در ادامه ی مطالب جلسه ی قبل، که بیشتر در پی آن بودم که بدانم چگونه می توان بدون پیش فرض و بار معنایی خاص به واژگان نگاه و از آنها برداشت کرد و اینکه منشاء این معانی و مفاهیم متفاوت در مورد کلامی مشترک، که به ذهن هرکس می رسد از کجاست، می خواهم مثالی که در جلسات مطرح شد را عنوان کنم تا شاید دلیلی دیگر بر عدم موفقیت ما در دریافت معانیِ حقیقی کلام باشد. خلیل می گفت: وقتی یک آچار را به ما می دهند اولین چیزی که به ذهنمان می رسد این است که با آن چه کار می توان کرد و برای چه کاری اختراع شده و آن را چگونه استفاده کنیم که برایمان سودمند باشد. کسی یک لحظه به خودِ آچار، جنس، ابعاد و ویژگی هایش توجه نمیکند که خودِ آن شئ چیست و چگونه است. به سرعت دنبال آنیم که کاربردش را بفهمیم و کار خاصی جهت هدفی خاص را آن بکشیم. به نظرمی رسد یکی از دلایلی که ما با خودِ کلام قرآن آنطور که باید ارتباط برقرار نمی کنیم یا حداقل نیاز به تمرین و تفکر فراوان داریم، این است که همیشه از کلام به نوعی استفاده ی ابزاری جهت بیان مطالب و مفاهیمی خاص می کنیم. و یا حتی از مطالعه ی قرآن انتظار پند و اندرزی را داشته ایم. یعنی اینکه می خوانیم که دستورات دینی را بفهمیم. می خوانیم که یاد بگیریم، نمی خوانیم که تاثیر بپذیریم. (تاثیر پذیری اغلب ناخودآگاه است). این جمله برای خودم خیلی پر معنی است. یعنی اگر قائل بر تاثیر کلام ورای آنچه می گوییم باشیم، می خوانیم که تاثیر بگیریم. مثل اتاق خالی ای که چراغ را روشن می کنیم تا وسایل را ببینیم، اگر وسایلی نباشد می گوییم ما که چیزی نیمبینم و توجه به این نداریم که نور را هم می شود دید یا حس کرد و پیدا کرد. شاید باید گاهی چراغ را روشن کرد که خودِ نور را دید و شناخت.

در جایی گفته شد، واژگان درزندگی ما مفهوم حقیقی ندارند. حقیقت یعنی تاثیر بیرونی.

و حقیقتِ کلام وقتی است که برای چیزی آن را نخوانی و برای دلیل خاصی غیر از خودش به طرفش نروی.

متن می تواند تاثیری جز اینکه به ما بگوید چه کار کنیم و چه کار نکنیم داشته باشد. اگر قرار است فقط از متن بفهمیم چه کار باید بکنیم، پس چرا حافظ می خوانیم؟ حافظ می خوانی که پند بگیری؟

همیشه از این منظر نگاه کردیم که خدا معجزه ای را که برای هر نسل مناسب بوده برایشان برگزیده و برای ما هم به علتی خاص که هنوز از آن بی خبریم ، کلام را. و گاهی می گوییم چون کلام قابلیت های زیادی دارد، چون مفاهیم زیادی را در بر می گیرد، چون چند بعدی و چند وجهیست آن را انتخاب کرده تا به وسیله ی همین قابلیت ها بتواند آن مفاهیم عظیم و تعالیمی را که می خواسته به ما برساند. آیا هیچ وقت می شود فکر کرد که شاید آن مفاهیم را به کار گرفته و انتخاب کرده تا با آن، کلام و تاثیر و ویژگی هایش را به ما نمایان سازد؟ شاید آن جنس و تاثیر خودِ کلام معجزه ی ماست نه مفاهیمی و نصایح و آموزه هایی که از آن طریق مطرح میکند؟

 و این پاسخی واضحیست برای سوالی که در ذهن تعداد زیادی ازافراد کندوکاو می کند: قرآن را پیامبر آورد تا دین را معرفی کند. پس چرا غیر از خود قرآن، خود پیامبر نیز حرف داشتند و حدیث می گفتند و حدیث قدسی می آوردند. مگر منبع اصلی دین دستورات قرآن نیست؟ پس فلسفه ی وجودی امام و پیامبر بعد از قرآن چیست؟ شاید اگر معجزه ی قرآن کلام باشد و رهنمونهایش وسیله ای برای معرفی کلام، نیاز به اشخاص و روشهایی دیگر جهت هدایت باشد، چرا که هدفِ قرآن چیز دیگریست.

من