قال الله تعالی «ثُم دَنی فَتَدلّی فَکانَ قابَ قوسینَ اَو اَدْنی» (سوره 53، آیه 8 و 9) وقال «وَ اَنَّ اِلی ربِّکَ المُنتهی» (سوره 53، آیه 42).

و قال النبی صل الله علیه و سلم «اَوحَی اللهُ تعالی اِلی عیسی و قالَ تَجَوَّعْ تَرَنی تَجَرَّدْ تَصِلْ اِلَّیَ»

بدان که وصول به حضرت خداوندی نه از قبیل وصول جسم است به جسم، یا عرض به جسم، یا علم به معلوم، یا عقل به معقول، یا شی به شی، تعالی الله عن ذلک علّواً کبیراً.

و دیگر آن که وصول بدان حضرت نه از طرف بنده است، بلکه از عنایت بی علّت و تصرّف جذبات الوهیّت است. شیخ ابوالحسن خرقانی قِدس الله روحه گوید: «راه به حضرت عزّت دو است. یکی از بنده به حق و یکی از حق به بنده. آن راه که از بنده به حق است همه ضلالت بر ضلالت است و آن راه که از حق به بنده است همه هدایت بر هدایت است».

موسی علیه السلام از راه خود رفت که «و لَمَّا جاءَ موسی لِمیقاتِنا» (سوره 7، آیه 143) لاجرم چون گفت « اَرِنی اَنْظُر الیک» (سوره 7، آیه 143) بنما تا ببینیم، گفتند « لَن تَرانی» (سوره 7، آیه 143) ای موسی از راه خود آمدی، نبینی ما را. این حدیث به کسی ندهند که از درِ خود درآید، بدان دهند که از خود به درآید. چنان که مؤلف گوید. بیت

با عشق جمال ما اگر همنفسی            یک حرف بس است اگر برین در تو کسی

 تا با تو توئّی توست در ما نرسی             در ما تو گهی رسی که در ما برسی

امّا خواجه علیه السلام را چون از راه حضرت بردند که « سبحان الّذی اَسری بعبده لیلا» (سوره 17، آیه 1)، از «قاب قوسین» درگذرانیدند و به مقام «اوادنی» رسانیدند و هرچه لباس هستی محمّدی بود از سر وجود او برکشیدند که « ما کانَ محمدٌ اَبا اَحدٍ مِن رِجالِکم» و خلعت صفت رحمت درو پوشانیدند و آن صورت رحمت را به خلق فرستادند. چون میرفت محمد بود و چون می آمد رحمت بود که « و ما اَرسَلناکَ اِلّا رحمة للعالمین».

لاجرم در کمال وصول و رفع اِثنَینیّت و اثبات وحدت این بشارت، به پای بشکستگان امّت و ضعفای ملّت رسانیدند که اگر بُراق همّت هرکس از سدّه ی آستانه بشریت به سدرة المنتهی روحانیت نتواند برآمد تا از وصول به حضرت خداوندی ما برخوردار شود، هم آنجا سر بر عتبه ی خواجه نهد و کمر مطاوعت او بر میان جان بندد که آنجا دوگانگی برخاسته است و یگانگی بنشسته. هر که او را یافت ما را یافت « مَن یُطِع الرّسولِ فَقَد اَطاعَ اللهَ» (سوره 4، آیه 80). بیگانگی ای نیست، تو مایی ما تو. « اِنَّ الّذین یُبایعونَکَ اِنَّما یُبایعونَ الله» (سوره 48، آیه 10).

پس هر صاحب دولت را که در نهایت کار مرجع و منتهی حضرت خداوندی خواهد بود که « و اَنَّ الی ربّک المنتهی»، در مبدأ اولی و عهد « الست بربّکم» بر طینت رو حانیت و ذرّه ی انسانیت او خمیرمایه ی رشاش نور خداوندی نهاده اند، که «اِنَّ اللهَ خلقَ الخلقَ فی ظلمةٍ ثمّ رَشَّ علیهم مِن نوره» و در تجرّع جام الست ذوقی به کام جان ایشان رسانیده اند که اثر آن هرگز از کام جان ایشان بیرون نشود. زندگی آن قوم بدان ذوق است و قصد آن نور همیشه به مرکز و معدن خویش است و با این عالم هیچ الفت نگیرد و یک دم به ترک آن شُرب و مَشرب نگوید. مولف گوید. بیت

عشاق تو از الست مست آمده اند         سرمست ز باده ی الست آمده اند

    می مینوشند و پند می ننیوشند          کایشان ز الست می پرست آمده اند

همچنان که یک قطره روغن اگر در زیر دریا در میان گِل تعبیه کنند، به تدریج از آن گِل جدایی جوید و با آن همه آب دریا الف نگیرد و هیچ با آن آب نیامیزد، تا چون فرصت یابد و از گل خلاص پذیرد به یک ساعت بر سر دریا آید و جمله ی آب دریا در زیر قدم آرد و بدان چندان جواهر که در دریاست التفات نکند و اگر قطره ای دیگر روغن یابد در حال، دست موافقت در گردن مرافقت او آرد و اگر خود، دولت شرر آتشی دریابد بی توقف، هستی خود بذل وجود او کند و اگر آن جمله ی دریا در پیش آتش نهی نه آتش در دریا آویزد و نه آب خود را با آتش آمیزد و چندان که تواند ازو گریزد. همچنین نفوس انسانی اگرچه قطره ی دریای دنیاست با او زود آمیزد. امّا ارواح حضرتی روغن صفت اند. هرگز در دریای دنیا نیامیزند، اما چون قطره ی روغن آخرت یابند و نعیم بهشت که ان هم روحانی است درو آمیزند و اگر دولت شرر آتش تجلّی جلال حق یابند به همگی وجود درو آویزند و وجود خود بذل وجود او کنند و هستی حقیقی در نیستی وجود شمرند. مولف گوید:

هر که را این عشقبازی در ازل آموختند

   تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند

وان دلی را کز برای وصل او پرداختند                            

همچو بازش از دو عالم دیده ها بر دوختند

پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز 

بیدلانی کاندران منزل به وصل آموختند

لاجرم چون شمع گاه از هجر او بگداختند 

گاه چون پروانه بر شمع وصالش سوختند

در خرابات فنا ساقی چو جام اندر فکند

هرچه بود اندر دو عالمشان به می بفروختند

نجم رازی را مگر رازی ازین معلوم شد

هرچه غم بد در دو عالم بهر او اندوختند


منبع:  کتاب « مرصاد العباد»، فصل بیستم؛ مولف: نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد بن شاهاور بن انوشروان رازی، معروف به دایه، به اهتمام محمد امین ریاحی