زبان 2
وقتی می گوییم اعجاز قرآن در خودِ کلامش است و نیاز به حمایت خدا ندارد، یعنی آنقدر خودش عظیم و بزرگ و کلام عجیبی است که توسط خدا نیاز به حمایت و یا توضیح بیشتر ندارد. گویی سرّی بس عمیق و عظیم در خودِ کلام و کلاماتش نهفته است که بخشی از اعجاز آن تاثیر خودِ کلام است، و نه آنچه به آن راهنمایی و دستور می دهد! این نکته برای من درِ جدیدی را به دنیای تاثیر کلمات و حقایقی که در خود نهفته دارند، فارغ از هدف گوینده و مطلب ارائه شده، باز می کند. گاهی اوقات احساس می کنم بااین نگاه دست و بالم برای استفاده از دایره ی لغاتم بسته می شود. نکند کلماتی که بر زبانم جاری می شود تاثیری دارند که خود از آن آگاه نیستم، با وجود اینکه به ظاهر از معنی آنها با خبرم؟! این یعنی وقتی عده ای با ذکر "بسم الله الرّحمن الرّحیم" قادر به راه رفتن به روی آب می شوند، باید معنی و تاثیری فراتر از توکل به خدا را برای این الفاظ قائل شد. معنی و تاثیری که گویی خرق عادتی را سبب می شود.
آیه ی 4 سوره ی مائده (الیوم اکملت لکم دینکم...) را به خاطر می آورم که ساعتها در مورد جایگیری وعنوان آن در میان آیاتی به ظاهر گسسته و نا مربوط بحث شد. اینکه چون غدیر موضوع مهمی بوده، خداوند آن را در میان آیاتی متفاوت قرار داده تا به اصطلاح بیرون بزند جلوه نمایی کند؟ یا اینکه چون مهم بوده و امکان تحدّی و تحریف آن وجود داشته، خدا آن را واضح بیان نکرده و در میان آیات دیگر پنهان کرده و شاید سریع از آن گذشته تا فقط مورد توجه خواص قرار گرفته و اینگونه حفظ شود؟
به هر شکل دلیل کاملا مشخصی مطرح نشد، ولی اینگونه بحث ها برایم تناقض بزرگی است در مقابل اینکه قرآن نیاز به حمایت خدا ندارد و اعجاز آن در خود کلامش است. این یعنی واقعا خدا جنس این کلام را آنقدر خاص و محکم قرار داده تا نیاز به حمایت خارجی نداشته باشد و شاید به غیر از وزن و آهنگ و قوائد خاص آن، اثرات حقیقی و معنوی آن است که از طرفی توانایی تحریف را از همه سلب می کند و از طرفی دیگر آنچنان تاثیری نه تنها بر جان، بلکه بر جسم انسان می گذارد که تا دست از گوش بر می دارد مجذوب می شود!
به ساده ترین زبان و بدون کمترین توضیح می توانم بگویم، احساس می کنم اثر جنس این کلام به گونه ایست که بر جهان مادی و فیزیکی نیز تاثیری ویژه دارد، نه فقط بر روح و معنویت انسانها.
و شاید اگر پی به خواص و جنس این گونه کلام ببریم، به معجزه و ماندگار بودن آن ایمان آورده و شاید بدانیم که چرا معجزه ی برخی زمانها شکافتن دریا، زنده شدن مرده، گلستان شدن آتش و ... بوده و معجزه ی نه تنها عرب فصیح و بلیغِ آن زمان، بلکه ایرانیِ معاصرِ بیگانه با کلام، خودِ کلام بوده است.
و در جایی نوشته بودم: حروف مقطعه ممکن است بخواهند نوع زبان قرآن را به ما نشان بدهند!*
یکی دیگر از سوالاتی که در این بین مطرح شده، این بود که منشا معانی ای که مقصود متکلم نیست اما از کلام برداشت می شود، چیست؟
این یعنی او یک چیز می گوید و ما چیز دیگری می شنویم . این یعنی گاهی با وجود اینک فرد حضور دارد و با اشاره و لحن و صدا و توضیحات سعی بر بیان مفهموم خود دارد، باز هم ما به اشتباه می افتیم. عجبا! که با این وجود خدا معجزه و سند وجودی خویش و هدایت انسانها را از جنس کلام و بدون حضور متکلم قرار داده! مرا به یاد شمشیر دو لبه ی زبان می اندازد...
در پاسخ به این سوال به نکته ای برخوردم که اشاره داشت به این امر که: زبان فصیح مترادف ندارد.
یعنی هر لغت بار معنایی و مفهومیِ خاص خود و هر واژه تاثیر مادی و معنوی ویژه ای زا در بر دارد. پس اگر برداشتی متفاوت از آیات می شود، به دلیل این است که شنیدن و خواندن لغتی خاص تداعی گر معنی و مفهمی مشابه اما نامتناسب از آن برای ماست. به نظر می رسد با در نظر گرفتن این نکته، خیلی از سوء تعبیرها را می توان برطرف کرد و شاید بهتر باشد با دقت بر این نکته، روزی به جایی برسیم که به جای خواندن کلمات و تفسیر کردن آنها با معانی فعلی که به آنها نسبت داده ایم، باور کنیم که معنی ساده ترین کلمات قرآن را نیز نمی دانیم و چون ذهن کودکی نو پا، معانی الفاظ را خود از پایه و اساس از آنچه با آن روبرو هستیم بیابیم و بیاموزیم.
شاید اگر با ذهنی خالی از تعابیر و تفاسیر به کلمات بنگریم، هرکدام را فارغ از بار معنایی که تا کنون به آنها نسبت داده اند بررسی کنیم و با اعتراف به ندانستن مفهوم آنها سعی بر پیدا کردن نزدیکترین و درست ترین معنی برای آنها داشته باشیم.
احساس می کنم ذهن خالی از تعابیر و ندانستن معنی یک کلمه، بسیار سودمندتر و حتی آسانتر از انتخاب صحیح معنی از بین تعدد تعابیر و مفاهیم موجود در ذهنمان، برای پیدا کردن معنی حقیقی زبان است.
و در مطالعه ی مباحث عنوان شده در جلسات به جمله ای برخوردم با این مفهوم که: گاهی اوقات بدون اینکه خودمون متوجه باشیم، حرفهای خودمون رو نمیزنیم و فقط حرفها و واژگان و عباراتی رو به کار می بریم که طرف مقابل بفهمه چی میگیم، حتی اگه اونها حرف های خودمون نباشه.
به نظرم اومد اگر در یک مقطع زمانی تمام افراد اینگونه سخن بگن، اون زبانِ اصلی آدم ها زیر این نوع ادبیت پنهان می شه و تقریبا چون به ندرت استفاده می شه، برای همه نا مفهوم و غریبه خواهد بود و اگر روزی فردی با زبان اصلی خودش حرف بزنه، اون موقع است که هیچکس متوجه نمیشه . این سرچشمه ی تمام سوء تعبیرهاست. با توجه به اینکه اون فرد به زبان اصلی خودش و شاید زبانِ حس مشترک و اصیل آدمها که با توانایی یادگیری و پروراندن آن خلق شده بودن، سخن میگه، ولی چون آن ادبیات به مرور برای ما غریبه شده و برای الفاظ تعابیر متفاوتی قائلیم، کلام آن شخص را به تعابیر دیگری نزدیک می دانیم. و شاید آنجاست که خیلی از آدمها برای دوری از نگرانی و دغدغه ی فهمیده نشدن به نوشتن پناه می برند. زیرا نوشتن تنها زمانی است که نگران تفهیم مطلب به شخص، فرد و درک خاصی نیستی و آنگونه که می خواهی سخن می گویی.
و در جایی دیگر آمده بود که زبان ماهیت استعاری دارد. وقتی این جمله را در مقابل اینکه زبان فصیح متردف ندارد، قرار می دهم برایم توجیه تناقضاتی ایست که دردرک معانی آیات ایجاد می شود و اینکه منشاء معانی ای که مقصود متکلم نیست از کجاست؟
اگر در بررسی مفاهیم کلام قرآن بدانیم که هر لغت معنی و مفهوم خاص خود را دارد و با واژه ای دیگر برابری نمیکند، هرگز کلمه ای خاص را همسان با مفهومی دیگر که در ذهن داریم قرار نمیدهیم، مگر اینکه دقیقا متعلق به همان واژه باشد. ولی این امر نقض کننده ی کاربرد استعاری کلمات نیست. برای من واژه ی استعاره، به کار بردن کلمه یا عبارتی است که یادآور و تصویر ساز مفهومی دیگر است و چه بسا برای درک بهتر یک مطلب ارائه می شود. و این دستورِ زبانی کاملا امری متفاوت با مترادف کردن کلمات است. پس شاید اگر در بررسی آیات بین هنرِ استعاره و ترادف تفاوت قائل شویم به کمتر سوء تعبیری در مفاهیم آیات دچار شویم و شاید همین ویژگیست که برای تعبیر و تفسیر قرآن تفاوت قائل می شود و می گوید که هم تعبیر قرآن داریم، هم تفسیر قرآن.
من