سلام

در گزارش قبلی اشاره کردم که نقطه عطف آیات ابتدایی سوره ی بقره برای من واژه "غیب" بود. پس در این گزارش بصورت مستقل به این واژه و موضوعات مرتبط به آن در ذهنم می پردازم.

در فرهنگ ابجدی میگوید"غَيْباً و غَيْبَةً و غِيَاباً و غُيوباً و مَغيبا عَنهُ: از او دور شد و فاصله گرفت‏" مرا به یاد این شعر انداخت:

 مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدن

انگار غیب، همان عالمی است که ما به آن تعلّق داریم. عالمی که دور افتادن از آن ما را به فراموشی و انکار آن واداشته است. باید ایمان داشت که ما به این دنیا تعلق نداریم. و چه جالب که در این شعر ما را به مرغ باغ ملکوت خوانده و در قرآن هم از ملکوت اشیاء سخن میگوید " فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (یس 83) پس منزّه است آن كسى كه ملكوت هر چيزى به دست اوست و به سوى او نيز بازگردانده مى‏شويد" و ملکوت را اکثر مفسرین جنبه ی فرامادی اشیاء دانسته اند، همان چیزی که من در گزارش قبل آنرا غیب خواندم. در بسیاری از آیات میگوید که خدا غیب آسمانها و زمین را میداند "...إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض‏... (بقره 33)" و وقتی زمین که مظهر دنیای مادّی است، دارای غیب باشد و از طرفی همه اشیاء، که باز جنبه ی مادّی آنها مدّنظر است، دارای ملکوت یعنی جنبه ی غیرمادّی هستند، پس ملکوت و غیب را اگر یکسان نگیریم قطعاً در رابطه ی تنگاتنگ بایکدیگر می باشند. و بهترین شاهد از عالم غیب که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار، که اثباتش برای هر فرد بالوجدان است و وقتی بالوجدان آنرا درک کردیم، قابل انکار نیست، همین درون خود ماست. همین حقیقتی که ما به آن میگوییم "دل" یا "قلب"، همان حقیقتی که درون هرکس وجود دارد و جنس آن مادّی نیست. همان حقیقتی که منشاء خیلی از اعمال بیرونی ماست و این دل متعلق به همان عالم غیب است. و من بر این باورم که دل تنها درِ ورود به عالم غیب است. پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: "هر بنده اي که چهل روز با خلوص نيت و عمل به درگاه خداوند برود، چشمه هاي حکمت از دل او به زبانش جاري شود (اصول کافي ج2/ص16)" پس دل سرچشمه حکمت است و حکمت از عناصر عالم غیب؛ که میفرماید "وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَة (آل عمران 81)"...

در التحقيق آمده: "‏ أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ما يقابل الشهادة. قال تعالى- عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ، و باختلاف الشهادة و بالنسبة اليها يختلف مفهوم الغيب. فالشهادة بمعنى الحضور، و الحضور إمّا بالحضور المكانىّ، أو بالحضور عند الحواسّ الظاهرة، أو بحضور، في النظر و العلم، أو بحضور في مقام المعرفة و البصيرة، و في قبال كلّ من هذه المراتب الأربعة غيب‏..."

غیب در مقابل شهادت است. در علم منطق میگویند یکی از روشهای شناخت چیزی، شناخت ضدّ آن است. پس شاید فهم شهادت به فهم غیب کمک کند. در قاموس میگوید: "شهادت بمعنى حضور و ديدن است و گاهى بمعنى خبر قاطع می آيد" پس غیب که در مقابل این است باید خبر غیرقاطع باشد. خبر معمولاً به دو دلیل غیرقاطع می شود؛ یا خود خبر دقیق نیست یا نقل کننده از آن مطمئن نیست. و فکر میکنم در مورد اخبار عالم غیب هردو مورد ممکن است اتفاق بیفتد، یعنی بعضی موضوعات مثل کیفیت دقیق قیامت مشخص نیست اما باید به قیامت و آخرت ایمان داشت زیرا در آیه بعد میگوید :"... وَ بِالاَخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ(بقره 4)" پس حتی کمی باید پا را فراتر از ایمان گذاشت و به یقین رسید. و یقین چیزی نیست به جز اطمینان قلب، اطمینان دل، اطمینان عنصری از عالم غیب به عنصر دیگری از عالم غیب. که می فرماید: " وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِني‏ كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي‏...(بقره 260)" و عجیب اینکه ابراهیم با داشتن مقام پیامبر اوالعزمی، برای یقین پیدا کردن به زنده شدن مردگان یعنی همان معاد و آخرت از خدا سند و نشانه می خواهد اما ما باید همین جوری به آخرت یقین داشته باشیم! به نظر شما نامردی نیست؟! اما حالت دوم اینکه، خبر قاطع است اما کسی که می خواهد آنرا نقل کند مطمئن نیست، مانند داستان خواب حضرت ابراهیم(ع) که به او امر شد اسماعیل را ذبح کن، و خود حضرت ابراهیم از این خبر غیبی مطمئن نبود. اما در هر صورت میگوید یکی از نشانه های متقین همین ایمان به این اخبار غیرقاطع است. نکته ی دیگری که به ذهنم رسید این بود که چون فهم در شهادت را بوسیله حواس ظاهری بیان کرده، پس احتمالاً فهم غیب با حواس غیرظاهر انجام میشود و حس ششم در ذهنم پررنگ شد که در ادبیات دینی ما فکر میکنم فطرت تقریباً نوعی از همین حس محسوب شود. در کتابهای بینش دبیرستان در مغزمان فرو میکردند که فطرت پاک، به سمت خدا و پرستش او متمایل است. من کاری به آن کتابها و حرفهایشان ندارم چون معتقدم همان کتابها باعث دین گریزی خیلی از هم سن و سالهای من شدند اما در این مورد بصورت شخصی کاملاً نیاز به ارتباط با یک وجود بی نهایت را حس میکنم. در این چند سال زندگی مزخرف آنقدر از این وجودهای محدود، دلسردم شده ام که فقط یک بی نهایت میتواند تکیه گاه واقعی من باشد. "دلسردی"، و باز همان حقیقتِ "دل"...

با توام، با تو، خدا

یک دلِ قلّابی

یک دلِ خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت (از کتاب چای با طعم خدا، نوشته عرفان نظرآهاری)

و فکر میکنم این موضوع خیلی عادی و عقلانی باشد که یک وجود بی نهایت برای موجودی محدود قابل درک نیست و وقتی بر چیزی احاطه ندارم برای من بعنوان غیب محسوب میشود. پس از این منظر، ایمان به غیب همان ایمان به خدا است. ایمانی که در دل و به ندای دل آن را میشنوم و خود را به نشنیدن میزنم. و ایمان به غیب یعنی شنیدن همین ندای درون، و اگر بخواهم به این ندا لبیک بگویم، صلاه را اقامه خواهم کرد. همانطور که در گزارش قبلی توضیح دادم صلاه به معنی نماز فعلی ما نیست و در قرآن اشاره شده است که در ادیان قبلی هم بوده است اما نه به این شکل و وقتی شکل متفاوت است اما به همه ی اشکال نماز گفته میشود پس معلوم میشود که منظور همان روح صلاه است. ناگفته نماند این موضوع، که من آنرا شخصی بیان کردم در طول تاریخ بشر مصادیق بسیاری داشته و تقریباً تمام اقوام به نحوی خود را نیازمند نیرویی ماورایی میدانسته و به پرستش آن وجود ماورایی پرداخته اند. و تقریباً تمام اشکال پرستش، حتی همان بت پرستی، در واقع ارتباط برقرار کردن با وجودی فرابشری بوده است؛ که حال سمبل و نمود بشری آن بصورت یک بت ظهور و بروز پیدا کرده است. و سوالی که در جلسه مطرح شد و هنوز جواب مشخصی برایش پیدا نکردم، همین موضوع است که اگر عرب جاهلی در واقع بت را نمی پرستیده و آنرا صرفاً یک نماد از چیزی که می پرستیده میدانسته است، پس چه فرقی بین خدای او و خدای محمد(ص) بوده است؟ خدای او نیز مانند خدای محمد(ص) قابل دیدن نبوده است و او نیز به غیب ایمان داشته است... 

نکته بعدی که از لفظ غیب به ذهنم رسید و در جلسه هم مطرح شده بود استفاده از ضمیر غایب "هو" برای خدا است. در ادبیات میگویند ضمير كلمه اي است كه به جاي اسم مي نشيند و از تكرار آن جلوگيري مي كند، اما این موضوع در این مورد خاص در قرآن صادق نمی باشد؛ بلکه انگار "هو" خود به عنوان یکی از اسماء خدا است؛ این موضوع در ادعیه به وضوح دیده میشود وقتی میگوید "یا هو یا من لا هو الا هو"؛ اگر "هو" را ضمیر بگیریم که نمی توان از حرف ندا در قبل آن استفاده کرد پس در اینجا اسم است که منادا قرار گرفته است. یا در آیه "هو الله الّذی لا اله الّا هو ( حشر 22)" دوبار از ضمیر غایب در اول و آخر جمله در توصیف الله استفاده کرده است، در صورتیکه می توانست بگوید "الله الّذی لا اله الّا هو". یا میگوید "قل هو الله احد" که می توانست بگوید "قل الله احد". ضمیر غایب همیشه با خود هاله ای از ابهام را به همراه دارد و این مورد در ادبیات برای ذکر موارد با ارزش که مانند گوهری در صدف پنهان هستند بکار میروند. همیشه عناصر عالم غیب در پشت پرده ای پنهان هستند و جز محرمان را راهی به آن نیست. همین پشت پرده بودن عناصر غیب باعث حرکت در عاشقان میشود تا به هر طریق ممکن خود را به آن لوح مکنون برسانند.

صبح امید که بد معتکف پرده غیب               گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل            همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

استفاده از ضمیر غایب و افعال با فاعل غایب، حتی در ادبیات فارسی هم به وضوح دیده میشود. بطور مثال:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید              گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیــــاموز              گفتا ز خـوب رویان این کار کمتر آید

گفتم کـه بر خیـالت راه نظـر ببندم               گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد           گفتا اگـر بدانی هم اوت رهبـر  آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد            گفتا خنک نسیمی کز بوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت         گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد            گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد     گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

در ابیات بالا مشخص نیست که شاعر با چه کسی سخن میگوید و طرفی که در این گفتگوی دوطرفه خیالی به شاعر پاسخ میدهد کیست! و اتفاقاً زیبایی کلام به آن است که فاعل مشخص نیست، و هر کس در ذهن خود، با شاعر همزاد پنداری میکند و طرف روبروی خود را، خود تعیین میکند. اما به جرات میتوان فاعل افعال غایب در این شعر را هم به معشوق واقعی(خدا) نسبت داد. نکته ی بعدی اینکه ضمیر و فاعل غایب هرگونه اشاره از خود را نفی میکنند و به نظرم این یکی از معانی توحید است. زیرا وقتی حقیقتی قابل اشاره است که در برابر ما قرار بگیرد و از ما جدا باشد و ما بتوانیم حدود آنرا مشخص کنیم و بگوییم مثلاً "آن" یا "این" اما وقتی چیزی حد و مرزی ندارد، قابل اشاره کردن هم نیست و بهترین وسیله برای ذکر آن همان ضمیر غایب است. حضرت علی (ع) هم در اولین خطبه ی نهج البلاغه به این نکته اشاره می فرمایند که :"من جهله فقد اشار الیه و من اشار الیه فقد حده" یعنی هر کس او را درست نشناسد، مورد اشاره اش قرار می دهد و هر که مورد اشاره اش قرار دهد، محدودش ساخته است. اما شاید این سوال به ذهن خطور کند که چرا از ضمیر مذکر غایب برای خدا استفاده شده است؟ مگر در مورد خدا جنسیت مطرح است؟ یک بار در جلسه از روی کتاب "تاریخ ادبیات زبان عربی" نوشته حنّا فاخوری مطلبی خواندم با این مضمون که عرب جاهلی حتی قبل از اسلام نیز از واژه "الله" استفاده میکرده و آن را بعنوان الهی خاص که در پرده ای از ابهام قرار داشته میشناخته و شاید در واقع کاری که قرآن میکند تسبیح و تنزیه آن الله از افکار شرک آلود است؛ که مثلاً میگوید "قل هو الله احد". اما در هرصورت شناخت حقیقت الله برای عرب به معنی جنسیت دادن به آن حقیقت است و این موضوع در ادبیات عرب به معنی جنسیت واقعی آن چیز نیست و فقط یک قرارداد اعتباری در زبان است. زیرا در زبان عربی کلیه موجودات و اشیاء دارای جنسیت هستند حتی اگر در واقعیت دارای دو جنس مونث و مذکر نباشند. مثلاً در عربی شمس(خورشيد) را مونث فرض میکنند و برای آن از فعل مونث استفاده میکنند، البته این موضوع بصورت خیلی کم رنگ در ادبیات فارسی هم به چشم می خورد که مثلاً میگوییم خورشید خانم اما چون فعلهای فارسی نشانگر جنسیت فاعل نیستند این موضوع به شدّت عربی به چشم نمی آید. بر این اساس جنس الله هم در عربی حتی قبل از نزول قرآن مذکر فرض شده است و به همین خاطر از ضمیر مذکر غایب برای اشاره به خدا استفاده شده است. البته از نظر ادبی این موضوع توجیه دیگری هم دارد، در ادبیات عرب میگویند ضمیر "هو" اعم از ضمیر "هی" است؛ زیرا "هو"در دو مورد به کار می رود: اول در مورد موجود مذکر؛ چه حقیقی و چه مجازی. دوم در مورد موجودی که نه مذکر است و نه مؤنث (مانند الله)؛ ولی "هی" تنها یک کاربرد دارد و آن هم مخصوص مؤنث است. با توجه به این موضوع، هنگام اطلاق "هو" بر خداوند، به هیچ وجه پرسش از مذکر و مؤنث بودن مرجع ضمیر معنایی نخواهد داشت؛ ولی قرآن به زبان عربی نازل شده است و می بایست که قواعد ادبیات عرب در آن رعایت گردد. اما استفاده از ضمیر غایب را بهترین نوع وصف خدا می یابم وقتی این آیه را میخوانم "سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ (صافات 159)" خدایی که وصف نمیشود چگونه شناخته شود؟!

نکته بعدی که خیلی خوب یادم هست در جلسات چند سال قبل در موردش صحبت شد، بحث غیبت بود. غیبت هم از ریشه غیب است. غیبت در متون دینی ما بسیار نکوهش شده است و در قرآن آمده "وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ (حجرات 12)" در فهم عامیانه این برداشت وجود دارد که اگر عیب کسی را در غیاب او بازگو کنیم، غیبت او را کرده ایم و غیاب او باعث اطلاق واژه "غیبت" به این عمل است. اما به نحو دیگری هم میشود این موضوع را تعبیر کرد. اگر غیب کسی را پیش دیگران آشکار کنیم، غیبت کرده ایم. یعنی چیزی که از نظر دیگران مخفی و غیب بود آشکار کردیم. یا اگر کلی تر نگاه کنیم اگر هر غیبی را آشکار کنیم، غیبت کرده ایم. و چه غیبتی بدتر از آنکه غیب خدا و اسرار الهی را افشاء کنیم. حتماً این سوال پیش می آید که مگر خدا هم غیبی دارد؟! با این آیه پاسخ میدهم "وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَاعِيسىَ ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتخَّذُونىِ وَ أُمِّىَ إِلَاهَينْ‏ مِن دُونِ اللَّهِ  قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لىِ أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لىِ بِحَقّ‏ٍ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ  تَعْلَمُ مَا فىِ نَفْسىِ وَ لَا أَعْلَمُ مَا فىِ نَفْسِكَ  إِنَّكَ أَنتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ(مائده 116) و هنگامی كه خدا فرمود: ای عيسی‌ ابن ‌مريم، آيا تو به مردم گفتی من و مادرم را غير از خدا دو معبود بگيريد؟ (عيسی) گفت تو پاكی، سزاوار نيست كه آنچه حق من نيست بگويم. اگر گفته بودم، تو آن را ميدانستی. تو آنچه در دل من است ميدانی و من آنچه در دل تو است نميدانم. (خداوندا)  تو همه غيب‌ها را ميدانی." پس خدا هم اسراری دارد که بعضی از آنها را پیغمبران هم نمی دانند. پس از منظری دیگر، ایمان به غیب، یعنی حفظ اسرار غیب و آشکار نکردن آن. چون اگر غیب، آشکار شود دیگر غیب نیست که بخواهیم به آن ایمان داشته باشیم. و آشکار کردن اسرار غیب یعنی غیبت، و غیبت مانند خوردن گوشت برادر مرده می ماند. اما نکته ای که می خواهم یادآوری کنم این است که اسرار الهی مانند یکسری ورد و جمله نیست که مثلاً اگر آنرا با صدای بلند برای دیگران قرائت کنیم، آن اسرار آشکار شود. کمی توضیح این موضوع برایم مشکل است پس از یک مثال کمک میگیرم. این یک اصل عقلانی است که برای تبحر پیدا کردن در هر رشته ای تمرین لازم است. اما قطعاً تمرین ریاضیات برای رشد در رشته ی ریاضیات یا در کل تمرین در یک رشته که با تئوری سر و کار دارد و معمولاً با خواندن و نوشتن همراه است با تمرین در یک رشته ی ورزشی متفاوت است. هر دو تمرین هستند اما از دو جنس متفاوت. و قطعاً یک فرد هر قدر هم درباره ی علم یک ورزشِ خاص مطالعه نماید خلاء تمرین عملیِ خاصِّ آن رشته را پر نخواهد کرد. در مورد اسرار الهی نیز، همین موضوع صادق است و هر یک از اسرار الهی از سنخی خاص است و آشکار کردن آن هم از همان سنخ...

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش      از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

در وطن خویش غریب