شکوه رستن
چگونه خاك نفس مي كشد؟
ـ بينديشيم.
چه زمهرير غريبي!
شكست چهرهي مهر،
فسرد سينهي خاك،
شكافت زهرهي سنگ!
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند.
گلآوران چمن، جاودانه پژمردند.
در آسمان و زمين، هول كرده بود كمين،
به تنگناي زمان، مرگ كرده بود درنگ!
به سر رسيده جهان؟
ـ پاسخي نداشت سپهر.
دوباره باغ بخندد؟
ـ كسي نداشت يقين.
چه زمهرير غريبي .....!
چگونه خاك نفس مي كشد؟
ـ بياموزيم.
شكوه رستن را اينك،
طلوع فروردين:
گداخت آن همه برف،
دميد اين همه گل،
شكفت اين همه رنگ!
زمين به ما آموخت:
ز پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم.
مگر كم از خاكيم؟
نفس كشيد زمين، ما چرا نفس نكشيم؟
فریدون مشیری
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۸ ساعت ۹:۳۸ ب.ظ توسط روزنه
|