حسن مدتی بود که رخت از شارستان وجود آدم بربسته بود و روی به عالم خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان جایی  یابد که مستقر عز او را شاید . چون نوبت یوسف در آمد حسن را خبر داد؛ حسن حالی روانه شد ؛ عشق آستین حسن گرفت و آهنگ حسن کرد . چون تنگ درآمد حسن را دید خود را با یوسف برآمیخته چنانکه میان حسن و یوسف هیچ فرقی نبود ؛عشق حسن را بفرمود تا حلقه تواضع بجنبانند. از جناب حسن آوازی برآمد که کیست؛ عشق به زبان حال جواب داد که:      

چاکر ببرت خسته جگر باز آمد            بیچاره به پا رفت بسر باز آمد

حسن دست استغناء بسینه طلب عشق باز نهاد؛ عشق به آوازی حزین این بیت میخواند :

بحق آنکه مرا هیچکس به جای تو نیست         جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست

حسن چو این ترانه گوش کردجواب داد:

که عشق شد آنکه بودمی من به تو شاد     امروز خود از توم نمی آید یاد

عشق نومید گشت و رو به بیابان نهاد و با خود زمزمه میکرد:

بر وصل تو هیچ دست پیروز مباد        جز جان من از غم تو با سوز مباد

اکنون که در انتظار روزم برسید      من خود رفتم کسی بدین روز مباد  

زوجه خلیل