قدر

سلام

امیدوارم امشب رو به نحوی بگذرونیم که تو سحر این شعر حافظ رو زمزمه کنیم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

تهدمت و الله اركان الهدى

جبرئیل ندا داد:

تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء؛

به خدا سوگند ستون‌هاى هدایت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاویز محكمى كه میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسید و بدبخت‏ترین اشقیاء او را شهید نمود.

نیایش

سلام

در شب نوزدهم ماه رمضون، شب ضربت خوردن صاحب نهج البلاغه، حیفم اومد زمزمه ی خطبه ی 77 رو باهاتون شریک نشم:

اللّهُمَّ اغْفِرْ لى ما اَنْتَ اَعْلَمُ بِهِ مِنِّى. فَاِنْ عُدْتُ فَعُدْ عَلَىَّ بِالْمَغْفِرَةِ.
خدايا! بر من ببخش آن چه را كه از من بدان داناترى، و اگر بدان باز گشتم تو به بخشايش بازگرد كه بدان سزاوارترى.
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لى ما وَاَيْتُ مِنْ نَفْسى وَ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَفاءً عِنْدى.
خدايا! بر من ببخشا وعده هايى را كه نهادم و آن را نزد من وفايى نبود.
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لى ما تَقَرَّبْتُ بِهِ اِلَيْكَ بِلِسانى ثُمَّ خالَفَهُ قَلْبى
خدايا! بيامرز آنچه را به زبان به تو نزديكى جستم و دل راه مخالف آن را پيمود.
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لى رَمَزاتِ الاْلْحاظِ، وَ سَقَطاتِ الالْفاظِ، وَ شَهَواتِ الْجَنانِ، وَ هَفَواتِ اللِّسانِ
خدايا! بر من ببخشاى نگاههايى را كه نبايد، و سخنانى كه به زبان رفت و نشايد، و آن چه دل خواست و نبايست، و آن چه بر زبان رفت از ناشايست.

خیلی التماس دعا

در وطن خویش غریب

طنز

شیخ خلیل را ولیمت افطار بر گردن اوفتاد و دبیر را هلا داد که هی! مریدان را فرمایی که شب یکشنب بساط بر خانه ی شیخ براه آورند که ناگزیریم از دعوت! الّا اینکه مریدان را زینهار دار که مبادا کلاس به درازا کشند و ماندن از سر بدر نمودی که اینجا شرط صاحبخانه آن است که مهمان شب نماندی وگرنه اسباب به کوچه فتد و شب همه مهمان حرم شدندی. پس از جمله زینهارها، خلیل، دبیر را زینهار داد که تعداد دقیق به اطلاع شیخ رساندی که میوه به تعداد بودی و اضاف خرید نکردی که حرام بودی!

جمع مریدان به زحمت به در خانه ی شیخ رسیدی و مریدِ سیّد به مرکب هی نمودی که زودتر، که دیگران رسند و ما را افطار نماند! مریدِ ایول به جهت ملازمت و مراقبت و مراعاتِ دل زودتر از همه رسیدی و دل به دریا زدی که افطار زنی. شیخ بر سفره حذر داشت که این افطار دیگر تکرار نشدی و مریدان را روز بعد اگر به قم دیدی، ندیدی! و زین پس هم کس را به قم آیدی، نشناختی و کس را هوس آمدن به منزل شیخ به سر نزدی و بر در منزل خود نوشتی: "آمدی جانم به قربانت ولی اینجا نیا! چلوکبابی سر کوچه"

الغرض بر سر سفرت شیخ اعجابها نمودی و از سرِ کرم بر سر خوان جوج کباب مرغک نهادی که گر خورید تا آخر عمر نمیرید! و این جوج کباب مرغک، استعارت از آن است که جوج نفس به زینهار روزه باید کباب کرد تا جوج مرغک کباب نوش کنی.

و بدان شب مریدان حالتها کردند و طعام ها نمودند تا ساعت از 10 گذشت و شیخ که لول فنگ پدرِ دبیر را به قرض آورده بود، نمود و مریدان را زینهار اتمام داد!

ایول

سمع

به خلاف آنکه بودن را با چشم گشودن رقم می زنیم ، شنیدن قبل از کلام و سخن آغاز شده. پس سن واقعی ما را شنیده هایمان رقم می زند.

شنیدن هایی که به سخن گفتن هر انسانی می انجامد با تفاوتهایی در بسترهای زمانی و موقعیتهای قراری ، که اگر جدی به این مقوله ی شنیدن از ابتدای دوران جنینی بپردازیم جز یاس و تاریکی ارمغانی ندارد.

چه بسا شخصیت هایی را که شنیده ایم به تکرار می نشینیم و در گفتگوها متاثر از آنیم.

و این اولین بخش جبری است که از آغاز با من و تو رشد میکند و توقفی بر آن متصور نیست. که بعد از خروج  روح از بدن نیز جسم را تلقین می گویند گویی که گوش می شنود.

بخشی از وحی نیز به شنیدن می گذرد چه آنکه بر او مستقیم نازل میشود چه من و توئی که با واسطه با آن روبروئیم.

به نظر من کلام قران را قبل از تلاوت و مواجهه با آیات آن باید که شنید نه با گوش جسم، که اگر با گوش جان به استماع بنشینی، اتفاقی که باید می افتد.

وحی گره خورده به شنیدنهای من. که عرب بیابانگرد می شنید و منقلب میشد و افسوس که سهم من از نزول وحی نه شنیدن که حتی زمزمه ای ضعیف نیست که شنیدن را نیاموخته ام.

مولوی نیز در مثنوی از شنیدن آغاز می کند: بشنو از نی چون حکایت می کند

و آنقدر موضوع حکایت نی گرفتارم ساخته که شنیدن از آن در حاشیه واقع شده . در حالیکه او نی را به عاریت گرفته تا نفس و روح من به استماع حرفهایش بنشیند.

ما چو خود را در سخن آغشته ایم                           کز حکایت ، ما حکایت گشته ایم

قرار بر این بود که او بگوید  و من بشنوم بی هیچ سخنی، اما من خود گفتم و خود شنیدم و آنقدر در کلمات بی هیچ وقفه ای وطه خوردم که مملو از شنیده هایی شدم که دیگر پیامی نداشتند.

مهم ترین ارمغان شنیدن، تخیلی است که با خود از عالم امر می آورد و پس از مرور فاصله ها با آن به خلق آن می نشینی؛ بدین معنا که تخیل شنونده نسبت به گوینده فعال شده و تجسم مقصود گوینده باعث می شود که مخاطب از حالت دریافت کننده صرف به در آمده و ارتباطی دو جانبه و پویا میان هر دو شکل بگیرد.

حتماً تا بحال به رابطه ای که شنیدن موسیقی یک فیلم در بیننده ایجاد می کند پی برده اید. صدای ضرباهنگ موسیقی موجب پدید آمدن حالتی می شود که یا عملکردی را تشدید می کند و یا در ایجاد تنش نقش دارد. به هر صورت در ما ایجاد حدس در مورد اتفاق بعدی لذت بخش میشود.

زیاده گویی هایم برای رسیدن به آیاتی بود که چندی قبل در یکی از جلسات مطرح شد ولی بدون تامل از آن گذشتم.

و اذا قرات القران جعلنا بینک و بین الذین لا یومنون بالاخره حجاباً مستوراً(اسرا – 44)

و چون قرائت کنی قران را (بی آنکه آن را بشنوی ، این خواندن بی سمع میان تو و روحت که نتیجه عدم ایمان به غیب است)ما قرار می دهیم بین تو بین کسانی که به آخرت ایمان ندارند حجابی مستور و پوشاننده را.

و جعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی اذانهم وقراً و اذا ذکرت ربک فی القران وحده ولو اعلی ادبارهم نفوراً.

و ما قرار می دهیم بر قلب ایشان پوششی را بی آنکه بفهمند و در گوشهایشان سنگینی. و چون یاد آوری رب خود را کنی ( آنکه تورا به واسطه نشنیدن ها بدینجا رسانده) از تو به نفرت روی بر می گرداند. (اسرا- 45)

نحن اعلم بما یستمعون به اذ یستمعون الیک و اذ هم نجوی اذ یقول الظالمون ان تتبعون الا رجلاً مسحوراً.

ما آگاهیم به آنچه گوش سپردی از چه روی می شنوی و یا آنگاه که به نجوی می نشینی (در خلوت و نیات خویش ) و هنگامی که ظالمانه می گوئی : متابعت نمی کنید مگر مردی سحر شده را.

 

او آدمی را بر صورت خویش آفرید و اسماء را بر او بخشید او سمیع است ، نه او اسمع السامعین است.

و آدمی نیز شنیدن را از او به ارث دارد چنان که از روز نخست مخاطب بوده ایم به شنیدن و هرگاه که بیراهه گزیدیم و خویش را  شنیدیم او ستار شد و بر زیانکاریمان حجاب کشید ...

که قرار بود او بگوید و آدمی سر خم کند و تسلیم شود که بلی !

اما آدمی خواست که خود بگوید، بشنود و خالق جهان خودساخته ی خویش گردد.

عهد ببندد که بندگی کند و عهد نشنیده انگارد. خواهد که خود را بشنود، در ملک فرعونی خویش ، صدای نزدیک وحی را نشنود و او را مردی ساحر انگارد.

 

"..."

معذرت

سلام

خواستم از همه ی دوستان به خاطر اینکه این جلسه گزارشم آماده نشد عذرخواهی کنم.

در وطن خویش غریب