گزارش شماره 2
سلام
کلام در ابتدا حقیقتی ملفوظ بود نه مکتوب. الفاظ و اوراد سینه به سینه، از نسلی به نسلی منتقل میشد. در این میان بعضی الفاظ، الفاظ خاصی بودند که در انحصار افراد خاصی بودند، افرادی مانند بزرگان قوم و قبیله. این نوع از الفاظ یا بقولی وردها، حامل حقایقی بودند که صاحبان خود را دارای قدرتی فرای مردم عادی میکردند فلذا باید از گزند نامحرمان به دور بودند. بعضی اوقات صاحبان این اوراد را ساحران هم می نامیدند. ساحران این الفاظ را به طور اسرارآمیزی در انحصار خود نگاه می داشتند؛ در این شرایط که هر فردی اجازه دسترسی به این الفاظ را نداشت، مرگ صاحب الفاظ به معنی مرگ الفاظ بود! مگر آنکه قبل از مرگش آنها را به فردی دیگر منتقل میکرد. اما انتقال این نوع الفاظ، صرفاً از طریق به زبان آوردن آنها نبود، بلکه شخص باید آمادگی پذیرش حقایق این الفاظ را داشت. پس برای از بین نرفتن آنها، مجبور به مکتوب کردن شدند، تا مکتوبات تا زمان آمادگی شخص بعدی در جایی امن نگهداری شود، که از این مکتوبات در اساطیر کهن به لوح ها یا دستوراتی که به صاحبان خود قدرت می دهند یاد شده است. مثالی که در بالا به آن اشاره شد جهت روشن شدن دلیل تبدیل کلام ملفوظ به کلام مکتوب بود که قطعاً تنها دلیل مکتوب شدن کلام نیست. . اما می توان برای تمام دلایل به این نکته ی مشترک رسید که مکتوب کردن جهت از بین نرفتن و انتقال کلام انجام شد. اما مکتوب کردن کلام معضلاتی را با خود به همراه داشت. اولین معضل این ابداع بشری، یعنی رسم الخط، حذف حافظه بشر بود. در پیش از ابداع خط حافظه ی بشر یگانه لوح حفظ اسرار بود و همین امر باعث می شد که بشر از تمام قوه حافظه ی خود استفاده کند اما بعد از پیدایش خط حافظه بشر رو به افول نهاد و به جایی رسید که امروز من برای حفظ کردن یک شعر کوتاه باید صد بار آنرا بخوانم و بعد از یک ماه آنرا فراموش کنم! دومین معضل پیدایش خط در دسترس قرار گرفتن بعضی الفاظ و عبارات بود که هر کسی شرایط پذیرش آنها را نداشت و این عدم آمادگی برای پذیرش، به نفی آن کلام می انجامید. اما از سویی برای زبان روزمره، خط بسیار ابداع مفیدی به حساب می آید، چون به راحتی مفاهیم روزمره با آن قابل انتقال و ثبت است. پس میتوان این نتیجه را گرفت که مکتوب کردن چیزی به معنی انتشار آن برای همه نیست. همانطور که قرآن به دستور پیامبر مکتوب شد، اما اگر اهل نباشی، آنرا مثل یک متن روزمره خواهی یافت که بود و نبودش تاثیری بر زندگیت نخواهد گذاشت. آری، قرآن کتاب هدایت برای همه است، اما همه را هدایت نمی کند بلکه شاید بعضی ها را به گمراهی نیز بکشاید "الم تر الی الذین اوتو نصیباً من الکتاب یشترون الضلاله (نساء 44)" ، همه ابتدا باید خود را آماده شرایط پذیرش قرآن بکنند آنگاه از آن انتظار هدایت داشته باشند. این آمادگی از نوع آمادگی آکادمیک و کلاسیک نیست که ربطی به تحصیلات و سطح و طبقه اجتماعی و ... داشته باشد. این آمادگی، پاکی دل می خواهد که "لا یمسه الا المطهرون (واقعه 79)" و عدم پیش قضاوت فکری نسبت به الفاظ و موضوعات و البته شرایط و موارد دیگر که نه دقیق می دانم و احتمالاً اگر هم بدانم جنس آن از جنس "الذین یومنون بالغیب (بقره 3) است که به راحتی قابل بیان نیست. اما حداقل این برای خودم اثبات شده که ربطی به تحصیلات آکادمیک ندارد، زیرا پیامبری که قرآن از زبان او بر بشر نازل شد، بقول خودش امّی بود. و از این موضوع این نکته قابل برداشت است که، اصل قرآن، قرآن ملفوظ است که بر زبان پیامبر جاری شد نه قرآن مکتوب. پس باید ما نیز صدای رسول را از میان این اوراق بشنویم؛ که اگر بشنویم یا باید ایمان آوریم یا مثل کفار مکّه گوشهای خود را بگیریم. باید حجابهای زمان را کنار زد، این معنای زنده شدن کلام است. و آنگاه با کلام زندگی کنیم. از جنگ را زندگی کردن سخن گفتیم اما توجهی به قرآن را زندگی کردن نکردیم. آنها که جنگ را زندگی کردن، زبان جنگ را آموخته بودند. باید زبان قرآن را آموخت. وقتی قرآن را زندگی کنیم، از خواندنش به جز خواندنش هدفی دنبال نمی کنیم، مگر از زندگی کردن هدفی به جز خود زندگی کردن داریم؟! حال که بحث از جنگ و جهاد شد به موضوع جهاد میپردازم، موضوعی که در قرآن بسیار از آن یاد شده است. جهاد تلاشی است برای مواجهه با چیزی که انتظار آنرا نداری. در جهاد اصغر یا بقول خودمان جنگ، اگر انتظار حرکت دشمن را داشته باشی، دیگر جنگ معنا پیدا نمیکند. یکی از اصول نبرد، اصل غافلگیری است. پس هر دو طرف جنگ طوری عمل میکنند تا طرف مقابل را غافلگیر کنند. در جهاد اکبر یا همان مبارزه با نفس، نیز در قرآن به وضوح اشاره کرده است که شیطان از چپ و راست و عقب و جلو بر انسان می تازد و این بدین معنی است که انسان همیشه امکان دارد با او مواجه شود. اما اگر جهاد را که در قرآن هم تقسیم بندی نشده، بصورت لفظ عریان نگاه کنیم، می توانیم مواجه با قرآن را نیز جهاد بدانیم. اگر بدون پیش فرض به سمت قرآن برویم، ممکن است با حقایقی مواجه شویم که انتظار آنها را نداریم و صد البته با تمام مقام والایی که در قرآن برای مجاهدین ذکر شده است، این جهاد مانند هر جهاد دیگری مرگبار است، اما مرگی شیرین و دلخواه که "و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون فرحین بما اتاهم الله من فضله... (ال عمران 169 و 170)". آری مواجه با کلام قرآن اگر صورت پذیرد همان "موتوا قبل ان تموتوا" رخ میدهد. مرگی که عین حیات است. زیرا کلام قرآن کلامی است که آمده تا روزمرگی را از میان بردارد، پس مانند شمشیر بر جان روزمره ی مجاهد فرو می آید و چون مجاهد فنا فی الله شد، آنگاه وارد نشئه دیگری میشود که کلام، کلام حق است و این کلام چیزی نیست به جز عافیت و سلامتی که "سلامٌ قولاً من رب رحیم (یس 58)". باید بقول آن حدیث که آقای نائیجی بارها در گوشمان خواند، خود را در مسیر نسیمهای رحمت الهی قرار دهیم و شرایط مواجهه با آنها را برای خود ایجاد کنیم، که نسیم ها میگذرند. نمی توان انتظار داشت که از طرفی به میدان جنگ پشت کرده و از میدان فرار کنیم و از طرفی بخواهیم تا تیر کلام الهی بر قلب ما نشانه رود. باید سینه سپر کرد، که چون سوی آتش میروی، مستانه رو. تمام پیش فرضهای ما مانند سپرهایی عمل میکنند که اجازه اثر کردن تیرهای کلام را به قلب ما نمی دهند. باید عریان قدم بدین میدان جهاد نهاد و به امید شهادت رفت، که اگر ترس جان داشته باشی، کلام نیز با تو کاری نخواهد داشت و جان منجلابی تو را به حال خود وا می دارد. اما اگر وارد میدان جهاد با قرآن شدی شامل افرادی میشوی که "الذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا(عنکبوت 69)". آری خدا ضمانت میکند که در اینصورت راههای هدایتش را بسویت بگشاید؛ راههای فهم آیات قرآن. موضوع بعدی این است که حال برای ورود به این عرصه ی جهاد چه باید کرد؟ اولین قدم، خواستن است. خواستنی از جنس واقعی خواستن، خواستنی که برایت حق ایجاد کند که "فی اموالهم حقّ للسائل و المحروم (ذاریات 19)". وقتی در مال انسان حقّی برای سوال کننده(کسی که می خواهد) است، چگونه ممکن است در مال خدا حقّی نباشد، که مال انسان مال خداست و تمام مالکیتها به جز مالکیت او اعتباری است. پس هر که بخواهد خدا برای او حقّی معین میکند و معنای حقّ در محضر الهی آن است که در رسیدن به آن برای صاحب حق شکّی نیست. حق برای کسی که سوال کننده و محروم است. محروم را اکثر افراد کسی می دانندکه از رسیدن به چیزی بازماننده، اما از نگاه من محروم کسی است که وارد حریم حرمت کلام الهی شده است. آنگاه که وارد این حریم شدی برای تو از آن کلام الهی که مال خداست، حقّی تعریف میگردد و تو نسبت به آن کلام، صاحب حق میشوی. پس باز به همان نکته ای که بارها شنیده ایم میرسیم، که کلام خدا، که مال خداست، در حریمی قرار دارد که هرکس را حقّ ورود به آن حریم نیست، باید به حقیقت خواستن، خواست، باید سائل بود تا شاید محرم شود که نامحرمان را راهی به آن حریم نیست:
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
در این حریم دیگر عقل دو دو تا، چهار تا، جایی ندارد، باید با پای دل رفت و همان میشود که در چند پست قبلی وبلاگ آمد که دیگر در عرصه ی این نوع کلام نباید به دنبال بیرون کشیدن مفهوم بود، بلکه باید از کلام لذت برد که کلام خود همه ی حقیقت است نه واسطه ای برای رسیدن به حقیقت! وقتی میگوییم قرآن نازل شده است، یعنی خود قرآن مرتبه ای نزول یافته از یک حقیقت است نه واسطه ای برای رسیدن به آن حقیقت؛ الفاظ قرآن عین آن حقیقت هستند در مرتبه ای دیگر(مراجعه شود به معنی نزول). و چون این حقیقت را یافتیم، این حقیقت مال ما نیز میشود و کلام ما نیز از جنس کلام الهی میگردد. آنگاه کلام الهی خود به خود در ما می جوشد و دیگر سوال کنندگان نسبت به آن حق پیدا میکنند و واسطه ی فیض میشویم. اما اگر به این مرحله نرسیدیم که کلام در ما بجوشد و خواستیم کلامی را که حقیقتاً به ما تعلق ندارد بی اجازه بر زبان آوریم تا بگوییم که ما هم در این جرگه جایی داریم شامل این آیه میشویم که "الذین ینفقون اموالهم رئاء الناس و لا یومنون بالله و بالیوم الاخر (نساء 38)".
خدایا پناه میبرم به تو از اینکه حتی همین حرفهای کم ارزش که در سطح فهم من است و تو در دلم جای دادی را برای خوش آمد دوستان بر زبان جاری ساخته باشم.
در وطن خویش غریب