فصلی در حکایت حسن و عشق و یوسف _ برگرفته از مونس العشاق سهروردی
حسن مدتی بود که رخت از شارستان وجود آدم بربسته بود و روی به عالم خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان جایی یابد که مستقر عز او را شاید . چون نوبت یوسف در آمد حسن را خبر داد؛ حسن حالی روانه شد ؛ عشق آستین حسن گرفت و آهنگ حسن کرد . چون تنگ درآمد حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته چنانکه میان حسن و یوسف هیچ فرقی نبود ؛عشق حسن را بفرمود تا حلقه تواضع بجنبانند. از جناب حسن آوازی برآمد که کیست؛ عشق به زبان حال جواب داد که:
چاکر ببرت خسته جگر باز آمد بیچاره به پا رفت بسر باز آمد
حسن دست استغناء بسینه طلب عشق باز نهاد؛ عشق به آوازی حزین این بیت میخواند :
بحق آنکه مرا هیچکس به جای تو نیست جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
حسن چو این ترانه گوش کردجواب داد:
که عشق شد آنکه بودمی من به تو شاد امروز خود از توم نمی آید یاد
عشق نومید گشت و رو به بیابان نهاد و با خود زمزمه میکرد:
بر وصل تو هیچ دست پیروز مباد جز جان من از غم تو با سوز مباد
اکنون که در انتظار روزم برسید من خود رفتم کسی بدین روز مباد
زوجه خلیل