ایمان قابل حمل


عبور که میکردم از کنار دکه های رنگارنگ مذهبی فروشیه کنار امام زاده،

یهو یادش افتادم

یاد آن کیف های چرمیه کوچک که یک دکمه هم میبستشان

گاه قهوه ای و اغلب مشکی

و یک بند پلاستیکی به آن ها هویت گردنبند میبخشید

یک دعایی هم بود درونش

حمدی،قل هواللهی،آیة الکرسی ای یا چهارقلی چیزی...

چیزی که برای من شبیه سحر بودند نه دعا!

بچه تر بودم وقتی یکیشان را خریدم

و وقتی یکیشان را خریدم،حس کردم کمی ایمان خریدم

کمی ایمان قابل حمل

وپشتبند آن؛کمی آرامش قابل حمل

گره ای که کور میشد و یا اصلا ماهیتا گره بود؛

با دست توی مشتم میگرفتمش،پلک هایم را به هم فشار میدادم و زیر لب چیزی میخواندم

انگار گوش خدای من،آن کیف چرمی کوچک بود

یادم افتاد الان توی یک جعبه ی خاک خورده در گوشه ای از اتاقم کنار وسایل بلااستفاده ام،نگهش میدارم

راستش را بخواهی؛دلم کمی ایمان خریدنی خواست

کمی بوی عطر تند مشهدی که وقتی بویش میکردم آن وقت ها،

یاد مؤمن ها می افتادم

و من

امروز هیچ چیزی ندارم درون مشتم،

تا وقتی  کارم گیر کرد،

چشمانم را ببندم،پلک هایم را به هم فشار دهم و زیر لب کلماتی را بزایم

زیرا که خودم را کنار یک حضور؛یک کیف چرمی؛میدیدم

و خووووووب حرفم می آمد!

سرم را بالا میگیرم

بی یک نقطه ی نامعلوم در آسمان خیره میشوم

وقبل از اینکه حرفم بیاید،

حرف میزنم که:

کجایی؟

اصلا مرا میشنوی؟

و ذهنم درگیر این سوال لعنتی آخری می ماند

وفرو میرود< حرف ها در گلویم سقط میشوند...

پ.ن. :دلم مکالمه میخاد نه سوال نه جواب!

ریحانه