این خلاصه ی مقدمه ی کتاب "فلسفه و ساحت سخن" است که قرار شد من هر مبحثی از آن را که مطالعه می کنم خلاصه ای از آن را در اختیار دوستان قرار بدم. با توجه به اینکه برداشت های شخصی خودم را هم در متن آورده ام (خطوط بنفش) تلاش کردم در متن جز جابجایی برخی جملات یا گذاشتن علامت های نگراشی تغییری ندهم و هر قسمت را با ذکر دقیق جملات کتاب در کنار برداشت های شخصی خودم قرار دهم تا با اضافه شدن نظرات دوستان انشا الله در پیشبرد بحث و درک سخنان استاد به همه کمک کند. انشاالله تلاشم بر این است که هر کدام از مباحثی که در آخر پاراگراف ها گریزی به آن زدم هر وقت در ذهنم پختگی لازم را پیدا کرد نوشته و در اختیار همه قرار دهم. از دوستان خواهش می کنم پس از مطاله ی دقیق٬ هر قسمت را که نا مفهوم بود عنوان کنند تا در صورت توان توضیح بیشتری بدهم و یا با توجه به اینکه این مباحث در ذهن بنده هم سلسله وار و به مرور توسط توضیحات متن نشسته و شاید مطالعه ی تکه ای از آن درک مفهوم اصلی را دشوار سازد در غیر این صورت محل نکات را در کتاب اطلاع دهم تا به کمک کلام استاد مطلب واضح تر شود. برخی مباحث را در حد توانم مرتبط توضیح دادم و برخی دیگر را به عنوان یک نکته در یک سطر مطرح کردم که می تواند نکته ای کاربردی و گرانبها در جهت دهی فکری مباحث آتی باشد.
بسم الله
صدرالمتاهلین شیرازی معتقد است عالم جز به واسطه ی کلام الهی ظاهر و آشکار نگشته است. در نظر او نخستین صدایی که در گوش ممکنات طنین افکن شد کلمه ی "کُن" وجودی بوده که کلمه ی خداوند شناخته می شود و عالم هستی نیز به واسطه ی همین کلمه به ظهور رسیده است. پس در میان کلمه ی وجودی خداوند و عالم فاصله ای وجود ندارد و عالم وجود کلام خداوند شناخته می شود. (عالم عین کلام خداوند است.)
کلام در زبان عربی از لغت "کلم" گرفته شده و در اصل به معنی خراشیده شدن پوست به کار می رود. در قاموس به معنی "تاثیر" است که بر چیزی دلالت دارد. از همان رو به زخم می ماند که اثر زخمزن است. کلام اثری است که بر معنی دلالت دارد. همانگونه که اصولا خراشیدن در پس خود چیزی نهان را آشکار می کند از ویژگی های ذاتی کلام نیز این است که امری یا نکته ای را ظاهر می سازد. و به این ترتیب کلمه ی خداوند تبارک و تعالی (کن) است که عالم هستی را ظاهر و آشکار می سازد.
در توضیح مبحث شکل گیری و اهمیت کلام به این نکته اشاره شده که در یک گفتگو شنیدن نیز مانند سخن گفتن نقش بنیادیی ایفا می کند. و در گفتگویی که خداوند با انسان و انسان با خداوند می کند استماع نقش عمده ای دارد. به گونه ای که اگر گوش جان آماده ی سخن حق نباشد در واقع گفتگو انجام نشده. توضیحات چند جمله اخیر پیش زمینه ای بود برای عنوان اینکه در قرآن کریم کلمه ی سمیع پیش از کلمه ی بصیر آمده و خداوند تبارک و تعالی سمیع بصیر خوانده می شود. این نکته برای من خیلی جالب بود. هرگز فکر نمی کردم شنیدن مقدم بر دیدن باشد!
در مبحث توانایی انسان یا به طور دقیق تر توانایی عقل در تعالی، عنوان می شود که عقل فقط از آن جهت که بالفعل است محدود و منتاهی شناخته می شود ولی از آن جهت که بالقوه است محدود نیست و برای پذیرفتن حقایق امتناع نمی پذیرد. یک اندیشه ی بالفعل هر اندازه اهمیت داشته باشد، توانایی اندیشیدن از آن مهم تر است. اندیشه بودنِ یک اندیشه فقط در اندیشیدن به آن تحقق می یابد. به گونه ای که اگر اندیشیدن در درون یک اندیشه تحقق نداشته باشد در واقع اندیشیدن نخواهد بود. اندیشیدن یک فعل است و نباید آن را به عنوان یک معنی اسمی مورد بررسی قرار داد. کسی که می گوید من فهم دارم یعنی فعل فهمیدن را انجام می دهد. این نکته از آن جهت برایم اهمیت پیدا کرد که به ذات کلمات نقش تعلق می گیرد و به نظر می رسد عبارات، هر چند قراردادی، به طور ذاتی فعل یا اسم هستند که ممکن است به نقش های دیگر تبدیل شوند. توجه به این امر به نظرم در برداشت معانی ای که از عبارات و کلمات قرآن خواهیم کرد تاثیر بسزایی خواهد داشت. وَ أَنَّهُ تَعَلىَ جَدُّ رَبِّنَا مَا اتخََّذَ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَدًا؛ تعلی و جدّ، شاید نقش ریشه این دو در معنیشان تاثیر بگذارد. یا به خاطر دارم در مبحث جبر و اختیار ریحانه به نکته ای اشاره کرد در مورد اینکه یکی از دلایلی که بر اختیار انسان دلالت دارد این است که برخی از ویژگی هایی که به انسان توسط خداوند داده شده در قالب اسم هستند و این ما هستیم که با قابلیت های خود اختیار پذیرش و یا موصوف کردن و شدن خود و دیگران را داریم. اگر ویژگی را به صورت موصوف دریافت کرده بودیم منفعل صرف بودیم و قادر به پذیرش حالت دیگری از آن نقش نبودیم. مثلا عشق (اسم) را در وجود ما نهاده و ما می توانیم عاشق (فاعل) یا معشوق (مفعول) شویم. (امیدوارم خود ریحانه بیشتر اینو توضیح بده). پس ریشه ی صرفی کلمات در بررسی کلام اهمیت دارد.
انسان به همان اندازه که از فهم مسائل هستی برخوردار می گردد ذات خود را نیز می آفریند.
انسان هرگونه معرفت و شناختی که نسبت به چیزی پیدا می کند، نوعی معرفت به معرفت نیز هست و البته هرگونه کلامی در یک موضوع (،) کلام درباره ی همان کلام نیز خواهد بود. انسان تنها موجودی است در جهان که با خود نسبت آگاهانه دارد و به همین دلیل شناخت او نسبت به اشیا شناخت او نسبت به شناخت خویش نیز شناخته می شود. شناخت انسان نسبت به جهان یک شناخت غریزی و منفعل نیست، بلکه نوعی شناخت و معرفت خلاق است و آزادی وی در این راه به نحوی است که با اشیا بدانگونه که هستند روبرو می شود.
هستی آنجا که به فهم و ادراک در می آید زبان خواهد بود. و مرزهای جهان انسان همان مرزهای زبان او شناخته می شوند. وارد شدن به عالم معرفت و شناخت از طریق زبان صورت می پذیرد و به حکم اینکه ساختار زبان در انسان فطری است در شناخت و معرفت او نیز نوعی خلاقیت وجود دارد که نمی توان آن را نوعی انفعال به شمار آورد. زبان انسان از ذهن او جدا نیست و کسی که در ذات زبان به تامل بپردازد در میابد که خلاقیت از ویژگی های آن به شمار میاید. این نکته ذهن من را به سمت تقلید که با نوشته ی ارغوان مطرح شد برد. به نظر می رسد طبق این نتیجه گیری استاد، اگر در مسیر کشف حقیقت، خلاقیت امری ذاتی بوده و در تمام انسانها موجود باشد، حال اینکه برخی تقلید را راه رسیدن به حقیقت و بعضا تنها راه رسیدن ممکن است بدانند و به آن توصیه می کنند، معنی پیدا می کند. چرا که انسان بالقوه دارای خلاقیت است و در پیش گرفتن هر مسیری حتی مسیر تقلیدی خلاقیت خود را دخیل خواهد کرد. آن چیزی که ممکن است در این راه همه تمایل به آن نداشته باشند تقلید است که به آن توصیه شده تا در کنار خلاقیت ذاتی بشر وسایل سفر کاملا مهیا شود.
در جایی که مفهوم کلمات و عبارات بررسی می شود می توان گفت که علم مربوط به کلمه های مفرد علم علامت شناسی است در حالی که علم مربوط به جمله ها علم معنی شناسی یا علم دلالت به شمار می آید. علامت چیزی است که ممکن است به حسب قرارداد نیز تحقق پذیرد ولی دلالت یک جمله بر معنی خود قراردادی نیست و یک امر واقعی و نفس الامری به شمار می آید. فیلسوف معروف فرانسوی پل ریکور معتقد است یک جمله همواره بیش از اجزا و مفرداتی است که آن را تشکیل داده اند و به همین جهت به همه اجزا خود نیز قابل تجزیه و تقسیم نیست. یک جمله همواره حامل یک حکم است و حکم چیزی است که در اجزا و مفردات جمله وجود ندارد.
در مبحثی از این بخش در مورد ماهیت و جنس مطالبی که می خواهیم راجع به آنها با دیگران گفتگو کنیم صحبت شده و اعتقاد بر این است که اگر می خواهیم از تجاربی غیر مادی و غیر قابل حس سخن بگوییم باید از حوزه ی علم اندیشه بیرون برویم و از عباراتی خارج از این حیطه استفاده کنیم، که اگر افراد به لوازم منطقی سخن خود وفادار بمانند باید بپذیرند که ارتباط انسانها با یکدیگر فقط در مرحله ی حس انجام می پذیرد و ارتباط انسان ها آنجا که تجربه از قالب مادی و محسوس خارج می شود، مسدود خواهد ماند. ولی آنچه مسلم است این است که این اشخاص نمی توانند به لوازم سخن وفادار بمانند، زیرا ویژگی ذاتی سخن و خصلت بنیادی گفتوگو این است که از محسوس به معقول (تخیل نا متناهی) فرا می رود و در این فرا رفتن انسان می تواند از تنهایی ژرف خودی بیرون آید و به روی غیر خود گشوده گردد. زبان به حسب ذات و طبیعت خود تعمیم پذیر و فراگیر است و شخص به مجرد اینکه سخن می گوید در جهان تجریدی و عالم کلیت گام بر می دارد. انسان با زبان می تواند به آنچه اکنون نیست و می تواند وجود داشته باشد یا هستی پیدا کند نیز بیاندیشد.
با توجه به آنچه در باب تعمیم پذیری لفظ و لغت و فراگیر بودن سخن مطرح گشت، می توان گفت آنچه تجربه ی شخصی یک شخص خوانده می شود و یک شخص در خلوت خود به آن دست می یابد از آن جهت که یک تجربه ی شخصی به شمار می آید قابل انتقال به غیر نیست. با این همه آنچه در حوزه ی حیات و هستی یک شخص رخ می دهد می تواند در حوزه ی حیات شخص دیگری نیز تحقق پیدا کند و برای او قابل فهم و ادراک نیز بوده یاشد. این قسمت من را به یاد چگونگی بازگو کردن خواب یوسف به یعقوب می اندازد.
وقتی شخصی به بررسی سخن غیر می پردازد در پرتو سخن خود به این کار مبادرت می کند.
هر موجودی به واسطه ی وجود موجود می گردد و زبان نیز از این قائده مستثنی نیست و اگر وجود شناخته نشود موجود نیز شناخته نخواهد شد. البته فیلسوف اشراقی (ظاهرا منظور گروه اشراقیون است) وجود را یک امر اعتباری دانسته و پیش از هر چیز دیگر از اصالت نور سخن می گوید، زیرا آنچه در باره ی وجود گفته می شود لباسی است که بر قامت نور دوخته شده است. برخی معتقدند وجود ظاهر بالذات و ظاهر کننده ی غیر است. که استاد میگوید که این سخن پیش از هر چیز در مورد نور صدق می کند. ما همه چز را در پرتو نور می بینیم ولی خود نور جز با خود نور با چیز دیگری دیده نمی شود. برخی این ویژگی را به سخن نیز نسبت می دهند زیرا در باره ی سخن نیز می توان گفت ما همه چیز را به زبان می شناسیم اما زبان را جز به زبان نمی توان شناخت. هر چه پیشتر می رویم ذره ای از دلایل اینکه چرا معجزه ما از جنس کلام انتخاب شده، نه نقاشی، موسیقی، عطر و بو و دیگر قابلیت های انسان، آشکار میشود. نکته ای هم که در مورد نور به ذهنم رسید آیه ی "الله نور السماوات والارض" بود. اینکه خدا آن نور ظاهر بالذات است که هرآنچه در این عالم برای ما قابل مشاهده است توسط آن نور ظاهر شده. اگر اشیا را لمس نمیکردم احساس می کردم همه ی آنها از جنس رنگین کمانند و بازتابی از نورند که به هستی آنها تحقق بخشیده و نمایان شده اند و وجود خارجی و فیزیکی ندارند. (شاید مرور صحبت های در وطن خویش غریب راجع به نور هم در این رابطه به درک مطلب کمک کند).
فلسفه از حیرت آغاز می شود و زبان در ساحت حیرت، زبان پرسش خواهد بود.
"من"