سلام.

در ایّام سوگواری حضرت فاطمه(س) قرار داریم و همین امر من را بر آن داشت تا گزارش این بار را به موضوعی مرتبط با این ایام اختصاص دهم. در این گزارش می خواهم به نمونه ای از کار زبانی که چندین جلسه، یا اگر بخواهم بهتر بگویم، نمونه ای که بیشترین تعداد جلسات را به خود اختصاص داد، بپردازم؛ آیات ابتدایی سوره مائده. در همین جا از خواننده ی محترم تقاضا میکنم در همین نقطه، خواندن این متن را رها کرده و قبل از ادامه ی متن، یکبار سوره مائده را حداقل تا آیه 3 با توجه به معنی آیات قرائت نماید...

شاید موضوع اصلی که در ابتدا ما را درگیر این سوره و آیات آن کرد، بخشی از آیه ی 3 بود که همه ی علما متفق القول بر این باورند که شأن نزول این بخش از آیه، واقعه ی غدیر خم و امامت حضرت علی (ع) است (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمْمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِينًا). اما سوالی که مطرح بود، بی ربطی قبل و بعد آیه، به این بخش خاص بود! از نظر عقلی، حتی در یک کلام عادی نیز، بخشهای کلام باید با یکدیگر در ارتباط باشند، حال چه برسد به کلامی مانند قرآن که ادعای اعجاز دارد. یک انسان عاقل طوری صحبت میکند که کلامش زنجیروار به هم مرتبط باشد، آنوقت چطور می توان تصور کرد که خداوند متعال کلامی آشفته و بدون ارتباط برای هدایت بشر نازل کرده باشد؟! تصور این موضوع به این شبیه است که الفاظ را در ظرفی ریخته باشیم و بعد از مخلوط کردن آنها، بدون هیچ نظمی آنها را کنار هم بچینیم! قطعاً باید ارتباطی بین اجزاء قبل و بعد وجود داشته باشد. البته بعضی افراد به دلیل آنکه ارتباطی پیدا نکردند، صورت مسئله را پاک کرده و حتی مدّعی شدند که خداوند متعال به عمد این بخش را بدون ارتباط در بین بقیه ی قسمتهای آیه قرار داده است تا معاندین حضرت علی(ع) متوجه آن نشده و قرآن را تحریف نکرده و این قسمت را حذف نکنند! و این توجیه را اعجاز قرآن نیز محسوب کرده اند. حتی اگر این نوع نگاه را قبول کنیم، باز برای ما که خود را محبّ علی میدانیم، این توجیه معنا پیدا نمیکند، و نباید مانند معاندین به این آیه توجه نکرده و از روی آن به آسانی عبور کنیم. همین سوال باعث شد که به آیات قبل و بعد توجه کنیم و چون موضوع مورد نظر ما در آیه سوم قرار داشت، طبیعی بود که از ابتدای سوره به بررسی آیات بپردازیم. اما بررسی آیات از ابتدای سوره، سوالات بیشتری را ایجاد کرد! در شأن نزول آیات آمده که آیات ابتدایی سوره ی مائده همه با هم و بصورت یکجا در حج الوداع بر پیامبر نازل شده است و همین امر هرگونه عدم وجود ارتباط بین این آیات را منتفی خواهد کرد. ضمن اینکه نقل شده است در هنگام نزول این آیات پیامبر دچار چنان حال عجیبی شد، و چنان فشاری بر پیامبر وارد شد که این فشار حتی بر شتر پیامبر نیز منتقل شد و شتر را به زانو درآورد! اما وقتی آیات را می خوانیم در کمال ناباوری با موضوعات بسیار ساده ای مواجه میشویم که حتی قبل از رسالت پیامبر نیز برای عرب جاهلی حل شده بود، چه برسد به این همه سال بعد از رسالت پیامبر و ظهور اسلام! در بدو سوره می گوید: "يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَوْفُواْ بِالْعُقُودِ" ای کسانیکه ایمان آوردید به پیمانهای خود وفا کنید. این موضوع ساده که اصلاً احتیاج به گفتن نداشت، چون حتی عرب جاهلی، اگر سرش میرفت، حرفش نمی رفت و تا پای جان پای عهد و پیمان می ایستاد. نمونه ی بارز این موضوع این است که در زمان‌ جاهليت، جمعي از جوان مردان قريش براي دفاع از حقوق مظلومان، پيماني به نام (حلف‌الفضول) بستند. يكي از شركت‌كنندگان در اين پيمان، پيامبر اكرم (ص) بود. او نه تنها پيش از بعثت، با تمام وجود به اين پيمان وفادار بود، بلكه پس از آن نيز هرگاه از آن ياد مي‌كرد، مي‌فرمود: من حاضر نيستم پيمان خود را بشكنم؛ اگر چه در مقابل آن، گران‌بهاترين نعمت را در اختيار من قرار دهند. این موضوع حتی در جوامع غیردینی نیز بعنوان یک اصل انسانی حل شده است چه برسد به جامعه تحت لوای پیامبر اکرم. بعد میگوید: " أُحِلَّتْ لَكُم بهَيمَةُ الْأَنْعَم‏" چهارپایان زبان بسته را بر شما حلال کردیم. به نظر شما این موضوع جدیدیست که در آخرین سال عمر پیامبر ذکر شود؟! یا اینکه موضوع خاصی است که حال پیامبر را آنگونه آشفته نماید؟! یا در آیه 2 میگوید:" يَأَيهُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تحُلُّواْ شَعَائرِ الله" ای کسانیکه ایمان آوردید حرمت شعائر الهی را حفظ نمایید. درصورتیکه حتی قبل از اسلام نیز حرمت شعائر الهی مانند صفا و مروه (ان الصفا والمروة من شعائرالله. بقره 158) نگه داشته میشد. در ابتدای آیه سوم به حرمت مرده و خون و گوشت خوک و چند مورد دیگر میپردازد "حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَمُ الخْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرْ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَة" این موضوع چه ارتباطی به ادامه آیه که ادعا میشود در مورد ولایت و امامت حضرت علی(ع) است، دارد؟! آیا دین بوسیله حرمت دادن به مرده و خون و گوشت خوک کامل شده است که میگوید "الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ"؟! آیا با بیان موضوعاتی که در بالا ذکر شد کفّار از انحراف دین اسلام مأیوس می شوند که میگوید:" الْيَوْمَ يَئسَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن دِينِكُم‏"؟! هنوز که هنوزه، در دنیا مخالفین اسلام، از جنگ با اسلام مأیوس نشده اند، پس این چگونه ادعایی است؟! اصلاً معنی کامل شدن یک چیز چیست؟! آیا معنی تکمیل دین این است که دین مانند یک پازل از قطعاتی تشکیل شده است که تا روز نزول این آیات هنوز یک قطعه از آن کم بوده، و با نزول این آیات آن قطعه هم اضافه شده است؟ این روال در آیات بعدی هم ادامه پیدا میکند و باز هم به بحث حلال و حرام میپردازد. حال در همین جا متوقف میشویم و به عنوان تمرین زبانی به بررسی ریشه بعضی از لغاتی که در این آیات دیدم، میپردازیم.

" أَوْفُوا" از ریشه "وفی" است. در العین آمده: "كل شي‏ء بلغ تمام الكمال، فقد وفى و تم ..". در المفردات آمده: "الوَافِي: الذي بلغ التّمام". در التحقیق آمده: " وفى: كلمة تدلّ على إتمام و إكمال، أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو إتمام العمل بالتعهّد سواء كان التعهّد بالتكوين أو بالتشريع أو بالجعل العرفىّ." در مجموع ظاهراً به معنی به اتمام رساندن یک عمل بصورت کامل است و وفاداری به چیزی تا انتهای کار است.

"الْعُقُود" از ریشه "عقد" است. در المفردات آمده: " العَقْدُ: الجمع بين أطراف الشي‏ء، و يستعمل ذلك في الأجسام الصّلبة كعقد الحبل و عقد البناء" در فرهنگ ابجدی آمده: [عقد] الحبلَ: ريسمان يا طناب را سخت گره زد،- الكَلَامَ: سخن را پوشيده گفت،- الأُمُورَ: كارها را درهم برهم كرد. در مجموع به معنی چیزی که گره خورده باشد و تنیده شده باشد.

"أُحِلَّت‏" از ریشه "حلل" است. در التحقیق : "هو رفع العقد و الحرمة". در قاموس آمده: "حلّ: (بفتح اوّل) باز كردن. (صحاح- مفردات) وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي (طه 27) گره از زبان من باز كن. حلّ بكسر حاء بمعنى حلال استعاره از باز كردن گره (معنى اصلى) است مثل هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ (نحل 116). که در اینجا تضادی روشن بین معنی "الْعُقُود" و "أُحِلَّت‏" دیده میشود! انگار در آیه از صنعت تضاد که در شعر استفاده میشود، استفاده کرده است.

"بهَيمَة" از ریشه "بهم" است. در المفردات آمده: البُهْمَة: الحجر الصلب، و قيل للشجاع بهمة تشبيها به، و قيل لكلّ ما يصعب على الحاسة إدراكه إن كان محسوسا، و على الفهم إن كان معقولا: مُبْهَم. در التحقیق آمده: أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الكيفيّة الّتى لا يعرف لها وجه و لا يستبين أمرها و لا مأتى لها. و هذه الحيثيّة توجد في موارد مختلفة: كالحجر الصلب الّذى لا يستكشف ما فيه و لا يتصرّف فيه. و الرجل الشجاع الصعب الّذى لا يمكن النفوذ فيه و لا يقدر عليه. و اللون الكدر الّذى لا يخالطه شي‏ء و لا شية فيه. و الباب المغلق الّذى لا يفتح و لا اليه سبيل. و الخبر أو الأمر الّذى لم يتبيّن..." در مجموع به معنی چیزی که مشخص و واضح نیست و به راحتی هم قابل نفوذ و درک نمی باشد.

"الْأَنْعَم" ار ریشه "نعم" است. در التحقیق آمده: "هو طيب عيش و حسن حال. و هذا في قبال البؤس و هو مطلق شدّة و مضيقة". انعام هم ریشه با نعمت است، چهارپایان هم از آن لحاظ که سودآور هستند و نعمت محسوب میشوند به انعام شهرت یافته اند. اما در اینجا همه به ترکیب "بهَيمَةُ الْأَنْعَم" نگاه میکنند و کسی این دو واژه را مجزا بررسی نکرده است.

"الصَّيْد" از ریشه "صید" است. در التحقیق آمده: هو قبض شي‏ء و تناوله بحيلة و مراقبة مخصوصة إذا كان آبيا عن أخذه. و هذه اللغة مأخوذة من العبريّة و الآراميّة. و أمّا مفهوم- حالة في الرأس توجب عدم التفات الى يمين و شمال: فانّها بمناسبة حالة مراقبة للصائد، فانّه يراقب حركاته و يديم سكونه الى أن يصيد مطلوبه. و هذه الحالة في الرأس سواء كانت من مرض أو غيره.

"حُرُم‏" از ریشه "حرم" است. در المفردات آمده: الحرام: الممنوع منه إمّا بتسخير إلهي و إمّا بشريّ، و إما بمنع قهريّ، و إمّا بمنع من جهة العقل أو من جهة الشرع، أو من جهة من يرتسم أمره". باز همن اینجا تضادی بین "حرم" و "حلل" مشاهده میشود. در کل از این ریشه نوعی حرمت و بزرگی برداشت میشود. یک نوع حریم، که هر کس اجازه ورود ندارد.

"شَعَائر" از ریشه "شعر" است. در التحقیق آمده: "هو ما دقّ أو رقّ في محيط لشي‏ء، متحصّلا منه أو متعلّقا به" در فرهنگ ابجدی آمده: "المَشْعَر- ج مَشَاعِر [شعر]: نشان و علامت، سايه درخت كه از آن استفاده شود، جاى انجام دادن مناسك حج در مكه"‏

"شهر" در المفردات آمده: الشَّهْرُ: مدّة مَشْهُورَةٌ بإهلال الهلال، أو باعتبار جزء من اثني عشر جزءا من دوران الشمس من نقطة إلى تلك النّقطة در لسان العرب آمده: شهر: الشُّهْرَةُ: ظهور الشي‏ء في شُنْعَة حتى يَشْهَره الناس.

"هدی" در المفردات: الهداية دلالة بلطف، و منه: الهديّة، و هوادي الوحش. أي: متقدّماتها الهادية لغيرها، و خصّ ما كان دلالة بهديت، و ما كان إعطاء بأهديت. در قاموس آمده: هدى:(بر وزن فلس) قربانى. و آن مخصوص بيت اللّه الحرام و قربانى حجّ است. و غير آن اضحيّه ناميده ميشود بنظر ميآيد علّت اين تسميه آنست كه قربانى احترام و اكرامى است نسبت به كعبه كه در هدى و هدايت معناى اكرام و لطف هست و يا بجهت آنست كه به كعبه و حرم سوق داده ميشود مثل «هدى العروس الى بعلها» كه بمعنى بردن و سوق دادن عروس بشوهرش است. واحد آن هديه است مثل تمر و تمره و جمع آن هدى بر وزن فعيل است چنانكه در مجمع گفته است. هديّه را چنانكه از مفردات بدست ميآيد از آن هديّه گويند كه لطف و مرحمتى است از بعضى ببعضى وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ (نمل 35). من تحفه‏اى بآنها خواهم فرستاد تا به بينم فرستادگان با چه بر ميگردند.

"الْقَلَائد" از ریشه "قلد" است. در التحقیق : قلد - أصلان صحيحان يدلّ أحدهما على تعليق شي‏ء على شي‏ء وليّه به. أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو تعلّق مع عقد. در فرهنگ ابجدی آمده: الإقْلِيد-ج أَقَالِيد [قلد]: مترادف (القِلَاد) است، كليد- يونانى است- التَّقَالِيد-[قلد] عند المسيحيّين: مفهوم اين واژه در نزد مسيحيان عبارت است از عقايد يا امور عبادت كه از گذشتگان بعنوان وحي خدا به كليسا گرفته‏اند بدون اينكه در كتاب مقدس آمده باشد. در اینجا تضاد در یک واژه دیده میشود که هم معنا قفل میدهد هم معنا کلید.

"ءَامِّين" از ریشه "امن" است. در التحقیق آمده: و الأصل أن يستعمل في سكون القلب يتعدّى بنفسه و بالحرف، و يعدّى الى ثان بالهمزة. أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الأمن و السكون و رفع الخوف و الوحشة و الاضطراب‏. در فرهنگ ابجدی آمده: الأَمَانة- ج أَمَانَات: امانت كه متضاد (الخِيَانَة) است، وديعه، آنچه كه خداوند بر بندگان واجب كرده است. در المفردات آمده: أصل الأَمْن: طمأنينة النفس و زوال الخوف، و الأَمْنُ و الأَمَانَةُ و الأَمَانُ في الأصل مصادر، و يجعل الأمان تارة اسما للحالة التي يكون عليها الإنسان في الأمن، و تارة اسما لما يؤمن عليه الإنسان.

" الْبَيْت" از ریشه "بیت" است. در التحقیق آمده: هو عمل أو سكنى ليلا، و منه البيات و البيتوتة، و بهذه المناسبة اطلق لفظ البيت على محلّ يسكن ليلا. و يشمل كلّ مسكن من شأنه أن يسكن فيه حيوان. و التبييت: متعدّ و هو جعل أمر في الليل قولا أو عملا‏‏.

"يَبْتَغُون‏" از ریشه "بغی" است. در التحقیق آمده: هو الطلب الشديد و الإرادة الأكيدة. و هذا المعنى يختلف باختلاف الموارد و الاستعمالات. در قاموس آمده: طلب توأم با تجاوز از حدّ. اين معنى با مطلق تجاوز قابل جمع است زيرا تجاوز از طلب جدا نيست، هر جا كه تجاوز هست طلب نيز هست.

" فَضْلاً" از ریشه "فضل" است. در التحقیق آمده: هو الزيادة على ما هو اللازم المقرّر، لا مطلقا. و بهذا اللحاظ يطلق على الخير و الباقي و الإحسان و الشرف و ترك شي‏ء بعد الطعام و فواضل المال.

" رِضْوَانًا" از ریشه "رضی" است. در التحقیق آمده: هو موافقة الميل بما يجري عليه و يواجهه. در قاموس آمده: رضا و رضوان و مرضاة بمعنى خوشنودى است.

"يجَرِمَنَّكُم" از ریشه "جری" است. در التحقیق : أنّ مفهوم هذه المادّة أصل واحد، و هو الحركة المنظّمة الدقيقة في طول مكان، و يعبّر عنه بالانسياح.

"شَنَان" از ریشه "شنأ" است. در التحقیق آمده: هو البغض مع الكراهة و التجنّب. ‏

"الخْنزِير" از ریشه "خنزر" است. در لسان العرب آمده: الخِنْزِيرُ من الوحش العادي: معروف من ذلك. و قال كراع: هو من الخَزَرِ في العين لأَن ذلك لازم له، قال: فهو على هذا ثلاثي و قد تقدم ذكره في ترجمة خزر. در فرهنگ ابجدی آمده : الأَخْزَر- م خَزْراء، ج خُزْر [خزر]: آنكه داراى چشم خُرد يا تنگ باشد.

"الْمُنْخَنِقَة" از ریشه "خنق" است. در فرهنگ ابجدی آمده: المُخَنَّق-[خنق‏]: مفع، گردن، جاى طناب دار بر گردن. المِخْنَقَة- ج مَخَانِق و مَخَانِيق [خنق‏]: طناب دار، گردن بند.

"النُّصُب‏" از ریشه "نصب" است. در التحقیق آمده : هو تثبيت شي‏ء في محلّ بالاقامة و الرفع الظاهر. و من مصاديقه: نصب رمح أو حجر أو صنم أو غيرها لتخويف أو إراءة مقصد أو توجّه اليه و عبادة. و نصب حجارة حول البئر أو الحوض أو الأصنام أو تحت القدر. و هكذا المنصب بصيغة اسم الآلة. و الانتصاب للعداوة و الحرب و إظهار المقابلة. و الانتصاب في القرن و الصدر. و ما ينصب و يرتفع في ما بين يدي الإنسان ممّا لا يتوقّع به كالتعب و العناء و الداء و البلاء. و ما يقدّر و يشخّص من مال في مورد الزكاة أو السهم أو الحظ. در مجموع معنی نشانه از آن قابل برداشت است.

"الْأَزْلَامِ" از ریشه "زلم" است. در العین آمده: زلم: الزلم، و الزلم، و جمعه: أزلام، و هي القداح التي لا ريش لها، كانت العرب تستقسم بها عند الأمور إذا هم بها أحدهم، مكتوب عليها: افعل .. لا تفعل.

"أَكْمَلْت" از ریشه "کمل‏" است. در التحقيق‏ آمده: هو مرتبة بعد تماميّة الأجزاء. و قد سبق أنّ التمام يستعمل غالبا في الكمّيّات، و الكمال في الكيفيّات، و أنّ الكمال يتحقّق بعد تماميّة الأجزاء إذا أضيفت اليها خصوصيّات و محسنّات اخر، فهو مرتبة بعد التماميّة. در المفردات آمده: كَمَالُ الشي‏ء: حصول ما فيه الغرض منه. فإذا قيل: كَمُلَ ذلك، فمعناه: حصل ما هو الغرض منه‏.

در این گزارش به همین مقدار از بررسی ریشه ی الفاظ اکتفا میکنیم و به نکته ای دیگر در زبان شناسی میپردازیم. نکته ای که در بررسی متونی که مربوط به زمان ما نیست، بسیار کاراست، یعنی بررسی شرایط خلق کلام. آیات ابتدایی سوره ی مائده در آخرین سالهای عمر رسول نازل شده است. در شرایطی که جامعه اسلامی در انتظار تعیین تکلیف وضعیت جامعه بعد از رحلت رسول بود. در چنین شرایطی بسیار عادی به نظر می رسد که آیات نازل شده مربوط به این موضوع باشد. پیامبر بارهای بار پیش از غدیر خم حضرت علی(ع) را بعنوان برادر و جانشین خود معرفی کرده بود و این معرفی عقد و پیمانی نانوشته بین رسول و امتش محسوب میشد(یا ایها الذین امنو اوفو بالقعود)، اما این گره هنوز هم برای همه باز نشده بود و این اتمام حجت آخر بود. پس میگوید "احلت بهیمه الانعام"، یعنی باز کردیم برای شما نعمتی پوشیده را. چون تا این لحظه هنوز موضوع جانشینی پیامبر به صورت رسمی اعلام نشده بود و بر عوام مردم پوشیده بود. نعمتی که بهیمه است یعنی نعمتی که از درک آن عاجز هستید مگر آنکه به قصد بدست آوردنش مانند یک صید به دنبالش باشد و محرم آن شوید. همانطور که حضرت علی (ع) تا هنگامیکه مردم به سراغش نیامدند، به قول خود افسار شتر خلافت را رها کرده بود.یعنی در حریم این نعمت وارد شوید، در غیر اینصورت این نعمت برای شما همچنان مبهم خواهد ماند. بعد از آنکه این گره مبهم را باز میکند، از آیه دوم به بعد حس میکنم به جریانات بعد از این اعلام در پرده ای از ابهام اشاره میکند. به ظلمهایی که به اهل بیت عصمت و طهارت شد. به غصب منصب حضرت علی(ع) و عواقب بعدی آن. در آیه دوم وقتی میگوید حلال نکنید، یعنی حرمت نگاه دارید. حس میکنم میگوید حرمت پنچ تن آل عبا را نگاه دارید "لَا تحُلُّواْ شَعَائرِ اللَّهِ وَ لَا الشهَّرَ الحْرَامَ وَ لَا الهْدْىَ وَ لَا الْقَلَئدَ وَ لَا ءَامِّينَ الْبَيْتَ الحْرَام‏". شعائر خدا اشاره به رسول خداست، زیرا در لغت دیدم که مشعر به نشانه و چیزی که تعلق چیزی را میرساند گفته میشود و وقتی میگوییم رسول الله، تعلق رسول را به الله میرسانیم. شهر به حضرت علی(ع) برمیگردد، زیرا بعد از این اعلام، در کل بلاد اسلامی حضرت شهره شدند. هدی اشاره به حضرت فاطمه(س) است، زیرا در لغت دیدیم که معنی آن هدیه میباشد و خدا در قرآن به پیامبر میگوید ما او را به تو اهدا کردیم (انا اعطیناک الکوثر). قلائد اشاره به امام حسن (ع) است، از این جهت که در لغت دیدم در ریشه به معنی کلید هم هست و کارایی کلید باز کردن قفل هاست و امام حسن(ع) هم به خاطر حل مشکلات به کریم اهل بیت معروف بودند. آمین البیت نیز اشاره به امام حسین (ع)، که وقتی خواستند به زور در مدینه از او بیعت بگیرند به مکه مشرف شد و به بیت امن الهی روی کرد ولی از بیم آنکه حتی حرمت بیت الله را نگاه ندارند حج را نیمه تمام گذاشت و به سمت کربلا حرکت کرد. در ادامه میگوید "لا یجر منکم شنان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا" یعنی کینه آنان که شما را از مسجد حرمت دار (مسجد النبی) باز داشتند باعت تعدی کردن به آنها نشود. این مرا به یاد موضوع عدم اجازه حضرت علی (ع) به ابوبکر برای پیش نمازی مسجد نبی می اندازد که در هنگام کسالت پیامبر رخ داد و حضرت علی (ع) خود به جای پیامبر ایستاد. در آیه سوم حرام میکند یکسری چیزها را، و جالب این جاست که از فعل خوردن هم استفاده نمیکند که بگوییم خوردن این موارد حرام است. حرام میکند مرده و خون را، یعنی هرگونه خون و خونریزی و کشتن را و گوشت کسی که چشمان تنگ دارد (خزر) که این چشمان تنگ مرا به یاد حضرت فاطمه(س) می اندازد که بر اثر سیلی گونه اش کبود بود و کسی که گونه اش متورم باشد چشمانش تنگ میشود. و حرام میکند منخنقه یعنی کسی که طناب به دور گردنش انداختند و احساس خفگی میکند که مرا به یاد صحنه طناب انداختن به دور گردن و دست حضرت علی(ع) و به زور بردنش به مسجد برای گرفت بیعت می اندازد. و حرام میکند موقوذه را که به معنی کسی که با چوب زده شده باشد است. که مرا به یاد دو چیز می اندازد، چوب بدستانی که بر خانه علی (ع) هجوم آوردند و البته ضربه ای که قنفز با غلاف بر دست فاطمه(س) زد. حرام میکند المترده را که به معنی از ارتفاعی به زمین خورده است. که مرا به یاد زمین خوردنهای پیاپی حضرت فاطمه(س) در پی بردن حضرت علی(ع) به مسجد برای گرفتن بیعت می اندازد. حرام میکند النطیحه را که به معنی شاخ خرده است و مرا به یاد فرو رفتن مسمار در بر پهلوی حضرت فاطمه(س) می اندازد. حرام میکند نیم خورده درندگان را، که مرا به یاد بدن پاره پاره امام حسن(ع) قبل از دفنش می اندازد. بدنی که جگرش از درون مانند آنکه درنده ای او را دریده باشد پاره پاره بود. حرام میکند "ما ذبح علی النصب" آنچه در پیش بتان ذبح کردند و مرا یاد ذبح امام حسین(ع) در پای بتی چون یزید می اندازد و در انتها حرام میکند که آن ذبح را "تستقسموا بلازلام" یعنی تقسیم بر تیرها کنید که مرا به یاد بر نیزه کردن سر امام حسین(ع) و یارانش می اندازد. آری در این روز که شاید حال در اینجا برای من عاشورا معنی پیدا میکند کفار از به انحراف کشیدن دین مأیوس میشوند. بعد از سیری در حوادث بعد از غدیر، باز آیه به همان نعمت مبهم باز میگردد و به حکم باز شدن این نعمت مبهم، ادعای کامل شدن دین میکند. در لغت به صراحت اشاره شده که کمال مرحله ای بعد از اتمام همه اجزاست. یعنی اتمام مرحله ای کمّی محسوب میشود و کمال مرحله ای کیفی. در لغت اشاره میکند که کمال یک چیز یعنی حصول به غرضی که آن چیز برای آن موجود شده است. و این نشان میدهد غرض از دین رسیدن به این نقطه و اعلام ولایت علی(ع) است و هر کس ولایت او را نپذیرد به هدف دین نرسیده و کمال دین را درک نکرده است. حس میکنم تا همین جا در این گزارش نحوه ی کار زبانی انجام شده بر روی این آیات مشخص شده است. اما اگر همین نگاه را در آیات بعدی هم ادامه دهیم ردپایی از این نوع تفسیر باز هم به چشم می خورد. بطور مثال در آیه 7 باز از همان نعمت و میثاق یاد میکند و میگوید "وذکروا نعمه الله علیکم و میثاقه الذی واثقکم به اذ قلتم سمعنا و اطعنا" که یادآور عهد و پیمانی است که همه در روز غدیر با علی(ع) انجام دادند و به پیامبر گفتند ما پیام تو را شنیدیم و به خاطر اطاعت از تو این میثاق را با علی میبندیم. یا در آیه 12 میگوید: "و لقد اخذ الله میثاق بنی اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیبا" که همیشه میگویند بنی اسرائیل بسیار شباهت به مسلمانان دارند و به همین خاطر بسیار در قرآن داستانهای بنی اسرائیل را تعریف میکنند و در اینجا من را به یاد میثاق مسلمانان در غدیر خم می اندازد و انتخاب 12 برگزیده و اما معصوم بعد از این میثاق. و ادامه این روال در آیات بعدی برای خود من بسیار شیرین و البته دردناک بود. اما نکته مهم و باز مرتبط با زبان که بارها بدان اشاره کردیم این است که تمام برداشتهای بالا ناشی از پیش فرضهای ذهن یک فرد شیعه با یک سری خصوصیات خاص فکری، که در شرایط خاص اجتماعی خود زندگی کرده است، و نسبت به بعضی حوادث تاریخ اسلام نگاهی خاص داشته است ناشی شده است و قطعاً برای فردی دیگر ممکن است کاملاً بی معنا و حتی مضحک به نظر برسد. و این معنای شنیدن است. هر کس کلام را با گوش خود میشنود و همانطور که در بحث سوره ی یوسف گفتیم که تجربه رویت قابل انتقال نیست، تجربه شنیدن نیز قابل انتقال نیست. هر کسی با سمعک خود میشنود و با عینک خود می بیند. هر چه عینک و سمعک خدایی تر، شنیده ها و دیده ها الهی تر و به جایی میرسد که میگوید عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست و همه را او میبیند.

در وطن خویش غریب