نامهي نادر ابراهيمي به همسرش
بانوي من!
ديروز كه ديدم رنجيده و برافروخته درباره ارزشهاي انقلاب با دوستي سخن ميگويي؛ اما رنجيدگي و برافروختگي را به بيان خود منتقل نميكني، و نميكوشي كه به دليل به خشم آمدنت، او را به خشم بياوري، احساس كردم كه چه تفاوت عظيمي ميان شيوه هاي ما – تو ومن – در ارسال پيام هاي شفاهي و طرح مسائل سياسي و اجتماعي در مباحثات روزمره وجود دارد.
در روزگار ما كه بسياري از مردان صاحب سواد و اكثر زنان به هنگام بحث، گرفتار عدم تعادل مي شوند، فرياد ميكشند، دشنام مي دهند، متل مي گويند، تهمت مي زنند، دورغ مي بافند، و شايعه مي سازند، و جملگي ارزشهاي اخلاقي و انساني، و حتي علل يك گفت و گوي سياسي و اجتماعي را زير پاهاي هيجان زدگي غير عادلانه خود له ميكنند، و هدفي برايشان نمي ماند جز مغلوب كردن و خرد كردن بيرحمانه و لحظهاي حريف، چقدر خوب بود اگر زناني با خلق و خوي اجتماعي آرام، وارد ميدان سياست مي شدند و به خاطر مسائلي كه در آرامش و وقار مدافع آنها هستند، رسما و جدا به مبارزه ميپرداختند. چقدر خوب بود.
در زمانه ما – و شايد هر زمانهاي پس ازاين – چه زيبا و پرشكوه است كه زنان و دختران ما، معقول و منطقي، نه هيجان زده، نامنصف و شايعه سازانه، در متن سياست باشند: معتقدانه، نه مقلدانه؛ واقعي، نه نمايشي؛ صميمانه، نه متظاهرانه؛ و به خاطر آيندهي همه بچه ها، نه به خاطر خود نمايي و به علت خود خواهي.
باوركن بانوي من!
ما تا زماني كه يك نهضت سياسي جدي و عظيم زنان با ايمان نداشته باشيم، نهضتي شريف و مومنانه- محصول انتخاب تفكر آزاد – گمان نمي برم كه بتوانيم از معتقداتمان دفاع كنيم و به آرزوهايمان برسيم. گمان نميبرم معتقدات و آرمانهايمان را به درستي و به تمامي، حتي بشناسيم...
وقتي تو از مسائل سياسي حرف مي زني، آنقدر متين و صبورانه، ديده ام كه بددهان ترين مخالفان نيز شرمنده مي شوند. به يادم هست كه چندي پيش، سه شنبهاي بود كه تو از اين نبرد بزرگ تاريخي و مردان دلاوري كه ميجنگند دفاع مي كردي- آنقدر با وقار خالصانه – كه مخاطب تو، ناگهان خلع سلاح شد، و وامانده گفت: من منكر شهامت و خلوص اين بچه ها نيستم ... من فقط مي گويم...
بانوي من!
زماني مناسبتر از اين، براي ورود به ميدان سياست وجود ندارد. آستين هايت را بالا بزن و با همان قدرت بياني كه شاگردان كلاسهايت را به سكوت و احترام ميكشاني، از جانب بخشي از زنان دردمند جامعه سخن بگو!
البته از نظر من، اين ابدا مهم نيست كه در كدام جبهه حضور داشته باشي؛ مهم حضور است و بس. و گمان نميبرم آنكس كه خوب مي جنگد بتواند در جبهه بد، خوب بجنگد.
قاعدتا بايد حقي وجود داشته باشد تا تو بتواني به خاطر آن، تا پاي جان با قدرت و ايمان بجنگي ...
بانو!
آيا وصيت نامه ي آلني براي مارال را كه در كتاب چهارم آمده خواندهاي؟ من اما اگر نتوانستم آلني اوجاي دلاور باشم آرزو مند آنم كه تو همچون مارال در قلب يك جهاد سياسي بزرگ حضوري موثر داشته باشي. اين حضور در سرنوشت فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما اثري عميق و تعيين كننده خواهد داشت...
عصر ما عصري ست كه عاشقترين مردم، عاشقانهترين آوازهايشان را در سنگر سياست ميخوانند...
عصر ما عصر زيبايي ست كه بچههاي هنوز راه نيفتادهي زبان باز نكرده، بردوش و از دوش پدرانشان به جهان خروشان سياست نگاه ميكنند، و از همانجاست كه ناگزير بايد راه آينده شان را ببينند و انتخاب كنند...
در چنيين عصري كه كودكان و عاشقان، خواه ناخواه، در ميدان سياست اند، اگر زنان با ايمان و متقي دست بالا نكنند، چه بسا كه كودكان و عاشقان به تسليمي سوك انجام سرانده شوند...
در اين باره بينديش!
فضّه