبان آوردنش دیر شود یا از بار ذهنمان برود.
دانستیم که گاهی زبان مشترک پیدا کردن، خیلی هم خوب نیست.
یادم است از مثال زبان مشترک و مدرن سیاستمداران حرف زدیم و ترس اینکه ما هم برای
خودمان زبان مشترک و مدرن کلاس تفسیری ها پیدا کنیم و آن – به قول دبیر اسبق- دست
اندازها و غمزه های زبان از کفمان برود. حالا دیگر نه "حکمت" نه "انعام"
نه "ذکر" نه بسیاری دیگر از لغاتی که چندین جلسه ذهنمان را به خود مشغول
کردند دست انداز نیستند؛ بلکه معلوماتی هستند که ما در جمع های مذهبی دیگر درباره
شان حرفی گفتنی داریم. شاید این همان زبان مشترک با مفهوم مدرنی بود که روزی از آن
می ترسیدیم.
گاهی سعی کردیم آن ساحت غیراستدلالگر عقل فاهمه را که
فراموش شده بود به یاد آوریم. گاهی این ساحت غیراستدلالگر از میان تمام سوالات استدلالگرانه
ی ما جان سالم بدر برد و رخ نمود. گاهی...
نمی دانم آیا می
توان به راحتی مرز مشخصی بین آنچه در کلاس آموخته ام و آنچه خود درباره ی زبان می
دانم تعیین کرد؟ فارغ از جواب این سوال باز هم از زبان می نویسم. اما شما این چند
صفحه را به عنوان قسمت دوم مشق هایم خط بزنید.
برای من آیه ی "یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالقعود"
امر شدن به انجام هر آنچه بر زبان می آورم بود. خواه عهدی باشد یا نصیحتی از من به
دیگری یا هر چیز دیگر. دیگر در این چند برگ به من حق بدهید نخواهم شما را قانع کنم
که چرا اینگونه فهمیدم.
هنوز هم برایم بسیار مهم است که به خود و همه ثابت کنم که
ما به 99 درصدآنچه می گوئیم معتقد نیستیم. (می توانید یاد نحن قتیل العبارات بیافتید)
تقریباً مطمئنم کسی که سختی سخن گفتن را - به خاطر وفاداری
به باورهایش- حس نکرده باشد، یکی از مهم ترین راههای ورود به هر کلام و زبانی را
بر خود بسته است.
وقتی می خواهی با وفادار ماندن به باورهایت سخن بگویی هزار
کلمه در ذهنت خط می خورند. به قیمت کلّی گویی می خواهی به عقایدت وفادار بمانی. به
شعرها و احادیث اهل سخن چنگ می زنی شاید گره ای از زبانت گشوده شود. این سختی ها
گاهی از استدلال کردن بازت می دارند.
گاهی باعث می شوند با شیوه ی شنیدنت به شیوایی زبان گوینده
کمک کنی.
من هرچه میان محدودیت زبان و وفادار ماندن به باورهایم
بیشتر له شدم، گوشم به شنیدن حرف های همه ی کسانی که برای سخن گفتن تلاش می کردند
تیزتر شد. گاهی این فشارها را تحمل کردم اما بیشتر وقتها زبانم لجام گسیخت و لغو
گفتم و لغو شنیدم.
درست مثل یک چرخه است. چرخه ی گفتن آنچه به آن باور داری و
انجام آنچه میگویی. وقتی از "گفتن" حرف می زنم، منظورم بیرون ریختن تمام
ته باورهایم راجع به آن موضوع خاص است. منظورم انتخاب بهترین کلمات و لحن هاست.
منظورم درصورت لزوم سکوت کردن است و صبر کردن تا رسیدن به زمان بالندگی آن کلام.
این نوع گفتار اغلب زاده ی عمل است و تولد این نوع کلام تعهد به عملی جدید. و این
همان چرخه ی زبان و عمل است.
متن زوجه خلیل :
درطی جلساتی که بنده حضور داشتم آنچه از میان مباحث زبانی
توجه مرا به خودش معطوف کرد نکاتی از سوره ی یوسف بود که هر چه به آنها فکر می
کردم از سویی شیفته تر به تفکر می شدم و از سوی دیگر ذهنم خسته می شد، چون به
نتیجه ای ویژه نمی رسیدم اما آنچه در این مورد درخور توجه هست و شاید اذهان دوستان
بهتر بتونه به بنده حقیر کمک کنه این مواردیست که از تفکرات زیاد کنار هم چیده ام.
اول اینکه چرا سوره ی یوسف به عنوان احسن القصص معرفی شده؟ آنچه به ذهن حقیر می
رسه اینه که داستان حضرت یوسف(ع) از نظر ساختار ادبیاتی جزء داستانهای پرمحتوایی
که در آن تضادهای زیبایی وجود داره ( همچون چاه و کاخ- غم و شادی- قحطی و
پرمحصولی- فراق و وصال و ... ) و در عین حال از آن دسته داستانهایی می باشد که با
یک رویا شروع می شود و در نهایت به تاویلی زیبا از آن رویا ختم می شود. داستان
حضرت یوسف(ع) در زمانی که پیامبر اسلام(ص) در محاصره شدید اقتصادی و اجتماعی بود
بر وی نازل شده و این نشان می دهد که این سوره برای پیامبر دلداری بوده و به نوعی
بیان میکند که اگرچه در سختی هستی ولی آینده ای روشن در انتظارت هست همچون یوسف که
با اینکه برادران برای او نقشه کشیدند و او را در چاه انداختند ولی عاقبت عزیز مصر
شد.
عزیز مصر به رغم برادران غیور زقعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
اما در آیه 4 سوره
یوسف، حضرت یوسف(ع) خطاب به پدرش بیان میکند که من یازده ستاره با خورشید و ماه
دیدم که در برابر من سجده می کردند. سوالی که در ذهن بوجود می آید این است که آیا
حضرت یوسف(ع) حقیقت را به عینه بیان کرده و یا اینکه به صورت تمثیلی بیان کرده
است؟ به نظر بنده در ابتدا باید گفت حضرت یوسف(ع) رویایی که دیده است واقع نماست
ولی چرا آن را به شکل تمثیلی بیان کرده است؟ شاید به علت اینکه بیان آن شهودی که
برای حضرت یوسف(ع) رخ داده است سخت بوده و زمانی سخت تر شده که قصد کرده آنرا در
قالب کلام برای پدرش تعریف کند و به همین علت آنرا به شکل تمثیلی بیان کرده است و
آن اشیائی که بیان شدند نماد حقایق واقعی عالم خارج هستند. اما در آیه بعد حضرت
یعقوب(ع) به حضرت یوسف(ع) بیان میکنند که خوابت را برای برادرانت بازگو نکن، من
احتمال می دهم شاید به علت آیات بعدی باشد که در آن بیان شده پروردگارت تو را
برگزید و تو را از تعبیر خواب ها آگاه ساخت و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب
تمام می کند. چون فهم بنده این بود که برادران یوسف هم از علم تعبیر خواب آگاه
بودند و اگر خواب برای آنها بیان می شد موجبات حسد ایشان که ریشه در تفاوت یوسف و
برادرانش بود رخ می داد، کما اینکه رخ داد که داستان آن در آیات بعدی بیان شده
است.
متن در وطن خویش غریب :
بعضی اوقات در زندگی نباید به پیش رفت، باید ایستاد، به عقب
نگاه کرد و مسیر طی شده را نظاره کرد. اما بعضی اوقات غفلت امکان این کار را می
گیرد؛ آنقدر پیش می رویم که وقتی به عقب نگاه می کنیم دیگر چشم عقل قدرت دیدن
فاصله های دور را ندارد و پای عقل قدرت برگشتن مسیر را ندارد. باید هر چند قدمی که
پیش می رویم لحظه ای مکث کنیم و به پشت سر هم نگاهی بیندازیم و قدمهای رفته را در
آن نقطه ثبت کنیم و بارهای بار به چیزهایی که ثبت کرده ایم رجوع کنیم. آری می
نویسم، تا خودم را بیشتر مرور کنم و خود را از نو بخوانم. به راهی که با هم طی
کردیم نگاهی می اندازم، مسیر بس تاریک و لغزنده می نماید و ترسی همراه با هیجان
مرا فرا می گیرد. به بهانه ای عظیم، آری به بهانه ی قرآن کریم به دور هم حلقه
گشتیم و این بهانه ما را از امور مختلف دیگر باز نگه داشت.
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم
و چه عقول آشنایی که ما را تکذیب کردند و حلقه ی ما را برنتافتند:
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
اما عشق؛ عشق به صاحب قرآن، به صاحب کلام ما را همچنان به
دور هم نگه داشت:
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
آری بهانه قرآن بود، اما قرآن در حد یک اسم در زندگی ما
اهمیت داشت. لحظه ای به خود تلنگر زدیم که آیا واقعاً اگر احکام شرع و دستورات و
اخلاقایت نبود، قرآن تاثیری در زندگی ما داشت؟! جواب ناامیدکننده بود. به دنبال
دلیل گشتیم و به این واقعیت رسیدیم که زبان قرآن را در نمی یابیم. اما قبل از درک زبان
قرآن باید اصل زبان را فهم می کردیم. واقعاً منشاء کلام چیست؟! آیا کلام صرفاً
وسیله ای است برای رساندن مطلب؟! آیا کلام به مثابه پلی است برای عبور و خود
اهمیتی ندارد؟! شاید جواب این موضوع در ادبیات امروز ما مثبت باشد! و شاید به همین
دلیل است که به مرور تمام دنیا به سمت یک زبان واحد، فی المثل انگلیسی پیش می رود
که فقط بتوانند نیازهایش را مرتفع نماید و روز به روز از تعداد زبانهای موجود در
دنیا کم میشود و هر روز زبانی منسوخ می گردد. اما تاریخ فریاد میکند که در سالهای
نه چندان دور، هر گروه از خلایق زبانی خاص داشتند و این امر از نفس زبان و کلام
ناشی میشد، که برای آنها زبان صرفاً پل نبود؛ برای آنها هم زبانی یعنی هم دلی، وبه
همین دلیل با هر بنی بشری همزبان نمی گشتند:
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد درون چیز دگر دارد
اما زبان امروز ما زبان روزمره است. زبانی که خود ارزشی
ندارد و پستی و فرومایگی از وجودش می جوشد. به بعضی متون که مراجعه می کنیم تفاوتی
عظیم با زبان روزمره هویدا میشود، تفاوتی ناشی از منشاء کلام. در آن کلامهای غیر
روزمره که نمی دانم چه بناممشان، کمتر هدفی از کلام مشاهده میشود و انگار گفته
نشده اند که موجب امری شوند، و در این میان شعر بیش از همه این خصلت را بروز
میدهد. جنس این نوع کلام متفاوت است، ابهامی زیبا او را فراگرفته است، ابهامی که
در کلام روزمره مذموم است و باید از آن پرهیز کرد؛ ابهامی شیرین، که در کلام
روزمره شیرینی بی معناست:
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دار
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گوهر دارد
آری کلام روزمره بحر بی گوهری است لجن گون، اما کلام متعالی
در دل گوهری دارد که باید آنرا از دسترس نامحرمان پنهان بدارد. یا شاید هم
نامحرمان حجابی در گوش دارند که مانع درک آن گوهر می شود. آری شنیدن مقدم بر سخن
گفتن است. ابتدا باید درست شنید تا بتوان درست سخن گفت. گوشهایمان نیز گرفتار
روزمرگی است؛ به کلام روزمره خو گرفته ایم. گوشها را باید شست، جور دیگر باید
شنید! و برای شنیدن سکوت شرط است. هر چیز به ضد خود شناخته میشود و کلام نیز به
سکوت! پس باید سکوت کرد و شنید و اجازه داد تا کلام خود راه خود را به سوی زبان
بگشاید، در غیر اینصورت سکوت بهتر از هر کلامی است. محمد(ص) چهل سال در تاریکی غار
به سکوت آفرینش گوش سپرد تا به او امر شد "بخوان". زمانیکه انسان کامل
شد، کلامش نیز کامل ترین است. زمانیکه انسان لبریز شد، کلامش آتشفشان است؛ کلامش،
کلام وحی است و کلام وحی چیزی نیست به جز کلام حق و انسان کامل چیزی نیست به جز
آینه ی تمام نمای حق. کلام آینگی میکند. کلام آغاز عشق است که اولین مرحله ی
معاشقه، معاشقه کلامی است. و عشق حامل معانی بسیار است و هیچ محملی جز زبان یارای
حمل این حجم معنا را ندارد. می گویند زبان حمّال ذوالوجوه است اما زبان نه یک
شمشیر دو لبه، بلکه شمشیری چند لبه است که بعضی عاشقانه به دم تیغ آن می روند،
تیغی که قرآن می گوید اگر آنرا بر کوهها نازل می کردیم، کوهها را از هم پاچیده می
یافتید:
آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشاد تیر او
وای اگر سپر برم
حتی کار به جایی می رسد که کلام از متکلم مستقل می شود و تا
ابد جاودانه میگردد. و حتی بعضی اوقات شناخت متکلم، فهم کلام را محدود میکند! شاید
یکی از دلایل فهم های بسیار از اشعار حافظ عدم شناخت دقیق حافظ است و اگر شناخت
دقیقی از حافظ و شخصیت او وجود داشت دیگر بعضی برداشتها محتمل نبود. اما این
مفاهیم بسیار که شاید بصورت مستقیم مدّنظر متکلم نبوده است از کجا بوجود می آیند؟!
قطعاً ضمیر ناخودآگاه متکلم نقش بسزایی در این امر ایفا میکند. هر چه وجود متکلم
عظیم تر، کلام او محمل مفاهیم وسیع تر. با آنکه در قرآن به صراحت می گوید که قرآن
شعر نیست، اما این نکته نشان می دهد که اعراب جاهلی که زبانشان، زبان شعر بوده،
آنقدر قرآن را نزدیک به شعر یافته بودند که به آن نسبت شعر می دادند. پس عقل سلیم
بر ما حکم راند تا با زبان شعر بیش از پیش مانوس گردیم تا شاید دریچه ای باشد برای
فهم زبان قرآن. شعری که در گذشته آنرا نظم می نامیدند اما با مفهوم نظم امروز که
رنگ و بوی ماشینی به خود دارد، زمین تا آسمان متفاوت است. نظم مدرن، نظمی مرزبندی
شده و مشخص است، اما زبان شعر، زبان دقت نیست و اتفاقاً همین عدم تحلیل دقیق،
زیبایی آن است. موضوع دیگر که در این مسیر ما را گرفتار کرد، زمان و شرایط بیان
سخن بود. بقول فرنگی ها text را باید در context بررسی کرد. الفاظ در زمانهای مختلف
معانی مختلف بر خود حمل کردند و این امر فهم قرآن را برای ما و عرب جاهلی متفاوت
کرد. در زمان نزول قرآن، کلام مفهومی فراتر از امروز داشت و باید به دل تاریخ سفر
می کردیم تا قدرت کلام را می یافتیم. تا بدانیم که در آن زمان شعر به چه معناست و
شاعر چه کسی است؟! قدرت شاعر تا به کجاست؟ که در جنگها شاعران به جای شمشیر، شعر
می آوردند! که در امراض شاعران به جای دارو، شعر می آوردند! پس باید حجابهای زمان
را کنار زد. باید به مخّ کلام، به لفظ عریان دست یافت، نه مفاهیمی که بر الفاظ بار
شدند و فهم را محدود می کنند. باید آزادانه در کلام غوطه ور شد، باید به کلام این
فرصت را داد تا با ما بازی کند، به مرور ما نیز یاد خواهیم گرفت که با کلام بازی
کنیم. و این بازی از سنخ بازیهای کودکانه نیست، بازی بزرگ مردانی است که پس از
سالها ملامت، از هر عرصه قدم به این میدان بازی نهادند؛ ملاصدرا از دنیای فلسفه،
فیض کاشانی از دنیای فقه، عین القضات از عرفان و ... این نشانگر آن است که هر
دنیایی حقیقتی دارد که آن حقیقت، گوهر آن دنیاست و این گوهر قابل بیان به زبان
روزمره نیست، پس بزرگان آن دنیا آنرا به شعر بیان کردند تا شاید محرمی آنرا بیابد.
این تغییر وضعیت، یعنی خروج از دنیای کلام روزمره و ورود به دنیای کلام متعالی
مانند قدم گذاشتن از ساحل به دریاست. در گامهای نخستین به وضوح تغییر را حس می کنی
و از آن لذت می بری:
سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
خیس می شوی، زیر پایت نرم میشود و ناگهان موجی زیر پایت را
خالی می کند و غوطه ور میشوی و تا وقتی امید بازگشت به ساحل را داری مجبوری که دست
و پا بزنی:
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیم در اندازد میان قلزم پر خون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون
اما چون ماهی شوی، وارد دنیای ماهیان شده ای؛ آنگاه لذت
غوطه وری را درک میکنی و دیگر دریا را به عنوان یک فضای خارجی حس نخواهی کرد و با
دریا یکی میشوی:
چون این تبدیل ها آمد نه هامون ماند نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بیچون
یعنی کلام خود حقیقت میشود و هدف چیزی نیست به جز غوطه وری
در کلام و آنجاست که لذت کلامِ صرف حس میشود. لذتی که عاشق و معشوق در سخن گفتن با
هم حس میکنند، بدون آنکه موضوع کلام اهمیت داشته باشد. پس انتظار تغییر پیاپی داشتن،
انتظار بیهوده ای است، و اگر دل به دریا زده ایم، باید شرایط غوطه وری را نیز بپذیریم.
اما اگر هنوز دل به دریا نزده و گرفتار روزمرگی هستم باید پای بجنبانیم و خود را از
این منجلاب برهانیم. بقول شریعتی "نیلوفر در آب می شکفد، اما از لجن بیرون می
آید. تمام هستی اش یک دهان می شود در برابر خورشید، و تو ای که خدا در تو نفس می
کشد، تو در متن این منجلابی، پس بیرون بیا و تمام وجودت را یک دهان مکنده کن..."
حال در نقطه ای ایستاده ام که حس می کنم نباید راه رفته را نادیده گرفت، باید عزم
و اراده در پیش گرفت و خود را رها کرد:
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزه ی دردی به دست
سر به بازار قلندر درنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خود نما؟!
تا کی از پندار باشم خود پرست؟!
پرده ی پندار می باید درید
توبه تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پای بست
و در انتها از تمام دوستان تقاضا میکنم که در مسیری که با
هم شروع کردیم همچنان در کنار هم بمانیم که ترک جلسه چیزی به جر پاک کردن صورت
مسئله نیست:
خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار